عاشقا در خویش بِنْگَر، سُخرۀ مَردم مَشو
تا فلان گوید چُنان و آن فلان گوید چنین

من غلام آن گُلِ بینا که فارغ باشد او
کان فلانم خار خوانْد و آن فُلانَم یاسَمین

دیده بگشا، زین سپس با دیدۀ مَردم مَرو
کان فلانَت گَبر گوید، وان فلانت مرد دین


#غزل_مولانا
@Ashaarkotaa

📘ای عاشق راستین، به خویش بازگرد و نگاهت به خودت باشد و بازیچه دیگران نباش زیرا هر کسی در مورد تو نظری دارد.

من غلام آن گُلی هستم که نگاهش به خویش است (خودشناس است) و برای او اهمیتی ندارد که کسی او را خار و بی ارزش بداند یا گُل با ارزش (تمجید کند).

چشمان خود را باز کن و بر اساس نظر و نگاه دیگران در مورد خودت حرکت نکن زیرا یک نفر تو را کافر می داند و دیگری مرد با ایمان.

عاشق خودشناسی که راه خویش را پیدا کرده و با اطمینان قدم بر می دارد، نگاه، قضاوت و نظر دیگران در مورد او برایش اهمیت ندارد. او خود را شناخته، هدفش را می داند، ندای قلبی خود را شنیده و به راهی که می رود ایمان دارد. دیگر مهم نیست که دیگران در مورد او چه نظری دارند.


برچسب‌ها: مولوی, عشق, خودشناسی, قضاوت
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:30  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

همشهری . حوزه . اسلام کویست . سایت علامه مجلسی: یکی از صفات عالی که هر مسلمان مومنی آن را دارد توکل بر خداوند قادر است، زیرا شخصی که یقین و ایمان دارد خداوند عالم، قادر، مهربان و ...است خود و امور خود را به او وا می گذارد و در تمام شئون زندگی بر او توکل می نماید.

دین

به گزارش خبرگزاری مهر، "توکل" در لغت به معنای واگذار کردن کار به دیگری است و در اصطلاح شرع، عبارت است از اعتماد برخداوند متعال درجمیع امور و تکیه بر اراده او و اعتقاد به این که او آفریینده ی سبب‌‍ها و چیره بر همه ی آنهاست و سبب ها به اراده ی او در سببیت کامل می‌شوند و تاثیر می‌کنند. البته این بدان معنا نیست که انسان از پیگیری نیازهای خود و فراهم کردن مقدمات آنها بی نیاز باشد و گمان کند که وسائل ظاهری و طبیعی سببیت ندارند، بلکه بدین معناست که تمام توجه و امید خود را به اسباب ظاهری منحصر نکند، بلکه به اراده خدا که وراء همه ی سببها و فوق همه ی چیرگیها است توجه کند.

انسانی که بر خدا توکل می‌کند، برای روزی خود متکی به اسباب نیست، بلکه به هر سببی که متوسل شود در آن حال توجه باطنی و آرامش قلبی اش به خدا است و به آسانی بر آنچه که خدا فرمان داده، از قبیل بذل مال و فداکاری، اقدام می‌کند، خوب می بخشد و نسبت به آینده مطمئن است. وارد کارهای سخت می شود و ملاحظه ی زنده ماندن یا مردن را نمی‌کند.

البته توکل با رضا و تسلیم تفاوت دارد چرا که مورد توکل مربوط به اموری است که انسان انجام می دهد مانند تحصیل علم، کشت و زرع، تهیه مقدمات ازدواج و مانند آنها، اما مورد رضا و تسلیم امور مربوط به فعل خداوند متعال است مانند حوادث طبیعی، بیماری ها و مانند آنها. بنابراین، هنگامی که مومن به کار مهمی اقدام می کند باید توکل و تفویض کند و زمانی که سنت خداوند کاری برخلاف خواسته ی او را اقتضا نمود، باید به مقدرات الهی راضی شود و تسلیم اراده ی او باشد. اما گاهی هر کدام از این دو به معنای دیگری به کار می رود.

یکی از صفات عالی که هر مسلمان مومنی آن را دارد توکل بر خداوند قادر است، زیرا شخصی که یقین و ایمان دارد خداوند عالم، قادر، مهربان و ...است خود و امور خود را به او وا می‌گذارد و در تمام شئون زندگی بر او توکل می نماید. بدین سبب پیامبران خود از متوکلین راستین بودند.

کسی که به خداوند توکل می‌کند تمامی امور را به صاحب واقعی واگذار می‌کند و انسان متوکل یعنی بریده از تمام آرزوهای خود و جدا از خلق و پیوسته به خالق. اگر شخص در این دنیا به خداوند اتکاء داشته و اعتمادش به او باشد و بداند که در تمام جهان غیر از خالق هستی موثری نیست و اوست که سبب ساز است و اسباب را فراهم می سازد، هیچ مشکلی نمی تواند او را از پای درآورد. این حالت باعث نیرو و قدرت در انسان می شود.

وقتی بنده متوکل گفت خدا مرا کفایت می کند چون معبودی جز او نیست، در حقیقت بر او توکل کرده و ضعف بشری را با اتکاء به قدرت لایزال الهی از بین می برد. البته باید توجه داشت که موانع و عوامل موفقیت همه از نوع اسباب و علل است و همه به دست اوست، او مسبب الاسباب است.

توکل از عالی ترین حالات مقربین است. شخص متوکل قلبا و عملا غنی است هر چند واقعا در سختی و تنگدستی باشد، پس خود را با درخواست و کرنش در برابر دیگران ذلیل نمی کند و خداوند هم که چنین صفتی را در او ببیند بی نیاز و عزیزش می کند و کسی که به دامن خدا چنگ زند، خداوند او را محافظت می کند.

از درجات توکل بر خداوند این است که در تمام امور به او اعتماد کنیم و به هر چیزی که برایمان مقدر می نماید، راضی باشیم و بدانیم که او در رساندن خیر و فضیلت به ما کوتاهی نخواهد کرد.

انسان باید به خداوند اعتماد داشته باشد، زیرا هستند کسانی که به دنیا اعتماد می کنند و زمین می خورند از چیزهایی که راه را بر شیطان می بندد آن است که انسان با نیت صادق به دامن خدا چنگ زند و در تمام امور خود بر او توکل کند. در نتیجه می توان گفت که توکل کنندگان فقط بر خدا توکل می کنند و از او مدد می جویند. کسی که دوست دارد متقی ترین مردم باشد باید به خدا توکل کند.

شخص متوکل در هیچ موردی وحشت به خود راه نمی دهد و از پروردگار قادر توانا که دارنده قدرت بی انتهاست یاری می طلبد و در مصائب و ناملایمات ایستادگی به خرج داده و به جهاد پیگیر خود ادامه می دهد و در عین حال خود را از لطف و کرم الهی بی نیاز نمی داند چون یقین دارد هر قدرتی وابسته به قدرت اوست.

«تفویض» در لغت به معنای رد و واگذاری یک امر به دیگری و حاکم قرار دادن وی در آن امر است.[1]
در اصطلاح قرآنی، تفویض به معنای برگرداندن و واگذارى کارها به خداوند متعال است. در نتیجه تفویض با توکل و تسلیم معناى نزدیک به هم دارند. آنچه سبب تفاوت است، اعتبارهای مختلف است؛ یعنی به این اعتبار که بنده آنچه را که به ظاهر، منسوب به خودش بوده، به خدا بر‏گرداند و خود را از همۀ امور برکنار بداند و هیچ کارى را به خود بر نگرداند. چنین حالتی را تفویض مى‌‏گویند. اما توکل نامیدن این واگذاری به این اعتبار است که بنده پروردگار متعال را به عنوان وکیل خود مى‌‏گیرد تا هر تصرفى که خواست، در کارهای او انجام دهد. نامیدن این مقام به تسلیم هم به این اعتبار است که بنده خاضع و تسلیم محض در برابر هر اراده‌‏اى است که خداى سبحان در باره‌‏اش بکند، و هر کارى را که از او بخواهد اطاعت مى‏‌کند. پس تفویض، توکل و تسلیم مقامات سه‌‏گانه‌‏اى از مراحل عبودیت هستند.
در سلسله مراتب، توکل از همه پایین‌‏تر و سطحى‏‌تر است و از آن دقیق‌تر و بالاتر تفویض و دقیق‏‌تر و مهم‌‏تر از آن تسلیم است.[2]
در نگاه خواجه طوس، تفویض یکی از مقامات سلوکی است که سالک در سیر الی الله آن‌را طی می‌کند؛ بدین صورت که چون در ابتدا به انسان وجود داده‌‏اند، سپس آگاهى، سپس قدرت، و بعد اراده،[3] برای سلوک الی الله و عود به فطرت اوّلى، مى‏‌بایست که این صفات در او، به عکس ترتیب مذکور، منتفى شود. پس اول باید اراده او در اراده الهی مضمحل شود به گونه‌ای که هیچ چیزی از خود اراده نکند و هر چه پیش آید مطلوب او باشد. این درجه رضا نامیده می‌شود و صاحب این درجه همیشه در بهشت رضوان خواهد بود. بعد از آن باید قدرتش در قدرت الهی منتفی شود تا قدرت خود را به هیچ عنوان مغایر قدرت او نداند. به این مرتبه توکل می‌گویند. سپس باید علمش در علم پروردگار مضمحل شود تا به خودى خود، هیچ نداند که این مرتبه را مقام تسلیم‏ نامیده‌اند.[4]
از دیدگاه مولی محمد مهدی نراقی، تسلیم همان تفویض است که به مقام رضا نزدیک است، بلکه فوق رضا و خشنودى است؛ چرا که تفویض عبارت است از ترک خواهش‌ها در امور زندگی و واگذاری همه آنها به خدا. پس آن بالاتر از رضا است؛ زیرا در مرتبه رضا، افعال خدا موافق طبع او است و او راضی به اموری است که برایش پیش آمده، پس طبع او لحاظ شده است، ولی در مرتبه تسلیم، طبع و موافقت و مخالفت آن به کلّى به خداى سبحان واگذار شده است، به همین دلیل بالاتر از مرتبه توکّل نیز هست؛ زیرا توکل، عبارت است از اعتماد در امور خویش به خدا، و آن به منزله وکیل نمودن خدا است در امور خود، و گوئى خدا را به مثابه وکیل خود قرار داده است، پس تعلّق او به امور خود باقى است، ولى در مرتبه تسلیم قطع کلّى علاقه از امور متعلّق به خویش است.[5]
در نگاه غزالی، توکل که تفویض و تسلیم از لواحق آن‌اند، دارای دو مرتبه است؛ یکی علمی که موجب توکل می‌شود که عبارت است از علم به این‌که خداوند متعال غیر محتاج به غیر است، ولی همه نیازمند او هستند. دیگری حالتی ناشی از این علم که عبارت است از اعتماد قلبی به خداوند متعال و سکون و عدم اضطراب قلب به خاطر تعلقش به او. اما تفویض و تسلیم با وجود این‌که از لواحق توکل‌اند، از آن بالاترند؛ چرا که غایت و هدف توکل، جلب نفع و دفع ضرر است، در حالی‌که حقیقت تفویض و تسلیم انقیاد و اذعان به امر و نهی الهی و ترک اختیار در آنچه خدا به آن حکم کرده است، می‌باشد.[6]

ا أباذر ان سرک أن تکون أقوی الناس، فتوکل علی الله. و ان سرک أن تکون أکرم الناس، فاتق الله. و ان سرک أن تکون أغنی الناس، فکن بما فی یدالله عز و جل أوثق منک بما فی یدیک.

یا أباذر لو أن الناس کلهم أخذوا پهذه الأیه لکفتهم: و من یتق الله یجعل له مخرجا. و یرزقه من حیث لا یحتسب. و من یتوکل علی الله فهو حسبه. ان الله بالغ أمره.

یا أباذر یقول الله جل ثناؤه: و عزتی و جلالی لا یؤثر عبدی هوای علی هواه الا جعلت غناه فی نفسه، و همومه فی ءاخرته، و ضمنت السماوات و الأرض رزقه، و کففت علیه ضیعته، و کنت له من وراء تجاره کل تاجر.

ای ابوذر اگر خواهی که قویترین مردم باشی، پس توکل کن بر خدا. و اگر خواهی که گرامیترین مردم باشی، پس تقوا را پیشه کن و بپرهیز از خدا. و اگر خواهی که غنی تر و بی نیازترین مردم باشی، پس اعتماد بر آنچه نزد خداست و در دست قدرت اوست بیشتر داشته باش از آنچه در دست توست.

ای ابوذر اگر همه مردم به این آیه اخذ کنند و عمل نمایند، ایشان را کافی است. (و ترجمه ظاهر لفظ آیه این است که): هر که بترسد از خدا و بپرهیزد از مناهی او، و صاحب درجه تقوا شود، حق تعالی مقرر فرماید برای او راه بیرونشدی و چاره ای (در هر کار و در هر امر از امور دنیا و آخرت او) و روزی دهد او را از جایی که گمان نداشته باشد و به خاطرش خطور نکند. و هر که توکل کند بر حق تعالی و کارهای خود را به او گذارد، پس خدا کافی است برای او، و بس است از جهت تمشیت و کفایت مهمات او. به درستی که حق تعالی امور ارادات خود را بر وجه کمال به تمشیت می رساند، و از برای هر چیز اندازه ای مقرر قرموده است (موافق حکمت و مصلحت).

ای ابوذر حق تعالی می فرماید که: به عزت و جلال خود سوگند می خورم که اختیار نمی نماید بنده، خواهش و فرموده مرا بر خواهشها و هواهای نفسانی خودش مگرآنچه غنای او را نفس او می گذارم، و نفس او را غنی و بی نیاز می گردانم از خلق، و چنان می کنم که فکر و اندیشه و هم او برای امور آخرتش باشد، و آسمانها و زمین را ضامن روزی او می گردانم، و معیشت او را بر او گرد می آورم و برای او مهیا می گردانم، و تجارت هر تجارت کننده ای را به سوی او می رسانم (یا: من از برای او هستم به عوض آن که تجارت تاجران باطل را ترک کرده و رضای مرا اختیار نموده).

بدان که توکل و تفویض و رضا و تسلیم ارکان عظیمه ایمان اند، و آیات و اخبار در فضیلت این اخلاق پسندیده فوق حد و احصاست.

چنانچه از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: سر طاعت خدا صبر است، و راضی بودن از خدا در آنچه بنده خواهد یا کراهت از آن داشته باشد. و چون راضی شود البته آنچه خیر است برای او میسر خواهد شد.

و در حدیث دیگر فرمود که: خداشناس ترین مردم کسی است که به قضای الهی بیشتر راضی باشد.

و در حدیث دیگر فرمود که: حق تعالی به حضرت رسول صلی الله علیه و آله وحی نمود که: بنده مؤمن خود را هر چیز که از او منع می نمایم البته خیرش در آن است. پس باید که راضی باشد به قضای من، و صبر کند بر بلای من، و

شکر کند نعمتهای مرا، تا او رااز جمله صدیقان بنویسم نزد خود.

و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: سزاوارترین خلق به تسلیم نمودن و راضی شدن به قضاهای حق تعالی کسی است که خدا را شناخته باشد. و کسی که به قضای خدا راضی می شود قضا بر او جاری می شود و خدا اجرش را عظیم می گرداند. و کسی که از قضای الهی به خشم می آید قضا بر او جاری می شود اجرش برطرف می شود.

و به روایت دیگرمنقول است که از حضرت صادق صلوات الله علیه پرسیدند که: به چه چیز مؤمن را می توان شناخت که او مؤمن است؟ فرمود که: به مُنقاد بودن اوامر الهی، و راضی بودن به هرچه بر او وارد شود از خوشحالی و آزردگی.

و در حدیث دیگر فرمود که: هرگز رسول خدا صلی الله علیه و آله در امری که واقع می شد نمی فرمود که: کاش روش دیگر می شد.

و در حدیث دیگر فرمود که: چگونه کسی مؤمن باشد که از قسمتهای پروردگارش به خشم آید، و منزلت خود را حقیر شمارد. و حال آن که اینها از جانب خدا برای او مقرر شده است. و من ضامنم از برای کسی که در خاطرش بجز رضا و خشنودی از حق تعالی درنیاید که چون دعا کند البته دعایش مستجاب شود.

و به سند معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که: حق تعالی می فرماید که: ای فرزند آدم اطاعت من کن در آنچه تو را به آن امر می فرمایم؛ و به یاد من مده چیزی را که صلاح تو در آن است، که من از توبهتر می دانم.

و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: غنا و عزت می گردند و در هر جا که توکل را می یابند آنجا قرار می گیرند و وطن می کنند.

و در حدیث دیگر قرمود که: حق تعالی به حضرت داوود علیه السلام وحی نمود که: هر بنده ای که بر من توکل و اعتماد نماید و رو از خلق بگرداند، و من از نیت او بیابم که راست می گوید، پس اگر آسمانها و زمینها و آنچه در آنهاست با او در مقام کید و مکر درآیند، البته از برای او به در روی و راه خلاصی مقرر سازم. و هر بنده ای که متوسل به احدی از خلق شود و همگی اعتماد خود را بر او کند، و من از دل او این را بیابم، البته اسباب و وسیله های آسمانها را از دست او قطع نمایم و راههای زمین را بر او ببندم و پروا نکنم که در کدام وادی هلاک شود.

و در حدیث دیگر فرمود که: هر که متوجه امری چند شود که خدا دوست می دارد البته حق تعالی متوجه امری چند شود که او دوست می دارد، و برای او مهیا گرداند. و هر که طلب عصمت و نگاهداری از خدا بکند خدا او را محافظت نماید. و کسی که حق تعالی متوجه احوال او گردد و او را نگاه دارد پروا نکند اگر آسمان بر زمین افتد یا بلیه از آسمان نازل شود و عالم را فرو گیرد. زیرا که او به سبب تقوا داخل گروه ایمنان خداست از هر بلایی. نمی بینی که خدا می فرماید که: ان المتقین فی مقام أمین: به درستی که متقیان در مقامی اند صاحب ایمنی.

و به سند معتبرمنقول است که: حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه فرمود که: امید به آنچه گمان نداری بیشتر داشته باش از آنچه گمان داری. به درستی که حضرت موسی رفت که برای اهلش آتش بیاورد، کلیم خدا شد و به مرتبه بیغمبری فایز شد؛ و ملکه سبا به قصد مُلک بیرون آمد و به شرف اسلام مشرف شد؛ و سَحَره فرعون به قصد عزت فرعون بیرون آمدند و با ایمان برگشتند.

و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر صلوات الله علیه منقول است که: حضرت موسی بن عمران علیه السلام گفت: ای پروردگار من مرا می بری و اطفال صغیر را می گذاری؟

حق تعالی فرمود که: ای موسی راضی نیستی که من روزی دهنده و نگاهدارنده ایشان باشم؟

گفت: بلی ای پروردگار من! تو نیکو وکیلی و نیکو کفالت کننده ای.

و به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه منقول است که: حضرت لقمان پسرش را وصیت فرمود که: ای فرزند باید که عبرت بگیرد کسی که در طلب روزی، یقین او به خدا قاصر باشد و نیت و اعتمادش ضعیف باشد، به این که تفکر نماید که حق تعالی او را خلق فرموده و در سه حالت او را روزی داده است که در هیچ یک از آن سه حالت او را کسبی و حیله ای و چاره ای میسر نبوده. پس بداند که البته در حال چهارم هم او را روزی کرامت خواهد فرمود.

اما حالت اول؛ پس در شکم مادر او را در محل استقرار و راحت جا داد در جایی که نه سرما به او ضرر می رسانید و نه گرما. و در آنجا او را روزی داد.

دیگر از آنجا بیرون آورد او را، و روزی به قدرت کفایت او از شیر مادر برای او جاری گردانید که موجب تعیش و قوت و نشو و نمای او گردد. و او را در این حال حیله و قوتی نبود.

و باز چون از شیرش باز گرفتند پدر و مادر را بر او مهربان گردانید، و از کسب پدر و مادر روزی را برای او مقرر فرمود که با نهایت مهربانی و مرحمت و شفقت صرف او نمایند و او را بر خود اختیار کنند.

تا آن که چون بزرگ شد و عاقل شد و قدرت بر کسب روزی به هم رسانید کار را بر خود تنگ گرفت و گمانهای بد به پروردگار خود برد و حقوق خدا را در مال خود انکار کرد و ادا ننمود و روزی را بر خود و بر عیالش تنگ گرفت از ترس این که مبادا روزی بر او تنگ شود. و یقینش سست شد به عوض دادن خدا آنچه را در راه او صرف نماید در دنیا و آخرت. پس چنین بنده ای بد بنده ای است ای فرزند.

و از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: شیطان گفت که: پنج کس اند که مرا در باب ایشان چاره و حیله ای نیست و سایر مردم در قبضه من اند: کسی که به خدا متوسل شود به نیت درست، و در جمیع امور خود بر او توکل نماید؛ و کسی که تسبیح و ذکر خدا در شب و روز بسیار کند؛ و کسی که از برای برادر مؤمن بپسندد آنچه را از برای خود می پسندد؛ و کسی که در هنگامی که مصیبتی به او برسد جزع نکند؛ و کسی که به قسمت خدا راضی باشد و از برای روزی غم نخورد.

و به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: حضرت صادق علیه السلام احوال یکی از اصحاب خود را پرسیدند. اهل مجلس گقتند که: او بیماراست. حضرت به عیادت او رفتند و بر بالای سرش نشستند؛ او را قریب به وفات یافتند. فرمودند که: گمان خود را نیکو کن به خداوند خود، گفت که: گمان من به خدا نیکوست اما غم من از برای دختران من است و غم آنها مرا بیمار کرده است. حضرت فرمود که: آن کسی را که از برای مضاعف گردانیدن حسنات و محو کردن گناهان از او امید داری، از برای اصلاح حال دخترانت نیز به او امید بدار. مگر نمی دانی که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که: چون از اصل سدره المنتهی گذشتم و به شاخه ها و ترکه های آن رسیدم، دیدم که از بعضی ترکه ها پستانها آویخته و شیر از آنها می چکد، و از بعضی عسل، و از بعضی روغن، و از بعضی آرد، و از بعضی جامه، و از بعضی میوه به جانب زمین می ریزد. در خاطر خود گفتم که: آیا اینها به کجا می رود؟ و جبرئیل همراه من نبود که از او سؤال نمایم، زیرا که از درجه و مرتبه او گذشته بودم. پس حق تعالی در دل من ندا در داد که: ای محمد اینها را در این مکان رفیع رویانیده ام که دختران و پسران امت تو را به اینها غذا و روزی دهم.

بگو به پدرهای دخثران که بر فقر و فاقه ایشان دلتنگ نباشند که من جنانچه ایشان را خلق کرده ام، روزی می دهم.

و به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه منقول است که: حق تعالی به حضرت داوود وحی فرمود که: ای داوود تو اراده می نمایی و من اراده می نمایم، و نمی شود مگر آنچه من اراده می نمایم. پس اگر منقاد اراده های من می شوی و راضی به آنها می باشی آنچه مراد توست به تو عطا می فرمایم. و اگر راضی نمی شوی تو را به تعب می اندازم در سعی نمودن در تحصیل مراد خود، و آخر نمی شود مگر آنچه من اراده نموده ام.

و به سندهای معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که: حق تعالی فرموده است که: هر که راضی به قضای من نیست و به تقدیرات من ایمان ندارد، پس خدایی بغیر از من طلب نماید.

و از حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه منقول است که: کسی که به قسمت خدا راضی شود بدنش به راحت می افتد.

و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که: دنیا را به نوبت و به اندازه قسمت کرده اند.

پس آنچه از برای تو مقرر کرده اند هرچند ضعیف باشی به تو می رسد. و آنچه از بلا بر تو مقرر شده است به قوت خود دفع نمی توانی کرد. و هر که قطع کند امید خود را از آنچه از او فوت شده است بدنش به راحت می افتد. و هر که به روزی خدا راضی شود پیوسته خوشحال و چشم روشن می باشد.

و از حضرت امام محمد باقر صلوات الله علیه منقول است که: بنده در میان بلا و قضا و نعمت الهی است. پس در بلای خدا صبر بر او واجب است، و در فضای خدا تسلیم و رضا واجب است، و در نعمت خدا شکر واجب است.

و بدان که احادیث در قضیلت این خصال حمیده، و تحریص و ترغیب بر اینها بسیار است و مُجملی از تحقیق معانی اینها لازم است.

بدان که توکل عبارت از آن است که آدمی امور خود را به پروردگار خود بگذارد، و از او امید خیرات و دفع شرور داشته باشد، و بداند که هرچه واقع می شود به تقدیر الهی می شود، و اگر خدا خواهد که نفعی به کسی برسد هیچ کس منع آن نفع از او نمی تواند کرد، و خدا قدرتش از همه کس بیشتر است، و اگر خیری و نفعی را از کسی منع نماید و نخواهد که به او برسد جمیع عالم اگر متفق شوند به او نمی توانند رسانید.

و تفویض نیز نزدیک به این معنی است. و باید که به این سبب از مخلوقین مأیوس شود و رضای ایشان را بر رضای خدا اختیار نکند، و در جمیع امور بر خود و بر دیگران اعتماد نکند و همگی اعتمادش بر خدا باشد. و این اعلای مراتب یگانه پرستی است که قدرت و تصرف و تدبیر را مخصوص خدا داند و قدرتهای مخلوقین را همه مقهور قدرت حق تعالی داند.

چنانچه به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: شرک، خفی تر است در آدمی از جای پای مورچه. و از جمله شرک است انگشتر را از انگشت به انگشت دیگر گردانیدن، از برای این که امری به یادش بماند؛ و مثل این از چیزهای دیگر.

و این معنی پرای این شرک است که اعتماد بر خداوند خود نکرده و بر او توکل نکرده است و بر انگشتر و گردانیدن آن اعتماد کرده است. و حاصل، آن است که هر رو گردانیدن از خدا و متوسل شدن و اعتماد نمودن بر غیر او، یک مرتبه از مراتب شرک است.

و به سند معتبر منقول است که: حضرت رسول صلی الله علیه و آله از جبرئیل سؤال نمودند از معنی توکل بر خدا. جبرئیل فرمود که: توکل آن است که بدانند که مخلوقین ضرر و نفع نمی رسانند، و در عطا و منع مستقل نیستند، و از مخلوقین مأیوس شوند. پس جون بنده چنین باشد، از برای غیر خدا کار نمی کند، و امید نمی دارد از غیر او، و نمی ترسد از غیر او، و طمع از غیر او نمی کند. این است معنی توکل.

و از حضرت امام رضا صلوات الله علیه سؤال نمودند از معنی توکل. فرمود که: توکل آن است که چون دانستی که خدا با توست از غیر او نترسی.

و معنی رضا به قضا آن است که بعد از آن که توکل بر خدا کرده باشد و در هر بابی به آنچه موافق فرموده خداست عمل کرده باشد، دیگر آنچه واقع شود از عافیت و بلا و شدت و رخا، بداند که البته خیر او در آن چیزی است که واقع شد زیرا که این امر به تقدیر الهی واقع شده و حق تعالی قادر بر دفع این امر بوده، و حق تعالی ظالم نیست که خواهد که بر او ظلم کند، و بخیل نیست که نخواهد که خیری به او برسد، و نادان نیست که مصلحت او را نداند و باید که او به یاد خدا دهد، و عاجز نیست که آنچه خیر است به او نتواند رسانید. پس کمال ایمان به این صفات کمالیه الهی، مقتضی آن است که به هر چه از جانب خدا به او رسد از صمیم قلب راضی باشد، و جزع و شکایت نکند و بداند که عین خیر و صلاح اوست.

چنانچه به سند معتبر منقول است که: از حضرت امام موسی کاظم صلوات الله علیه سؤال نمودند از تفسیر و من یتوکل علی الله فهو حسبه. حضرت فرمود که: توکل بر خدا چندین درجه دارد و از جمله درجه های توکل آن است که در جمیع امور خود بر خدا توکل نمایی.

پس آنچه بکند از او راضی باشی و بدانی که او در خیر تو تقصیر نمی کند و فضل خود را از تو دریغ نمی دارد. و بدانی که این امر به حکم و فرمان او واقع شده است. پس توکل بر خدا کن و تفویض امر خود به او کن، و در جمیع امور بر او اعتماد داشته باش.

و تسلیم عبارت از آن است که آنچه از خدا و رسول و ائمه به او رسد از احکام و اوامر و نواهی و غیر آنها بر طبعش کران نباشد، و همه را حسن و نیک داند، و در عمل کردن به آنها منقاد و ذلیل باشد، و سرکشی نکند و از احکام الهی ناراضی نباشد. چنانچه حق تعالی به حضرت رسول صلی الله علیه و آله خطاب فرموده در آیه ای که مضمونش این است که: نه به حق پروردگار تو؛ ایمان نمی آورند و مؤمن نیستند

(به آنچه تو آورده ای) تا آن که تو را حکم گردانند در هر منازعه ای که در میان ایشان واقع شود. پس چون حکم کنی در میان ایشان، در نقس خود حرجی و دشواری و دلتنگی نیابند در آنچه حکم کرده ای، و تسلیم کنند و منقاد شوند تسلیم کردن نیکو.

و بدان که به این سبب این صفات از اصول ارکان ایمان اند که اکثر اعمال و اخلاق به اینها بسته است. زیرا که توکل در کسی که کامل شد از خلق مأیوس می شود، و به سبب آن اکثر معاصی را که از راه امید به مخلوقین به هم می رسد ترک می نماید، و از برای خشنودی ایشان معصیت خدا را اختیار نمی نماید، و مُداهنه ای در دین نمی کند، و در جاری کردن فرموده های الهی جرئت می نماید، و از خوف برطرف شدن نفع مخلوق ترک امر به معروف و نهی از منکر نمی کند، و از برای خوشامد ایشان احکام خدا را تغییر نمی دهد. و چون روزی را از خدا دانست در تحصیل روزی مرتکب حرام نمی شود، و در سؤال، خود را نزد خلق ذلیل نمی کند، و رفته رفته خدا در نظرش عظیم می شود و مخلوق سهل می شود. و چون خدا را مُعطی خود می داند پیوسته به سبب هر نعمتی که به او می رسد محبت خدا در دلش زیاده می شود. و فواید این خصلت بینهایت است. و چون به قضای الهی راضی شد و دانست که این امور از جانب خداست و محض خیر اوست، او را راحت و اطمینان حاصل می شود، و در بلاها جزع نمی کند و صابر بلکه شاکر می باشد، و المها او را حیران نمی کند و از عبادت خدا باز نمی دارد، و با مردم دشمن نمی شود که چرا به من عطا نکردند، و به محبت مردم مفتون نمی شود به سبب عطای سهلی که به او بکنند که خدا را فراموش کند، و حسد مردم نمی برد که چرا زیاده از او دارند، و با مردم منازعه و مجادله در امور دنیا نمی کند، و با همه مصافات و محبت خدایی به هم می رساند، و عبادتش از ریا خالص می شود، و از تغییر احوال روزگار دلگیر نمی باشد.

چنانچه منفول است که از بهلول پرسیدند که: چه حال داری؟ گفت: چه حال داشته باشد کسی که آسمانها به رضای او گردند، و زمین به رضای او ساکن باشد، و هرچه در آسمانها و زمینها واقع شود همه به تجویز و رضای او شود. گفتند: خوش دعوی بلندی می کنی. گفت: ما در روز اول دانستیم که آنچه خداوند قادر حکیم می کند همه خیر و نیک و صلاح است. و به این سبب رضای خود را با رضای او موافق کردیم و زمام امور خود را به او گذاشتیم و اراده خود را به اراده او پیوستیم. دیگر آنچه می شود به رضا و خواهش ما می شود.

و فواید این خصلت نیز نامتناهی است. و چون احکام الهی را منقاد شدی شک و شبهه از خاطرت بیرون می رود و آنچه از خدا و حجتهای او به تو می رسد از آیات و اخبار، به تسلیم و انقیاد قبول می کنی، و چون و چرا که عمده رخنه های شیطان است از ایمان دور می کنی. و این رکن عمده ای است از ارکان ایمان، و اکتر خلق به سبب ترک این خصلت گمراه شده اند. و سابقا مجملی مذکور شد.

و باید دانست که توکل نه این معنی دارد که در خانه را بر روی خود ببندی و در خانه بنشینی و دست از کار و کسب برداری و بکویی توکل کرده ام. زیرا که این تحکم است نه توکل. و نه آن است که خود را به چاه اندازی یا در مهلکه ها افکنی و بکویی توکل کرده ام.

بلکه توکل آن است که - سابقا نیز اشاره کردیم که - سعی خود را چنانچه خدا فرموده است و به راهی که او فرموده است و به قدری که او فرموده است به جا آوری، و طلب حرام نکنی، و ترک واجبات و مستحبات نکنی، و زیاده از قدر ضرورت به حرص جمع نکنی، و با وجود سعی، اعتماد بر کسب خود نداشته باشی و بدانی که اگر خدا خواهد، چشم و گوش و زبان و دست و پا و عقل و روح و سایر قوا و اعضای تو را می تواند گرفت؛ پس سعی تو به اسباب و آلات اوست.

و بدانی که اگر خدا تو را به راه نفع تو هدایت نفرماید تو عاجزی، و آن مشتری که بر در دکان تو می آید بدانی که رزاق حقیقی از روز اول چنین مقدر کرده است پیش از خلق تو به چندین هزار سال که امروز این مشتری به در دکان تو بیاید و ده یک روزی امروز تو از نفع سودای او به تو برسد. و اگر به دکان نمی رفتی به تو نمی رسید. و با وجود رفتن به دکان، اگر خدا نمی خواست، آن چند کس به در دکان تو نمی آمدند. و اگر خدا به دل آن مرد بزرگ نمی‌انداخت دست به کیسه نمی کرد که آن زر را به تو دهد، چنانچه فرموده اند که: در دکان خود را بگشا و بساط خود را پهن کن و بر خدا توکل کن.

و اگر ترک طلب ضروری کنی آتم و گناهکاری. و اگر خود را به دست خود به مهلکه اندازی خلاف فرموده خدا کرده ای مستحق عقاب می شوی زیرا که خدا فرموده است که: تقیه بکن و حفظ نفس بکن، و چون به سفر روی با رفیق برو، و چون بیمار شوی به طبیب برو. اما با وجود اینها بدان که اگر خدا حفظ نمی کرد، آن حفظ تو بیفایده بود. چه، ظاهر است که جمعی زیاده بر آن محافظت می کنند و به ناگاه کشته می شوند، و بسیار است که با هزار نفر به سفر می روند و مالشان به غارت می رود و کشته می شوند، و صد طبیب حاذق بر سرشان می آیند و همه خطا می کنند و می میرند. با این که این اسباب حفظ و حربه و سلاح و رفیق و خلق کردن طبیب و مهربان کردن و مشفق گردانیدن نفر و ملازم که حمایت این کس کنند، همه از خداست. و همچنین در باب حفظ کردن مال و اسباب و امتعه و حیوانات نباید آنها را به میان صحرا انداخت و توکل کرد؛ بلکه با شرایط حفظ، توکل می باید کرد.

چنانچه به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ترک مکن طلب روزی را از حلال؛ به درستی که معین توست بر دین تو. و پای چهارپایت را ببند و توکل بر خدا کن.

و همچنین در باب عبادت و بندگی خدا سعی خود را بکن و توکل بر خدا کن و بعد از آن که کردی بدان که اعضا و جوارح و مشاعر و قوا و روزی و مسکن و لباس و قوت و قدرت و سایر چیزهایی که این عمل بر آنها موقوف بوده همه از خدا به تو رسیده. و هدایت الهی را نیز در کار خود دخیل بدان اما قدرت خود را بالکلیه نفی مکن، و معاصی را از خود بدان، و معترف به گناه و بدی خود باش، و خود را مستحق عقاب بدان. و از مسئله قضا و قدر همین قدر بدان که پیشوایان دین برای تو بیان کرده اند و در زیاده از این فکر مکن که موجب ضلالت و گمراهی است و ائمه صلوات الله علیهم ما را از این نهی کرده اند. و کم کسی در این مسئله فکر کرده است از فُحول علما و غیر ایشان که گمراه نشده باشند.

و یکی از فروع خصلت تسلیم این است که در مسائل مشکله که عقل از احاطه به آنها قاصر باشد در مقام تسلیم و انقیاد باشند و به آنچه مجمل فرموده اند، به نحوی که فرموده اند، ایمان بیاورند و مانند شیطان به چون و چرا ملعون ازل و ابد نشوند.

در این باب سخن بسیار است و این رساله که بر وجه استعجال با تشویش احوال نوشته می شود گنجایش زیاده از این سخن ندارد. و اگر در این نوشته ها خطایی رود امید عفو از برای خود و هر که خواند از کرم پروردگار کریم خود دارم، و به شفاعت رسول و ائمه صلوات الله علیهم که به کلام ایشان در هر باب پناه برده ام، امیدوارم.والحمدلله علی نعمائه علینا و علی جمیع خلقه کما هو أهله.

برگرفته از کتاب عین الحیات علامه مجلسی ره

[1]. ر.ک. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج ‏7، ص 210، دار صادر، بیروت‏، چاپ سوم‏، بی‌تا.

[2]. ر.ک: طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏17 ص ۳۳۴، دفتر انتشارات اسلامى، قم، ۱۴۱۷ق.

[3]. چرا که در ابتدا مدتی موجود بود به صورت سلاله و نطفه و علقه و مضغه و عظام و لحم تا این‌که بعد از آن، زنده و خبردار شد. سپس مدتی زنده بود تا نیروی حرکت در او ظهور کرد و مدتی متحرک بود تا نیروی تشخیص مفید از مضر در او پدیدار شد و خواهان مفید و دوری کننده از مضر گشت.

[4] ر.ک: طوسی، خواجه نصیر الدین، آغاز و انجام (به ضمیمه تعلیقات)، ص 63و 64، وزارت ارشاد، تهران‏، چاپ چهارم، 1374ش‏.

[5]. ر.ک: مجتبوی، سید جلال الدین، علم اخلاق اسلامى(ترجمه جامع السعادات)، ج ‏3، ص 269، حکمت‏، تهران‏، چاپ چهارم، 1377ش‏.

[6]. ر.ک: ابو حامد الغزالى، مجموعة رسائل الامام الغزالى، ص 152، دارالفکر، بیروت، 1416ق.

از آنجا که لازمه توحید، توکل است،خداوند در قرآن می فرماید:

«و علی الله فتوکلوا ان کنتم مؤمنین » (1) بنابراین، گفتن ظاهری «لا اله الا الله » کافی نیست و دلالت بر ایمان آوردن نمی کند; بلکه مؤمنین واقعی، باید متوکلان واقعی نیزباشند. از هیچ کس و هیچ چیز نترسند جز ازخدا و به احدی امید نداشته باشند جز به خدای متعال، این است معنای حقیقی توکل:

« الذین قال لهم الناس ان الناس قد جمعوالکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبنا الله ونعم الوکیل » (2)

اما ممکن است سؤالی مطرح شود و آن اینکه: چرا باید بر خدا توکل کرد؟ پاسخ این سؤال را می توان با توجه به توحید افعالی داد. به عنوان مثال وقتی جرعه ای آب می نوشیم، در پی این هستیم که چه کسی این مایه حیات را آفریده است؟ همین طور وقتی لباسی می پوشیم، از خود می پرسیم: چه کسی پشم را ایجاد کرد تا بشر با استفاده ازآن، پوشاک تهیه نماید؟ حتی وقتی در شرایطبسیار سخت و طاقت فرسایی زندگی می کنیم، مثلا به بیماری صعب العلاجی مبتلاشده ایم و ناگهان شفا می یابیم در جستجوی شفادهنده هستیم.

کیست که در تمام این زمینه ها قدرت یاری بندگان را دارد؟ هیچ کس جز رب العالمین. حقا که :«لا اله الا الله » و حقا که: «ولاحول و لاقوة الا بالله العلی العظیم » و براستی که: «الا الی الله تصیر الامور» (3) و «ما بکم من نعمة فمن الله » (4) بنا براین، توکل عقلا واجب است. لذا در قرآن می خوانیم: «فاتخذه وکیلا» (5) و پاداش این توکل هم این است که:«من یتوکل علی الله فهو حسبه و یرزقه من حیث لایحتسب » (6)

این نوع توکل، منافاتی با تحصیل اسباب ندارد و درست نیست که متوکل، بنشیند وبدون هیچ تلاش و کوششی از خدا،طلب روزی کند به این بهانه که به خداتوکل کرده است.

رسول الله «صلی الله علیه وآله » به یکی ازاصحابشان فرمود: "ابتدا زانوی شتر راببند، سپس بر خدا توکل کن." : نباید به امید توکل بر خدا شترت را در بیابان رها کنی!

به همین دلیل آیه ای در قرآن می فرماید: «وان لیس للانسان الاما سعی » (7)

توکل از دیدگاه عرفان

تعریف توکل :

قال الله تعالی: «فتوکلوا ان کنتم مؤمنین » (8)

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

توکل، مصدر باب تفعل است ودارای معانی مختلفی است. از جمله قبول وکالت کردن. توکل: قبل الوکالة:ضامن شد برای انجام کاری. توکل فی الامر: اظهر العجز و اعتمد علی الغیر. (9)

حقیقت توکل کردن به خدا،اطمینان نمودن به حق متعال و تسلیم شدن به امر اوست. به عقیده بعضی،معنای توکل این است که شخص، ازآنچه نزد مردم است، ناامید و به آنچه نزد خداست، امیدوار باشد.

حضرت علی «علیه السلام » در بیان توکل می فرمایند:

"لا یصدق ایمان عبد حتی یکون بما فی یدالله - سبحانه - اوثق منه بما فی یده";ایمان بنده تایید نمی شود، مگر به این معنی اطمینان حاصل کند که آنچه دردست حق متعال است، برای او قابل اعتمادتر است تا آنچه نزد خوداوست.

خواجه عبدالله انصاری می گوید:

"توکل، عبارت است از اینکه شخص ، کاملا کارهای خود را به حق متعال که مالک واقعی است ، واگذار وبه او اعتماد کند....""التوکل کلة الامر کله الی مالکه والتعویل علی وکالیة و هو من اصعب منازل العامة علیهم و اوهن السبل عندالخاصة لان الحق تعالی قد وکل الامورکلها الی نفسه و ایاس العالم من ملک شی ء منها." (10) البته، توکل کاری است مشکل;زیرا متوکل باید با توکل، اختیار را ازخود رها و امر را به حق واگذار نماید.گفته اند:

دو سلطان، در یک اقلیم نگنجند. تازمانی که در باطن، نفس حاکم باشد،توکل بر خدا امری است عاری ازحقیقت; زیرا صاحب نفس هرگزراضی نمی گردد اختیارش را سلب وآن را به دیگری واگذار کند.

از اینروست که طبق نظر خواجه عبدالله انصاری، توکل برای عامه،بسیار مشکل است و توکل عامه، توکل تجارتی است به این منظور که سودبیشتری، نصیبشان شود:

متوکلا علی الله صدهزار ریال کالامی خرم که لااقل آن را به صد و بیست هزار ریال بفروشم.

تفاوت توکل عامه با خاصه در این است که: عامه، در توکل، خواست خود را منظور دارند نه خواست حق را. اما خاصه، نه دارایی دارد، نه قدرت، نه خواسته و نه اختیار. لذا امرتوکل برای آنها بسیار آسان است. این است متوکل حقیقی که آیه شریفه :«ان الله یحب المتوکلین » (11) ، در وصف او نازل شده است.

در این زمینه، امام صادق «علیه السلام »فرموده اند:

به هر کس که سه چیز داده شد، ازسه چیز محروم نخواهد بود:

اگر حال دعا به او عطا شد، اجابت در پی آن است: «ادعونی استجب لکم » (12) اگر حال شکر بدست آورد،ازدیاد نعمت برای او خواهد بود: «لئن شکرتم لازیدنکم » (13) و اگر حال توکل،برای او حاصل شد، یقینا کفایت حق،به همراهش است: «و من یتوکل علی الله فهو حسبه » (14)

حال که معنای توکل را دانستیم،شایسته است به ذکر و شرح درجات آن بپردازیم.

درجات توکل :

توکل، بر سه درجه است و هر سه درجه، اختصاص به عامه دارد. (15)

در درجه اول، توکل عامه، توام باطلب و توسل است و مقصود از این توکل، بهره رساندن به خلق و ازوساوس نفس، در امان ماندن است:

«و هو علی ثلاث درجات. کلها تسیرمسیر العامة:

الدرجة الاولی، التوکل مع الطلب ومعاطاة السبب علی نیة شغل النفس و نفع الخلق و ترک الدعوی.»

پس در این حال، متوکل به منظوروصول به مقصود، توکل می کند و به سبب هم متوسل می شود و می گوید: «ابی الله ان یجری الاشیاء الا بالاسباب.»

نکات قابل توجه در این درجه عبارت است از :

1- متوکل با توسل به توکلش می خواهد به امر خلاف، مبادرت نکند و فراغت را برای خویش، چون سم می پندارد; زیرا معتقد است که درفراغت، نفس، او را به باطل مشغول خواهد ساخت.

2- متوکل با دوری از فراغت، به اسبابی چون برپایی نماز، پرداخت زکات، به جا آوردن صله رحم و ...،خود را از دعوی و ادعا، برحذرمی دارد.

طبق فرمایش امام صادق «علیه السلام »:

"اوجب الله لعباده ان یطلبوا منه مقاصدهم بالاسباب التی سببها لذلک وامرها بذلک."

در درجه دوم، توکل، باچشم پوشی از سبب همراه است وبرای اینکه بطور صحیح انجام شود،متوکل بسیار سعی می کند تا نفس، درامور دخالت نکند: (16)

«الدرجه الثانیة، التوکل مع اسقاط الطلب و غض العین عن السبب اجتهادافی تصحیح التوکل و قمع تشرف النفس وتفرغا الی حفظ الواجبات.»

درجه سوم توکل، باشناسایی علت توکل، همراه است; طوری که شناسایی، متوکل را به خلاصی ازعلت توکل برساند واین درجه، حاصل نمی شود مگر زمانی که متوکلان یقین بدانند حضرتشان با عزت و قدرت، براشیاء تسلط دارد و شریکی ندارد تا درامور از او استمداد کند:

«و الدرجة الثالثة، التوکل مع معرفة علل التوکل النازعة الی الخلاص من علة التوکل و هو ان تعلم ان ملکة الحق تعالی للاشیاء، ملکة عزة لا یشارکه فیهامشارک فی کل شرکته الیه. فان من ضرورة العبودیة، ان یعلم العبد ان الحق هو مالک الاشیاء کلها وحده.»

اینجا مقامی است که از عبدواصل، همه چیز سلب شده است.عبد واصل، در دل طلبی ندارد تا آن طلب او را به مقام توکل بکشاند. این عده افرادی هستند که به علت توکل،آشنا شده و در مقام طرد آن برآمده اند.در این مقام، حافظ می گوید:

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند زمانه تا قصب زرکش قبای تو بست مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد ولی چه سودکه سر رشته درفضای توبست چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن که عهد با سر زلف گره گشای تو بست تو خود حیات دگر بودی ای نسیم وصال خطانگر که دل، امید در وفای تو بست زدست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت به خنده گفت حافظ، برو که پای توبست

پس ذات اقدس الهی، مالک الملک است. عزت، قدرت و عظمت،از آن اوست. امور، همه بسته به مشیت و اراده اوست: "بیدها ناصیتنا" و"ماشاءالله کان و مالم یشا لم یکن و لاحول و لا قوة الا بالله و ..."با این حال، عبد را چه دخالت درکار مولی و منعم؟!

خصوصیات متوکل (17)

متوکل حقیقی، کسی است که باطی کردن درجات سه گانه توکل، به مقامی رسیده که:

از غیر خدا نمی ترسد:

«الذین قال لهم الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل » (18)

از غیر خدا، نا امید می شود; (19) زیراخداوند در حدیث قدسی فرموده است:

" و عزتی و جلالی لا قطعن امل کل مؤمل غیری "; به عزت و جلال خودم سوگند که می برم امید کسی را که به غیر من امید انداخت.»

حریص نیست; زیرا می داند که هیچ کس تا روزیش تمام نشودنمی میرد.پس حرص زدن،بی معناست.

امر وکیل را اطاعت می کند; (20) چون می داند که در قبال مخالفت با او،خودش ضرر خواهد نمود.

از بود و نبود اسباب، متاثرنمی شود. (21) حافظ می گوید:

رضا بداده و زجبین گره بگشای که بر من و تو در اختیار نگشاده است

تفاوت توکل با تفویض (22)

خداوند متعال می فرمایند: «افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد.»

کار خود گر به خدا باز گذاری حافظ ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی

تفویض، عطای اختیار و واگذارنمودن حکم است به دیگری، جهت انجام امری.

فوض الیه الامر تفویضا: کار را به اوواگذار نمود و اختیار آن را به او داد به نحوی که از واگذار کننده، سلب اختیارو نظر شود.

تفویض، در مقایسه با توکل ، ازلحاظ معنی، وسیعتر و از لحاظ اشاره،لطیفتر است.

مفوض می گوید:

در دایره قسمت، ما نقطه پرگاریم لطف آنچه تو اندیشی،حکم آنچه توفرمایی

ولی متوکل، نمی تواند چنین ادعایی بکند.

تفویض، در مطلق امور است، اماتوکل، در مصالح است.

تفویض، قبل از وقوع سبب است.

در دعایی (23) ، از رسول اکرم «صلی الله علیه وآله »آمده است: «اللهم انی اسلمت نفسی الیک و الجات ظهری الیک و فوضت امری الیک.» (24) ولی توکل، پس از وقوع سبب است; مانند توکل پیغمبراکرم «صلی الله علیه وآله » واصحابش در حفظ از شر مشرکان،وقتی به آنها گفته شد:

«ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل » (25)

تفاوت توکل با ثقه (26)

باری تعالی در قرآن کریم می فرماید: «فاذا خفت علیه فالقیه فی الیم » (27)

به جان دوست که غم، پرده شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کار ساز کنید

ثقه، یعنی اعتماد و اطمینان.

اگر توکل را به چشم تشبیه کنیم،سیاهی چشم - که دید با آن است - ثقه است. اگر تفویض را به دایره تشبیه کنیم، مرکز دایره - نقطه اصلی - ثقه است.

در حقیقت، پایه و اساس توکل وتفویض را ثقه تشکیل می دهد; یعنی اعتماد و اطمینان بنده نسبت به پروردگار و هر آنچه که او برای بنده،مصلحت دیده وانجام می دهد.

تفاوت توکل با رضا (28)

خداوند متعال می فرماید: «ارجعی الی ربک راضیة مرضیة » (29)

من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

رضا،بالاترین مقام یک سالک است.

طی این مقام، هرچه برای سالک پیش آید، او را خوش آید; یعنی در این مقام، تلخی احکام قضا و قدر الهی، براو چون عسل شیرین است و بدان راضی است.

نزد سالک راضی، رنج و راحت،موت و حیات و فقر وغنا یکسان است.

به همین دلیل بابا طاهر چنین می سراید:

یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد

آری! به هر کس که در این مقام،قدمگاهی کرامت فرموده شد، به بهشت خواهد رسید; زیرا روح و فرح که از لوازم اهل بهشت است، دررضاویقین، تعبیه شده است. شایداشاره حافظ به "بهشت نقد"، همین مقام رضا باشد:

من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود وعده فردای زاهد را کجا باور کنم؟

در مقام رضاست که عبد، تقاضایی ندارد، در فکر کم و زیاد نیست،بهشت نمی طلبد، دنیا را اختیارنمی کند و رضای خود را بر رضای حق، ترجیح نمی دهد.

حافظ می گوید:

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلبد که حیف باشد از غیراو تمنایی

(ادامه دارد)

پی نوشتها:

1) مائده ، آیه 23

2) آل عمران، آیه 173

3) شوری ، آیه 53

4) نحل ، آیه 53

5) مزمل ، آیه 9

6) طلاق، آیه 3

7) نجم، آیه 39

8) مائده ، آیه 23

9) ر.ک به: انصاری - خواجه عبدالله: منازل السائرین، ج 2، ص 12

10) ر.ک به: همان منبع ، ص 13

11) آل عمران، آیه 159

12) مؤمن، آیه 60

13) ابراهیم، آیه 7

14) طلاق ، آیه 3

15) ر.ک.به : انصاری - خواجه عبدالله : همان منبع، ص 15-16

16) همان منبع، ص 18

17) ر.ک.به: دستغیب شیرازی آیت الله سیدعبدالحسین: استعاذه ، ص 175

18) آل عمران / 173

19) همان منبع ، ص 157

20) همان منبع ، ص 16

21) همان منبع، ص 16

22) انصاری - خواجه عبدالله: همان منبع، ج 2، ص 19-20 ;امام خمینی «رحمه الله »: چهل حدیث، ص 190

23) خداوندا! خودم را تسلیم تو کردم و به توپناه آوردم و کارم را به تو واگذار نمودم.

24) قبل از این قسمت دعا، آمده است: «اللهم اسلمت وجهی الیک.»

25) آل عمران، آیه 173

26) انصاری - خواجه عبدالله: همان منبع،ج 2، ص 23; امام خمینی «رحمه الله »: همان منبع ،ص 190-191

27) چون مادر حضرت موسی «علیه السلام »، به وعده الهی اطمینان داشت، این آیه نازل شد.(قصص، آیه 7)

28) امام خمینی «رحمه الله »: همان منبع، ص 189

29) به سوی پروردگارت در حالی که راضی وخشنود هستی بازگرد.( فجر، آیه 28)

«الهی رِضاً بِرِِضِاکَ، صََبراً عَلی قَضائِک یا رََبََََّ لا الهَ سِواکَ...»

خدایا!

راضی به رضای تو هستم

و در برابر قضای تو صبر می کنم.

آخرین دعا و آخرین مناجات‏ امام حسین(علیه السلام) در عاشورا

مقام تفویض، تسلیم، توکل و رضا را توضیح دهید.

پاسخ اجمالی از اسلام کویست

«تفویض» در لغت به معنای رد و واگذاری یک امر به دیگری و حاکم قرار دادن وی در آن امر است.[1]
در اصطلاح قرآنی، تفویض به معنای برگرداندن و واگذارى کارها به خداوند متعال است. در نتیجه تفویض با توکل و تسلیم معناى نزدیک به هم دارند. آنچه سبب تفاوت است، اعتبارهای مختلف است؛ یعنی به این اعتبار که بنده آنچه را که به ظاهر، منسوب به خودش بوده، به خدا بر‏گرداند و خود را از همۀ امور برکنار بداند و هیچ کارى را به خود بر نگرداند. چنین حالتی را تفویض مى‌‏گویند. اما توکل نامیدن این واگذاری به این اعتبار است که بنده پروردگار متعال را به عنوان وکیل خود مى‌‏گیرد تا هر تصرفى که خواست، در کارهای او انجام دهد. نامیدن این مقام به تسلیم هم به این اعتبار است که بنده خاضع و تسلیم محض در برابر هر اراده‌‏اى است که خداى سبحان در باره‌‏اش بکند، و هر کارى را که از او بخواهد اطاعت مى‏‌کند. پس تفویض، توکل و تسلیم مقامات سه‌‏گانه‌‏اى از مراحل عبودیت هستند.
در سلسله مراتب، توکل از همه پایین‌‏تر و سطحى‏‌تر است و از آن دقیق‌تر و بالاتر تفویض و دقیق‏‌تر و مهم‌‏تر از آن تسلیم است.[2]
در نگاه خواجه طوس، تفویض یکی از مقامات سلوکی است که سالک در سیر الی الله آن‌را طی می‌کند؛ بدین صورت که چون در ابتدا به انسان وجود داده‌‏اند، سپس آگاهى، سپس قدرت، و بعد اراده،[3] برای سلوک الی الله و عود به فطرت اوّلى، مى‏‌بایست که این صفات در او، به عکس ترتیب مذکور، منتفى شود. پس اول باید اراده او در اراده الهی مضمحل شود به گونه‌ای که هیچ چیزی از خود اراده نکند و هر چه پیش آید مطلوب او باشد. این درجه رضا نامیده می‌شود و صاحب این درجه همیشه در بهشت رضوان خواهد بود. بعد از آن باید قدرتش در قدرت الهی منتفی شود تا قدرت خود را به هیچ عنوان مغایر قدرت او نداند. به این مرتبه توکل می‌گویند. سپس باید علمش در علم پروردگار مضمحل شود تا به خودى خود، هیچ نداند که این مرتبه را مقام تسلیم‏ نامیده‌اند.[4]
از دیدگاه مولی محمد مهدی نراقی، تسلیم همان تفویض است که به مقام رضا نزدیک است، بلکه فوق رضا و خشنودى است؛ چرا که تفویض عبارت است از ترک خواهش‌ها در امور زندگی و واگذاری همه آنها به خدا. پس آن بالاتر از رضا است؛ زیرا در مرتبه رضا، افعال خدا موافق طبع او است و او راضی به اموری است که برایش پیش آمده، پس طبع او لحاظ شده است، ولی در مرتبه تسلیم، طبع و موافقت و مخالفت آن به کلّى به خداى سبحان واگذار شده است، به همین دلیل بالاتر از مرتبه توکّل نیز هست؛ زیرا توکل، عبارت است از اعتماد در امور خویش به خدا، و آن به منزله وکیل نمودن خدا است در امور خود، و گوئى خدا را به مثابه وکیل خود قرار داده است، پس تعلّق او به امور خود باقى است، ولى در مرتبه تسلیم قطع کلّى علاقه از امور متعلّق به خویش است.[5]
در نگاه غزالی، توکل که تفویض و تسلیم از لواحق آن‌اند، دارای دو مرتبه است؛ یکی علمی که موجب توکل می‌شود که عبارت است از علم به این‌که خداوند متعال غیر محتاج به غیر است، ولی همه نیازمند او هستند. دیگری حالتی ناشی از این علم که عبارت است از اعتماد قلبی به خداوند متعال و سکون و عدم اضطراب قلب به خاطر تعلقش به او. اما تفویض و تسلیم با وجود این‌که از لواحق توکل‌اند، از آن بالاترند؛ چرا که غایت و هدف توکل، جلب نفع و دفع ضرر است، در حالی‌که حقیقت تفویض و تسلیم انقیاد و اذعان به امر و نهی الهی و ترک اختیار در آنچه خدا به آن حکم کرده است، می‌باشد.[6]

[1]. ر.ک. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج ‏7، ص 210، دار صادر، بیروت‏، چاپ سوم‏، بی‌تا.

[2]. ر.ک: طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏17 ص ۳۳۴، دفتر انتشارات اسلامى، قم، ۱۴۱۷ق.

[3]. چرا که در ابتدا مدتی موجود بود به صورت سلاله و نطفه و علقه و مضغه و عظام و لحم تا این‌که بعد از آن، زنده و خبردار شد. سپس مدتی زنده بود تا نیروی حرکت در او ظهور کرد و مدتی متحرک بود تا نیروی تشخیص مفید از مضر در او پدیدار شد و خواهان مفید و دوری کننده از مضر گشت.

[4] ر.ک: طوسی، خواجه نصیر الدین، آغاز و انجام (به ضمیمه تعلیقات)، ص 63و 64، وزارت ارشاد، تهران‏، چاپ چهارم، 1374ش‏.

[5]. ر.ک: مجتبوی، سید جلال الدین، علم اخلاق اسلامى(ترجمه جامع السعادات)، ج ‏3، ص 269، حکمت‏، تهران‏، چاپ چهارم، 1377ش‏.

[6]. ر.ک: ابو حامد الغزالى، مجموعة رسائل الامام الغزالى، ص 152، دارالفکر، بیروت، 1416ق.

در گفتگو با سید حسن شهرستانی عنوان شد؛

این استاد ادبیات تصریح کرد: حافظ اعتقاد دارد که «عشقت رسد به فریاد ور خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی با چهارده روایت» یعنی اگر مثل حافظ قرآن از بر بخوانی به ۱۴ روایت، ولی باز کافی نیست عشق الهی و توکل به خداوند به فریاد انسان می‌رسد ولو قرآن را با تفسیر‌های گوناگونی بخوانید.

به گزارش «سدید»؛ لسان الغیب حافظ شیرازی در عصری زیست می‌کرده که علوم قرآنی در اوج خود قرار داشته است، افزون بر این در عصر حافظ، علوم ادبی و بلاغت نیز در اوج بود. خواجه شمس‌الدین محمد متخلص به حافظ و ملقب به لسان الغیب از شعرای بزرگ قرن هشتم هجری یکی از مردمی‌ترین شاعران ایرانی و از بزرگترین معما‌های فرهنگ ایرانی است. وی شاعری که آمیختگی اشعارش با کلام وحی، گواه این ادعاست که شهر وی متعلق به دیروز، امروز و فرداست. شعر حافظ متعلق به همه نسل‌ها و اعصار است چرا که منطبق بر قرآن می‌باشد.

هر خواننده‌ای، شعر حافظ را با زبان دل خویش در می‌یابد و تفسیر می‌نماید و جالب آنکه شیخ، زاهد و صوفی فیلسوف و عارف و اهل شریعت تا خدا ناباوران ضد هر گونه دین و ایمان و متافیزیک، همگی نقش ذهنیت و جهان بینی خود را در این دیوان می‌بینند و به آن با شور فراوان عشق می‌ورزند.

استاد مرتضی مطهری می‌گوید: یکی از صفاتی که درباره حافظ در متون قدیمی به کار برده شده است. ملک القراء بوده که از این مطلب به وضوح معلوم می‌شود که خواجه از معارف قراء عصر خود محسوب می‌شده و به همین سمت مخصوصاً درزمان خود مشهور بوده است.

یکی از بهره‌هایی که حافظ از قرآن برده است، آن است که حافظ بسیار تحت تأثیر گسست و پیوند قرآن قرار گرفته است. اولین تأثیر قرآن بر حافظ به اثرگذاری ساختار قرآن است. در قرآن می‌بینیم که هر پنج یا شش آیه قرآن از چیزی سخن می‌گوید و حافظ تحت تأثیر و وام گرفته بوده است. حافظ گاهی بخشی از قرآن را می‌آورد در ابیات خودش می‌آورد مثل آیه ۳۲ سوره طلاق «وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ» (هرکس از خدا پروا کند خداوند برای او راه بیرون شدنی قرار می‌دهد و از جایی که حسابش را نمی‌کند به او روزی می‌رساند). از سویی دیگر گاهی معنای آیه را می‌آورد مانند عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت / که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت. این بیت به آیه ۱۸ سوره فاطر اشاره دارد «وَلَا تَزِرُ وَازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرَی» (و هیچ باربردارنده‌ای بار گناه دیگری را برنمی‌دارد) و تقریباً ترجمه این آیه از قرآن است و از این موارد در شعر حافظ بسیار زیاد وجود دارد.

در همین راستا سیدحسن شهرستانی، استاد دانشگاه در گفتگو با خبرنگار مهر، با اشاره به اینکه مقالات و آثار مختلفی در زمینه بهره‌مندی حافظ از قرآن کریم وجود دارد، گفت: بهره‌مندی از مضامین قرآنی فقط مخصوص حافظ نیست بلکه شاعرانی، چون سنایی، عطار، مولوی، سعدی و شیخ محمود شبستری که پیش از حافظ می‌زیستند نیز از قرآن بهره‌مند شده‌اند.

وی افزود: در اشعار مختلف گاهی عین عبارت عربی قرآن به کار برده شده است و گاهی اوقات ترجمه به زبان فارسی به کار گرفته می‌شود و گاه مضمونی قرآنی به شکل غیرمستقیم بیان می‌شود.

حافظ خوش اقبال‌ترین شاعر ایرانی است
شهرستانی به ویژگی منحصر به فرد حافظ اشاره کرد و عنوان داشت: به تعبیر برخی دوستان حافظ خوش اقبال‌ترین شاعر ایرانی است که در دل همه جا یافته است.

بهره‌مندی از مضامین قرآنی فقط مخصوص حافظ نیست بلکه شاعرانی، چون سنایی، عطار، مولوی، سعدی و شیخ محمود شبستری که پیش از حافظ می‌زیستند نیز از قرآن بهره‌مند شده‌اند

وی ادامه داد: این قبول صحبت که صحبت او مقبول است فقط محصول ادبیات قوی و شعر و وزن و قافیه نیست؛ علت آن معنویتی است که از روح قرآن بهره جسته است.

او با اشاره به اینکه این شاعر ایرانی حافظ کل قرآن بوده است، اظهار داشت: به همین علت تخلص حافظ را برگزیده است، اما صرف حفظ قرآن و ظاهر قرآن با انس با قرآن فرق می‌کند و حافظ با دل و جان و با همه وجود از قرآن بهره‌مند شده است.

معنویت قرآن در دل و جان حافظ نشسته است
شهرستانی با اشاره به این بیت از حافظ که «صبح خیزی و سلامت طلبی، چون حافظ / ‏هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم»، اذعان داشت: این صبح خیزی و سلامت که در من به وجود آمده است به برکت قرآن بوده است و این صرف حفظ کلام قرآنی نیست بلکه نشستن معنویت قرآن در دل و جان شاعر است.

وی به بیت «اینکه پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت / ‏ اجر صبری است که در کلبه احزان کردم» اشاره کرد و گفت: این بیت ضمن اینکه اشاره می‌کند به داستان حضرت یوسف و صبر یعقوب، می‌گوید حافظ به خاطر شعر، وزن و تکنیک ادبی حافظ نشده است بلکه این نتیجه صبر است.

شهرستانی در بخش دیگری از سخنانش به بیت «چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت / ‏شیوه جنات تجری تحت‌ها الانهار داشت»، اشاره کرد و عنوان داشت: در اینجا عین آیه آمده است و اینجا یک تشبیه زیبایی کرده است که این اشک‌های من مثل نهر‌هایی است که از باغ‌های بهشتی در پای درختان جاری است.

وی ادامه داد: در بیت «شب وصل است و طی شد نامه هجر سلام فیه حتی مطلع الفجر» که به شب قدر و شب وصل اشاره می‌کند و «سلام فیه حتی مطلع الفجر» آیه را مطرح می‌کند.

استاد ادبیات با بیان اینکه لطافت هنر حافظ در این است که به روح مطلب بیشتر توجه دارد، گفت: حافظ برخی چیز‌ها را به شیوه رندانه خود و به صورتی نیکو و زیبا بیان می‌کند.

وی با اشاره به بیت «گر طهارت نبود کعبه و بت خانه یکی است / ‏ نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود»؛ اذعان داشت: در اینجا اگر بخواهیم به اعتقادات او اشاره کنیم، اینجا ارادت او به اهل بیت و نوعی بیان تشیع او است که از واژه‌ها و مفاهیم حساب شده در این بیت استفاده شده است.

شهرستانی یادآور شد: در بیت فوق حافظ به خاندان عصمت و طهارت اشاره می‌کند و مضمون آیه تطهیر را به کار گرفته است و می‌گوید اگر طهارت نباشد کعبه و بت خانه باهم فرقی ندارد، اینجا برداشت‌های خود را هنرمندانه بیان می‌کند.

وی به قرآن و اسلوب هنری حافظ اشاره کرد و عنوان داشت: ابیات و غزل‌های حافظ هر کدام یک پیام دارد و در جمع بندی غزل‌ها می‌توان اشاره کرد که در مورد چه موضوعی است و تک تک ابیات هرکدام یک پیام مستقل در پی دارد.

اشعار حافظ هرکدام دربردارنده یک پیام هستند
شهرستانی با بیان اینکه این روش که هر بیت حافظ دربردارنده یک پیام است و مجموع ابیات در مورد یک موضوعی است، برگرفته از قرآن کریم است، یادآور شد: در قرآن کریم نیز هر سوره منشأ یک حکم فقهی، شرعی و حقوقی یا یک مسئله حکمی و معرفتی است، اما مجموعه آیات به گونه‌ای است که اسم سوره را مشخص کردند.

وی به یک وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت اشاره کرد که بر سور قرآن حاکم است و این سبک را حافظ از قرآن کریم الهام گرفته است.

عشق و توکل الهی فریاد رس انسان است
این استاد ادبیات تصریح کرد: حافظ اعتقاد دارد که «عشقت رسد به فریاد ور خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی با چهارده روایت» یعنی اگر مثل حافظ قرآن از بر بخوانی به ۱۴ روایت، ولی باز کافی نیست عشق الهی و توکل به خداوند به فریاد انسان می‌رسد ولو قرآن را با تفسیر‌های گوناگونی بخوانید.

وی ادامه داد: به تعبیر امام راحل ممکن است یک نفر قرآن را خوب تفسیر کند و با علم توحید خوب بیان کند، ولی به جهنم برود، در اینجا درس می‌گیریم که باید در عمل عشق الهی و توکل و معنویت ثابت شود و اینجا می‌توان به مضمون بیت «نباشد خوش‌تر از شعر تو حافظ به قرآنی که اندر سینه داری» اشاره کرد.

مورد عنایت خداوند قرار گرفتن نیاز به تربیت نفس است
دکتر شهرستانی تأکید کرد: از کلام، سخن و آثار حافظ مشخص است وقتی که می‌گوید «این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد، اجر صبری است کز آن شاخه نباتم دادند»، یعنی انسان نفس را تربیت و آماده کند که مورد عنایت الهی قرار گیرد فقط به معلومات اکتفا نکند، بلکه با قلب به مطلب ایمان داشته باشد.

وی به بیت «شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست»، اشاره کرد و گفت: باد و منطق طیر یا زبان پرندگان همه این‌ها اشارات قرآنی است و می‌گوید وقتی مرگ می‌آید برای سلیمانی که هم پادشاه است تمامی آن شکوه و تخت و تاج و آشنایی با زبان پرندگان به باد رفت و سلیمان چیزی جز باد با خود نبرد.

انس حافظ با قرآن در تفسیر‌هایی که به کار برده است نمایان است
شهرستانی ادامه می‌دهد: «من این نگین سلیمان به هیچ نستانم / که گاه گاه بر او دست اهریمن باشد»، اینجا اشاره می‌کند به اینکه انگشتر تنها کفاف نیست مهم این است که انگشتر دست چه کسی باشد؟ «گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی»، که این‌ها برداشت‌های قرآنی است.

وی تأکید کرد: قرآن به صراحت نگفته است که مهم خود سلیمان است بلکه کسی می‌تواند این برداشت‌ها را داشته باشد که قرآن بر جان و دل او نشسته است.

شهرستانی ادامه داد: مهم آن دست سلیمان است وگرنه انگشتر ممکن است به دست آدم نااهل بیفتد مثل قدرتی که سامری پیدا کرد و از اثر رسول استفاده و مردم را گمراه کرد، سامری با آن کارهایش که پیغمبر نمی‌شود بلکه سبب گمراهی مردم شد.

وی با اشاره به بیت «ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند / ‏ یار مه روی مرا نیز به من باز رسان»، گفت: دعا و مناجات به این زیبایی با بیان لطیف و شاعرانه کجا سراغ دارید ایشان افزود عرفان بیان شاعرانه و هنری الهیات است، این بیت به لطافت و بیان هنری می‌گوید خدایا تو که مسیر ماه و خورشید را مشخص می‌کنی، ماه و خورشید به فرمان تو در مسیرشان حرکت می‌کنند، یار مرا نیز به من برسان.

نفس حافظ از راه ایمان، اعتقاد، توکل و تکیه بر تقوا تربیت شده است
او با بیان اینکه حافظ نفس خود را یک نوع تربیت کرده است که گاهی از راه علم و دانش دنیایی به دست نمی‌آید بلکه از راه ایمان، اعتقاد و توکل به دست می‌آید، عنوان کرد: چنانچه اعتقاد حافظ این است «تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است، راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش»، نباید ما مغرور به علم و دانش و تقوا باشیم انسان عارف اگر صد هنر دیگر مثل تقوا و دانش داشته باشد فقط توکل خداست که دست او را می‌گیرد.

این استاد دانشگاه در ادامه تأکید کرد: کسی که بر خدا توکل کند آرامش پیدا می‌کند و خداوند او را در مسیر درست هدایت و گره از مشکلات او باز می‌کند و عمل فرد باید به دور از ریا و تکبر باشد.

عنایت خدای متعال به حافظ
دکتر شهرستانی به بیت «زحافظان جهان کَس چو بنده جمع نکرد لطائف حکمی با نکات قرآنی»، این عصاره آن هنرش است که لطائف حکمت و عرفان را با نکات قرآنی آشتی داده است و به هم پیوند داده است.

وی با بیان اینکه گرچه پیش از این هم از آیات قرآنی در ابیات شاعران استفاده شده است، اما نه به این لطافت، تصریح کرد: بدون عنایت و نور حق، بدون توکل هیچ انسانی به عمق دانش دست پیدا نمی‌کند چراکه حقایق عالم با نور ایمان روشن می‌شود.

دکتر شهرستانی به آیه «یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَیَجْعَلْ لَکُمْ نُورًا» اشاره کرد و گفت: وقتی کسی با ایمان و اعتقاد گام بردارد خداوند دوچندان بر او عنایت نموده و راه را برای او روشن می‌کند، ما باید از اول چراغی داشته باشیم که از اول به چاله نیفتیم و قدم اول را با اعتقاد برداریم و بعد از آن لطف و عنایت خداوند شامل حالت می‌شود.

وی با بیان اینکه وجوه مختلف قرآن اعجاز است، خاطرنشان کرد: قرآن لایه‌های متعدد دارد یکی از دلایل جاودانگی زیبایی ظاهر قرآن است، همان فصاحت و بلاغت از معجزات قرآن است که سبب می‌شود جلوی تحریف قرآن را بگیرد این‌ها مکمل هم هستند.

این استاد ادبیات در ادامه تصریح کرد: تلاش و تکاپو و توکل و عنایت الهی باید در کنار هم باشند تا فرد به موفقیت دست یابد و بتواند مسیر درست را برود.

وی با اشاره به اینکه پیش از حافظ شعرای فراوانی از مضامین قرآنی در اشعار خود به کار برده‌اند، تأکید کرد:، ولی بهره حافظ به گونه‌ای هنرمندانه و معجزه گونه از ظاهر تا باطن قرآن است وبا ایمان و دل و جان استفاده کرده است.

دکتر شهرستانی به بیان فاخر و هنرمندانه حافظ که شگفت‌انگیز است اشاره کرد و گفت: حافظ در اشعار خود هوشمندانه، لطیف و با نگاه حکیمانه، عاشقانه و ظریف از قرآن بهره برده است و این امر سبب شده تا جاودانه شود و در دل هر فارسی زبان جای گرفته شود.

وی تصریح کرد: در کنار قرآن، ذیل قرآن یک کتاب حافظ در هر خانه‌ای وجود دارد و این عنایت و لطف الهی است و در این بیت اشاره شده است که «حسد چه می‌بری‌ای سست نظم بر حافظ، قبول خاطر و لطف سخن خداداد است» نشان می‌دهد که برخی در زمان خود حافظ نیز به او حسادت می‌کردند با این وجود در زمان حیات حافظ شعر او به سرعت و با وجود محدودیت امکانات دست به دست می‌شد.


برچسب‌ها: تفویض, تسلیم, توکل, رضا
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:55  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

یکی از منتقدان ادبی درباره ارزش کار فردوسی در شاهنامه گفت: از آموزه‌های مهم شاهنامه را می‌توان دقت نظر فردوسی در ارائه نکات ظریف مربوط به روان‌شناسی انسان‌ها و جستجوی انگیزه‌های روانی آنها برای اقدام در هر کار دانست.

به گزارش خبرگزاری رضوی، هشتمین برنامه حکیم خرد " نشست ادبی شاهنامه‌خوانی" در فصل تابستان با حضور حمید تجریشی در کتابخانه فرهنگسرای گلستان برگزار شد. در این برنامه که با هدف آشنایی بیش‌تر مخاطبان با گنجینه‌های اصیل و غنی ادبیات فارسی اجرا می‌گردد، حمید تجریشی، کارشناس برنامه، به شرح و تفسیر ابیات شاهنامه فردوسی پرداخت.
او در ادامه مباحث جلسه قبل، پیرامون داستان «زال و رودابه» در شاهنامه صحبت کرد و گفت: داستان «زال و رودابه» را باید یکی از بخش‌های مهم و آموزنده شاهنامه دانست. مباحثی که در این داستان مطرح می‌شود، علاوه بر وجه داستانی و زیبایی خود، نکات آموزنده‌ فراوانی نیز دارد که در این جلسه به آن اشاره خواهیم کرد.
وی سپس به مباحث مهم و تعلیمی داستان «زال و رودابه» در شاهنامه پرداخت و گفت: اولین موضوع مهم در شاهنامه و به ویژه در این داستان، موضوع ایمان و توکل خلوصانه به پروردگار است. در تمام قسمت‌های شاهنامه، یاد خدا، توکل به او و مددخواستن از او ذکر دائم و مستمر فردوسی است. در شاهنامه، هرنامه‌ای که یک پهلوان به شاه یا پهلوانان دیگر می‌نویسد مانند نامه‌های سام به منوچهر یا زال به سام و یا هر نامه‌ای که فرزندی به پدر یا مادرش می‌نویسد مثل نامه‌های منوچهر به فریدون، نامه فرانک به فریدون و ... با ابیاتی پرحکمت و شیوا زبان به ستایش پروردگار، قدردانی از نعمت‌های او و نقل حکمت امور در خلقت او گشوده می‌شود. این موضوع در مورد تمام شخصیت‌های مهم شاهنامه نیز صادق است. وجود ابیات این‌چنینی در شاهنامه نشان می‌دهد که فردوسی هم‌چون عارفی راستین از ذکر قلبی عابدانه غافل نیست و از خواننده کتابش می‌خواهد که او نیز همانند خودش، نام و یاد خدا را سرلوحه تمام کارهای کوچک و بزرگ زندگی‌اش قرار بدهد.
صدق و راستی در عشق، ویژگی بارز عاشقان در شاهنامه
تجریشی به صدق و راستی در شاهنامه اشاره کرد و گفت: موضوع دیگر، نمایش صدق و اخلاص رودابه و زال در پای‌بندی به عشق عفیف و پاک خود و نترسیدن از ملامت دشمنان، تهدید بدخواهان و خیرخواهی تهی از دانش اطرافیان است. اساسا باید به یاد داشته باشیم که اولین مانع در راه وصول به حقیقت و رسیدن به محبوب، احساس ترس در مقابل بدگویان است. چنانکه زال با آنکه می‌داند عشق بیدار شده در قلبش، به علت تخالف دو طایفه ایرانی و عرب، یک عشق ممنوع است و احتمال دارد سام و منوچهر به چنین ازدواجی رضایت ندهند، در همان ابتدا سرتسلیم فرو نمی‌آورد و فرمانبرداری از خدای عشق و محبت را به فرمانبرداری از هر قدرت دیگری ترجیح می‌دهد. رودابه نیز در پایداری و دفاع از عشق پاک خود، صداقت و شجاعت به خرج می‌دهد؛ نه از ملامت دوستان و اطرافیان و نه از تنبیه مادرش، ترس به دل راه نمی‌دهد و در نهایت نیز به پاس راستگوئی و نیت پاکشان، پروردگار خیرخواه، ایشان را به مراد دل‌شان می‌رساند. به تعبیر فرزانگام و عرفان عالی‌مقام، عشق زمانی ارزش‌مند است که مبتنی بر سست عهدی و تزویر و دروغ نباشد. به قول مولانا:
عشق هایی کمتر پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
این کارشناس شعر و ادبیات به موضوع اهمیت به زن در شاهنامه اشاره کرد و گفت: موضوع دیگر تقابل با بی‌حرمتی مرد عرب نسبت به زنان است. مهراب که از نسل تازیان جاهل پیش از بعثت پیامبر اکرم صلی‌الله عیله و آله و سلم است، با اظهار تاسف از این‌که خداوند به او دختری داده است، قصد دارد تا او را زنده به‌گور کند اما در عین حال، فردوسی شخصیتی مثل سیندخت، همسر مهراب را قرار می‌دهد که شخصیتی خردمند است و در راه نجات دخترش و جلوگیری از ایجاد جنگ و آشوب میان ایران و کابل، چنان درایتی را از خود نشان می‌دهد که سام پهلوان در ستایش او سخنان پر از مدح و تحسین را بیان می‌کند.
او اضافه کرد: موضوع مهم دیگری که در شاهنامه مطرح می‌شود، اعتقاد به تقدیرگرایی و توجه به نقش آسمان در سرنوشت انسان‌ها است. این مطلب یکی از بن مایه‌های حکمی شاهنامه و از جمله مسائل مورد توجه فردوسی است. دقت داشته باشید که در شاهنامه هرگاه بزرگان با واقعه‌ای روبه‌رو می‌شدند که از خیر و شر عواقب آن آگاه نبودند، به ستاره‌شناسان و موبدان روحانی مراجعه می‌کردند و از آنان می‌خواستند تا با تحقیق در علم نجوم از حقیقت ماجرا اطلاع یابند. بنابراین می‌توان گفت که هیچ واقعه مهمی در شاهنامه رخ نمی‌دهد که بزرگان بدون اطلاع از اصحاب نجوم و موبدان آگاه در باب آن دست به کاری بزنند. از قضا پیش‌بینی موبدان هم غالبا صحیح از آب درمی‌آید. هلمر رینگرن، نویسنده و محقق سوئدی در کتابی تحت عنوان «تقدیر باوری در منظومه های حماسی ایران، شاهنامه و ویس ورامین» که توسط آقای ابوالفضل خطیبی ترجمه شده است، ضمن بررسی علمی دقیق، این موضوع را از جهات مختلف به‌ویژه از جهت تقارن و همسویی با مشکلات بزرگ فلسفی یعنی جبر و اختیار بررسی کرده و به نتایج جالب توجهی نیز د‌ست یافته است.
فردوسی، روان‌شناسی برای روح انسان‌ها
تجریشی به دیگر آموزه مهم شاهنامه فردوسی اشاره کرد و گفت: یکی دیگر از آموزه‌های مهم شاهنامه را می‌توان دقت نظر فردوسی در ارائه نکات ظریف مربوط به روان‌شناسی انسان‌ها و جستجوی انگیزه‌های روانی آنان برای اقدام در هر کار دانست. در واقع باید گفت که فردوسی مانند یک رمان‌نویس خبره امروزی، در طی سامان بخشیدن به جوانب کلی داستان‌ها و صحنه‌پردازی‌های بی‌نظیر بزم و غم و شادی، ضمن توجه در گفتار خود، پرسوناژهای داستانش را بر آن می‌دارد تا به نحوی بسیارعالمانه تاثیر نفسانیات بشری را در اتخاذ تصمیمات نشان بدهد. برای مثال، با نمایش برخی از صفات نیک و ملکات شایسته مهراب او را مورد تحسین زال می‌سازد و بالعکس. فردوسی با چنین کارهای روان شناسانه، باطن قهرمانان شاهنامه را به ما نشان می‌دهد. او در انجام چنین امری بسیار دقیق است و آن‌قدر اصرار می‌ورزد که می‌توان گفت هیچ سخنی بر زبان شخصیت‌های اثرش نمی‌رود که فردوسی زمینه روانی-نفسانی گفتن آن را به ما نشان نداده باشد.
وی گفت: یکی از موضوعات مهمی که در این داستان دیده می‌شود، استفاده زال از نقطه ضعف پدرش برای بیرون افکندن او از خانه است و البته عذاب وجدانی که بعدا گریبانگریش می‌شود. فردوسی با نقل این ماجرا ما را آگاه می‌سازد که اگر چه استفاده از نقطه ضعف انسان‌ها برای پیش برد کار خویش امری شرافتمندانه و خداپسندانه نیست، اما اگر شخصی در راه امر خیر، با نیتی پاک و برای رضای خدا چنین عملی را انجام دهد گناهی برای او متصور نیست. زال یکی دوبار از حساسیت وجدان سام برای جور و ستمی که در حقش روا داشته استفاده می‌کند و سام با آنکه قلبا راضی به انجام خواسته زال نیست ولی رقت احساسات و رافت پدری‌اش که همان نقطه ضعف او است، او را وادار به مدارا با فرزند می‌سازد. در قسمت‌های دیگری از شاهنامه نیز چنین نمونه‌هایی مبنی بر استفاده شایسته و ناشایسته شخصیت‌ها از نقطه ضعف‌های یکدیگر نمودار است.
حمید تجریشی به آخرین آموزه از شاهنامه اشاره کرد و گفت: نکات ریز و درشت دیگری هم در همین داستان وجود دارد. برای مثال به ماجرای برخورد سیندخت با زن واسطه‌ای که میان زال و رودابه به خبر بردن و انتقال هدایای طرفین مشغول است، اشاره می‌کنم. فردوسی برای توصیف مواجهه سیندخت با آن زن، فقط در چند بیت موجز نکات بسیار ظریف و قابل تاملی را مطرح می‌کند که ضمن نقل داستان به آنها اشاره خواهیم کرد.
وی سپس ابیاتی از شاهنامه پیرامون داستان زال و رودابه را خواند.
میان سپهدار و آن سرو بن
زنی بود گوینده شیرین سخن
پیام آوریدی سوی پهلوان
هم از پهلوان سوی سرو روان
سپهدار دستان مر او را بخواند
سخن هر چه بشنید با او براند
بدو گفت نزدیک رودابه رو
بگویش که ای نیک دل ماه نو
سخن چون ز تنگی به سختی رسید
فراخیش را زود بینی کلید
فرستاده باز آمد از پیش سام
ابا شادمانی و فرخ پیام
بسی گفت و بشنید و زد داستان
سرانجام او گشت همداستان
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه آمد چو باد
بدین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برفشاند
به کرسی زر پیکرش برنشاند
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه آمد چو باد
بدین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برفشاند
به کرسی زر پیکرش برنشاند
یکی شاره سربند پیش آورید
شده تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرش سرخ یاقوت و زر
شده زر همه ناپدید از گهر
یکی جفت پر مایه انگشتری
فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاد نزدیک دستان سام
بسی داد با آن درود و پیام
زن از حجره آنگه به ایوان رسید
نگه کرد سیندخت او را بدید
زن از بیم برگشت چون سندروس
بترسید و روی زمین داد بوس
پر اندیشه شد جان سیندخت ازوی
به آواز گفت از کجایی بگوی
زمان تا زمان پیش من بگذری
به حجره درآیی به من ننگری
دل روشنم بر تو شد بدگمان
بگویی مرا تا زهی گر کمان
بدو گفت زن من یکی چاره‌جوی
همی نان فراز آرم از چند روی
بدین حجره رودابه پیرایه خواست
بدو دادم اکنون همین است راست
بیاوردمش افسر پرنگار
یکی حلقه پرگوهر شاهوار...
تجریشی در توضیح این ابیات گفت: همان‌طور که اشاره شد، خانم واسطه‌ای وجود داشت که پیام‌ها و هدایا را منتقل می‌کرد. آن زن پیش زال آمد تا پیامی را برای رودابه ببرد. زال به او گفت که به رودابه پیام بدهد که اگر چه اوضاع خوب نیست اما به‌زودی کلید خوشایندی این در را بدست خواهد آورد. پدرم، سام در ابتدا راضی نمی‌شد اما اکنون راضی به این ازدواج شده است. وقتی که آن زن این پیام را برای رودابه برد، رودابه از خوشحالی او را روی صندلی زرنشان، نشاند و به او شال و روسری از طلا هدیه داد. سیندوخت از کاری که رودابه کرده است ناراحت است و قضیه رودابه و زال را به منوچهر می‌گوید و مهراب نیز به شدت ناراحت می‌شود و حتی می‌گوید: ای کاش زنده بگورش می‌کردم اما بعد از مدتی با دیدن دخترش حالش عوض می‌شود و به او می‌گوید چرا با این اهریمن می‌خواهی ازدواج کنی؟ این گفتگوی پدر و دختر ادامه دارد.

جلوه های حکمت الهی در شاهنامه

ستاره منوچهری- شاهنامه فردوسی را که ورق می‌زنیم، در هر بیت و داستان، نشانی از حکمت والای دینی و انسانی می‌یابیم. به درستی که واژه «حکیم» برازنده ابوالقاسم فردوسی توسی است؛ کسی که با سرودن شاهنامه، جانی دوباره به زبان فارسی بخشید و حماسه ملی ایرانیان را ماندگار کرد. از مهم‌ترین ویژگی‌های شاهنامه، بازتاب حکمت و اندیشه دینی در مقدمه و متن آن است؛ به طوری که رهبر انقلاب هم در جلسه با شاعران در سال 90 به این نکته اشاره کرده و گفته‌اند: «شاهنامه فردوسی پر از حکمت است. او انسانی بوده برخوردار از معارف ناب دینی». ایشان همچنین در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌ در اسفند 70 در این‌باره خاطر نشان کرده‌اند: «خوشبختانه ادبیات سلف ما همه‌اش در جهت ارزش‌های الهی و اسلامی است؛ از جمله همین شاهنامه... حقیقت قضیه این است که فردوسی یک حکیم است؛ تعارف که نکردیم به فردوسی، حکیم گفتیم. الان چند صد سال است که دارند به فردوسی، حکیم می‌گویند. حکمت فردوسی چیست؟ حکمت الهیِ اسلامی. شما خیال نکنید که در حکمت فردوسی، یک ذره حکمت زردشتی وجود دارد. فردوسی آن وقتی که از اسفندیار تعریف می‌کند، روی دینداری او تکیه می‌کند... فردوسی از اول با نام خدا شروع می‌کند: به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد. تا آخر هم همین‌طور است. فردوسی را با این چشم نگاه کنید. فردوسی، خدای سخن است. او زبان مستحکم و استواری دارد و واقعاً پدر زبان فارسی امروز است. او دلباخته و مجذوب مفاهیم حکمت اسلامی بود. شما خیال می‌کنید که اگر در شاهنامه فردوسی چیزی برخلاف مفاهیم اسلامی وجود داشت، این‌قدر در جوامع اسلامی جا می‌افتاد؟» درخصوص اندیشه دینی فردوسی در شاهنامه و دیدگاه رهبر انقلاب درباره این اثر با دکتر محمدحسن مقیسه، استاد دانشگاه گفت‌وگو کرده‌ایم. مرامنامه توحیدی فردوسی در مقدمه شاهنامه دکتر مقیسه، حکمت دینی و توحیدباوری فردوسی در مقدمه شاهنامه را بسیار جامع توصیف می‌کند و می‌گوید: «فردوسی اثر بزرگ خود را با نام خدا شروع و از همان آغاز اعلام می‌کند بینش و روش او چیست. او در دو بیت اول چند نکته را یادآور می‌شود: به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد/ خداوند نام و خداوند جای/ خداوند روزی ده رهنمای. نخست آن‌که نظرش را آشکار بیان می‌کند. دیگر آن‌که خداوند را برتر از همه‌چیز و همه‌کس می‌داند. چرا فردوسی روی این موضوع تکیه دارد؟ این روح خالص توحیدی است. اگر ما بدانیم خداوند برتر از همه قدرت‌های مادی است، دیگر نباید در عرض قدرت توحیدی، قدرت پادشاهی را مطرح کنیم. وقتی فردوسی در تشریح قدرت بی‌نهایت خداوند می‌گوید: خداوند نام و خداوند جای/ خداوند روزی ده رهنمای، یعنی قدرتی که در تصور هم نمی‌گنجد و هر چه هست و نیست، از آن اوست. تعریف فردوسی از توحید در همین دو بیت، تعریف جامعی است؛ به ویژه هنگامی که می‌گوید: ز نام و نشان و گمان برتر است، یا تأکید می‌کند: نیابد بدو نیز اندیشه راه/ که او برتر از نام و از جایگاه. این ابیات یکی از بهترین توحیدیه‌هایی است که در ادبیات فارسی آفریده شده و هرکدام آن‌ها نیازمند شرح‌ مبسوط است. فردوسی بعد از توحیدیه ، سراغ یکی از آفرینش‌های برتر خداوند می‌رود که چون هدیه‌ای ارزشمند به انسان عرضه شده‌است. این هدیه از نظر او عقل و خرد آدمی است که هم در دنیا و هم در آخرت دستگیر انسان است: خرد رهنمای و خرد ره‌گشای/ خرد دست گیرد به هر دو سرای. تعریفی که فردوسی در این بخش از خرد به دست می‌دهد، کاملاً منطبق با متن اسلامی و رویه حکمی و قرآنی است اما ظرافت‌کاری فردوسی این است که این حکمت‌های متعالی را شاعرانه به ما معرفی می‌کند تا به شیرینی و روانی در دل و ذهنمان بنشیند: خرد چشم جان است چون بنگری/ تو بی چشم شادان جهان نسپری. پس از این مقدمه، فردوسی به سراغ آفرینش آسمان و دریا و کوه و چهار گوهر هستی و انسان می‌رود. نکته مهم دیگر در مقدمه شاهنامه مطالبی است که به پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) اختصاص داده شده؛ یعنی نبوت و ولایت که به دنبال توحید، مطرح می‌شود و ساختار ذهنی باورمند فردوسی را به ما نشان می دهد. این موضوع هم در زمانه خودش بسیار مهم بوده و هم ملاکی است برای همه دوستداران و یاوران ولایت و امامت در همه زمان‌ها. فردوسی در قامت شعر مَثَلی زده از یک کشتی که علی بن ابی طالب(ع) در آن در کنار پیامبر(ص) قرار گرفته است: یکی پهن کشتی بسان عروس/ بیاراسته همچو چشم خروس/ محمد بدو اندرون با علی/ همان اهل بیت نبی و وصی. از نظر فردوسی، رستگار کسی است که به نبوت و ولایت در زیر سایه توحید معتقد باشد: اگر چشم داری به دیگر سرای/ به نزد نبی و علی گیر جای. در همین مرامنامه است که نظر و عقیده خودش را صریح بیان می‌کند: برین زادم و هم بر این بگذرم/ چنان دان که خاک پی حیدرم». مؤلفه‌های اسلامی در متن داستان‌های شاهنامه این استاد دانشگاه در ادامه به توجه رهبر انقلاب به بازتاب حکمت دینی و اسلامی در متن شاهنامه اشاره می‌کند و می‌گوید: «این روزها بعضی‌ها موضوع ایرانی‌گری را بدون در نظر گرفتن مؤلفه اسلامی ترویج و یک موضوع غیرواقعی را به جامعه تزریق می‌کنند. بعد از ورود اسلام به ایران، نمی‌توانیم مؤلفه اسلامی گری را از ادبیاتمان حذف کنیم. آن‌چه بخش بسیار مهمی از ادبیات منظوم و منثور ما را در برمی‌گیرد موضوعاتی است که از مکتب اسلام وارد ادبیات ما شده و پررنگ‌ترین آن‌ها در شاهنامه است. فردوسی در مقدمه شاهنامه به صراحت این‌ها را بیان می‌کند اما اگر داستان‌های رستم و سهراب، رستم و اسفندیار و هفت‌خان‌ها بررسی شوند، می‌بینیم مؤلفه‌های اسلامی به صورت پوشیده در آن‌ها هم هست. فردوسی در مقدمه، می‌توانسته به روشنی نظرش را بیان کند اما داستان رویه دیگری دارد و در آن‌ها هم با رویه‌های پهلوانی و جوانمردی روبه‌رو می‌شویم که برگرفته از نگاه توحید و نبوی است.»

نویسنده: امیرحسین الهیاری



آغاز کتاب و ستایش خِرد:

معناگرایی، توجه به ماوراء‌الطبیعه و آن چه در پس پرده‌ی ظواهر در جریان است، مدد جستن، امداد یافتن و نیل به آرامش و رضایت با توکل و ایمان.
شاهنامه با پیامی معجزه‌گونه آغاز می‌شود که بعد سلامت معنوی در آن از سایر ابعاد برجسته‌تر است.

به نام خداوند جان و خرد *** کزین برتر اندیشه برنگذرد
(خالقی مطلق، ج1، ستایش خرد، 1)

و جالب این جاست که این سپردن خویش به آن رود جاری فیض و رحمت و الهام از جانب سازمانی که ابعاد سلامت جهان را تعریف و ارائه کرده، بسیار بایسته و محترم شمرده شده است.
خداوندِ فردوسی، خداوند جان و خرد است و خرد در نظر حکیم طوس، حد فاصل تمام خصایل انسانی و حیوانی و نه فقط نقطه جداسازی انسان از حیوانات است. فردوسی اتهام سنگین «بی خردی» را تنها زمانی به کسان می‌زند که مرزهای بدی و پلشتی را جانانه درنوردیده باشند!
ستایش بی مانند فردوسی از خرد، بسیار شبیه نظر محمدبن زکریای رازی درباره‌ی خرد است. زکریای رازی در «طب روحانی» هوی را در برابر خرد قرار می‌دهد و بحثی طولانی و جذاب در این باره دارد.
به هر روی باید گفت که همین تکیه‌ی بنیادی رازی بر خرد و گذاردن هوی در برابر آن از یک سو او را به اتهام مجوس بودن دچار می‌کند و از سوی دیگر، شیعیان، اسماعیلیان و حتی سُنیان را که مقام وحی و امانت را برتر از عقل می‌شمرند در برابر او و هم‌اندیشان او چون ابن راوندی، ابوالعلای معری و دیگران قرار می‌دهد.
در این زمینه چه بسا بتوان گفت که رأی بسیاری از فردوسی پژوهان که برخی سروده‌های منسوب به وی را در ستایش عمر و ابوبکر و عثمان و گاه خاندان نبوت، آن هم بی درنگ پس از ستایش او از خرد، الحاقی و غیر اصیل می‌دانند می‌تواند از این راه نیز در کنار دلایل دیگر قابل اثبات باشد.

تسلیم و رضا

رضا و تسلیم، مقام اولیاست در عالم شناخت و معنا، برای این که انسان خود را مقصر تمام حوادث و اتفاقاتی که در پیچ و خم مسیر زندگانی می‌افتند نداند و خویشتن را متهم نکند. در شاهنامه همیشه قدرتی مافوق قدرت و اختیار ما در جهان جریان دارد. (1)

خداوند کیوان و گردان سپهر ***فروزنده ماه و ناهید و مهر
خرد را و جان را همی سنجد اوی ***در اندیشه سخته کی گنجد اوی
(همان: ج1، ستایش خرد، 3 و 10)

دین

فردوسی تکیه بر اندیشه‌های دین محور و قبول پایه‌های مذهب را از ارکان سلامت معنوی می‌شناسد.

به گفتار پیغمبرت راه جوی ***دل از تیرگی‌ها بدین آب شوی
که من شارستانم علی‌ام در است ***درست این سخن گفت پیغمبر است
گواهی دهم کاین سخن‌ها ز اوست ***تو گویی دو گوشم پر آواز اوست
(همان: ج1، ستایش پیغمبر، 94-97)

نیایش به درگاه خداوند و برپا داشتن مراسم برای تقدیس ذات الهی از نیازهای مسلم زندگانی ایرانیان در شاهنامه است. در داستان طهمورث می‌خوانیم که وی، وزیری نیکو رأی داشته به نام «شیدسپ» که پیوسته روزه می‌گرفته و شب را با راز و نیاز به درگاه خداوند بی نیاز، به صبح می‌رسانیده است. روزه و نماز شب رسمی است که شیدسپ بنیاد نهاده است.
هر جا که بشر از قبول و سرنهادن به آن نیروی برتر سرباز زده است دچار انحطاط و نابودی گردیده چنان که در داستان جمشید می‌خوانیم که او سیصد سال با خوشی و پیروزی در جهان زیست، پس از آن اندک اندک تکبر و خودپسندی وجودش را فراگرفت و کار را به جایی رساند که گفت: مرا خواند باید جهان آفرین و چنین شد که فرّه ایزدی از او بازگشت و مغلوب ضحاک تازی نژاد شد.
و یا در میانه‌ی سفر فریدون به سوی ضحاک، دو برادر فریدون که بر وی حسد می‌بردند به قصد کشتن وی سنگی را از بالای کوه به سوی او می‌غلطانند اما فریدون به افسون، آن سنگ را در میانه‌ی راه از حرکت بازمی دارد و همگان می‌فهمند که فریدون دارای فره ایزدی است.
و فریدون به مدد همین فره ایزدی است که جادوی ضحاک را باطل می‌کند و بر وی چیره می‌شود.
جادو و جادوگری، ابزار کارهای اهریمنی است. انسان‌های دارای سلامت معنوی هرگز وارد این حیطه نمی‌شوند مگر در جاهایی که چیرگی بر اهریمن جز به جادو و نیرنگ ممکن نیست، مثلاً در داستان چیرگی «قارَن»، پهلوانِ سپاهِ منوچهر بر «سلم» که در آن از انگشتر تور و نامه‌ای مجعول برای فتح دژ مستحکمی که سلم که در میانه‌ی دریاها دارد استفاده می‌کند و یا نامه‌ای که سرآغاز آن نام یزدان است و کیخسرو آن را می‌نویسد و برای فتح دژ بهمن و اثبات فر پادشاهی خویش از آن بهره می‌گیرد.

سیمرغ

سیمرغ بی شک ملموس‌ترین و برجسته‌ترین جنبه‌ی ماوراءالطبیعه در شاهنامه است که در خطرات، ناچاری‌ها و بیچارگی‌ها پناه امن خاندان دستان می‌شود.
سیمرغ توانا و خردمند و کاردان است. نمی‌آید مگر این که او را بخوانند. به آتش زدن پر اگر چه حکایت سیمرغ چنان که در بحثی در ابتدای این نوشتار به آن پرداخته‌ایم، چنان گسترده است که از مرزهای شاهنامه و ادبیات فراتر می‌رود و سرزمین‌های عرفان و اندیشه را درمی نوردد با حماسه و اسطوره درمی آمیزد و نماد پادشاهی و یا حتی پرچم دین می‌شود. (2)
سیمرغ در تمام ادبیات جهان نقش بازی کرده است. بر فراز البرزکوه باشد یا بر قله‌ی قاف و یا در جزایر استوایی و یا هند، در حماسه‌ی فردوسی باشد یا در منطق الطیر عطار و یا در «اوستا».
آغاز سیمرغ در شاهنامه با زادن زال پیوند خورده است. زال را پدر به قهر و به جرم ناتندرستی و سپیدیِ مویی به البرزکوه افکند تا طعمه‌ی سیمرغ شود. سیمرغ به طلب غذا از آشیانه به هوا برمی خیزد. زال را برمی گیرد و به آشیانه می‌برد تا کودکانش بخورند.
اما یزدان نیکی دهش بر زال می‌بخشاید و مهری از او بر دل سیمرغ می‌افکند. آوایی از غیب به سیمرغ می‌رسد که کودک را نگاه‌دار زیرا از نسل او مردی خواهد آمد که پشت و پناه ایران و نگهبان تاج و تخت شاهان خواهد شد.
سیمرغ پرورنده‌ی زال است و زال پدر رستم و رستم چشم و چراغ شاهنامه.
نمونه‌های روشن و زیبایی که می‌توان از عطف توجه به سلامت معنوی در شاهنامه سراغ گرفت نیایش نامه‌های پهلوانان و شاهان است. این نیایش‌ها در هنگام پیروزی، آغاز شاهی و یا درگاه گرفتاری‌ها و میانه‌ی جنگ‌ها و پیش از نبردهای بزرگ به جای آورده شده‌اند که در ادامه به تفکیک ذکر خواهند شد.
در خلال این نیایش‌ها گاه به نوع برگزاری مراسم و آداب و رسوم نیایش در آن دوران نیز اشاراتی شده که راهگشا و قابل توجه است.

نیایش رستم در خان دوم- بیابان


پی رخش و گویا زبان سوار ***ز گرما و از تشنگی فگار
پیاده شد از اسب و ژوپین به دست ***همی رفت شیدا به کردار مست
همی جست بر چارده بردن همی ***سوی آسمان کرد روی آن گهی
چنین گفت کای داور دادگر ***همه رنج و سختی تو آری به سر
گر ایدونک خوشنودی از رنج من ***بدان گیتی آگنده شد گنج من
بپویم همی تا مگر کردگار ***دهد شاه کاووس را زینهار
هم ایرانیان را ز چنگال دیو ***گشاید بی آزار گیهان خدیو
گنهکار و افکندگان تواند ***پرستنده و بندگان تواند
(همان: ج2، کیکاووس، جنگ مازندران، 302-310)

پس آن گاه به فرمان خداوند، میشی و چشمه‌ای بر او ظاهر شدند:

تهمتن سوی آسمان کرد روی **چنین گفت کای داور راستگوی
هر آن کس که از دادگر یک خدای ***بپیچد ندارد خرد را به جای
که این چشمه آبشخور میش نیست ***همان غُرمِ شتی مرا خویش نیست
بجایی که تنگ اندر آمد سخن ***پناهت به جز پاک یزدان مکن
بر آن غُرم بر آفرین کرد چند ***که از چرخ گردان مبادت گزند
گیا بر درو دشت تو سبز باد ***مبادا ز تو بر دل یوز یاد
ترا هر که یازد به تیر و کمان ***شکسته کمان باد و تیره گمان
که زنده شد از تو گو پیلتن ***وگرنه پراندیشه بود از کفن
که در سینه‌ی اژدهای بزرگ ***نگنجد بماند به چنگال گرگ
شده پاره پاره کنان و کشان ***ز رستم به دشمن رسیده نشان
(همان: ج2، کیکاووس، جنگ مازندران، 318-327)

نیایش نامه کیخسرو

چون کیخسرو به نزد کاووس شاه می‌رسید، ولیعهد بی شک و تردید ایرانیان است. اما در این میان طوس، پسر نوذر و نبیره‌ی منوچهر خود را برای شاهی سزاوارتر از کیخسرو می‌داند و این طوس همان است که بارها در شاهنامه نشانه‌هایی از سبک سری و بی خردی را به نمایش گذارده است.
از آن سو گودرز کشواد به هواداری کیخسرو در برابر طوس صف آرایی می‌کند. کیخسرو جوان اما از این نبرد داخلی بیمناک است و می‌داند نتیجه‌ی این نزاع هرچه باشد به نفع تورانیان تمام خواهد شد، پس از کاووس چاره می‌جوید. کاووس می‌گوید هر دو طرف به سوی دژ بهمن که لانه‌ی دیوان است لشکر کشند و هر کس دژ بهمن را تسخیر و از وجود دیوان پاک کند او بی شک دارای فرّه ایزدی است و شاهی او را سزد.
و این متن نامه‌ای است که کیخسرو می‌نویسد و به دیوار قلعه می‌کوبد، نام یزدان برنامه است و طلسم دیوان را باطل می‌کند. کیخسرو قلعه را به یاری یزدان می‌گشاید و شاه ایران می‌شود.

نبیسنده را خواست بر پشت زین ***یکی نامه بر روی قرطاس چین
ز عنبر نبشتند بر پهلوی ***چنان چون بود نامه خسروی
که این نامه از بنده کردگار ***جهانجوی کیخسروی نامدار
که از بند آهرمن بد بجست ***به یزدان زد است او به هر کار دست
که اویست جاوید برتر خدای ***جهاندار و روزی ده و رهنمای
خداوند بهرام و کیوان و هور ***خداوند فر و خداوند زور
مرا داد اورنگ و فرّ کیان ***تن پیل و چنگال شیر ژیان
جهان خود سراسر به شاهی مراست ***دَرِ گاو تا برج ماهی مراست
گَر این دژ (3) بر و بوم آهرمن است ***جهان آفرین را به جان دشمن است
به فر و به فرمان یزدان پاک ***سرش را به گرز اندر آرم به خاک
وگر جادوان راست این دستگاه ***مرا خود به جادو نباید سپاه
چو خم دوال کمد آورم ***سر جاودان را به بند آورم
وگر خود خجسته سروش ایدر است ***به فرمان یزدان یکی لشکر است
همان من نه از دست آهرمنم *** که از فرو برز است جان و تنم
به فرمان یزدان کنید این تهی ***که این است فرمان شاهنشهی
(همان: ج2، رفتن گیو به ترکستان، 320-635)

سوگندنامه‌ی کیخسرو


بگویی به دادار خورشید و ماه ***به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه
به فر و به نیک اختر ایزدی ***که هرگز نپیچی به سوی بدی
میانجی نخواهی جز از تیغ و گرز ***منش برز داری و بالای برز
(همان: ج3، کیخسرو، 78-90)

نیایش کیخسرو در روز هشتم شاهی


به پیش خداوند گردان سپهر ***برفت آفرین را بگسترد چهر
شب تیره تا بر کشید آفتاب ***خروشان همی بود دیده پر آب
چنین گفت کای دادگر یک خدای *** جهاندار و روزی ده و رهنمای
به روز جوانی تو کردی رها ***مرا بی سپاه از دم اژدها
تو دانی که سالار توران سپاه ***نه پرهیز داند نه شرم و کلاه
به ویران و آباد نفرین اوست ***دل بی گناهان پر از کین اوست
به بیداد خون سیاوش بریخت ***بدین مرز باران آتش ببیخت
دل شهریاران پر از بیم اوست ***بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست
به کین پدر بنده را دست گیر ***ببخشای بر جان کاووس پیر
تو دانی که او را بدی گوهر است ***همان بد نژاد است و افسونگر است
فراوان بمالید رخ بر زمین ***همی خواند بر کردگار آفرین
(همان: ج3، کیخسرو، 100-113)

کیخسرو، نمونه‌ی ناب سلامت معنوی در شاهنامه است، هیچ کس در شاهنامه به پایه و مایه‌ی او در نیایش و ستایش پروردگار نکوشیده و پیروزی و خوش بختی خود را در گرو خواست و اراده و بخشش خداوند ندانسته است.
بهروزیِ کیخسرو همواره با امداد و یاری نیروهای فراطبیعی آمیخته بوده است. از گذشتن به همراه مادرش و گیو از رودخانه‌ی خروشان تا فتح دژ بهمن و پیروزی بر افراسیاب و ادامه‌ی حیات تا زمان مرگ. کیخسرو پیش از آن که بمیرد- برخلاف تمام شاهان شاهنامه که شکل و رسم مخصوصی برای مرگ و رسوم پس از مرگشان تصویر شده است- عروج می‌کند. به کوهی می‌رود و از یاران و همراهان می‌خواهد که بازگردند. آن گاه برف و بورانی غریب درمی گیرد و کیخسرو این شاه پیامبر بزرگ، در میانه‌ی راه بورانی از نظرها گم می‌شود. حتی یاران که به توصیه‌ی او از میانه‌ی راه باز نمی‌گردند، گرفتار برف و بوران می‌شوند و جان می‌سپارند. گیو نیز در میان آن‌هاست. پهلوانی که نامش، بیش از هر چیز از جوانی تا مرگ کیخسرو با او همراه بوده است. خانواده‌ی گیو یعنی فرزندان گودرزکشواد از ابتدای حضور کیخسرو در ایران با همه‌ی توان در همداستانیِ عمیق با او کوشیده‌اند و فرمانش را به جان سر نهاده اند.
وجود نیروی «نیکی» در جان کیخسرو چنان پرمایه و گران است که حتی حضور رستم را در شاهنامه کمرنگ می‌کند. رستم کمرنگ می‌شود تا تمام نیکی‌ها و انوار آسمان پاکی و ایزدی در کیخسرو جمع بماند. پیروزی کیخسرو بر افراسیاب و کشتن او در حقیقت، تحقق وعده‌ی جاودانه‌ی الهی برای پیروزی نهاییِ حق بر باطل است. شاهنامه، در نگاهی امیدوارانه خوبی را بر بدی پیروزی داده است. این از خصوصیات منحصر به فرد این فراحماسه است. در عالم معنا اگر سیاوش را به فرشته‌ی خویی در انتهای قطبی تصور کنیم که در سوی دیگر آن، درست در نقطه‌ی مقابل، ضحاک اهریمن سیرت، و یا افراسیاب باشد، کیخسرو در میانه‌ی این بُردار است یعنی در نقطه‌ی میانه‌ی نیکی و بدی.
کیخسرو در نقطه‌ی اعتدال معنایی جهان ایستاده است.
او آرامش و خشم را و مهر و قهر را و لینت و صلابت را با هم و در جای خود دارد. کیخسرو هرگز به کسی سخت نمی‌گیرد اما رشته‌ی کارها را نیز همواره خود در دست دارد، کیخسرو به جا بخشنده و به جا شجاع است.
کیخسرو تعادل روح و جسم و سلامت کلیه‌ی قوای انسانی است.
اگر برآیند همه‌ی این‌ها را در نظر آوریم می‌توان ادعا کرد که کیخسرو نه تنها شاهِ آرمانی که انسان نمونه‌ی شاهنامه است.
کیخسرو تحقق همان ابر پربارانی است که گودرز در اوج دوران درد و رنج ایرانیان در خواب دیده بود.
کیخسرو ترکیب نرمی سیاوش و صلابت افراسیاب است، از همین نیم نژاد بَد خود نیز یک بار به درگاه خداوند پناه می‌برد که مبادا آن نیمه‌ی بد گوهر، چنان در جانش تجلی یابد که او را از مرزهای اعتدال انسانی به سمت بدی سوق دهد.
کیخسرو همواره با آداب و آیین خاصی نیایش می‌کند. ابتدا شست و شوی تن و پاکیزگی و سپس پوشیدن جامه‌ی نو و پاکیزه و آن گاه ساییدن دو رخ بر زمین.
کیخسرو هرگز تصمیم مهمی را بدون مشاوره با پهلوانان و بزرگان نمی‌گیرد.

چه گویید و این را چه پاسخ دهید ***همه یکسره رأی نیکو نهید

کیخسرو هرگز اسیری را نکشت. او استاد تدابیر رزمی و لشکرکشی‌ها بود. کیخسرو با همه‌ی اقتداری که در اداره و ساماندهی امور دارد، هرگز دچار دیکتاتوری و حکومت یک سویه بر مردم نیست. قدرت هرگزی او را نمی‌فریبد. این وجدان بیدار او و جان آگاه اوست که بر مردم حکومت می‌کند. کیخسرو در میانه گم است.
اعتدال او، وقوف به رسالت سنگینی که دارد و شاید آن نیمه گوهر نیک و البته امداد غیب که همواره چون دو بال در کنار او حرکت می‌کند، او را به یک پادشاه نمونه تبدیل کرده است.

نگاهی به نکات نیایش نامه‌ی کیخسرو پیش از مرگ

1- محاسبه‌ی نفس:
چالشی عظیم برای کیخسرو و البته برای هر انسان آزاده و اندیشمندی است. کیخسرو در ابتدای نیایش نامه‌ی خویش کارنامه‌ی زندگی خود را مرور می‌کند. چه کرده است؟
جهان را از بدخواه و کژاندیش و اهریمن تهی کرده است و با این که در جمله‌ی نبردهایش، نیت کین خواهی پدر، نیت غالب او بوده، اما از سوی یزدان پاک یاری یافته و همین گواه بر حق بودن کیخسرو است.
2- پرهیز از منیّت:
روان سلامت کیخسرو، گریزان از منیّت است. او از مکافات منی کردن با کردگار می‌ترسد چرا که نمونه‌ی آن را بسیار دیده است. ضحاک را دیده و جمشید را و در این جا به پروردگار می‌گوید که از سوی دیگر او را- کیخسرو را- نژادی درخور نیست، از یک سو کاووس خیره سر و از سوی دیگر افراسیاب جادوگر! مباد تا این نژاد نادرست، زمانی بر او غلبه کند و او را به راه خطا بکشاند.
3- تکیه بر فره ایزدی
4- سپاس و ستایش ابدی به درگاه یزدان
5- ایمان به سرای دیگر
6- دغدغه‌ی نام نیک
7- ایمان به انجام اعمال گذشته (وجدان آسوده- نفس مطمئنه)
8- پرهیز از هوا و هوس
9- استغفار و تقاضای آمرزش ابدی

پی‌نوشت‌ها:

1- البته سیری عمیق در اندیشه‌های فردوسی لازم است تا نشان داده شود که این اعتقاد قایل به نفی مطلق اختیار و به نوعی مبلغ جبرگرایی نیست و اراده‌ی مافوقی را به موازات اختیار بشری، محترم می‌دانسته است.
2- سیمرغ، نمادِ پرچم پادشاهان ساسانی است.
3- کلمه‌ی «دژ» در سراسر نسخه‌ی خالقی مطلق به صورت «دز» آورده شده است یعنی همان که اصالتاً در نسخه‌های کهن بوده و این به معنای تقدم و برتری «دز» به «دژ» نیست و صرفاً اصول تصحیح نسخه، رعایت گردیده است.

منبع مقاله :
الهیاری، امیرحسین؛ (1394)، سلامت در شاهنامه، تهران: نشر قطره، چاپ اول . راسخون . تسنیم . رضوی


برچسب‌ها: ایمان, توکل, فردوسی, شاهنامه
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:48  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

عشق اول می‌کند دیوانه‌ات/تا ز ما و من کند بیگانه‌ات/عشق چون در سینه‌ات مأوا کند/عقل را سرگشته و رسوا کند/می‌شوی فارغ ز هر بود و نبود/نیستی در بند اظهار وجود/عشق رام مردم اوباش نیست/دام حق، صیاد هر قلاش نیست/در خور مردان بود این خوان غیب/نیست هر دل، لایق احسان غیب/عشق کی همگام باشد با هوس/پخته کی با خام گردد همنفس/عشق را با کفر و با ایمان چه کار/عشق را با دوزخ و رضوان چه کار/عشق سازد پاک‌بازان را شکار/کی به دام آرد پلید و نابکار/زنده دل‌ها می‌شوند از عشق، مست/مرده دل کی عشق را آرد به دست/عشق را با نیستی سودا بود/تا تو هستی، عشق کی پیدا بود/عشق می‌جوید حریفی سینه چاک/کو ندارد از فنای خویش باک/عشق در بند آورد عقل تو را/تا نماند در دلت چون و چرا/عشق اگر در سینه داری الصلا/پای نه در وادی فقر و فنا/عاشق و دیوانه و بی‌خویش باش/در صف آزادگان درویش باش.


برچسب‌ها: عشق, ایمان, عقل
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:46  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

أَمۡ حَسِبۡتَ أَنَّ أَصۡحَٰبَ ٱلۡكَهۡفِ وَٱلرَّقِيمِ كَانُواْ مِنۡ ءَايَٰتِنَا عَجَبًا

اصحاب کهف علاوه بر ایمان قوی و تقوای الهی، از ویژگی‌های برجسته‌ای مانند فتوت و جوانمردی نیز بودند. در فرهنگ اسلامی و ادبیات فارسی، «فتوت» به معنای شجاعت، جوانمردی، گذشت، و رعایت اخلاق و کرامت انسانی است که یکی از ارزش‌های والای پهلوانی و مردانگی به شمار می‌رود.

اصحاب کهف با دوری از فساد و ظلم، ایستادگی در برابر فشارهای اجتماعی و سیاسی، و حفظ پاکدامنی و اخلاق، نمونه بارز این روحیه جوانمردانه و فتوت بودند. آنها نه تنها به خداوند توکل کردند، بلکه با شجاعت و استقامت، در برابر سختی‌ها و تهدیدها مقاومت کردند و به همین دلیل در تاریخ دینی به عنوان نماد ایمان و جوانمردی شناخته شده‌اند.

خداوند در قرآن به اصحاب کهف دستور مهاجرت داده است تا از ظلم و فساد جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کردند، دور شوند و ایمان خود را حفظ کنند . این مهاجرت به معنای ترک محیط ناسالم و پناه بردن به مکان امن بود که به رشد و تربیت دینی و اخلاقی خود ادامه دهند. هجرت معنوی و اخلاقی: منظور ترک کامل مکان به معنای فاصله گرفتن از گناه و محیط‌های ناسالم است. می‌توانم در همان جامعه زندگی کنم اما با حفظ ایمان، اخلاق و دوری از پلیدی ها ، مانند اصحاب کهف عمل کرد. اعتماد به هدایت الهی: اصحاب با توکل به خداوند و ایمان قوی، در پناه الهی قرار گرفتند و خداوند آنها را محافظت کرد. ما نیز باید به هدایت و حمایت خداوند اعتماد کنیم و در مسیر درست گام برداریم . می‌توان گروه‌های کوچک دوستانه و معنوی را در خانه یا فضای مجازی تشکیل داد تا حس تعلق و حمایت معنوی ایجاد شود .و تا جای امکان باید سعی نمود محیط اطراف را سالم نمود .در شرایطی که فضا به طور عمده مناسب و سالم نیست باید راه‌های دیگری برای ارتباط معنوی جایگزین گردد . مانند مطالعه شخصی کتاب‌های دینی، مراقبه، دعا در خلوت، تفاوت دین و عملکرد انسان: مهم است که بین آموزه‌های دینی و رفتارهای افراد یا نهادها تمایز قائل‌ شد.ادیان پیام‌های اخلاقی و معنوی دارند که از خطاهای انسانی فراتر می‌روند.پذیرش تنوع و تفاوت‌ها: در هر دین و جامعه‌ای، انواع مختلفی از باورها و روش‌های معنوی وجود دارد. احترام به این تنوع می‌تواند به افراد کمک کند تا راه خود را پیدا کنند .

سریال «مردان آنجلس» که در سال ۱۳۷۵ به کارگردانی فرج‌الله سلحشور ساخته شد، یکی از اولین مجموعه‌های دینی-تاریخی تلویزیون ایران است که داستان اصحاب کهف را بر اساس روایت قرآن مجید به تصویر کشیده است . این سریال به دلیل پرداختن جدی و بیان به قصه‌های قرآنی و استفاده از بازیگران مطرح و تعداد زیاد شخصیت‌ها، مخاطبان زیادی را جذب کرد و به عنوان تجربه‌ای موفق در ژانر مذهبی-تاریخی شناخته شد .

از نکات مثبت سریال می‌توان به وفاداری نسبی به متن دینی، فضای تاریخی و تلاش برای نشان دادن زندگی و ایمان اصحاب که اشاره کرد. همچنین این مجموعه به عنوان یکی از اولین آثار تلویزیونی دینی، نقش مهمی در شکل دهی به این گونه آثار در ایران دارد.

با این حال، نقدهایی نیز به سریال وارد شده است. از جمله برخی نواقص تاریخی و عدم تطابق دقیقاً جزئی از چهره امپراتور هادریانوس با مستندات تاریخی . اما این نقدها مانع از موفقیت کلی سریال نشده است .دوبله و پخش بین‌المللی، یکی از عوامل کلیدی در موفقیت سریال‌های مذهبی ایرانی مانند «مردان آنجلس» بوده است. .وجه مشترک سه سریال «حضرت ایوب»، «حضرت یوسف» و «مردان آنجلس» دوری و کناره‌گیری از جامعه‌ای است که آکنده از فساد، بی‌عدالتی و انحرافات اخلاقی است. در هر سه داستان، شخصیت‌های اصلی برای حفظ ایمان، پاکدامنی و ارزش‌های اخلاقی خود، از محیط‌های آلوده فاصله می‌گیرند.

  • در سریال «حضرت ایوب» (ع) ۱۳۷۲ : این پیام برجسته است که ایوب با صبر و استقامت در برابر مشکلات و آزمون‌های سخت، از فساد و ناامیدی دوری می‌کند.

  • سریال «مردان آنجلس» که روایت اصحاب کهف است، به طور مستقیم به دوری از جامعه‌های فاسد و پر از ظلم می‌پردازد. جایی که اصحاب کهف به غار پناه می‌برند تا از آلودگی و بی‌دینی دور شوند و ایمان خود را حفظ کنند . سریالهایی مثل ایوب نبی الله که بعد از انقلاب ساخته شد جهنم و عوامل شیطان را به شکل تئاتر تلویزیونی به تصویر می کشید زنده یادان.خسرو شایگان و منوچهر اسماعیلی به ترتیب به جای نقش ابلیس و حضرت ایوب صحبت نموده بودند .نکته پایانی زمانی بود که ماکسی میلیانوس یا تلمیخاه با بازی جعفر دهقان بعد از صدها سال که دوباره از خواب برخاسته بودند به جستجوی خویشاوندان خود پرداختند . آنگاه که ماکسی میلیان بر سر آرامگاه هلن همسرش حاضر می شود . نکته ای را از زبان بزرگان عرفان مطرح می کند که از معایب عمرهای طولانی این است که باید شاهد مرگ عزیزان خود باشی .

    عمر طولانی به طور کلی نعمتی بزرگ و فرصتی برای رشد، تجربه اندوزی و خدمت به دیگران است، اما همان طور که اشاره گشت، معایبی هم دارد که یکی از مهم ترین آن ها تحمل فقدان و مرگ عزیزان است.

    جنبه های مثبت عمر:

  • فرصت برای کسب دانش و تجربه بیشتر

  • امکان انجام کارهای بزرگ و تاثیرگذار در زندگی و جامعه

  • فرصت برای تربیت نسل های بعدی و انتقال ارزش ها

  • لذت بردن از مراحل مختلف زندگی و رشد معنوی

  • تجربه با مرگ و فقدان عزیزان که می‌تواند دردناک باشد

  • احتمال تجربه بیماری‌ها و مشکلات جسمی در سنین بالا

  • تنهایی یا دوری از نسل‌های جوان‌تر در برخی موارد

  • چگونه می‌توان با معایب عمر طولانی کنار آمد؟

  • پذیرش حقیقت زندگی و مرگ مرگ جزئی از چرخه زندگی است و پذیرش آن به آرامش درونی کمک می‌کند.

  • تقویت روابط عاطفی و معنوی: ایجاد پیوندهای عمیق تر با خانواده و دوستان و توجه به رشد معنوی‌ می‌تواند درد فقدان را کاهش دهد.

  • تمرکز بر ارزش‌های باقی‌مانده: به جای غم از دست دادن، به خاطرات خوب و تأثیر مثبت عزیزان خود فکر کنیم.

  • فعال ماندن و هدفمند بودن: داشتن هدف و فعالیت‌های مفید باعث می‌شود زندگی معنا پیدا کند


برچسب‌ها: فتوت, اصحاب کهف, معاد, حضرت ایوب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:44  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

یک پژوهشگر تاریخ اسلام گفت: سریال حشاشین معجون و ملغمه‌ای از خیال و واقعیت است. سریال ادعا نمی‌کند که قرار است تمام وقایع تاریخی را مو به مو روایت کند، بلکه جنگ مربوط به روایت‌ها در این سریال کاملاً خودش را نشان می‌دهد.

به گزارش ایسنا، مصری‌ها با ساخت سریال حشاشین(قاتلین) تکلیفشان را با خود مشخص کردند. برای اینکه به زعم خود توجیه‌ای برای سرکوب اخوان المسلمین مصر پیدا کنند به سراغ تاریخ ایران رفته، حسن صباح را «بدمن» تاریخ اسلام معرفی کردند و که روحش را به شیطان فروخت. برای دست یابی به قدرت از هر کاری حتی ترور اجتناب نمی‌کرد این روح شیطانی بعد از قرن‌ها به حسن بناء بنیانگذار اخوان الملسمین مصری رسید که سعی داشت با روش که به او به ارث رسید در مصر به قدرت برسد. برای واکاوی چرایی ساخت سریال حشاشین و مطابقت آن با وقایع تاریخی با محمد حسن خوانین زاده نویسنده کتاب « کتاب سقیفه و خلافت ترجمه و تحلیلی متقاوت از روایت ابوحیان توحیدی» و پژوهشگر تاریخ اسلام به گفت و گو نشستیم که در ذیل می‌آید؟

چرا مصری‌ها سراغ یک شخصیتی مانند حسن صباح رفتند و این سریال را ساختند؟

این سریال همه‌چیز دارد. تاریخ، فرهنگ، سیاست، مذهب، خیال و خیال. موسیقی گیرا، لوکیشن و فیلم‌برداری چشم نوازی دارد و تصاویر بکر از کشور «مالتا» و «قزاقستان» به کمک روایت داستان آمده است. ۲. جهان فکری فیلم را نویسنده می‌سازد و فرهنگ‌سازی کلان‌نگر در فیلم صورت می‌گیرد. سناریو سریال خوب و گیرا است و کارگردان بسیار خوب از پس اجرای سناریو بر می‌آید.

به خاطر ظرفیت خیالی که موضوع حسن صباح دارد نویسنده حسن صباح را انتخاب کرد تا در حوزه مهم تاریخ ورود پیدا کند و اینکه بتواند عقاید و رفتارهای مشترک بین همه تروریست‌ها را به تصویر بکشد، موضوع جذابی است.

در این سریال می‌بینیم که تمام تروریست‌ها اعم از مذاهب گوناگون، عقاید و کنش‌ها و رفتارهای مشترکی دارند. سعی می‌کنند از خیال و ماوراء استفاده کنند. سعی می‌کنند رؤیافروشی داشته باشند. سعی می‌کنند پیروان خود را به بهشت دعوت و آنها را با وعده بهشت خوشحال کنند و فریب بدهند. این موضوع بین تمام تروریست‌ها مشترک است و کسی که سریال به آن اشاره کرده، رهبر کاریزماتیک است.

در این سریال می‌بینیم که حسن صباح شخصیتی است که با تسلط بر علوم مختلف می‌تواند روی مخاطبین و پیروان خود تأثیر شگفتی بگذارد. سریال از این جهت به ابعاد روانی پیروان حسن صباح اشاره می‌کند و ابعاد روحی خود حسن صباح را هم نشان می‌دهد و این مسائل را بررسی می‌کند. از این جهت بیشترین وظیفه بر دوش نویسنده این اثر بوده است. او قبل از اینکه فیلمنامه این سریال را بنویسد، 50 کتاب را مطالعه کرده و به همین خاطر اشراف کلی نسبت به ماجرا دارد.

این سریال معجون و ملغمه‌ای از خیال و واقعیت است. سریال ادعا نمی‌کند که قرار است تمام وقایع تاریخی را مو به مو روایت کند، بلکه جنگ مربوط به روایت‌ها در این سریال کاملاً خودش را نشان می‌دهد. قرار است روایتی از یک واقعه تاریخی نشان داده شود که به درد جامعه امروز و به درد ریشه‌یابی تروریسم مدرن هم بخورد.

این سریال فقط با زندگی حسن صباح در آن دوره تاریخی کار ندارد و بعضی جاها می‌بینیم که حتی سریال امروزی هم می‌شود. به خاطر همین نمی‌شود گفت که این سریال صرفاً دارد شیعیان اسماعیلیه را نشان می‌دهد، بلکه مخاطب آن می‌تواند همه گروه‌های تندرو اعم از سنی و شیعه باشند. به خاطر همین این سریال از همان ابتدا که در کشورهای عربی منتشر شد، اخوان‌المسلمین چندان خوششان نیامد و در صدد سنگ‌اندازی بر سر راه پخش این سریال بودند و در این راستا مطالبی را هم نوشتند. با اینکه موضوع به شیعیان مربوط می‌شود، ولی آنها چون نشانه‌های مشترکی را دیدند، به خودشان گرفتند.

نسبت دادن تروریسم به حسن صباح به‌عنوان اولین گروه تروریستی در تاریخ اسلام، آیا با واقعیت‌های تاریخی تطبیق می‌کند؟ یعنی قبل از حسن صباح گروه تروریستی نداشتیم؟ به نظر می‌رسد که موضوع ترور از آغاز با خلقت بشر همراه بوده است. بنابراین چرا باید حسن صباح را پایه‌گذار اولین گروه تروریستی بدانیم؟

همین که حسن صباح به‌عنوان پایه‌گذار اولین گروه تروریستی معرفی شده، می‌تواند به لحاظ تاریخی مورد سئوال قرار بگیرد، ولی از آنچه که در کتاب‌ها مطرح شده و تحلیلگران گفته‌اند، حشاشین اولین گروه منسجم هستند. قبل از آنها ترورهائی صورت گرفته. قبل از اسلام هم ترورهائی بوده.

آیا در کشورهای غیراسلامی گروه منسجم تروریستی وجود نداشته؟ حسن صباح اولین گروه تروریستی جهان را پایه‌ریزی کرد؟

قطعاً اولین گروه تروریستی جهانی نبود.

منظورم گروه منسجم است.

اولین گروه منسجم در جهان اسلام است. شاید گروه‌های دیگری هم بوده‌اند، اما اولین گروه مسلمان که می‌خواست با ایدئولوژی اسلامی مخالفین خود را با ترور از بین ببرد، گروه حسن صباح معروف به حشاشین بودند. آنها چون قدرت نداشتند و نمی‌توانستند به صورت نظامی و اجتماعی با حکومت‌ها مبارزه کنند، به اعمال تروریستی متوسل می‌شدند. به خاطر همین به گروه منسجم تروریستی معروف شدند و بحث حسن صباح مطرح شد.

در مورد حسن صباح و گروهش افسانه‌هائی هم وجود دارند و بعد خیالی داستان می‌توانسته پر و بال زیادی پیدا کند. به همین دلیل حسن صباح و حشاشین برای این موضوع انتخاب شدند.

بعضی‌ها استفاده از حشیش را برای این گروه یک وهم تاریخی می‌دانند و معتقدند کسی که حشیش مصرف می‌کند، اصولاً نمی‌تواند مبارزه کند. این گزاره چقدر سندیت دارد و آیا می‌توان این مورد را برای کار تروریستی به این گروه استناد داد؟

آن منطقه با مزارع برخی از گیاهان داروئی مجاورت داشته و از این جهت افسانه‌پردازی‌هائی هم صورت گرفته است. دلیل تاریخی برای اینکه گروه حشاشین و حسن صباح و اطرافیانش از این داروها و مواد مخدر استفاده می‌کردند، وجود ندارد و صرفاً حدس و گمان و یک جور تخیل دشمنان گروه حسن صباح و خود اوست که اینها برای اینکه مغزشان به‌نوعی از کار بیفتد و بتوانند کارهای احمقانه انجام بدهند، دست به این کار می‌زدند، والا از نظر تاریخی، نه می‌شود مدرک مورد استنادی را در این زمینه پیدا کرد و نه چندان معقول است که بگوئیم گروه حشاشین که حسن صباح رئیسشان بوده، دائماً از این مواد مخدر استفاده و پیروانشان را بهنوعی تخدیر می‌کردند.

بحث ترور به‌نوعی شمشیر دو لبه است. برخی معتقدند که شاید شرایط سیاسی تحمیل شده بر گروه‌های سیاسی آنها را مجبور می‌کند که دست به ترور بزنند و مثال می‌زنند که در دوره حسن صباح کشتارهای تاریخی‌ای که توسط خلفای عباسی صورت می‌گرفت، خیلی گسترده‌تر بود. مثلاً منصور دوانیقی به شکل گسترده‌ای سادات حسنی را از بین برد و کشتارهای او بسیار پردامنه بودند. حسن صباح نهایتاً 120 نفر را کشت، ولی آنها تحت عنوان قانون افراد بیشتری را کشتند. نظر شما چیست؟

عوامل روانی قطعاً در عملکرد گروه‌های تروریستی تأثیر می‌گذارد. سریال در این مورد که چرا گروه حشاشین دست به چنین اعمالی می‌زدند، موضعگیری دارد. اینکه وقایع تاریخی چه هستند، مسئله دیگری است.، ولی آنچه که ما در سریال می‌بینیم، بیشتر قدرت‌طلبی گروه حشاشین است. حسن صباح کسی است که روحش را به شیطان فروخته و دنبال قدرت است و به همین خاطر تمام عوامل و پیروانش را در راه رسیدن به انگیزه‌های شیطانی و نفسانی خودش قربانی می‌کند.

از این جهت می‌بینیم که سریال سعی کرده ما را به مشکلات روانی خود حسن صباح و تروریست‌هائی که در کنارش هستند، نزدیک کند. تمام کسانی که در اطراف حسن صباح هستند، به‌نوعی از مشکلات روانی رنج می‌برند. یکی هست که آرزوهای خودش و بستگانش را نابود شده می‌بیند. یکی هست که مثل داعشی‌ها و تروریست‌های فعلی تمام راه‌ها را رفته و به ارضای روحی نرسیده و به گروه حسن صباح پیوسته که ارضای روحی بشود. هر کسی دنبال هدفی است و این هدف‌ها مشترک هم هستند. همه تروریست‌ها نقصان‌هائی دارند و می‌خواهند از این طریق نقصان‌های خود را پر و جبران کنند. خود حسن صباح دچار عقده روانی و به دنبال قدرتی‌ است که از بچگی برای خودش تصور می‌کرده و دوست داشته به آنها برسد. پیروانش هم همین طورند. این سریال سعی کرده به جهان درون حسن صباح و پیروانش نفوذ کند.

به نظرم در بسیاری از ابعاد موفق نیست. ما در سریال‌های خودمان و بسیاری از سریال‌های دیگر نمی‌توانیم با بَدمَن قصه همذات‌پنداری کنیم، ولی در این سریال تا حدی می‌توانیم با او همراه شویم؛ یعنی ابعادی از ماجرا تا حدی روشن می‌شود و می‌توانیم به جای بَدمَن قرار بگیریم، ولی در ابعادی نتوانسته موفق بشود. من به هر دو مورد اشاره می‌کنم.

سریال، حسن صباح را یک شخصیت کاریزماتیک نشان داده که می‌تواند روی دیگران تأثیر بگذارد. این موضوع را که حسن صباح دنبال یک سری مسائل است توانسته تا حدی به ما نشان بدهد. اما سریال شکاف‌هائی دارد و به نظر من نتوانسته برخی از ابعاد را که عرض می‌کنم به ما بفهماند.

این سریال خیلی نتوانسته حالت امامت و محوریت یک شخص معنوی را برساند. این افرادی که شیفته حسن صباح می‌شوند، دقیقاً شیفته چه ویژگی‌های معنوی‌ او هستند؟همین که حسن صباح دائماً از امامت و امام قائم بگوید، برای پیروانش قانع‌کننده است که حرف‌های او را دربست بپذیرند؟ این قسمت ماجرا چندان روشن نیست. یعنی در بحث امامت، داستان چندان قانع‌کننده نیست و مخاطب نمی‌پذیرد که اطرافیان حسن صباح در این زمینه مجاب شده باشند.

اما سریال از این جهت که به درون روح افراد تروریست می‌رود و نقصان‌هایشان را بازگو می‌کند، موفق بوده، اما از این جهت که بتواند مخاطب را اقناع کند، موفق نبوده و به نظر من نتوانسته بحث امامت و غیبت از نظر گروه حسن صباح را به‌خوبی به مخاطب تفهیم کند.

یکی از نیات سازندگان این سریال به احتمال زیاد ایجاد این همانی بین حسن صبّاح و حسن البنّا و سرکوب جریان اخوان المسلمین در مصر است. آیا به نظر شما گروه‌های سکولار حاکم بر مصر دست به ترور نزدند و ترور فقط مختص گروه‌های مذهبی و سیاسی است؟ به نظر می‌رسد که این سریال در نقد اسلام سیاسی ساخته شده باشد.

این که آیا این سریال به حسن‌البنّا و اخوان المسلمین و گروه‌های سیاسی مربوط می‌شود، جای بررسی دارد. شاید ایده اولیه سریال به حسن البنّا و این گروه‌ها مربوط نمی‌شده، ولی ریشه‌های مشترک وجود دارند.

اما پرسیدید که آیا گروه‌های مقابل که یا سکولار و یا گروه‌های مقابل اسلام سیاسی بودند خودشان دست به این اعمال نزدند؟ آنها از جهت فرمی و ظاهری دست به این اعمال نزدند، یعنی شما نمی‌بینید که گروه‌های سکولار مصری مخالفین خود را ترور کرده باشند و یا به صورت سیستماتیک اعضای گروه‌های مسلمان و گروه‌های اسلام سیاسی را از بین برده باشند. چنین چیزی وجود ندارد. شاید در مقام فرهنگی افرادی را تخریب کرده باشند، اما ترورهای شخصی صورت نگرفته، در حالی که در تاریخ مشاهده می‌کنیم که گروه‌های اسلام سیاسی مثل اخوان‌المسلمین چنین کاری را انجام دادند و در بعضی جاها دست به ترور زدند و این کار را هم در کشور خودشان و هم با هماهنگی گروه‌های دیگر در سایر کشورها انجام دادند.

گروه‌های چپ مارکسیستی چطور؟

گروه‌های مارکسیستی ادعای سکولاریسم ندارند. آنها در گروه‌های دینی جا نمی‌گیرند، اما سکولار هم نیستند. اتفاقاً در یک جاهائی گروه‌های اسلامی و مارکسیستی با هم دست می‌دهند و با هم توافق دارند. ما این تقابل را بین گروه‌های سکولار و اسلامی می‌بینیم. گروه‌های اسلامی تندروی مصری این ترورها را انجام دادند، اما گروه‌های سکولار در ظاهر تروری را انجام ندادند.

درباره فضای قرن پنجم که حسن صباح در آن متولد شد و اتفاقات سیاسی اجتماعی آن دوره توضیح مختصری بفرمائید.

قبل از پاسخ به این پرسش لازم می‌دانم در باره هدف نویسنده و کارگردان سریال حشاشین به نکاتی اشاره کنم. به نظرم آنها سعی کرده‌اند اسلام را یک دین معقول نشان بدهند. دینی که یک مقدار از فضای ماورائی دور باشد. آنها سعی کرده‌اند یک دین مینی‌مال را معرفی کنند. دینی که بیشتر بر پایه‌های عقلانیت استوار است. سعی شده شخصیت‌های محبوب سریال مثل امام محمد غزالی، شخصیت‌های معقولی نشان داده شوند. او شخصیتی است که حرف‌هایش چندان ماورائی نیستند و توی ذوق نمی‌زنند و با دنیای فعلی سنخیت و همراهی بیشتری دارد.

خیام، غزالی، نظام الملک و حسن صباح هر کدام در آن عصر یک جریان فکری را رهبری می‌کنند. آیا ارتباط اینها با هم واقعیت تاریخی دارد؟

در این سریال حسن صباح، نظام الملک و خیام، یار دبستانی معرفی می‌شوند و سیر اصلی پیرنگ روایت هم بر اساس این دوستی جلو می‌رود. اینها سه یار دبستانی هستند و با هم قرار می‌گذارند که هر کدام که به قدرت رسیدند، دست دو نفر دیگر را هم بگیرند. نظام الملک به قدرت می‌رسد و حسن صباح و عمر خیام را به دستگاه سلطنت می‌آورد.

این داستان استناد تاریخی ندارد و صرفاً به این دلیل انتخاب شده که دست نویسنده باز باشد و بتواند فرهنگ‌سازی و بومی‌سازی کند و خیالاتی را که در نظر دارد به خورد مخاطب بدهد. البته این کار از جهت روائی اشکال ندارد، چون قرار نیست یک سریال تاریخی تماماً مطابق با واقعیت باشد.

در قرن پنجم که این سریال در بستر آن دوره شکل می‌گیرد، هم دولت فاطمیون و هم دولت سلاجقه دچار اختلافات حکومتی بودند و حسن صباح از این موقیت و پیچ تاریخی استفاده و سعی می‌کند که از ناملایمات و دگرگونی‌های زمانه حداکثر استفاده را بکند. این اتفاقاً انتخاب هوشمندانه حسن صباح است که وقتی می‌بیند می‌تواند از دولت‌های سلاجقه و فاطمیون بهره ببرد، این دوره را انتخاب می‌کند و با تحلیل و روانکاوی افراد، نقضان‌هایشان را تشخیص می‌دهد، روی نقطه ضعف‌هایشان انگشت می‌گذارد و آنها را در گیر مسائل داخلی خودشان می‌کند و به این ترتیب برای خود و پیروانش یک دژ نفوذناپذیر ایجاد می‌کند و نزدیک به یک قرن با استفاده از شکاف‌ها و تغییر و تحولات تاریخی از طریق قلعه الموت، حاکمیتش را اعمال می‌کند. این هوشمندی و ترفند حسن صباح است که توانسته از این رهگذر تاریخی به نفع خودش بهره ببرد


برچسب‌ها: خدای الموت, فیلم و سریال, حسن صباح, ایران
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:42  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

نویسندگان:

وحیدرضا ایران‌منش (کارشناسی ارشد تاریخ و فلسفه آموزش و پرورش، دانشگاه اصفهان.)

محمد نجفی (استادیار علوم تربیتی دانشگاه اصفهان.)

حمزه علی بهرامی (استادیار معارف، دانشگاه اصفهان.)

کمال نصرتی‌هشی (نویسند مسئول: دکتری فلسفه تعلیم و تربیت. استاد مدعو موسسه غیرانتفاعی المهدی مهر اصفهان. Kamalnosrati1367@yahoo.com)از سایت پزوهشهای معنوی

چکیده

هدف از این پژوهش، بيان وجوه اشتراك آموزه‌‌های تربيت اخلاقی در دین اسلام و فرهنگ ايراني با نگاه به شاهنامه فردوسی است. این پژوهش درصد پاسخگویی به این پرسش است که آیا تربیت اخلاقی در فرهنگ اصیل ایرانی، تربیتی با سرمنشأ الهی و منطبق با اصول دینی بوده است یا نه؟ محققان در اين پژوهش، شاهنامه‌فردوسي را به‌عنوان نماد و بازگوکننده تربيت اخلاقی در ايران خوانده و خواهان تطبيق اين نكات، با آموزه‌های تربيتي قرآن کریم (سرمنشأ تربيت ديني دين اسلام) هستند. اين پژوهش بر اساس روش استنتاجی در ابتدا با تحلیل و تطبیق اشعار شاهنامه و آیات قرآن، یکسان بودن نکات تربیتی شاهنامه و نکات دینی قرآن را استنتاج می‌‌کند. برای جامعیت بخشیدن به این پژوهش، در ابتدا آيات قرآن به چهار قسم در نظر گرفته شده که عبارتنداز: آيات مربوط به ارتباط با خالق، ارتباط با خلق، ارتباط با نفس و ارتباط با دنیا؛ سپس نكات تربيتي شاهنامه با تفسير اشعار به اين وجوهات اربعه و آيات مربوطه بسط داده ‌‌شد. نتایج به دست آمده نشان داد که نکات اخلاقي در شاهنامة فردوسی منطبق بر آموزه‌های غنی و انسان‌ساز قرآن کریم بوده است.

واژگان کلیدی: قرآن، شاهنامه، تعالیم قرآن کریم، فرهنگ ایران.

مقدمه

چند سالی است که پس از طرح مکتب ایرانی، عده‌‌ای به ‌اشتباه و عده‌ای هم از روی عمد، کوروش، پادشاه دوره‌‌ هخامنشیان را در مقابل اسلام و درعین‌حال، نماد فرهنگ ایرانی دانستند. ناخودآگاه تقابلی بین تعالیم اسلام و فرهنگ ایرانی به‌وجود آمد. حال در جواب سؤال اینکه آیا فرهنگ ایرانی، فرهنگی غنی بوده یا خیر؛ دیدگاه اندیشمندان غیرایرانی که هیچ تعصبی به فرهنگ ایرانی ندارند، حائز اهمیت است؛ ازجمله هگل که دید مثبتی به حکومت‌‌های شرقی نداشت، آغاز فرهنگ ایران را آغاز فرهنگ جهان می‌خواند. کسنوفون در کتاب تربیت کوروش و افلاطون نیز، در دو کتاب آلکیبیادس و نوامیس، درباره تربیت پارسی سخن گفته و بر اهمیت جنبه اخلاقی تأکید کرده است (نقیب‌‌زاده، 1391، 29)؛ از این‌رو در این پژوهش سعی شده انطباق این فرهنگ با تعالیم اسلام بررسی شود. در این تحقیق شاهنامه به‌عنوان نماد فرهنگ ایرانی در نظر گرفته شده است و سعی شده تا تعالیم اخلاقی آن با قرآن تطبیق داده شود. حال سؤال قابل طرح این است که آیا نکات اخلاقی شاهنامه، بازگوکنندة فرهنگ ایرانی هستند یا خیر؟

جنیدی[1] (1384) شاهنامه را بزرگ‌ترین اثر ایرانی در زمینه معرفی تاریخ و اساطیر ایرانی معرفی می‌‌کند که لبریز از آیین‌های ملی و خردمندانه‌‌ترین شاهکار حماسی به‌شمار می‌رود. این اثر سعی دارد به صورت داستان‌‌وار، همراه با تخیل شاعرش، وقایع تاریخی ایران قبل از اسلام تا حملة اعراب به ایران را شرح دهد. شاهنامه فقط قصد حماسه‌سرایی را ندارد، چنانكه از اشعارش برمی‌آید (در ادامه ذكر خواهد شد)؛ می‌خواهد تاريخ را به نظم درآورد و در اين میان از خرافه‌زدايي از اسطوره‌ها نیز چندان باكي ندارد (ثاقب‌فر، 1390).

«من موافقم که از «فردوسى» تجلیل شود؛ شاهنامه تحلیل شود و حکمت فردوسى استخراج شود تا همه بدانند که این حکمت، اسلامى است یا غیراسلامى. این بزرگداشتى هم که برگزار شد، اصلاً به دستور و خواست من بود؛ منتها چون اواخر ریاست جمهورى‌ام بود، به آقاى مهندس حجت گفتم که دنبال نمایید و فردوسى را بزرگ کنید. فردوسى باید هم بزرگ شود. فردوسى در قلّه است. امیدواریم کم‌کارى -که دوستان اشاره کردند- گریبان ما را نگیرد تا حکمت فردوسى را بیان کنیم. ما هستیم که اسم او را «حکیم ابوالقاسم فردوسى» گذاشتیم؛ دشمنان دین که این اسم را نگذاشته‌اند. خوب؛ این حکیم چه کسى است و حکمت او چیست؟ آیا حکمت زردشتى است؟ حکمت بى‌دینى است؟ حکمت پادشاهى است؟ یا حکمت اسلامى؟ این را مى‌شود در آورد. اگر کسى به شاهنامه نگاه کند، خواهد دید که یک جریان گاهى باریک و پنهان و گاهى وسیع، از روح توحید، توکّل، اعتماد به خدا و اعتماد به حق و مجاهدت در راه حق در سرتاسر شاهنامه جارى است. این را مى‌شود استخراج کرد، دید و فهمید. مخصوصاً بعضى از شخصیت‌هاى شاهنامه خیلى برجسته هستند که این‌ها را باید شناخت و استخراج کرد. من یک وقت گفتم که «اسفندیار» مثل این بچه حزب‌اللّهی‌هاى امروز خود ماست! در فرهنگ شاهنامه یک حزب‌اللّهىِ غیورِ دین‌خواهِ مبارز وجود دارد. بله؛ این کارها را شما بکنید تا دیگران نکنند. شما که نکردید، دیگران می‌کنند» (بیانات رهبری در دیدار با اعضای انجمن قلم 1381/11/7).

شاهنامه در قرن چهارم و پنجم (ه-ق) توسط ابوالقاسم فردوسی تألیف شده؛ اما بعضی از داستان‌های آن برگرفته از ایران باستان است. شاهنامه را فردوسی نزدیک به هزار سال پیش نوشته، ولی پیشینه بسیار دورتری دارد. مضمون داستان‌های شاهنامه در زمان هخامنشیان نیز در محافل خاص نقل ‌شده است. «شاهنامه ابومنصوری که در آن، تمام گذشته تاریخی ایران کهن تا دوره ساسانیان نگاشته شده و بیانگر سیر تاریخی ایران است، مأخذ شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی است؛ از این‌رو شاهنامه، آینه تمام‌نمای تاریخ ایران است» (سراج[2]، 1391).

در تربیتی بودن این اثر نیز، اشعار فردوسی خودشان بازگوکننده هستند.

سر آرم من اين نامة باستان

به گیتي بمانم يكي داستان

بدين نامة شهرياران پیش

بزرگي و جنگي‌سواران پیش

همان دانش و دين و پرهیز و راي

همان رهنموني به ديگر سراي

(فردوسی، 1387، 6، 323).

البته درگذشته، در مورد تطبیق حکمت‌‌های تعلیمی شاهنامه با نهج‌البلاغه (اویسی کهخا، 1391، 71) یا تطبیق داستان‌های شاهنامه با داستان‌‌های قرآنی (محمودیان راوی نژاد، 1392، 7) کارهایی شده است و در آنها محققان در پی اثبات این قضیه‌‌اند که شاهنامه بر‌گرفته از قرآن و دین است؛ اما این تحقیق، شاهنامه را نماد فرهنگ و اصول تربیتی ایرانی برشمرده و در‌‌ پی نشان دادن الهی بودن علم تربیت در فرهنگ اصیل ایرانی است؛ بنابراین در این تحقیق، پژوهشگران نکات تربیت اخلاقی شاهنامه را به‌عنوان نماد تربیت اخلاقی فرهنگ ایرانی دانسته‌اند و خواهان تطبیق آن با تربیت اخلاقی در قرآن کریم هستند؛ چراکه يکي از مسائل مهمي که تعليم و تربيت معاصر با آن روبه‌روست، مسئله تربيت اخلاقي است. تربيت اخلاقي به‌عنوان يکي از ابعاد مهم تربيت، امروزه مورد توجه و عنايت ويژه‌اي قرارگرفته؛ چراکه عصر ما، عصر بحران‌ها و چالش‌هاي بنیان‌افکن است و اگر بشر بخواهد تعادل رواني داشته باشد و مقهور شرايط نشود و در روابط فردي و اجتماعي موفق باشد، بايد به اخلاق و تربيت اخلاقي روي آورد. به زعم نقيب‌زاده (1380، 13) از هنگامی‌که آدمي وارد جامعه شد، زندگي وي با بايدها و نبايدهايي همراه شد. هرچند اين بايد و نبايدها از خاستگاه‌هاي مختلف برخاسته‌اند؛ اما به‌صورت آداب، رسوم و قواعد و قوانين بر نحوة زندگي آدميان حكم رانده‌اند. اگر آدمي از بايد و نبايدها كه بيشتر به صورت روا و ناروا و يا پسنديده و ناپسند عرضه مي‌شوند، فراتر رود و نيك را از بد بازشناسد و اين شناخت، ارزش وي را رفتار شايسته‌اش بداند، در راه انسان شدن گام برداشته و به قلمرو اخلاق رسيده است. در همین راستا و با توجه به اهمیت مسئله، ابتدا تعدادی از آیات قرآنی مربوط به موضوع پژوهش در چهار دسته کلی بیان شده که عبارتنداز: 1. بُعد مربوط به خالق: آیاتی از قرآن که پیرامون نکات اخلاقی ارتباط شخص با خالق هستند؛ 2. بُعد مربوط به خلق: آیاتی از قرآن که پیرامون نکات اخلاقی ارتباط شخص با دیگر مخلوقات هستند؛ 3. بعد مربوط به نفس خود: آیاتی از قرآن که پیرامون نکات اخلاقی ارتباط با خویشتن هستند؛ 4. بعد مربوط به دنیا: آیاتی از قرآن که پیرامون نکات اخلاقی ارتباط شخص با دنیا هستند، تقسیم شد که در این تقسیم‌بندی، محوریت با خویشتن انسانی است و بعد از آن، ارتباط این چهار وجه قرآن با نکات اخلاقی شاهنامه، به‌صورت جداگانه توضیح و بسط داده شده است.

ذکر این نکته نیز لازم است که در ارتباط با بعد اخلاقی مربوط به خالق، خلق، خویشتن و دنیا به‌ترتیب به بررسی این موارد پرداخته می‌شود؛ بعد اخلاقی مربوط به خالق: ناسپاس بودن نسبت به خدا، توبه و یاد خدا و بعد اخلاقی مربوط به خلق: استقامت در مقابل طاغوت و تلاش برای برپایی عدل، اهمیت پند و اندرز، وفای به عهد، حسدورزی و بعد اخلاقی مربوط به خویشتن: گام‌‌های شیطان، مبارزه با نفس (اماره) و درنهایت بعد اخلاقی مربوط به دنیا: قدرت‌طلبی و ظلم کردن، مورد مطالعه و بحث قرار می‌گیرد؛ از این‌رو در این تحقیق، پژوهشگران با روش توصیفی - تحلیلی سعی دارند تفسیر اشعار فردوسی را با آیات مربوطه از قرآن تطبیق دهند و نتایج مورد نظر آن را با روش استنتاجی گزارش نمایند.

1. نکات اخلاقی ارتباط با خالق

انسان همانند سایر موجودات از بدو آفرینش، وابسته به خداست و خداوند وجود خاص انسانی را به او می‌بخشد. ارتباط انسان با خدا، از مهم‌ترین روابطی است که باید موردتوجه قرار گیرد. دربارة اهمیت ارتباط با خالق هستی و آثار تربیتی آن، آیات و روایات بسیاری وارد شده است؛ به‌گونه‌ای که اگر کسی به آنها رجوع کند، درمی‌یابد که ارتباط و وابستگی به حضرت حق و زنده کردن یاد و ذکر او در دل از عمده‌‌ترین مسائل بشری است و ارزش انسان‌ها به میزان همین رابطه بستگی دارد. آرامش حقیقی انسان، در پرتو رابطه با خالق هستی تحقق می‌یابد و غفلت از این رابطه، موجب تلخی زندگی دنیوی و حسرت در آخرت می‌شود. در ذیل به نکات اخلاقی پرداخته می‌شود که در شاهنامه فردوسی و قرآن بیان شده و گویای این است که آموزه‌های شاهنامه با مبانی و نگاه دینی در باب ارتباط خلق با خدای خویش منافاتی نداشته و در هر دو منبع، سخنی در باب ارتباط خلق با خدا ذکر شده است که تأیید‌کننده همدیگر هستند:

1. ناسپاسی و نقش توبه

در بعد ناسپاسی و توبه، ابتدا به مطالبی از شاهنامه فردوسی اشاره می‌شود؛ به‌طوری که در این قسمت از داستان کیکاووس استفاده می‌شود. کیکاووس، دومین شاه کیانی و نام‌دارترین پادشاه این سلسله و نوه‌‌ کیقباد است. وی یکصد و شصت سال سلطنت کرد و پس از او کیخسرو به پادشاهی رسید. کیقباد در واپسین لحظات عمرش، فرزندش کیکاووس را فراخواند تا پادشاهی خود را با آن همه عظمت به او عرضه کند؛ او را به پیروی از خداوند دعوت کرد و نتیجه‌‌ ناسپاسی نسبت به خدا را به او گوشزد نمود؛

کرا گم شود راه آموزگار

سزد گر جفا بیند از روزگار

چنین است رسم سرای کهن

سرش هیچ پیدا نبینی ز بن

(فردوسی،1387، 2،76).

اما کیکاووس، کم‌کم خدا را از یاد برد و ناسپاسی به نعم الهی را در پیش گرفت. اولین جلوة این ناسپاسی در جنگ با مازندران بود که وی نصیحت بزرگان، ازجمله زال را نپذیرفت و دست به این اقدام زد که نتیجه آن، اسیری وی و درنهایت آزاد کردن کیکاووس به دست رستم بود که بعد از گذشتن او از هفت خوان اتفاق افتاد. جهان‌گردی و به زیر سلطه درآوردن قلمروهای دیگر، مغرورشدن از قدرت و به‌تبع آن، گرفتار فریب شاه هاماوران شدن و درنهایت پرواز به آسمان (به‌وسیله یک تخت و پرنده‌‌هایی که به چهار گوشة آن بستند) برای باخبر شدن از اسرار الهی، اقدامات ناسپاسانه‌‌ کیکاووس بودند؛ اما داستان پرواز وی به آسمان، اوج ناسپاسی او بود. به گفته فردوسی، مردم آن زمان این اقدام را جنگ با خدا می‌دانستند.

شنیدم که کاووس شد بر فلک

همی رفت تا بر رسد بر ملک

دگر گفت ازآن رفت بر آسمان

که تا جنگ سازد به تیر و کمان

(فردوسی،1387، 2،153).

اما طبق گفته پدر کیکاووس، نتیجه ناسپاسی به خدا، چیزی جز جفا دیدن از روزگار نیست. درنهایت او در نقطه‌‌ای از زمین سقوط کرد و پس از جستجوی فراوان رستم و گودرز او را یافتند. گودرز ‌پیر او را سرزنش کرد که:

سه بارت چنین رنج و سختی فتاد سرت ز آزمایش نگشت اوستاد

کشیدی سپه را به مازندران

نگر تا چه سختی رسید اندران

دگر باره مهمان دشمن شدی

صنم بودی اکنون برهمن شدی

به گیتی جز از پاک یزدان نماند

که منشور تیغ ترا برنخواند

به جنگ زمین سربه‌سر تاختی

کنون به آسمان نیز پرداختی

(فردوسی،1387، 2،154-155).

سپس از خدا برای او گفت و درنتیجه کیکاووس:

همی ریخت از دیدگان آب زرد

همی از جهان‌آفرین یاد کرد

ز شرم از در کاخ بیرون نرفت

همی پوست گفتی برو بر به کفت

همی ریخت از دیده پالوده خون

همی خواست آمرزش رهنمون

(فردوسی،1387، 2،155).

درنتیجه توبه او پذیرفته و خدا او را بخشید.

همی رخ بمالید بر تیره خاک

نیایش‌کنان پیش یزدان پاک

چو بگذشت یک چند گریان چنین

ببخشود بر وی جهان‌آفرین

(فردوسی،1387، 2،155-156).

نتایج حاصل از توبه:

یکی داد نو ساخت اندر جهان

که تابنده شد بر کهان و مهان

جهان گفتی از داد دیبا شدست

همان شاه بر گاه زیبا شدست

ز هر کشوری نامور مهتری

که بر سر نهادی بلند افسری

به درگاه کاووس شاه آمدند

وزان سرکشیدن به راه آمدند

زمانه چنان شد که بود از نخست

به آب وفا روی خسرو بشست

(فردوسی،1387، 2،156).

این چنین گذاشت حکایت فردوسی از ناسپاسی کیکاووس که خداوند نعمت‌های زیادی به وی داده بود؛ البته به توبه و درنهایت پذیرفته شدن آن توسط خداوند انجامید. در ضمن اینکه این داستان شباهت زیادی به داستان فرعون در قرآن دارد، بعضی از تاریخ‌نویسان ازجمله بلعمی (بلعمی،1380، به نقل از مدبری، 1385، 241) تاریخ گردیزی (گردیزی، 1363، به نقل از مدبری، 1385، 241) کتاب فارسنامه (ابن‌بلخی، 1374، به نقل از مدبری، 1385، 241) و چندی دیگر، این داستان را ذکر کرده‌اند که نشان می‌دهد داستان کیکاووس، در محافل ایرانی، در مذمت ناسپاسی به خدا و تحسین توبه ذکر ‌شده ‌‌است.

در قرآن کریم نیز، به کرات دربارة ناشکری، کفران نعمت و نتیجه‌‌ آن صحبت شده است؛ به‌طوری که خداوند می‌فرماید: «و باز به خاطر آرید وقتی که خدا اعلام فرمود که شما بندگان اگر شکر نعمت به‌جاي آرید بر نعمت شما می‌افزاییم و اگر کفران کنید به عذاب شدید گرفتار می‌کنیم» (ابراهیم، 7). در این آیه نتیجه ناسپاسی هم بیان شده است، همان‌گونه که پدر کیکاووس گوش زد کرده ‌‌بود؛ اما یک نکته قابل‌توجه در داستان، این است که شیطان در این گمراهی کیکاووس نقشی اساسی دارد و به‌وسیله‌ وسوسه یکی از دیوان، زمینة این کار کیکاووس را فراهم می‌‌کند و فردوسی خطر شیطان را گوشزد می‌کند. همان‌طور که در قرآن آمده است: «آنگاه از پیش‌روي و از پشت سر و طرف راست و چپ آنان درمی‌آیم و هر یک از قواي عامله و ادراکی آنها را به میل باطل می‌کشم تا بیشتر آنان، شکر نعمتت به‌جاي نیاورند» ‌(اعراف، 17)؛ اما آموزة مثبتی که این داستان، سعی در تعلیم آن دارد، بحث توبه و نتایج آن است که کیکاووس بعد از توبه به آنها دست یافت. در باب توبه و انواع آن، آیات فراوانی در قرآن آمده است که در ادامه به چند آیه و نتیجه آن اشاره می‌شود. خداوند می‌فرماید: «مگر آن کسانی که از گناه توبه کنند و با ایمان به خدا عمل صالح به جاي آرند؛ پس خدا گناهان آنها را بدل به حسنات گرداند که خداوند در حق بندگان بسیار آمرزنده و مهربان است؛ و هر کس توبه کند و نیکوکار شود البته توبه‌اش به درگاه خدا و بارگاه قبول حق خواهد رسید» (فرقان، 71-72)؛ از این‌رو آنچه از مضامین شاهنامه فردوسی و محتوای نورانی قرآن کریم برمی‌آید این نکته آشکار می‌شود که آموزه‌های شاهنامه و قرآن کریم در ارتباط خلق با خدا در راستای همدیگر هستند؛ به‌طوری که هر دو، ناسپاسی پروردگار را به‌شدت نفی کرده و در صورتی که فردی خدا را ناسپاسی کند و در ورطه گمراهی حرکت کند، خداوند راه ارتباطی خویش را برای او به کلی مسدود نمی‌کند؛ بلکه تمام انسان‌ها از این قابلیت برخوردار هستند تا در هر لحظه‌ای با توبه به سمت خالق خویش گام بردارند؛ اما آنچه کلام وحی را متمایز می‌کند، این است که خداوند متعال علاوه‌بر تصمیم به بازگشت از مسیر ظلم به نفس، بر جبران و عمل صالح هم بسیار تأکید دارد و آن را جز جدایی‌ناپذیر مسیر توبه می‌داند (طباطبایی، 1374، 15، 246). این موردی است که فردوسی در این داستان به آن اشاره نکرده است و در طول شاهنامه مشاهده می‌شود که نه‌تنها کیکاووس بعد از توبه، عمل صالح را جایگزین نمی‌کند بلکه دوباره گمراهی را ادامه می‌دهد؛ از این‌رو توبه‌های ناقص کیکاووس فقط مدتی او را از دنیای سرکشی‌ها دور می‌کند. پس طبق فرموده کلام خداوند، توبه‌ای هدایتگر است که عمل صالح را دربر داشته باشد.

1. 2. یاد خدا

به ياد خدا بودن و با ياد او زندگي كردن، موجب گشايش و آسايش حيات مادي است. در باب یاد خدا، فردوسی ابیات فراوانی را سروده ‌‌است؛ علاوه‌بر ‌‌اینکه شاهنامه خود را با پانزده بیت، فقط در باب نام خدا آغار کرده، است اما در بسیاری از داستان‌‌ها هم آوردن یاد خدا را نکته مثبتی قرار داده است. در شاهنامه به کرات دیده می‌شود که انسان‌‌هاي قدرتمند، خداوند را ستايش می‌کنند و همچنین در جدال‌‌هاي بزرگ و در آزمون‌‌هاي سخت از او کمک مي‌‌طلبند (جلالی، 1390، 12). در پادشاهي لهراسب می‌خوانیم:

جهان‌آفرین را ستايش گرفت

نيايش ورا در فزايش گرفت

چنين گفت کز داور داد و پاک

پر اميد باشيد و با ترس و باک

نگارنده چرخ گردنده اوست

فزاينده فره بنده اوست

چو دريا و کوه و زمين آفريد

بلند آسمان از برش برکشيد

(فردوسی، 1387، 6، 8).

هیچ‌کدام از پهلوانان، قهرمانان و بزرگان شاهنامه، موفقيت‌‌هايشان را به خود نسبت نمي‌‌دهند و همة آنها بيان مي‌‌کنند که پيروزي و يا شکست آنان، خواست ايزد است. هر قهرماني در شاهنامه قبل از شروع نبرد از ايزد يکتا ياري مي‌‌جويد و بلافاصله پس از پيروزي نيز به درگاه او سپاس می‌گوید (جلالی، 1390، 12). در هفت خوانی که رستم باید طی کند تا بتواند پادشاه ایران‌زمین را نجات دهد، دیده می‌شود که در طول این مراحل به یاد خدا است و از او مدد می‌گیرد. یکی دیگر از نیایش‌‌های شاهنامه، نیایش سیاوش است که برای اثبات بی‌گناهی خود، همانند حضرت ابراهیم از آتش می‌‌گذرد و این‌چنین خدا را ستایش می‌کند:

سياوش به پيش جهاندار پاک

بيامد بماليد رخ را به خاک

(فردوسی،1387، 3،37).

فردوسی مهم‌ترین نکته‌‌ تعلیمی خود را یاد خدا قرار می‌‌دهد و سعی می‌کند این را در همه جای شاهنامه بگنجاند. با تکیه به این موضوع می‌توان درک کرد که اعتقاد به خدا، رکن اصلی داستان‌‌ها و قهرمانان مردم ایران بوده است؛ و از این‌رو ارتباط خلق با خدای خویش مورد تأیید واقع می‌شود؛ پس در شاهنامه همانند قرآن کریم به یاد خدا بودن، مهم‌ترین رکن و آموزه است؛ به‌طوری که این نکته اگر به‌عنوان هدف اصلی نزول قرآن نباشد حداقل جزء اهداف اصلی قرآن هست. با آیاتی می‌توان به این نکته اشاره کرد: خداوند متعال می‌فرمایند: «اي کسانی که به خدا ایمان آورده‌اید، ذکر حق و یاد خدا به دل و زبان بسیار کنید و صبح و شام تسبیحش بگویید» (احزاب،41 و 42)؛ اما نکته حائز اهمیت در این آیه که کلام وحی متذکر می‌شود این است که انسان باید همیشه و هر صبح و شام به یاد پرودگار خویش باشد و ذکر مدام بگوید (طباطبایی، 1374، 15، 208) نه اینکه فقط در سختی‌ها و لحظات نبرد، خدا را متذکر شود که ظاهراً در شاهنامه به آن توجه نشده است. در جای دیگر خداوند متعال می‌فرماید: «تنها یاد خدا، آرام‌بخش دل‌هاست» (رعد، 28). کلمه ذكر که در این آیه آمده دوگونه ذکر قلبی و ذکر زبانی است؛ به هر حال منظور در آيه فوق از ذكر خدا كه مايه آرامش دل‌ها است، تنها اين نيست كه نام او را بر زبان آورد و مكرر تسبيح، تهليل و تكبير گويد؛ بلكه منظور آن است كه با تمام قلب متوجه او و عظمتش، علم و آگاهی‌اش و حاضر و ناظر بودنش شود و اين توجه، مبدأ حركت و فعاليت در وجود او به سوى جهاد و تلاش و نیکی‌ها شود و ميان او و گناه، سد مستحكمى ايجاد كند، اين است حقيقت (ذكر) كه آن همه آثار و بركات در روايات اسلامى براى آن بيان شده است (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 10، 211). باید توجه داشت، این آرامشی که خداوند ذکر می‌کند، بسیار جامع‌تر از آن چیزی است که فردوسی ذکر کرده و این آرامش‌بخشی یاد خدا، در مقابل همه دلهره‌ها و اضطراب‌های دنیوی است (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 10، 212) و فقط مختص لحظات خاصی نیست که شاهنامه ذکر کرده است؛ البته باید مدنظر داشت که روند شاهنامه، روندی حماسی است و این امر در گویش فردوسی و اختصاص دادن یاد خدا به لحظات خاص بی‌تأثیر نیست.

2) نکات اخلاقی ارتباط با خلق

انسان‌ها همواره نیازمند ارتباط با دیگران هستند؛ انسان موجودی اجتماعی است و از دیرباز به دنبال برقراری ارتباط با هم‌نوع خود بوده است؛ انسان‌‌ها بخشی عمده از زندگی خود را در ارتباط با دیگران سپری یا در فکر آن به سر می‌‌برند. روابط سالم و صمیمی با انسان‌های دیگر باعث ایجاد آرامش، آسایش خیال و اعتماد می‌شود و همچنین روابط ناسالم عواقب بدی را برای انسان در پیش خواهد داشت. در ادامه به چند نوع از ارتباطات انسان با دیگر انسان‌ها در آموزه‌های شاهنامه و قرآن کریم اشاره می‌شود که در راستای همدیگر هستند.

2. 1. ارتباط بر پایه عدل و مقابله با طاغوت

تأكيد بر رد و ایستادگی در مقابل حاكميت طاغوت از امور حياتي است؛ چراکه سيطره طاغوت بر تمام مقدرات جامعه از ناحيه فرهنگي، سياسي، اجتماعي، اقتصادي و امنيتي بسيار خطرناك است؛ زيرا طاغوت را قادر مي‌سازد كه كل جامعه را ببلعد و روي آن دسته از مفاهيم اجتماعي، اقتصادي و سياسي تأكيد بورزد كه ذهنيت عمومي مردم را به سوي فساد و تباهي دروني و بيروني سوق دهد. بارزترین داستانی که فردوسی برای بیان سرزنش طاغوت و عاقبت آن ذکر می‌کند، داستان کاوه و ایستادگی او در مقابل ضحاک است که داستان به شرح زیر است:

ضحاک یکی از شاهان خون‌خواری است که در شاهنامه داستان وی ذکر شده است. به دسیسه و فریب شیطان، دو مار بر روی دوشش رشد کرد که هر روز باید مغز دو جوان را به‌عنوان غذا به آنها می‌‌داد. این امر باعث تضعیف حکومت ضحاک و به ستوه آمدن مردم شد. ضحاک که پایه‌‌های حکومت خود را لرزان می‌دید، مجلسی بیار‌‌است و دیگر شاهان را دعوت کرد تا با امضای استشهادی، بر عدالت ضحاک شهادت دهند؛ اما در آن مجلس:

هم آنگه یکایک ز درگاه شاه

برآمد خروشیدن دادخواه

ستم‌دیده را پیش او خواندند

بر نامدارانش بنشاندند

(فردوسی،1387، 1،62).

آن شخص دادخواه که ناگهان وارد مجلس شد، کسی جز کاوه نبود، ضحاک پیش از این، هفده پسر کاوه را کشته و مغز آنها را خوراک مارهای روی دوشش کرده ‌‌بود. نوبت به پسر آخر کاوه رسیده بود. او که دیگر هیچ امیدی به جز فرزند آخرش نداشت، قیام کرده و با شجاعت تمام عازم کاخ ضحاک شده بود.

بدو گفت مهتر بروی دژم

که بر گوی تا از که دیدی ستم

خروشید و زد دست بر سر ز شاه

که شاها منم کاوة دادخواه

(فردوسی، 1387، 1، 62).

و پس از بیان مصائب و سختی‌‌هایی که شاه بر آنها تحمیل کرده بود، یک‌تنه جلوی او ایستاد و بیان کرد:

شماریت با من بباید گرفت

بدان تا جهان ماند اندر شگفت

(فردوسی، 1387، 3، 62).

فرزندش را به او برگرداندند، ولی او به این بسنده نکرد و بعد از خروج از دربار وارد شهر شد؛ از چرم آهنگریش پرچمی ساخت و مردم را علیه ضحاک به قیام دعوت کرد. یکی از جوانانی که از چنگال ضحاک زنده بیرون آمده بود، فریدون نام داشت؛ درحالی که ضحاک از دوران کودکی فریدون، می‌دانست که وی قاتل خویش است (طبق خوابی که دیده و ستاره‌شناسان برایش تعبیر کرده بودند)؛ اما چون مادر فریدون او را به کوهستان برده بود، ضحاک نتوانست وی را پیدا کند. کاوه از محل فریدون آگاه شد و او با مدد فریدون ضحاک را شکست داد. فریدون ضحاک را دربند به کوه دماوند برده و آنجا به زنجیر کشید.

باید دانست که انسان به‌ذات اجتماعی است و در یک محیط اجتماعی منافع‌ انسان‌ها باهم در ارتباط‌اند؛ اما حب‌ذات، انسان را وادار می‌کند تا ملاحظه حقوق دیگران را نکند و این امر ناشایست، تقابلاتی را به وجود می‌آورد که اگر مدیریت نشود، تبعاتی را به‌دنبال خواهد داشت. در نظام مدیریتی قرآن، هدف مدیر از انجام کار، کمال معنوی و قرب الی‌الله است و در نظر او اولویت با کاری است که برای این هدف مفیدتر است و حتی او به نفع شخصی خود نمی‌اندیشد؛ بلکه هدف، انتفاع مجموعه انسان‌ها است که در این مسیر قرار دارند (ربانی، 1395، 199). اساس طاغوت برای حکومت‌داری، منافع و نفس خویش است. او همه روابط را بر اساس نفس خویش تنظیم می‌کند. «طاغوت در لغت از مادّۀ طَغَی و یَطغَی است و به کسی که در شر و معصیت فراتر از حد خود قدم بردارد، طاغی و طاغوت گفته شده است» (عسکری، 1412 ق، 1، 230). طاغوت همه حریم‌ها را در هم می‌شکند و فقط نفس خود را ارضا می‌کند.

آموزه توحيد و خداپرستي قرآن نیز به هیچ‌وجه با استبداد، خودكامگي و طاغوت سازگار نيست. در سراسر قرآن ناسازگاري با استبداد و خودسري مشاهده می‌شود، تا جایی‌که قرآن کریم هدف از فرستادن انبیا را قیام برای برپایی عدل (نقطه مقابل استبداد و خودکامگی) بیان می‌‌کند. خداوند متعال در سوره حدید می‌فرماید: «با اینکه ما رسولان خود را همراه با معجزات روشن گسيل داشتيم و با ايشان كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم را به عدالت خوى دهند و آهن را كه نيروى شديد در آن است و منافع بسيار ديگری براى مردم دارد نازل كرديم تا با سلاح‌های آهنين از عدالت دفاع كنند تا خدا معلوم كند چه كسى خدا و فرستادگان او را نديده يارى می‌کند، آرى خدا خودش هم نيرومند و عزيز است» (حدید، 25).

از آنجا كه سبقت به سوى رحمت، مغفرت و بهشت پروردگار، نياز به رهبرى رهبران الهى دارد، در آيه مورد بحث كه از پرمحتواترين آيات قرآن است به اين معنى اشاره كرده و هدف از ارسال انبياء و برنامه آنها را بيان مى‌كند (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 15، 370). یکی از وجوه اشتراک این آیه با داستان ضحاک این است که خداوند متعال، پیامبران را با سلاح و آهن به جنگ طاغوت سرکش دعوت می‌کند. این‌چنین است که در هر دو نوع تعلیم، حکومت طاغوت، ناشایست و ایستادگی در مقابل آن را جزء روابط حسنه اخلاقی ذکر می‌کنند؛ البته باید توجه داشت با وجود اینکه ضحاک، نماد طاغوتی است که شکست‌خورده؛ اما طواغیت زیادی در شاهنامه حاکم هستند و حکومت را بر میل نفس خویش پیش می‌برند؛ درحالی‌که از سوی فردوسی مذموم شمرده نمی‌شوند؛ اما در قرآن کریم مطلقاً طاغوت مذموم است که از این منظر بین کلام وحی و شاهنامه تفاوت‌های است.

2. دوری از حسدورزی

فریدون در اواخر دوران پادشاهی خود که به دوران کهن‌سالی رسیده بود، سرزمین‌‌های تحت تملک خویش را بین سه فرزندش تقسیم کرد. روم و خاور را به سلم، چین و سرزمین ترکان را به تور که از آن پس به توران مشهور شد و ایراج را ‌‌هم برای حکومت ایران‌زمین برگزید. سلم که از این تقسیم راضی نبود:

دلش گشت غرقه به آزاندرون

به اندیشه بنشست با رهنمون

نبودش پسندیده بخش پدر

که داد او به کهتر پسر تخت زر

(فردوسی، 1387، 1، 91).

پس از چندی حسد در جان سلم ریشه دواند و تور را با خود هم‌عقیده کرد که چرا پدر فرمانروایی ایران را به برادر کوچک‌تر ما سپرده است و عزم لشکرکشی به ایران را کرد. نصیحت پدر در آن دو تأثیر نکرد درنتیجه قصد لشکرکشی به ایران را کردند. ایرج که در دلش فقط مهر و محبت می‌‌جوشید به همراه نامه‌‌ای از جانب پدر نزد برادران رفت تا آنها را آرام کند؛ اما حسد و کینة آنها بیش از این بود. سرانجام او را کشته و سرش را نزد پدر فرستادند. داستان ایرج از داستان‌‌های کهن ایرانی بوده که فردوسی آن را نقل کرده است و نشان‌دهندة نکوهش حسد درگذشته است. «شاهنامه، بیانگر ساختارهای طبقاتی و فرهنگی و ویژگی‌‌های کهن الگویی یک فرهنگ بسیار کهن‌سال است و می‌‌توان آبشخور بسیاری از روایاتش، ازجمله داستان ایرج یا سه بخش بودن جهان، را بن‌مایه‌های ناشناخته‌‌ی تمدن‌‌های باستانی بسیار کهن ایرانی دانست» (پشتدار، نوالدینی اقدام، 1389، 41). یکی از شبیه‌‌ترین داستان‌‌های شاهنامه به داستان‌‌های قرآنی ماجرای فریدون و پسرانش است که شباهت زیادی به داستان حضرت یعقوب و پسرانش دارد.

اندیشه محوری داستان ایرج را می‌‌توان در نکوهش حرص و آز و حسد خلاصه کرد و در داستان یوسف، هدف و موضوع اصلی در گرامی‌داشت عفت ورزیدن و نکوهش حسد و ناپاکی تجلی می‌‌یابد (پشتدار، نوالدینی اقدام، 1389، 41).

حسد، يك خوى زشت شيطانى است كه بر اثر عوامل مختلف مانند ضعف ايمان و تنگ‌نظری و بخل در وجود انسان پيدا می‌شود و به معنى درخواست و آرزوى زوال نعمت از ديگرى است. حسد، سرچشمه بسيارى از گناهان كبيره است (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 27، 471). حسد همان‌گونه كه در روايات وارد شده است، ايمان انسان را می‌خورد و از بين می‌برد همان‌گونه كه آتش هيزم را از بین می‌برد! یا در داستان هابیل و قابیل که در آیات 27 الی 30 سوره مائده آمده است، دلیل قتل هابیل توسط برادرش را حسادت می‌‌داند. در سوره نساء، جریان یهودیان را که از شامات به انتظار ظهور پیامبر (صلی الله علیه و آله) به مدینه کوچ کردند، مطرح می‌شود که عامل آن نیز حسادت عنوان می‌شود؛ به‌طوری که آنها بعد از ظهور حضرت، به شدت با او مقابله نمودند (تربتی، 1386، 72).

این نشان می‌دهد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) با آن عظمتشان نیز از گزند حسودان به دور نبودند و خداوند از برترین مخلوقش می‌خواهد تا از شر حسودان به خدا پناه ببرد. خداوند در سوره فلق به ایشان دستور می‌‌دهند از شر حسودان به خدا پناه ببرند. وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ (فلق، 5). گـرچـه مـخـاطـب در سوره فلق و سوره بعد، شخص پيامبر (صلی الله علیه و آله) است؛ ولى مسلماً منظور، الگو و نمونه نیز است و همه بايد از شر حسودان به خدا پناه برند که حسادت آثاری ناخوشایندی هم برای شخص حاسد و هم برای شخص مورد حسد دارد؛ البته آیات در این زمینه بسیار است که در این پژوهش به همین حد اکتفا می‌‌شود. در آموزه‌های قرآن کریم و شاهنامه موارد بسیاری در باب نکوهش حسادت ذکر شده که لازم است در روابط میان فردی به‌شدت با آن مقابله و دوری جست تا از عواقب ناگوار آن در امان ماند.

2. 3. وفای به عهد

در جنگ بین سیاوش (پسر کیکاووس) و افراسیاب (پادشاه توران) که در نهایت به شکست تورانیان و افراسیاب انجامید، افراسیاب از ترس آنکه سیاوش به توران بتازد، برادرش را با پیشکش‌های فراوان نزد او فرستاد و پیشنهاد آشتی داد. سیاوش با او شرط کرد که باید شهرهای ایران را آزاد کند و گروهی از نزدیکان و پهلوانان خود را به نزد ایرانیان به گروگان فرستد. افراسیاب پذیرفت و صد تن از نزدیکانش را به نزد سیاوش فرستاد (رشیدی، 1382، 40) و این‌چنین با یکدیگر پیمان بستند؛ اما هنگامی‌که کیکاووس، پادشاه ایران از این موضوع با‌‌خبر شد به رستم گفت که سیاوش ناآزموده و خام است. گروگان‌ها را نزد من بفرست تا سر از پیکرشان جدا کنم؛ اما رستم خشمگین شد و بر پیمان بسته‌شده بین افراسیاب و سیاوش تأکید کرد.

و دیگر که پیمان شکستن ز شاه

نباشد پسندیدة نیک‌خواه

(فردوسی، 1387، 3، 62).

و در حالی که در این نبرد قدرت غالب با ایرانیان بود، ولی رستم به‌ سبب وفای به عهد و پیمان بسته شده حاضر به کشتن گروگان‌‌ها نشد تا فردوسی این‌گونه ارزش وفای به عهد در فرهنگ ایرانی را نشان دهد. «واژة «عهد» كه در فارسی به آن پیمان، قول و وعده می‌گویند، نوعی قرارداد است كه بین دو نفر، یا دو گروه، یا چند نفر و چند گروه، یا بین امت و امام (به‌عنوان بیعت) بسته می‌شود كه اگر به‌طور مشروع و صحیح باشد، حتماً باید به آن پایبند بود» (اشتهاردي، 1384، 64).

در قرآن نیز، در آیات متعددی به وفای به عهد تأكید شده است كه در اینجا به‌عنوان نمونه، به ذكر چند آیه اكتفا می‌شود: خداوند متعال می‌فرمایند: «(نیکوکاران) آنانند که با هر که عهد بسته‌اند، به‌موقع خود وفا کنند» (بقره، 177). لكن اطلاق عهد در آيه شريفه، شامل تمامى وعده‌هاى انسان و قول‌هايى كه اشخاص می‌دهند، می‌شود؛ مثل اينكه بگويد: (من اين كار را می‌کنم و يا اين كارى كه مى‌كردم ترك مى‌كنم) و نيز شامل هر عقد، معامله و معاشرت و امثال آن مى‌شود؛ و صبری که در ادامه آیه آمده عبارت است از: ثبات بر شداید، در مواقعى كه مصائب و يا جنگى پيش مى‌آيد و اين دو خلق يعنى وفاى به عهد و صبر هرچند شامل تمامى اخلاق فاضله نمی‌شوند؛ اما اگر در كسى پيدا شد، بقيه آن خلق‌ها نيز پيدا می‌شوند و اين دو خلق، يكى متعلق به سكون است و ديگرى متعلق به حركت، وفاى به عهد متعلق به حركت و صبر متعلق به سكون است؛ پس در حقيقت ذكر اين دو صفت از ميان همه اوصاف مؤمنين به‌منزله اين است كه فرموده باشد: مؤمنين وقتى حرفى می‌زنند، پاى حرف خود ايستاده‌اند و از عمل به گفته خود شانه خالى نمی‌کنند (طباطبایی، 1374، 1، 431)؛ همان‌گونه که رستم پای حرف و عهد ایرانیان ایستاد و شانه خالی نکرد.

خداوند متعال درجایی دیگر می‌فرماید: «ای اهل ایمان، (هر عهد که با خدا و خلق بستید) به عهد و پیمان خود وفا کنید» (مائده،1). یا در جای دیگری قرآن در وصف مؤمنان رستگار می‌فرماید: «و آنان که به امانت‌ها و عهد و پیمان خود کاملاً وفا می‌کنند» (مؤمنون، 8). نیز در قرآن می‌خوانیم: «و همه به عهد خود باید وفا کنید که البته (در قیامت) از عهد و پیمان سؤال خواهد شد» (اسرا،34). لحن آيات و بياناتى كه دارد طورى است كه دلالت می‌کند بر اينكه خوبى وفاى به عهد و پلیدی عهدشكنى از فطريات بشر است و در واقع هم همين است. علت و ريشه اين مطلب اين است كه بشر در زندگی‌اش هرگز بی‌نیاز از عهد و وفاى به عهد نيست، نه فرد انسان از آن بی‌نیاز است و نه مجتمع انسان و اگر در زندگى اجتماعى بشر كه خاص بشر است دقيق شويم، خواهيم ديد تمامى مزایایی كه از مجتمع و از زندگى اجتماعى خود استفاده می‌کنیم و همه حقوق، زندگى اجتماعى ما كه با تأمین آن حقوق آرامش می‌یابیم، بر اساس عقد اجتماعى عمومى و عقدهاى فرعى و جزئى مترتب بر آن عهدهاى عمومى استوار است (طباطبایی، 1374، 13، 101)؛ درنتیجه وفای به عهد، اولین نتیجه‌اش متوجه خود انسان و جامعه خویش است که بهتر بود فردوسی به نتایج وفای به عهد هم توجه می‌کرد. روی هم‌رفته از این آیات فهمیده می‌شود كه وفای به عهد در قرآن، اصلی استوار و دستوری محكم و ارزشمند است و سفارش شده که مسلمانان به آن وفا كنند؛ چون اگر عهد بشكنند، از صف نیكان و مؤمنان رستگار، خارج می‌شوند (اشتهاردي، 1384، 65). همان‌گونه که رستم می‌‌دانست اگر سیاوش به عهد خود وفا نکند از ستم‌کنندگان خواهد شد.

2 .4. پند و اندرز

قوام و پایداری حیات بشری به پند و اندرز وابسته است، هیچ انسانی از پند و اندرز بی‌نیاز نیست. یکی از وظایف انسان‌ها و حق آنها به یکدیگر، نصیحت و یادآوری و تذکر است (موسوی زنجان رودی، 1385، 122). در شاهنامه به پند و اندرز توجه خاصی شده و فردوسی ارزش پند و اندرز را در جای‌جای شاهنامه موردتوجه قرار داده است. تا آنجا که منوچهر در اواخر عمر خود برای سپردن پادشاهی به فرزندش، نوذر:

بفرمود تا نوذر آمدش پیش

ورا پندها داد ز اندازه بیش

(فردوسی، 1387، 1، 247).

و فردوسی پند‌‌های او را در بیست‌‌و‌‌هشت بیت می‌‌آورد که این نشان از اهمیت این نصایح است. در ادامه این داستان، نوذر که بعد از فوت پدر فرهیخته‌‌اش به تاج و تخت پادشاهی رسیده بود، دیری نگذشت که فریفته زر و سیم شد و از راه عدل و داد بیرون شد. مردم در جای‌جای این سرزمین شورش کردند؛ درنتیجه وضعیت متزلزلی بر حکومت ایران واقع شد. پهلوانان ایران‌زمین دور سام را گرفتند و از وی خواستند که او بر تخت شاهی بنشیند. سام از این پیشنهاد برآشفت و این‌گونه این مسئله را حل کرد:

به نوذر در پندها را گشاد

سخن‌های نیکو بسی کرد یاد

(فردوسی، 1387، 2، 10).

که با این نصایح نوذر پشیمان و دوباره آرامش به ایران بازگشت. فردوسی در این داستان اهمیت پند و اندرز و نتایج آن را بیان می‌‌کند. همچنین این نکته تربیتی را در داستان‌‌های دیگری نیز ذکر کرده است؛ به‌عنوان‌مثال در زمان لشکرکشی کیکاووس به مازندران، زال که از عواقب این لشکرکشی باخبر بود به نزد وی رفت و با پند‌‌های خود سعی در پشیمان کردن کیکاووس کرد که او نپذیرفت و عاقبت این خودسری را نیز دید. همچنین در داستان پرواز کیکاووس که اوج خودسری‌‌های وی بود، در پایان پس از سقوط و پیدا کردن وی توسط گودرز و رستم، گودرز او را سرزنش و نصیحت کرد که درنتیجة همین نصایح بود که کیکاووس توبه کرد و راه خداوندی را پیش گرفت.

در قرآن کریم نیز تأکید زیادی بر روی تذکر و نصیحت شده است. در سورة ذاریات از اهمیت تذکر گفته شده است و (امّت را) تذکر و پند مي‌دهد که پند و تذکر (اگر کافران را نفع ندهد) مؤمنان را سودمند افتد (ذاریات، 55). تذکر و نصیحتی که در قرآن کریم ذکر شده است، تذکری فی‌نفسه نیست؛ بلکه بر تذکری تأکید شده است که مخاطب را نفعی رساند. سـخـنـان حـق كـه از دهـان انبياء و فرستادگان الهى و جانشينان معصوم آنها خارج می‌شود، همانند بذر است، دل‌هایی كه چون سنگ خارا است، هرگز آن را نمی‌پذیرد و دل‌هایی كـه نـرمـش ضعيف و كمى دارد، موقتاً می‌پذیرد، سپس آن را بيرون می‌افکند و دل‌هایی كه آمـاده پـذيـرش است اما خارهاى هوا و هوس و شهوات و صفات رذيله در آن روئيده، تأثیر آن را خنثى می‌کند. تـنـهـا دل‌هایی سخنان اين پيشوايان بزرگ را می‌پذیرد و پرورش می‌دهد و بارور می‌کند كه هم روح حق‌جویى و حق‌طلبی بر آن حاكم و هم از اين صفات خالى است و آن دل‌های مؤمنان است؛ آرى (فذكر ان الذكرى تنفع المؤمنين) پند و اندرز ده كه مؤمنان را فايده می‌بخشد (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 1، 569). یا درجایی دیگر، پند و موعظه دادن به خدا نسب داده شده است، به‌طوری که خداوند متعال می‌فرمایند: «ای مردم عالم، به حقیقت، نامه‌ای که همه پند و اندرز و شفای دل‌ها و هدایت و رحمت بر مؤمنان است از جانب خدایتان آمد» (یونس، 57) که در این آیه نیز بر تذکر به مؤمنان سفارش شده است. عکس شاهنامه که پند و اندرز کیکاووس خیره‌سر را مدنظر دارد، در سورة آل‌‌عمران هدف از خلقت قرآن، موعظه دادن به بشر ذکر شده است؛ «این آیات حجت و بیانی است برای (عموم) مردم و راهنما و پندی برای پرهیزکاران» (آل‌‌عمران، 138). شاید بارزترین مورد در قرآن درباره اهمیت پند و اندرز، نصایح لقمان به فرزندش باشد که حتی سوره‌‌ای نیز به نام لقمان در قرآن ذکر شده است. در کل می‌‌توان گفت، هم قرآن و هم شاهنامه، ماهیتی اندرزگونه دارند؛ نه‌تنها یکی از روش‌های خداوند در قرآن برای تربیت انسان‌هاست، بلکه همة روش‌‌ها در آن جنبة پند و نصیحت دارند (موسوی زنجان‌رودی، 1385، 122)؛ از این‌رو می‌توان گفت که آموزه‌های قرآن کریم و شاهنامه در ارتباط با روابط بین خلق، نه‌تنها سر تضاد باهم ندارند، بلکه در راستای همدیگر هستند.

3) نکات اخلاقی ارتباط با خویشتن (نفس)

ارتباط انسان با نفس خویش از مهم‌ترين سطوح ارتباطات است كه پاية ارتباطات ديگر به‌حساب مي‌آيد. انسان موجودی عاقل و برخوردار از نيروي اراده و اختيار است. هرگونه كوشش او در قدم اول متوجه خود اوست تا مسئوليت و تبعات آن را بپذيرد و در گام‌هاي بعدي متوجه افراد ديگر است؛ از این‌رو در این قسمت از شاهنامه و قرآن کریم با مؤلفه‌های ذیل نکات اخلاقی ارتباط با خویش بررسی می‌شود:

1. دوری از وسوسه‌‌های شیطان

ابلیس همان‌گونه که اولین انسان را فریفت، کارش را با وسوسه آغاز می‌‌کند و کم‌‌کم حاکم بر انسان می‌‌شود درنتیجه انسان بندة او خواهد شد؛ همچنان که ضحاک این‌چنین شد. شیطان این‌گونه این راه را برای ضحاک گزید:

بدو گفت جز تو کسی کدخدای

چه باید همی با تو اندر سرای

چه باید پدرکش پسر چون تو بود

یکی پندت را من بیاید شنود

زمانه برین خواجة سالخورد

همی دیر ماند تو اندر نورد

بگیر این سرمایه ور جاه او

ترا زیبد اندر جهان گاه او

برین گفت هی من چو داری وفا

جهاندار باشی یکی پادشا

(فردوسی، 1387، 1، 44-45).

و او را ترغیب کرد تا با ریختن خون پدرش پادشاهی را به دست آورد. ضحاک که در آینده به پادشاهی سفاک تبدیل خواهد شد در ابتدا از این امر سرباز زد.

چو ضحاک بشنید اندیشه کرد

ز خون پدر شد دلش پر ز درد

به ابلیس گفت این سزاوار نیست

دگرگوی کین از در کار نیست

(فردوسی، 1387، 1، 45).

فرومایه ضحاک بیدادگر

بدین چاره بگرفت جای پدر

(فردوسی، 1387، 1، 46).

ابلیس که دید در اولین گام ضحاک را مغلوب خود کرده، این راه را ادامه داد.

چو ابلیس پیوسته دید آن سخن

یکی بند بد را نو افگند بن

بدو گفت گر سوی من تافتی

ز گیتی همه کام دل یافتی

اگر همچنین نیز پیمان کنی

نپیچی ز گفتار و فرمان کنی

جهان سربسر پادشاهی تراست

دد و مردم و مرغ و ماهی تراست

(فردوسی، 1387، 1، 46).

بعد از پادشاه شدن ضحاک، ابلیس خود را به شکل جوانی زیبارو درآورد و به‌عنوان آشپز به خدمت ضحاک درآمد. هرروز غذاهای لذیذی بر سر سفره حاکم جوان نهاد؛ غذاهایی لذیذ از گوشت و تخم‌مرغ که تا آن زمان رایج نبود. شاه را به گوشت‌خواری عادت داد تا از خون‌ریزی پروایی نداشته باشد؛ البته خدمت‌گذاری این قدر کارآمد، بی‌‌اجر نماند و انتخاب پاداش نیز به خودش سپرده شد:

یکی حاجتستم به نزدیک شاه

و گرچه مرا نیست این پایگاه

که فرمان دهد تا سر کتف اوی

ببوسم بدو بر نهم چشم و روی

(فردوسی، 1387، 1، 48).

وی از پادشاه خواست که سر شانه‌‌های او را بوسه زند.

ببوسید و شد بر زمین ناپدید

کس اندر جهان این شگفتی ندید

(فردوسی، 1387، 1، 48).

بوسه زد و ناپدید شد و جای بوسه‌‌های ابلیس، دو مار رویید که پزشکان از علاج آن برنیامدند. این‌‌بار ابلیس در چهرة پزشکی حاضر شد و راه درمان این بیماری را تأمین غذای روزانه مار‌‌ها با استفاده از مغز جوانان بیان کرد. این‌چنین شیطان از آن جوان خوش‌نام یک سفاک ساخت. درنتیجه شاهنامه این‌گونه گام‌‌های شیطان را بیان می‌‌کند. اعمال شيطانى گاه به صورت تدريجى و کم‌رنگ است و اگر در همان گام‌های نخست كنترل نشود وقتى انسان متوجه می‌شود كه كار از كار گذشته است؛ بنابراين هنگامی‌که نخستين وسوسه‌هاى گناه آشكار مى‌شود، بايد همان‌جا در مقابل آن ايستاد تا آلودگى گسترش پيدا نكند (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 1، 570).

اما لفظ خطوات شیطان و نتایج پیروی از خطوات، چندین دفعه در قرآن آورده شده که قابل تأمل است. خداوند متعال می‌فرمایند: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، زنهار پیروی شیطان مکنید که هر کس قدم به قدم از پی شیطان رفت او را به کار زشت منکر وا می‌دارد» (نور،21)؛ و یا در جای دیگر می‌فرماید: «پیروی نکنید وسوسه شیطان را، محققاً شیطان از برای شما دشمنی آشکار است. این دشمن است که به شما دستور زشتی و بدکاری می‌دهد و بر آن می‌گمارد که سخنانی از روی جهل و نادانی به خدا نسبت دهید» (بقره، 168 و169). در این آیه ضمن یادآوری دشمنی شیطان، انسان را از پیروی گام‌‌های شیطان برحذر می‌‌دارد. ای اهل ایمان، همه متفقاً در مقام تسلیم خدا درآیید و از وسوسه شیطان پیروی مکنید که او همانا شما را دشمنی آشکار است (بقره، 208)؛ بنابراین انحراف از راه مستقیم از تسلیم شدن در برابر انگيزه‌هاى دشمنى شروع مى‌شود و به مراحل حاد و خطرناك، منتهى مى‌‌شود؛ از این‌رو افراد با ايمان كه مخاطب در اين آيه‌اند، بايد از همان آغاز بيدار باشند (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 2، 82). اگر ضحاک از همان ابتدا بر شیطان مسلط می‌‌شد و در مقابل او می‌‌ایستاد چنین عاقبتی پیدا نمی‌‌کرد؛ از این‌رو همان‌طور که ذکر شد، چون از منظر قرآن کریم و شاهنامه فردوسی، شیطان همیشه و در همه حال، از طریق وسوسه‌های بی‌شمار، انسان‌ها را از راه صحیح گمراه می‌کند، پس لازم و ضروری است که آدمیان در ارتباط با خویشتن، خود را از وسوسه‌های شیطانی دور سازند، وگرنه به سرنوشتی همانند ضحاک دچار می‌شوند.

2. مبارزه با نفس (اماره)

انسان تنها موجودی است که دو راه فراروی او قرار دارد؛ یکی به سوی خوبی‌ها و دیگری به سوی بدی‌ها و او آنها را با آزادی انتخاب می‌کند و هر یک را که بخواهد در پیش می‌گیرد و می‌تواند خود را به آخرین منزلگاه برساند (طباطبایی، 1378، 25). در جای‌جای شاهنامه نتایج سرکشی از نفس بیان شده است که در اینجا به ذکر دو مورد آن اکتفا می‌شود. نخست در داستان لشکرکشی کیکاووس به مازندران که چیزی جز پیروی از هوای سرکش وی نبود، این‌گونه آمده است؛ روزی در مجلس بزم کیکاووس یکی از دیوان مازندران بر وی حاضر و آوازی دل‌‌انگیز در وصف مازندران برای وی خواند. کیکاووس از تعریف مست شد و عزم جنگ به مازندران را کرد.

چو کاووس بشنید از او این سخن

یکی تازه اندیشه افکند بن

دل رزمجویش ببست اندران

که لشکر کشد سوی مازندران

(فردوسی، 1387، 2، 77).

پهلوانان که از نتایج این نبرد شوم آگاه بودند با یکدیگر مشورت کردند که:

اگر شهریار این سخن‌ها که گفت

به می‌خوردن اندر نخواهد نهفت

ز ما و ز ایران برآمد هلاک

نماند برین بوم و بر آب و خاک

(فردوسی، 1387، 2، 78).

زال را به یاری خواستند. زال با شنیدن این ماجرا از سیستان به سوی کیکاووس آمد تا با نصایح خود او را از این سرکشی باز دارد، اما باز او پند نگرفت و لشکری به سوی مازندران فرستاد و این جنگ نتیجه‌‌ای نداشت جز شکست کیکاووسی که از باده‌‌گساری و غرور سرمست شده بود.

همچنین از داستان سودابه و سیاوش نیز که شباهت زیادی به داستان زلیخا و حضرت یوسف دارد نیز می‌‌توان به‌عنوان نمونه‌‌ای دیگر در مذمت هوای نفس نام برد. در این راستا نخستین وجه مشترک حضرت یوسف و سیاوش زیبایی آنها بود. چون زنان مصری یوسف را دیدند، بس بزرگش یافتند و دست‌های خود (به جای ترنج) بریدند و گفتند حاش‌للَّه که این پسر نه آدمی است، بلکه فرشته بزرگ حسن و زیبایی است (یوسف،31). همچنین سیاوش که به گفته فردوسی:

ﺟﻬﺎن ﮔﺸﺖ از آن ﺧﻮب ﭘﺮ گفت‌وگوی

ﮐﺰ آن ﮔﻮﻧﻪ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﮐﺲ ﻣﻮي و روي

(فردوسی، 1387، 3، 10).

و دیگر شباهت اینکه در سه آیه‌‌ 23، 33 و 53 سورة یوسف، حضرت یوسف از شر زلیخا به خدا پناه می‌‌برد و برای سیاوش در شاهنامه نیز چنین است.

ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ دل ﮐﻪ از ﮐﺎر دﯾﻮ

ﻣﺮا دور دارادﮔﯿﻬﺎن ﺧﺪﯾﻮ

(فردوسی، 1387، 3، 23).

نفس، مهم‌ترین نقش را در داستان سیاوش و سودابه دارد. سیاوش که با نفس خود مبارزه می‌‌کند، سرانجامی خوش و سودابه که اسیر نفس است، سرانجامی نافرجام برایش به وقوع می‌‌پیوندد؛ اما در قرآن غیر از داستان حضرت یوسف آیات متعددی در مذمت نفس سرکش آمده است. هرکس از حضور در پيشگاه عز ربوبيت بترسيد و از هواي نفس دوري جست، همانا بهشت منزلگاه اوست (نازعات،40 و41 ). باید دانست که هواپرستی، پرده‌ای بر عقل انسان می‌کشد، اعمال بدش را در نظر او تزيين می‌دهد و حس تشخيص را كه بزرگ‌ترین نعمت خدا و امتياز انسان از حيوان است، از او می‌گیرد و او را بـه خود مشغول می‌دارد، اين همان است كه يعقوب آن پيغمبر روشن‌ضمیر به فرزندان خلافكار گفت (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 26، 109). همان‌گونه که در این آیه مشاهده می‌شود، خداوند پاداش مبارزه با نفس را هم بیان می‌کند که بهشت منزلگاه این شخص است؛ البته این مبارزه مقدس عزت دنیایی را نیز به دنبال خواهد داشت. همان‌گونه که عزت حضرت یوسف و سیاوش را در پی داشت. درجایی دیگر می‌فرماید: «آيا مي‌نگري آن را که هواي نفسش را خداي خود قرار داده...» (جاثیه،23). ابزار نفوذ شيطان در وجود آدمى هواى نفس است كه اگر اين شيطان درون با شيطان برون هماهنگ نشود و در را به روى او نگشايد، وارد شدن او غیرممکن است، همان‌گونه كه قرآن مى‌گويد: تو هرگز بر بندگان من تسلط نخواهى يافت، مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى‌كنند» (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 21، 267)؛ به‌طورکلی مضمون سخنان قرآن کریم و داستان سیاوش به دنبال این پیام به مخاطبشان هستند که نتیجه مبارزه با هواهای درونی، عزت و سربلندی است.

4. نکات اخلاقی ارتباط انسان با جهان

واژه‌‌ای كه دراین‌باره در قرآن و سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و پیشوایان معصوم (علیه السلام) به میان آمده، واژه دنیا است. در آیات و روایات به‌شدت دنیا مذمت شده است؛ اما انسان چون در عالم طبیعت به دنیا می‌آید و در حقیقت زاده‌‌ این عالم است، محبت دنیا در قلب او وجود دارد. دربارة خصوص محبت به دنیا باید دانست که همین دوستی، اسباب گرفتاری است. در این قسمت دو مصداق از این نوع محبت آورده شده است.

1. قدرت‌طلبی

میل به قدرت در انسان، یك میل فطری است که جهت آن نامحدود است؛ ولی با توسعه معلومات و معارف، انسان جهت و تشخص خود را پیدا می‌كند. در شاهنامه به کرات فردوسی این صفت مذموم را مورد مذمت قرار داده است؛ به این صورت که افراد سرکش و جاه‌طلب میل به قدرت‌طلبی و افراد نیک‌سرشت، نه‌تنها هیچ میلی به آن ندارند، بلکه در بعضی مواقع برای حفظ صلح، خود آن را وا می‌‌گذارند. اولین نمونه این نوع جاه‌طلبی را می‌‌توان در داستان ضحاک ذکر کرد که به فریب شیطان و به طمع رسیدن به پادشاهی حاضر شد پدرش را که فرد بزرگی بود بکشد. یا در مورد دیگر می‌‌توان داستان گشتاسب را ذکر کرد؛ لهراسب دو پسر داشت، یکی گشتاسب و دیگری زریر؛ گشتاسب تشنة قدرت و بی‌تاب تصرف تاج و تخت بود. روزی در بزمی شاهانه در ضمن توصیف پهلوانی‌‌های خود از پدر خواست که او را به جانشینی خود برگزیند. لهراسب که از تندخویی و جاه‌طلبی فرزند خویش آگاه بود، او را به صبر دعوت کرد. گشتاسب از پاسخ پدر آزرده شد. نیمه شب به‌تنهایی و با لباسی مبدل به دیار روم رفت و پس از چندی با هنر‌‌هایی که از خود نشان داد، همسر دختر قیصر روم و سپه‌سالار سپاه رومیان شد. او قیصر را به هوای باج‌خواهی و به نیت انتقام و تصرف تاج و تخت به جنگ ایرانیان برانگیخت. وی با لشکری گران به سوی ایران تاخت؛ لهراسب برای جلوگیری از خونریزی بی‌حاصل، تاج و تخت پادشاهی را به پسر جاه‌طلب و ناخلفش وانهاد و خود آزرده از فرزند، به معبدی در بلخ پناه برد تا باقی عمرش را به عبادت بگذراند؛ در این داستان موارد مذمومی، مثل سرپیچی از فرمان پدر، خیانت به کشور و تاختن به سرزمین خود ذکر شده است که گشتاسب برای رسیدن به قدرت از هیچ‌کدام صرف‌نظر نکرد؛ در ضمن پدر وی با ازخودگذشتگی و بدون وابستگی به قدرت، آن را به گشتاسب تقدیم می‌‌کند (رشیدی، 1382، 15). در ادامة این داستان، گشتاسب برای حفظ این سلطنتی که با تزویر به دست آورده و نسپردن آن به اسفندیار که فرزند او بود، تلاش‌‌های فراوانی انجام می‌‌دهد؛ ازجمله اینکه اسفندیار را با وعدة اینکه پادشاهی را به او خواهد سپرد به جنگ‌‌های متعدد می‌‌فرستد تا از تاج و تخت، دورش کند. یا از ترس گرفتن پادشاهی، اسفندیار را دربند می‌‌کند. سرانجام گشتاسب فرزند خویش را نیز از پای درآورد و اسفندیار رویین‌تن را به جنگ با رستم فرستاد که عاقبت این جنگ کشته شدن اسفندیار بود. قدرت اینچنین وی را فریفت که برای به دست آوردن آن، با پدرش جنگید و برای حفظ آن پسرش را به کشتن داد (رشیدی، 1382، 17)؛ اما برعکس این مورد، یعنی وابسته نبودن به قدرت نیز نزد پادشاهان نیک‌سرشت شاهنامه مرسوم است. ازجمله می‌توان به داستان فریدون و پسرانش اشاره کرد. کناره گرفتن فریدون از قدرت و سپردن آن به فرندانش و همچنین اعلام آمادگی ایرج برای کناره‌گیری از قدرت و بخشیدن سهم خود به برادران برای ایجاد صلح و گریز از خون‌ریزی نیز می‌‌توانند مصداق مورد مذکور باشند (رشیدی، 1382، 30). پس از کشته شدن سیاوش به دست تورانیان، کیخسرو (فرزند سیاوش) به کمک و راهنمایی رستم و دیگر پهلوانان ایران با سپاهیان بی‌‌شمار به خونخواهی پدر به توران حمله برد، سرتاسر توران را زیرورو کرد و افراسیاب را به بند آورد و کشت؛ سپس کیخسرو پادشاهی هر ناحیه را به یکی از پهلوانان سپرد و تخت شاهی ایران را به لهراسب که از نژاد کیقباد بود، واگذار کرد. آنگاه از مردم کناره گرفت و در کوه‌ها ناپدید شد (رشیدی، 1382، 34). در این داستان می‌‌توان بی‌‌ارزش بودن قدرت و پادشاهی را در تفکر پهلوانان شاهنامه مشاهده کرد.

در قرآن نیز می‌توان سلطه‌جویی و خیره‌سری فرعون را مثال زد که نمونه بارز این صفت است. همانا فرعون در زمین (مصر) تکبر و گردنکشی آغاز کرد و میان اهل آن سرزمین، تفرقه و اختلاف افکند (قصص، 4). فرعون معاصر حضرت موسى با بنی‌اسرائیل، معامله بردگان را می‌کرد و در تضعيف آنان بسيار می‌کوشید و اين كار را تا بدانجا ادامه داد كه دستور داد هر چه فرزند پسر براى اين دودمان به دنيا می‌آید، سر ببرند و دختران آنان را باقى بگذارند كه معلوم است که سرانجام اين نقشه شوم چه بود، او می‌خواست به كلى مردان بنی‌اسرائیل را نابود كند كه درنتیجه نسل آنان به كلى منقرض می‌شد (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 16، 19)؛ ازجمله خیره‌سری‌ها و قدرت‌طلبی‌های او نیز این‌ بود که فرعون (با بزرگان قوم خود چنین) گفت: ای مهتران، من هیچ‌کس را غیر خودم خدای شما نمی‌دانم (قصص، 38)؛ درنهایت نیز این‌گونه سرانجام کار خود را دید. ما هم از آن ظالم و لشکر و اتباعش سخت مؤاخذه کردیم و همه را به دریا افکندیم، پس بنگر تا عاقبت کار ستمکاران به کجا کشید؟! (قصص،40). درواقع قرآن کریم این‌‌گونه آغاز و پایان یک قدرت‌طلب را بیان می‌‌کند و آن درسی را که شاهنامه تدریس می‌کند به‌وضوح می‌توان از قرآن آموخت. انسان‌ها در ارتباط با جهان باید هوشیار و آگاه باشند و شناخت جامعی از فلسفه وجودی خودشان داشته باشند تا در ارتباط با جهان دچار اشتباه نشوند.

4. 2. ظلم کردن

«ظلم (مصدر عربی) در لغت به معنای وضع شیء در غیر موضع خود، ستم، ستم کردن و بیداد آمده است» (سیاح، 1368، 3 و 4، 55). در شاهنامه بارزترین نشانه‌‌های ظلم کردن را می‌‌توان در کشورگشایی‌‌های بعضی از شاهان دید که به‌عنوان نمونه چند مورد ذکر شده است؛ هفت سال از پادشاهی نوذر گذشته بود که پادشاه توران زمین از مرگ منوچهر و حکومت لرزان نوذر، سودای فتح ایران را در سر پروراند. سردارانش را فراخواند و از آنان خواست که به این کار همت گمارند. فرزندش افراسیاب پذیرفت و با سپاهی گران رهسپار ایران گشت. در همین هنگام سام از دنیا رفته بود و پسرش زال مشغول سوگواری بود. این اتفاق در ضعیف‌تر شدن ایران بسیار تأثیر داشت. سرانجام تورانیان به ایران حمله کرده و نوذر را کشتند (رشیدی، 1382، 10). همچنین در داستان کیکاووس در ادامة خیره‌سری‌هایش، هنگامی‌که او به سوی مازندران رفت، بر شهری تاخت و آن را ویران کرد، حتی به زن، کودک و پیر آن شهر رحم نیاورد. از کشته پشته ساخت و سوزاند و غارت کرد. بعد از این ظلم، دیوان به کمک پادشاه مازندران آمده و کیکاووس را شکست دادند. درنهایت رستم با گذشتن از هفت خوان، کیکاووس را نجات داده و ایرانیان به پیروزی رسیدند. خبر پیروزی کیکاووس بر شاه مازندران در گیتی پیچید و پس ‌از آن کیکاووس لشکری آراست و به سرتاسر جهان سفر کرد. همة پادشاهان به خدمتش کمر بستند و پذیرفتند که به ایران باج دهند (رشیدی، 1382، 22). یا در نمونه‌ای دیگر از ظلم و مظلوم‌کشی می‌‌‌‌توان به ادامه همین داستان اشاره کرد، هنگامی‌که شاه هاماوران با نیرنگی خاص کیکاووس و همسرش را به اسارت می‌‌گیرد. این خبر در همه‌جا پیچید و بدخواهان ایران از هر سو به طمع تصرف ملک کیکاووس به ایران تاختند، افراسیاب از توران زمین و تازیان از دشت نیزه وران، دو سپاه همچون کفتارانی بر سر این طعمه با یکدیگر به جنگ برخاستند (رشیدی، 1382، 28). نکته قابل توجه این اتفاقات این است که ظالم در هیچ‌یک از موارد یا به نتیجة قابل قبولی نرسیده است یا نتیجة ظلم خود را دیده که این را فردوسی به خوبی سروده است.

مشتقات گرفته شده از ریشه ظلم در قرآن 27 بار تکرار شده‌‌اند و تأکید فراوانی بروی این نکته شده است که به‌عنوان نمونه چند مورد ذکر خواهد شد: آری (در این روز) ستمکاران عالم را عذابی دردناک خواهد بود (ابراهیم،22). همچنین یک مورد دیگر در مذمت ستمکاران در آیه‌ای خداوند می‌فرماید: همانا (کافران و) ستمکاران عالم، سخت در ستیزه و دشمنی دور (از حق) هستند (حج، 53). یا در آیة دیگری می‌فرمایند: «آگاه باشید که لعن خدا بر ستمکاران عالم است» (هود، 18)؛ و ظالمین از حب الهی به دورند. «خدا هرگز ستمکاران را دوست نمی‌دارد» (آل‌‌عمران، 57)؛ و در آخرین آیه خواهیم دید که سرانجام این ظالمین چه خواهد بود. در آن روز ستمکاران را (پشيماني و) عذرخواهي سود ندهد و بر آنها خشم و لعن و منزلگاه بد (جهنم) مهياست (غافر، 52). همان‌طور که ملاحظه می‌شود در این دو کتاب این صفت (ظلم)، ناپسند شمرده شده است و با ذکر نتایج ظلم کردن خواهان گفتن این امر هستند که عاقبت ظالم چیست.

جمع‌بندی

بسياري از مشکلات پيش‌روي انسان، ناشي از فقدان اخلاق فردي و اجتماعي در جامعه بشري است. اینجاست که خلا وجود تحقیقات اساسی در منابع فرهنگی غنی و انسان‌ساز اسلام و تمدن ایران احساس می‌شود؛ بنابراين با توجه به جایگاه و اهمیت تربیت اخلاقی، در مقاله حاضر به بررسی و تبیین دیدگاه‌های اسلام و شاهنامه فردوسی به‌عنوان نماینده فرهنگ ایران قبل از اسلام درباره تربیت اخلاقی با محوریت ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با خلق، ارتباط انسان با خود و ارتباط انسان با دنیا پرداخته شد که حاصل پژوهش به قرار ذیل است:

با تأمل در منابع فوق، مباحثی در باب ارتباط انسان با خدا، با خلق، با خود و با دنیا شناسایی شد؛ به‌طوری که در باب ارتباط انسان با خدا از منظر دو منبع مذکور، مؤلفه‌هایی همچون ناسپاسی و نقش توبه که در این پژوهش به دنبال یکدیگر آمده‌‌اند و همچنین یاد خدا مواردی بحث شد و حاصل آن، این بود که ناسپاسی و توبه، نتیجه ناشکری در برابر نعمت‌‌های الهی و کفران نعمت، نتیجه‌‌ای جز بر باد رفتن نعم الهی نخواهد داشت؛ اما وجه تمایز فردوسی با کلام‌الله در بحث توبه و ناسپاسی این است که فردوسی فقط تأکید بر پشیمانی از گناه دارد، اما کلام‌الله علاوه بر این مورد، تصمیم بر عدم بازگشت نسبت به سرکشی و عمل صالح در پی آن را نیز مدنظر دارد؛ البته فردوسی ذکر می‌کند در پی پیش آمدن معصیت می‌‌توان با یاد خدا و توبه، صاحب نعم شد. مورد دیگری که در بعد ارتباط انسان با خالق بررسی شد، یاد خداوند بود. فردوسی به‌طور مکرر در شاهنامه به یاد خدا بودن پهلوانان را ذکر می‌کند؛ اما وجه تمایز کلام وی با قرآن کریم در آن است که پهلوانان شاهنامه فقط در شرایط سخت احساس نیاز کرده و خدا را یاد می‌کنند، اما خداوند در قرآن کریم انسان را به دائم‌الذکر بودن سفارش کرده است و همچنین توصیه می‌کند که انسان‌ها همیشه به یاد خداوند باشند؛ اما باید توجه داشت، درواقع به یاد خدا بودن از اوصاف همة قهرمانان شاهنامه و مهم‌ترین نکته تعلیمی آن است؛ پس چنین نتیجه‌ای با کمی اختلاف هم در قرآن کریم مورد تأکید قرار گرفته و هم در شاهنامه فردوسی به آن اشاره شده است.

ارتباط بر پایه عدل و مقابله با طاغوت، دوری از حسدورزی، وفای به عهد و پند و اندرز، ازجمله مؤلفه‌هایی است که در باب ارتباط انسان با خلق مورد بحث واقع شد و در حالت کلی می‌توان گفت، یکی از نکاتی که شاهنامه بر آن تأکید زیادی دارد، زیر بار ظلم نرفتن و ایستادگی در مقابل طاغوت است. این امر را فردوسی در داستان کاوه و ضحاک به خوبی نشان می‌‌دهد. این در حالی است که دوری از طاغوت در تعالیم دینی، نه‌تنها به‌شدت مذمت شده، بلکه به مقابله با آن نیز فراخوانده شده است. باید توجه داشت که مقابله با طاغوت در قرآن به صورت مطلق آمده و گویای این است که باید با هر نوع طاغوتی به مقابله برخواست؛ اما فردوسی همه طواغیت را مذمت نکرده و فقط بعضی از آنها را مورد نکوهش قرار داده است. وی از کنار بعضی بدون نظر و بعضی را به عنوان پادشاه ایران قابل‌احترام دانسته است. در باب مذمت حسد از ظواهر امر مشخص است که فردوسی برای بیان منظور از کلام‌الله الهام گرفته و از داستانی شبیه به داستان حضرت یعقوب و فرزندانش استفاده کرده است. برای این منظور وی داستان فریدون و فرزندانش را نقل می‌‌کند که در آن نتایج حسادت را ذکر می‌‌کند. به نظر می‌رسد با توجه به اینکه شاهنامه در این مورد از قرآن الهام گرفته، وجه تمایزی وجود نداشته باشد و نتایج مشترک باشند؛ همچنین، ازجمله سجایای اخلاقی که فردوسی در ستایش آن شعر سروده، بحث وفای به عهد است. وی جوانمردی رستم را با تعهد‌مداری به اوج می‌‌رساند. فردوسی همانند تعالیم دینی غنی قرآن کریم، خیانت‌کاران به عهد را، ستم‌دیده می‌‌نامد؛ اما بهتر بود در این مورد، فردوسی نتایج بدعهدی را هم متذکر می‌شد و درنهایت طبق فرمایش دین اسلام، پند و اندرز عملی است که در صورت منکر یا معروف بودن فعل، برای فاعل واجب می‌‌شود؛ از این‌رو فردوسی برای این امر اهمیت خاصی را قائل شده است. در سروده‌‌های فردوسی، بزرگان بیشتر سعی در برطرف کردن منکرات با پند و اندرز را دارند؛ البته وی نتایج نصیحت‌پذیر نبودن را نیز گوشزد می‌کند. با این ‌وجود یکی از نکاتی که فردوسی به آن توجه نکرده؛ ویژگی‌های شخص نصیحت‌شونده است. در کتاب فردوسی شخص کیکاووس بارها پند و اندرز داده می‌شود، اما درنهایت سر به صلاح نمی‌شود. قرآن کریم به این مورد به دقت پرداخته است و یکی از ارکان پند و اندرز را توجه به حال نصیحت‌شونده می‌داند. کلام‌الله هرکس را لایق نصیحت نمی‌داند.

در محور مبحث ارتباط انسان با خویشتن، بر روی مؤلفه‌هایی همچون دوری از وسوسه‌های شیطانی و مبارزه با نفس اماره از منظر قرآن کریم و شاهنامه فردوسی بحث شد و مشخص شد که قرآن کریم انسان را از شر گام‌‌های شیطان برحذر می‌‌دارد و فردوسی نیز این مهم را درک کرده و یکی از محورهای فریب خوردن ضحاک را همین گام‌به‌گام جلو آمدن شیطان معرفی می‌کند. به نقل فردوسی، شیطان با وسوسه‌‌هایش از ضحاک، قاتلی بی‌رحم ساخت. فردوسی در این داستان، به‌خوبی گام‌های نحص شیطان را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که شیطان با وسوسه‌هایش می‌تواند هر شخصی را همانند خود، شیطان‌صفت کند. در ارتباط با مبارزه با نفس (اماره) نیز باید گفت، از منظر قرآن کریم، انسان موجودی است که دو راه روبه‌روی وی قرار دارد و بر سر دوراهی خیر و شر است. فردوسی این امر را بارها در داستان‌هایش نقل کرده که بزرگان شاهنامه با فریب خوردن از نفس سرکش و رفتن به سوی بدی‌‌ها، چه عاقبت تلخی را تجربه می‌کنند. فردوسی برای تلقین مذمت این امر ناپسند باز هم از قرآن کریم الهام می‌گیرد و داستانی را همانند یکی از داستان‌های قرآنی نقل می‌کند. وی در این مسیر از مبارزه حضرت یوسف با نفسش الهام گرفته و داستان خود را می‌سراید. با توجه به این اشتراک داستانی، باید این نکته را بیان کرد که نتایج به‌دست‌آمده هم در اشتراک هستند؛ ازجمله می‌توان به عزتی اشاره کرد که بعد از مبارزه با نفس، خداوند متعال روزی شخص اهل تقوا می‌کند.

سرانجام در بحث ارتباط انسان با جهان به قدرت‌طلبی افراد و ظلم کردن در دو جهان‌بینی قرآنی و شاهنامه فردوسی اشاره شد و نتیجه آن این بود که میل به قدرت، یک میل فطری است که طبق تعالیم دینی باید کنترل شود، وگرنه انسان نتیجة این سرکشی و قدرت‌طلبی را خواهد دید و در شاهنامه نیز در داستان‌های متفاوت، این صفت شوم پادشاهان و نتایج حاصل از آن به‌طور مفصل شرح داده‌ شده است. ظلم کردن نیز از منظر هر دو (قرآن کریم و شاهنامه فردوسی) به‌شدت مورد نکوش قرارگرفته است. درواقع فرد مسلط بر قدرت یا قدرت‌طلب، اگر خود را کنترل نکند و سرکش شود مسلماً این صفت به‌عنوان یکی از افعال جداناپذیر وی درمی‌آید. فردوسی این را به‌خوبی در شاهنامه نشان داده است که افراد برای افزایش قدرت خود چگونه ظلم کردن را پیشة خود می‌سازند و این در حالی است که در سراسر قرآن کریم از ظلم کردن نهی می‌شود؛ به طوری که رسالت اصلی قرآن کریم، مبارزه با ظلم و ستم معرفی می‌شود.

به‌طورکلی می‌توان اذعان داشت که برخلاف کسانی که سعی دارند که فرهنگ ایرانی، به‌ویژه شاهنامه فردوسی و شخصیت‌هایی مانند او را مقابل دین اسلام قرار دهند، نه‌تنها مقابل یکدیگر نیستند، بلکه در بسیاری از موارد مانند مباحث تربیت اخلاقی مطابق با فرهنگ دینی و قرآنی است. این مطلب با توجه به سروده‌‌های شاعران و ادیبان گذشته، همچون فردوسی روشن می‌شود. این مطلب نیز نشان‌دهندة تطبیق فرهنگ ایرانی با فرهنگ غنی اسلام و همچنین عدم تضاد بین آن دو است؛ البته باید توجه داشت که قرآن بسیار جامع‌تر و نسبت رابطه بین این دو عموم و خصوص مطلق است و نکته مهم این است که تلاقی بین قرآن و شاهنامه در ابعاد مذکور، دیده نشد.

منابع

* قرآن کریم.

  1. ابن منظور، محمدبن مکرم؛ لسان العرب؛ بیروت: موسسه التاریخ العربی، 1373.
  2. عسکری، ابوهلال حسن‌بن‌عبدالله؛ الفروق اللغویة؛ ج ۱، قم: موسسه نشر اسلامی، 1412 ه.ق.
  3. اشتهاردی، عبدوس؛ «وفای به عهد»؛ ماهنامه موعود، سال نهم، شماره 55، صفحه 64-68، 1384.
  4. اویسی کهخا، عبدالعلی؛ حکمت‌های تعلیمی مشترک در شاهنامه فردوسی و نهج‌البلاغه؛ نشریه علمی-پژوهشی پژوهش‌نامه ادبیات تعلیمی، سال چهارم، شماره چهارم، صفحه 71-94، 1391.
  5. الهی قمشه‌‌ای، مهدی؛ القرآن الکریم؛ قم: انتشارات فاطمه الزهرا (س)، 1387.
  6. پشتدار، علی‌محمد و یحیی نورالدینی اقدام؛ «بررسی تطبیقی اسطوره ایرج و قصه یوسف (علیه السلام)»؛ فصلنامه تخصصی پیک نور زبان و ادبیات فارسی، شماره 2، 1389.
  7. تربتی، حسین؛ «حسد»؛ مجله مبلغان، سال هشتم، شماره 93، صفحه 54-72، 1386.
  8. ثاقب‌‌فر، مرتضی (1390)، «چرا فردوسی و شاهنامه او در جهان بی‌همتاست»؛ همایش بین‌المللی هزارمین سال سرایش شاهنامه فردوسی: https://ketabnak.com/merger.php?dlid=46337.
  9. جنیدی، فریدون؛ خبرگزاری همشهری آنلاین، 1392.
  10. ــــــــــــ؛ خبرگزاری مهر، 1384.
  11. ربانی، مصطفی؛ «مدیریت تعارض انبیاء اولوالعزم با طاغوت، تاریخچه خوارزمی»؛ شماره 2، صفحه 199-232، 1395.
  12. رشیدی، محمد؛ شاهنامه وقتی کوچک بود؛ تهران: بامداد کتاب، 1382.
  13. سراج، شهین (1391)، تمام گذشته تاریخی ایران در شاهنامه است:

https:// farsnews.com/news/13910224001023

  1. سیاح، احمد؛ فرهنگ بزرگ جامع نوین؛ تهران: اسلام، 1368.
  2. شکوه نیایش در شاهنامه؛ روزنامه خراسان، صفحه 12، 1390.
  3. فره‌‌وشی، بهرام؛ «اخلاق در ایران باستان»؛ ماهنامه مهر، سال نهم، شماره 105، صفحه 103-106، 1343.
  4. طباطبایی، سید محمدرضا؛ «جهاد با نفس»؛ مجله جامه‌نامه، سال نجم، شماره 50، صفحه 25-29، 1387.
  5. مکارم شیرازی، ناصر و دیگران؛ تفسیر نمونه؛ تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1362.
  6. موسوی زنجان‌رودی، سیدمجتبی؛ تربیت مذهبی کودک؛ تهران: انتشارات پرتو خورشید، 1385.
  7. طباطبایی، محمد حسین؛ تفسیر المیزان؛ ترجمه محمدباقر موسوی؛ قم: جامعه مدرسين حوزه علميه قم دفتر انتشارات اسلامي، 1374.
  8. محمودیان راوی‌نژاد، زهرا؛ بررسی تطبیقی عناصر روایی قصه حضرت یوسف (علیه السلام) در قرآن و سیاوش در شاهنامه؛ تهران: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهشهای اسلامی، 1392.
  9. مدبری، محمود؛ «آسمان پیمایی کیکاووس و اسطوره‌‌ی اتانه، مجله مطالعات ایرانی»؛ سال پنجم، شماره 10، صفحه 149-235، 1385.
  10. موسوی همدانی، سید محمد باقر؛ ترجمه تفسیر المیزان؛ قم: انتشارات اسلامی، 1382.
  11. نقیب زاده، میرعبدالحسین؛ نگاهی به فلسفه آموزش و پرورش؛ تهران: طهوری، 1391.
  12. ---------؛ درآمدي به فلسفه؛ چاپ پنجم، تهران: كتابخانه طهوري، 1380.

پی‌نوشت‌ها

[1] . فریدون جنیدی، ایران‌شناس، نویسنده و مدرس دانشگاه. از پژوهندگان فرهنگ و زبان‌های باستانی و زمینه تخصصی فعالیت او شاهنامه‌پژوهی است.

[2] . شهین سراج، بنیان‌گذار بنیاد ملک‌الشعرای بهار.


برچسب‌ها: اخلاق, شاهنامه, فردوسی, اسلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:37  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 


رسول سلطانشاهی
در نوشتار حاضر تلاش می‌شود تا نگرش قرآن به مسئله امدادرسانی مورد تحلیل و تبیین قرار گیرد. بی‌گمان با توجه به نگرش انسانی اسلام به مسائل، امدادرسانی و کمک به دیگران بویژه انسان‌های ناتوان و مجروح امری پسندیده است. آموزه‌های قرآنی بیان می‌دارد که مومنان می‌بایست به مدد و یاری دیگران بویژه افراد ناتوان از پیران و زنان و کودکان برخیزند و کسانی را که در این مسیر فعالیت و اقدام نمی‌کنند سرزنش می‌کند. قرآن به مسئله امدادرسانی در ابعاد مختلف پرداخته است. گاه به عنوان امداد غیبی و گاه به عنوان یاری و تعاون مومنان آن را مورد توجه و ستایش قرار داده است. البته مواردی را نیز بیان می‌دارد که به عنوان مصداق تعاون بر بدی و زشتی نکوهش کرده و مومنان را از گرایش بدان بازداشته است. آنچه در این نوشتار مورد نظر و توجه است، بیان امداد رسانی در امور خیر و نیک می‌باشد که امری پسندیده و هنجاری مورد ستایش مردمان و عقلا است.


پیامبر گرامی اسلام بر پایه آموزه‌های قرآن درباره امداد رسانی و کمک به دیگران می‌فرماید: ان المومنین کجسد واحد اذا ‌اشتکی منه عضو تداعی سایر الجسد بالالم و الحمی؛ مومنان همانند تن واحدی هستند که هر گاه عضوی از آن به درد آید دیگر اعضای تن به درد و تب گرفتار شود. (نهج‌الفصاحه/ ص 2712)
سعدی شیرین سخن این بیان پیامبر را به نظم چنین ترجمه می‌کند:
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی‌غمی نشاید که نامت نهند آدمی
پیامبر در سخن دیگری می‌فرماید: من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم؛ هر کس صبح کند و به امور مسلمانان اهتمام نداشته باشد، او مسلمان نیست.(کافی/ج 2/ ص 163) این عبارت و دیگر عبارت‌ها در آموزه‌های قرآنی و نبوی بر اهمیت امداد رسانی و اهتمام به امور دیگران توجه می‌دهد.
***
گستره معنایی امداد
امداد از واژه ثلاثی مجرد (مدد) به معنای انبساط و امتداد به کار رفته است.(التحقیق ج ۱۱ ص ۵۲) مدت نیز که برای زمان مستمر به کار می‌رود از همین باب است.(مفردات راغب اصفهانی ص ۷۶۳) این واژه بر زیاد شدن هم دلالت دارد، چنانکه در زمان مد آب رودخانه و دریا، بر آب آن افزوده می‌شود.(لسان العرب ابن منظور، ج ۱۳ص ۵۰)
امداد به معنای یاری کردن دیگری است و بیشتر در امور پسندیده و دوست داشتنی به کار می‌رود؛ بر خلاف مد که در امور ناپسند استعمال و به کار رفته است.(مفردات ص ۷۶۳) به نظر می‌رسد که امداد تنها در امور مادی به کار نمی‌رود و کاربرد آن در امور معنوی نیز بسیار است. (التحقیق ج ۱۱ ص ۵۲ و مقاییس اللغه ج ۴ ص ۴۰۳) از جمله کاربردهای آن، امدادهای غیبی معنوی خداوند است. امداد‌های غیبی کمک‌ها و یاری رساندن پنهانی است مانند امدادهای خداوند در جنگ‌های صدر اسلام به پیامبر(ص) و مومنان که به توفیق و امداد الهی بر دشمنان پیروز می‌شدند. قرآن در ۴۰ آیه به مباحث پیرامون امداد غیبی به مومنان و پیامبر (ص)‌ اشاره کرده است.(جهاد در قرآن سید حسین طاهری خرم‌آبادی چاپ اول تهران، وزارت ارشاد، ص ۱۲۹) البته این غیر از امدادهای خداوند است که به شکل هدایت بخشی، حکمت افکنی، توفیق یابی و حفظ و نگهداری از گناه و مانند آن صورت گرفته و در آیات دیگری مطرح شده است. ناگفته نماند که ترکیب امداد غیبی در قرآن نیامده است و این واژه ترکیبی از آیات متعدد قرآن اتخاذ شده است، آیاتی که به فرستاده شدن سپاه نامرئی فرشتگان (آل عمران آیات ۱۲۴ و ۱۲۵) و ایجاد آرامش در دل‌های مومنان (توبه آیه ۲۶)‌اشاره دارد، از جمله آیاتی است که به سبب آن این واژه و اصطلاح پدید آمده است.
آنچه مقصود و منظور ما از این نوشتار است بیان دیدگاه‌های قرآن درباره امداد رسانی انسان‌ها به دیگران بویژه امدادرسانی مومنان به یکدیگر در موارد دشوار است که به شکل تعاون و پشتیبانی خودنمایی می‌کند.
اهمیت و ارزش امداد‌رسانی
جامعه، ترکیبی از افراد انسانی است که برای رفع نیازهای یکدیگر در مجموعه‌های قبیله‌ای (خونی ) و یا ملتی (نژادی ) و یا امتی (عقیدتی) دور هم گرد آمده‌اند تا ضمن یاری به یکدیگر در راستای دستیابی به کمال و نیز آرامش و آسایش، مشکلات و چالش‌های پیش روی فرد و جامعه را بر داشته و به همدیگر مدد رسانند. از آنجایی که هیچ فرد و یا جامعه‌ای به تنهایی نمی‌تواند به همه نیازهای جسمی و روحی خود پاسخ کامل و لازم دهد، نیازمند یاری دیگران است. انسان هر روزه با مشکلات و چالش‌هایی روبرو می‌شود که نمی‌تواند به تنهایی آن را از پیش رو بردارد از این رو نیازمند مدد دیگری است. امدادرسانی به عنوان هنجار و ارزشی انسانی خودنمایی می‌کند و خود را به عنوان ارزش فراگیر و جامع بر مردم و ملت و امت تحمیل می‌کند. قرآن نیز به مسئله امداد به عنوان امری ارزشی توجه می‌دهد و مومنان را به عنوان امت واحد به سوی یاری‌رسانی دیگران سوق می‌دهد. تاکید بیش از ‌اندازه بر تعاون و پشتیبانی از یکدیگر در آیات قرآن به معنای بها دادن و ارزش‌گذاری بر این مسئله اجتماعی است. پدیده تعاون در حوزه‌های مختلف اقتصادی، فرهنگی و روحی، خود را نشان می‌دهد. خداوند در قرآن از مومنان می‌خواهد تا در امور خیر و تقوا (اعمال پسندیده دنیوی و اخروی ) به یکدیگر کمک کنند و پشتیبان هم باشند.(مائده آیه ۲)
در آیاتی از قرآن به مسئله امداد به یتیمان و بازماندگان انسان‌های صالح‌اشاره می‌کند و به زبان عالم ربانی (خضر (ع)) بر شایستگی این عمل توجه می‌دهد.(کهف آیه ۸۲)
در داستان ذوالقرنین نیز به مسئله تعاون و امداد رسانی به کسانی که در معرض خطر تعرض دشمن قرار گرفته‌اند‌اشاره شده است. در آیات ۹۴ و ۹۵ سوره کهف می‌خوانیم: گفتند ‌ای ذاالقرنین براستی که یاجوج و ماجوج در زمین فساد می‌کنند (و متعرض جان و مال و خانمان ما می‌شوند) آیا می‌خواهی خراجی بر خود مقرر کنیم تا تو میان ما و آنان سدی برپا سازی؟ ذوالقرنین گفت: آنچه پروردگارم مرا بدان توانایی داده است بهتر است. مرا به نیروی خویش مدد کنید تا میان شما و آنان سدی بر آورم.
دراین آیات بیان می‌شود که آن حضرت به یاری قومی شتافت که در معرض دشمنانی خونخوار و خونریز بوده‌اند و عنوان مفسد فی الارض بر آنان اطلاق شده است. آن حضرت در پاسخ یاری خواستن و حتی کمک مالی دادن ایشان ، تنها از آنان خواست تا نیروی بدنی در اختیار او گذارند و کمک‌های مالی و هزینه‌های برپایی سد را نپذیرفت. در حقیقت ایجاد پناهگاهی برای مردمان به عنوان امری در حوزه امدادرسانی مورد توجه این آیات قرار گرفته است که بیانگر ارزش و اهمیت امدادرسانی حتی در حوزه دفاعی است.
زمینه‌های امداد رسانی
در آیات قرآن محورها و زمینه‌های امدادرسانی بیان شده است. این موارد گاه به صورت کلی و گاه به صورت مصداقی و موردی تبیین گردیده است. قرآن امداد رسانی را به صورت کلی در محورهایی تجویز بلکه لازم شمرده است. از جمله مهمترین این محورها می‌توان به امداد رسانی در حوزه امور خیریه‌اشاره کرد. مومنان موظف هستند تا در کارهای خیر به یکدیگر مدد رسانند و در این امور کوتاهی نورزند. کارهای خیر به دو شکل امور دنیوی و اخروی نمود پیدا می‌کند. تعاون و همکاری و همیاری در امور
خیرخواهانه و نیک از دستورهای کلی قرآن در این حوزه است که در آیه دوم سوره مائده بدان اشاره و تاکید شده است: «یا ایها الذین آمنوا... تعاونوا علی البر و التقوی»؛ ای کسانی که ایمان آوردید بر نیکی و تقوا یکدیگر را یاری و مدد رسانید و پشتیبان هم باشید.
در بیان اهمیت و ارزش مددرسانی و امدادگری، به مسئله امدادرسانی جنگی و دفاعی اشاره شد و بیان گردید که یکی از محورهای امدادرسانی مسئله امدادرسانی دفاعی به مردمان است. در آیات سوره کهف بیان نشده است که امتی که درخواست کمک و یاری از ذوالقرنین کرده‌اند، افراد مومن بوده‌اند، بلکه کسانی هستند که با قدرت و نیروی ذوالقرنین و رافت و مهربانی او آشنا شده‌اند و به همین منظور از وی درخواست یاری و مدد می‌کنند و حتی حاضر می‌شوند که هزینه ایجاد سد را بپردازند، ولی ذوالقرنین به علت کمک‌رسانی و امداد به انسان‌های مظلوم حاضر می‌شود خود هزینه و مخارج احداث سد را بپردازد. این بدان معنا ست که امدادرسانی به کسانی که مورد ظلم و ستم و تجاوز قرار گرفته‌اند مسئله‌ای انسانی و اسلامی است که می‌بایست در حوزه امدادرسانی مورد توجه و تاکید قرار گیرد. هر چند که آن حضرت مانند حضرت یوسف‌(ع) که در زندان، دوستان خویش را به توحید فراخوانده عمل می‌کند و با بیان اینکه خداوند در احداث سد به وی کمک می‌کند، می‌کوشد مردمان را به سوی توحید دعوت کند و با این روش، دعوت عملی را به کار گیرد.
از دیگر محورهای امداد رسانی کمک و یاری به یتیمان است. در داستان خضر و موسی‌(ع) به مسئله امدادرسانی به یتیمان اشاره شده است. در حقیقت کاری که موسساتی چون بهزیستی و هلال احمر انجام می‌دهند در راستای اهداف اسلامی امدادرسانی قابل توجه و تبیین است.
از دیگر محورهای امدادرسانی و تعاون که در قرآن بدان اشاره شده است، مسئله امدادرسانی به مومنان در برابر تجاوز متجاوزان است. قرآن درآیه ۷۲ سوره انفال به این مهم اشاره می‌کند که مومنان دارای عزم و حضور موثر اجتماعی به یکدیگر در برابر متجاوزان یاری می‌رسانند: «ان الذین آمنوا و‌هاجروا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله و الذین آوو... والله بما تعلمون بصیر»؛ آنان که ایمان آورده‌اند و مهاجرت کرده‌اند و با مال و جان خویش در راه خدا جهاد کرده‌اند و آنان که به مهاجران جای داده و یاریشان کرده‌اند، خویشان و اولیای یکدیگرند؛ و آنان که ایمان آورده‌اند و مهاجرت نکرده‌اند خویشاوندان شما و اولیای شما نیستند تا آنگاه که مهاجرت کنند؛ ولی اگر شما را به یاری خواندند باید به یاری ایشان برخیزید مگر آنکه برضد آن گروهی باشد که میان شما و ایشان پیمانی بسته شده باشد و خدا به کارهایی که می‌کنید بیناست.
در این آیات به صراحت به مسئله امدادرسانی به تجاوزشدگان اشاره شده و پذیرش درخواست ایشان با شرایطی لازم و ضروری برشمرده شده است.
امدادرسانی به دولت و دولتمردان نیز از محورهایی است که قرآن بدان اشاره می‌کند. در داستان ذوالقرنین خوانده‌ایم که مردم از وی می‌خواهند سدی را بر پا کند تا از حملات دشمن در امان باشند. ایجاد پناهگاهی امن با ایجاد سدی در برابر دشمن امکان‌پذیر بوده است. این مسئله نیاز به هزینه کردن مقدار زیادی مال و ثروت و نیز به کارگیری نیروی انسانی داشت. ذوالقرنین می‌پذیرد که در زمینه دفاعی به ایشان کمک کند تا از تعرض دشمن در امان باشند. وی حتی می‌پذیرد که منابع مالی طرح را خود تامین کند ولی نیروی انسانی را می‌بایست مردم تامین کرده و در اختیار وی گذارند. مردم می‌پذیرند تا وی را در این مسئله یاری رسانند. بنابراین می‌توان گفت که همیاری و تعاون مردم ساکن میان دو کوه به ذوالقرنین درپدید آوردن سدی برای جلوگیری از هجوم یاجوج و ماجوج به عنوان مصداقی از محورهای امداد رسانی می‌باشد. از این رو می‌توان گفت که یکی از محورهای امدادرسانی همیاری مردمی در امور دولتی برای رفاه و امنیت و آسایش اجتماع است.
بایدها و نبایدهای امدادرسانی
از آنجا که امدادرسانی می‌تواند در امور و مسائل پسندیده و ناپسند صورت گیرد، قرآن برای هر یک از موارد خاص حکمی را بیان کرده است. در اینجا به برخی از مصادیق امدادرسانی و احکام آن اشاره می‌شود.
در برخی موارد امدادرسانی به عنوان امری واجب و لازم در قرآن مطرح شده است. از جمله این موارد می‌توان به وجوب امداد مهاجران و انصار به مومنان غیر مهاجر در صورت کمک خواهی ایشان در حمایت از دین اشاره کرد. در آیه ۷۲ سوره انفال که پیش از این گذشت به صراحت به این مسئله اشاره شده است. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که امدادرسانی به مومنانی که از سوی دشمن مورد تعرض واقع شده‌اند امری واجب و لازم است و بر همه مسلمانان است که به درخواست کمک مومنان در معرض خطر و حمله دشمن یاری رسانند.
در مقابل، هر گونه یاری‌رسانی و همکاری با کافران، حرام دانسته شده است و خداوند می‌فرماید: فلاتکونن ظهیرا للکافرین؛ ای پیامبر؛ پشتیبان کافران نباش.(قصص آیه ۸۶) چنانکه کمک‌رسانی به کسانی که می‌کوشند تا مردمانی را از سرزمین خویش آواره کنند به عنوان امری ناپسند و حرام شمرده شده است.( بقره آیه 85)
از دیگر مواردی که امدادرسانی درآن حوزه حرام شمرده شده است، یاری و امدادرسانی بر گناه و تجاوزگری است که در آیه ۸۵ سوره بقره یهودیان به جهت عمل برخلاف این حکم مورد سرزنش قرار گرفته‌اند.
خداوند در یک دستور کلی و فراگیر همه مومنان را از اینکه بر گناه و تجاوز وتعدی دیگری را یاری و مدد رسانند باز می‌دارد و می‌فرماید: و لاتعاونوا علی الاثم و العدوان؛ بر گناه و تجاوز همکاری نکنید.(مائده آیه ۲)
به هر حال امدادرسانی بر آوارگی (بقره آیات ۸۳ و 85 ) تجاوز (همان) و ظلم و ستم (ممتحنه آیه ۹) و گناه ( بقره آیه ۸۵ و قصص آیه ۱۷) و مجرمان(قصص آیه ۱۷) امری مذموم و ناپسند وحرام دانسته شده و مردمان را از آن برحذر داشته است.
مبانی قرآنی امداد رسانی و کمک به دیگران
برای امداد رسانی به مفهوم امروزین آن می‌توان مبانی قرآنی قوی و متقنی را یافت که در اینجا به برخی از این مبانی با توجه به آیات قرآن اشاره می‌شود. از جمله این مبانی مسئله عدالت اجتماعی است؛ قرآن یکی از اهداف اصلی دین در دنیا را عدالت دانسته و می فرماید: لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط؛ قطعا پیامبران را با بینات و دلایل روشن فرستادیم و با ایشان کتاب و میزان را همراه کردیم تا مردمان به عدالت و قسط برخیزند.(حدید آیه ۲۵))
از مصادیق اجرای عدالت آن است که نیازمندان با کمک‌های مالی و معنوی و پزشکی و غذایی امداد و یاری شوند تا آنان نیز امکان رشد و تعالی را بیابند. از این رو قرآن مردمان را مامور به اجرای عدالت کرده و دستور انفاق و خمس را صادر نموده است تا ثروت و مال در اختیار عده‌ای معدود و محدود نباشد و همگان بتوانند از آن بهره‌مند شوند. حکمت دستور به انفاق مال و وجوب خمس و زکات، چیزی جز کمک و یاری به مستمندان و از کار افتادگان نیست. از این رو خداوند می‌فرماید: ان الله یامر بالعدل و الاحسان و ایتای ذی القربی؛ خداوند به عدل و نیکوکاری و پرداخت نفقات به بستگان، فرمان می‌دهد.(نحل آیه ۷۰) این سفارشی است برای اینکه مهر و محبت و عدل در کنار هم قرار گرفته و جامعه سالم انسانی را بسازد. جامعه‌ای که تعاون، همدردی، همدلی و همیاری در آن اصالت دارد و هر کسی دستگیر دیگری است و در سختی‌ها و مصیبت‌ها و بلایای طبیعی و غیرطبیعی یار و مددکار دیگری است.
از دیگر مبانی قرآنی امدادرسانی مسئله ایجاد امنیت خاطر و آرامش و آسایش عمومی است. قرآن ارزش ایجاد امنیت و آرامش خاطر را در حد عبادت خدا دانسته می‌فرماید: فلیعبدوا رب هذا البیت الذی اطعمهم من الجوع و آمنهم من الخوف؛ باید قریش پروردگار این خانه را عبادت کنند که ایشان را از گرسنگی سیر کرد و از خوف امنیت بخشید.(قریش آیه۴) در این آیه آسایش (رفاه و رهایی از گرسنگی) و آرامش و امنیت از ترس را به عنوان دو نعمت برمی‌شمارد که مردم به خاطر آن دو، باید شاکر خدا باشند و به همین علت وی را عبادت کنند. در این آیه آرامش و آسایش به عنوان دو هدف اصلی در زندگی بشر دانسته شده است که فراهم‌آوری آن از سوی خدا موجب و علت حکم به عبادت خدا دانسته شده است.
د رحقیقت این آیه و آیه دیگر: لیبدلنهم من بعد خوفهم امنا،( نور آیه ۵۵) بیان می دارد که مردمان می بایست به شکرانه این دو نعمت، خدا را عبادت کنند. بنابراین از مبانی انسان‌دوستی آن است که امنیت را برای مردمان فراهم آوریم و آسایش و آرامش را برای آنها ایجاد کنیم .
از دیگر مبانی امدادرسانی، توجه و اهتمام اسلام و قرآن به مسئله نوع دوستی است؛ زیرا انسان‌ها در نگرش قرآنی از نفس واحدی آفریده شده و هیچ گونه تفاوتی میان آنها نیست؛ بنابراین می بایست اصل رحمت و مهروزی را در میان خود رعایت کنند. قرآن کریم علت بعثت پیامبر را رحمت برای جهانیان چه مومن و غیر مومن برمی‌شمارد.(انبیاء آیه ۱۰۷) و از مومنان می‌خواهد تا پیامبر خویش را سرمشق قرار داده و از او پیروی کنند. در ستایش مومنان نیز می‌فرماید که ایشان در میان خویش مردمانی مهربان و مهروز هستند و تاکید می‌کند که مسئله مهروزی از ویژگی‌های مومنان و یاران پیامبر است.(رحماء بینهم) یکی از مصادیق نوع دوستی و مهروزی، کمک و امدادرسانی به نیازمند در هنگامه سختی‌ها و بلایا است. چنانکه ایجاد همبستگی اجتماعی که یکی از اهداف قرآنی است با این امر تحقق می‌یابد که مردمان در هنگامه سختی‌ها و بلایا دستگیر باشند و به یکدیگر کمک و یاری رسانند.
محرومیت‌زدایی از دیگر مبانی قرآنی است که می‌توان برای مسئله امدادرسانی بیان کرد؛ قرآن می‌فرماید: «فی اموالهم حق للسائل و المحروم»؛ در اموال مومنان حقی برای درخواست‌کنندگان و محرومان است.(ذاریات آیه ۱۹) امدادرسانی به افراد فقیر و ناتوان یکی از واجباتی است که در این آیه بر عهده مومنان نهاده شده است.
اینها بخشی از مبانی قرآنی امدادرسانی است که به طور اختصار بیان شده است. روزنامه کیهان

شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند

شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند

درویش و غنی بنده این خاک درند
و آنان که غنی ترند محتاج ترند

به بازوان توانا و قوت سرِ دست
خطاست پنجۀ مسکین ناتوان بشکست

نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید
که گر ز پای در آید کسَش نگیرد دست

هر آن که تخم بدی کِشت و چشم نیکی داشت
دِماغ بیهده پخت و خیال باطل بست

ز گوش، پنبه برون آر و داد خلق بده
وگر تو می‌ندهی داد، روزِ دادی هست

بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی


برچسب‌ها: امدادگری, امداد, اسلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:34  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

برگرفته از ویکی شیعه و حوزه : 1-در کلام الهی و در روایات به قناعت توصیه شده است. 2- اصناف مختلف مردم از جمله رهبران جامعه ی اسلامی و کارگزاران، خانواده ها، ثروتمندان و فقرا موظف به رعایت قناعت و اعتدال هستند. 3- قناعت در اموال عمومی و بیت المال، قناعت در منابع طبیعی، قناعت در امور معیشتی، در خوراک، پوشاک، مسکن، وسایل نقلیه، لوازم زندگی مانند فرش و غیره، قناعت در انفاق و اعتدال در عبادت، استفاده ی مطلوب از عمر و به طور کلی قناعت و اعتدال در همه ی امور از جمله مصادیق قناعت محسوب می شوند. 4- آثار صرفه جویی و قناعت و ثمره های ارزشمند آن شامل قناعت و حیات طیّبه، خردمندی، آرامش روانی، شکر و سپاسگزاری،سلامت در دین، تقوای الهی، رهایی از رنج و زحمت، رهایی از طول امل،خودسازی،آسانی حساب،عزت نفس،بی نیازی، سیری، پاکدامنی و سخاوتمندی می باشد. 5- حبّ دنیا و جهل و نادانی نسبت به عواقب شوم عدم قناعت و اموری چون حرص و طمع و اسراف که ارتباطی دو سویه با قناعت دارند از جمله موانع قناعت به شمار می آیند. 6- ترویج فرهنگ قناعت و صرفه جویی از طریق آموزش مردم، سیاست گذاری کاربردی مناسب، پیشگامی عملی مسئولین، پرهیز از تجمل و سنت های نادرست و... از راه های تحصیل ملکه ی قناعت می باشند.

قناعت از فضائل اخلاقی به معنای اکتفا کردن به اندک و در مقابل زیاده‌خواهی است. قناعت در ادبیات و فرهنگ اسلامی به معنای، صحیح مصرف کردن نیز آمده و در ادبیات اقتصادی با واژگانی مانند بهره‌وری، کارآیی، بهینه‌سازی مصرف و صرفه‌جویی بیان می‌شود.

مفهوم‌شناسی

قناعت را به معنای بسنده کردن به‌اندکی از آنچه مورد نیاز انسان است، تعریف کرده‌اند.همچنین قناعت را به رضایت داشتن به قسمت نیز معنا کرده‌اند. در فرهنگ فارسی قناعت در معنای خرسند بودن به قسمت و بسنده کردن به مقدار اندک، گفته شده است.[] امام علی(ع) قناعت را بهره‌مندی از دنیا به‌اندازه کفایت و رفع نیاز دانسته است.[] نه اکتفا کردن به مقدار کم و بهره‌مندی کم از دنیا. در منابع دینی قناعت صفتی است که با تکرار و تمرین در انسان به صورت ملکه‌ای در می‌آید که باعث خشنودی و راضی شدن به چیز کم و نگه‌داشتن نفس از زیاده‌خواهی است.

اهمیت و جایگاه

امام علی علیه‌السلام:
مِن شَرَفِ الهِمَّةِ لُزومُ القَناعَةِ (ترجمه: پایبندی به قناعت، از والایی همّت است.)

تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص۳۹۱، ح ۸۹۹۹

حضرت علی(ع) سفارشات زیادی به کارگزاران و فرمانداران خود نسبت به پرهیز از اسراف و تبذیر دارند و آنان را ملزم به صرفه‌جویی و مصرف صحیح بیت المال می‌کند.ایشان می‌فرمایند: نوک قلم‌ها را باریک و فاصله سطرها را کم کنید و از زیاده‌روی در هزینه نمودن بیت المال بپرهیزید زیرا که اموال مسلمانان نباید متحمل ضرر شود.[] همچنین بنا به روایت حضرت علی(ع) هیچ گنجی غنی‌تر از قناعت نیست.[] و از پیامبر اکرم نقل شده که: خوشا به حال آنکه با اسلام هدایت شود و معیشت او به حد کفاف باشد و قناعت کند.

در علم اخلاق قناعت در مقابل حرص قرار دارد و موجب می‌شود که شخص به مقدار نیاز و ضرورت بسنده کند و زاید بر آن را نطلبد.[] از این رو امام علی برای رسیدن به قناعت، ریشه‌کنی حرص را گام نخست شمرده ‌است. و از نظر سیاسی و اقتصادی نیز آبروی سیاسی و اقتصادی و خودکفایی یک مملکت را نیز قناعت حفظ می‌کند.

آثار، مراتب و نشانه‌ها

برخی روایات از امام علی(ع) و امام صادق(ع) حیات طیّبه را به قناعت تفسیر کرده‌اند. همچنین، در روایات برای قناعت آثاری ذکر شده است: رضایت خداوند،[] عزت انسان،[] سبکی حساب در روز قیامت،[] و بی‌نیازی از مردم از جمله آنهاست.

قناعت دارای دو مرتبۀ عالی و اعلی است؛ مرتبۀ نخست راضی بودن به حد ضرورت و کفاف و مرتبۀ دوم رضایت به کمتر از آن است.[]

در احادیث برای افراد قانع، نشانه‌های مختلفی ذکر شده است: همت بلند و شکرگذاری از جمله آنهاست به عنوان نمونه در روایتی از حضرت علی(ع) آمده است: قانع‌ترین مردم باش تا شکر گزارترین آنان باشی. یا در حدیث دیگری آمده است که زندگی با قناعت نشانه همت بلند است.[] گاه قناعت نکردن و قانع نبودن در برخی از امور معنوی نه تنها مذموم نیست که می‌تواند پسندیده باشد مانند قانع نبودن به کسب علم ودانش و معرفت. در خواست همام برای شنیدن خطبه همام و ویژگی‌های مختلف پرهیزگاران از زبان امام علی(ع) و قناعت نکردنش به پاسخ اجمالی امام از این موارد است.[]

تفاوت معترّ و قانع

در تفسیر آیه ۳۶ سوره حج آورده‌اند: فرق میان «قانع» و «مُعْتَر» این است که قانع به کسی گویند که اگر چیزی به او بدهی قناعت می‌کند و راضی و خشنود می‌گردد و اعتراض و ایراد و خشمی نمی‌گیرد، اما معتر کسی است که به سراغ تو می‌آید و سؤال و تقاضا می‌­کند وای بسا به آنچه می‌دهی راضی نشود و اعتراض کند. برخی گویند قانع کسی است که سؤال می‌کند و معتر کسی است که خود را در معرض اطعام قرار می‌دهد و سؤال نمی‌کند.[] تفسیر اول طبق روایت صحیح‌تر به نظر می‌رسد.[] نکتۀ مهم اینکه مقدم شدن قانع بر معتر نشانۀ آن است که آن دسته از محرومانی که عفیف النفس و خویشتن دارند، باید در مقام اول و قبل از دیگران مورد توجه قرار گیرند.

در ادبیات

  • بابا افضل الدین کاشانی:

با داده قناعت کن و با داد بزی

در بند تکلف مرو، آزاد بزی

در بِه ز خودی نظر مکن، غصه مخور

در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی

  • ابوسعید ابوالخیر:

زیادت از سرت ار یک کله بدست آری

به خاکپای قناعت که درد سر باشد

  • ناصر خسرو:

جهان را دیدم و خلق آزمودم

به هر میدان درون جستم مجالی

نه مالی دیدم افزون از قناعت

نه از پرهیز برتر احتیالی


برچسب‌ها: قناعت, قرآن, روایت, اسلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:32  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

قانون جذب ایده‌ ای است که ریشه‌های آن به آموزه‌ها و فلسفه‌های باستانی مانند هندوئیسم، بودا و برخی از آموزه‌های عرفانی برمی گردد . اما در آن زمان واژه «قانون جذب» به شکل امروزی وجود نداشت، اما مفهوم اثر اندیشه و ذهن بر واقعیت وجود داشته است.

در آن زمان به عنوان قوانین بنیادین در جادوگری مطرح شده است. به عنوان کتاب «شاخه زرین» نوشته جیمز جورج فریزر، دو قانون اصلی جادوگری شرح داده شده است که یکی از آن‌ها همان قانون جذب شده است، به عنوان مثال برای تأثیرگذاری بر موضوع شیء متعلق را در اختیار داشت.

این قانون در طول تاریخ بارها به شکل‌های مختلف ظاهر شده است؛ از عرفان یهودی در چند صد سال متوالی (کابالا) تا آموزه های فلسفی و دینی متعددی که در آنها تأثیر افکار و نیات بر زندگی و جهان ذکر شده است

از نظر کتاب‌ها و تاریخ مدرن، اولین بار این قانون با اندیشه‌های فکری به عنوان فیناس کیمبی (اوایل قرن نوزدهم) مطرح شد. کیمبی که بیمار بود، با تفکر و ذهنیت مثبتی از خود یاد می کند و این ایده که ذهن بر جسم تأثیر می گذارد را نشان می دهد.

هلنا بلاواتسکی در قرن نوزدهم از تأثیرگذارترین افراد بود که با ترکیب آموزه های مذهبی و عرفانی مفهوم قانون جذب را گسترش داد. سپس نویسندگانی مانند ویلیام واکر اتکینسون و والاس دلیوس در اوایل قرن بیستم به نوشته‌های این حوزه افزوده شده و اصطلاح «قانون جذب» را به کار بردند. ویلیام واکر اتکینسون در سال ۱۹۰۶ کتابی با عنوان «ارتعاش فکر یا قانون جذب در دنیای اندیشه» نوشت که پایه بسیاری از آموزه‌های امروز بود.

ناپلئون هیل نیز در سال 37 با کتاب معروف خود «فکر کنید و رشد کنید» قانون جذب را به شکل‌گیری در جامعه معرفی کرد که «هر ذهنیتی که دارید، می‌توان آن را به دست آورد». کتاب و آموزش‌های او به شدت در رشد این باور تأثیرگذار بود.

اما در دهه 1930، گرچه این آموزه ها همچنان در محافل مختلف گفته می‌شد، توجه عمومی و فراگیری در دهه‌های 70 تا 2000 نسبت به قانون جذب صورت گرفت. این دوره بیشتر به توسعه روانشناسی مثبت و خودیاری اختصاص داشت بدون اینکه قانون جذب به‌طور مشخص برجسته شود.

در قرن 21 و به‌خصوص با انتشار کتاب و فیلم «راز» (Secret) توسط راندا برن در سال‌های 2006 و 2007، قانون جذب به این شکل شناخته شد و در سطح جهانی محبوبیت یافت. این اثر با مطرح کردن تجسم خلاق و ذهن بر قدرت ذهن به عنوان موتور موفقیت و خوشبختی، این مفهوم را به یک پدیده فرهنگی تبدیل کرد.

بنابراین، قانون جذب پیشینه‌ ای چندصدساله است که در قالب نویسندگان مختلف بازتعریف می‌شود تا در نهایت در قرن ۲۱ با محصولاتی مانند «راز» به عنوان یک جریان جهانی مطرح و مورد استقبال قرار گیرد.

تاریخچه دقیق و خاص قانون جذب در ایران به شکل یک جریان مشخص و خاص وجود ندارد، اما در زمینه مفاهیم مشابه و تفکرات بر ذهن و تأثیر افکار مثبت، پیشینه‌های فلسفی و عرفانی غنی در این خصوص در ایران وجود دارد.

  • در دوران گذشته، فیلسوفان بزرگ ایرانی مانند ابن‌سینا، حافظ و مولانا در آثار خود به تأثیر افکار، نیت و انرژی مثبت اشاره کرده‌اند. ابن‌سینا به شناخت خود و قدرت درونی که می‌توانم آن را از دیدگاهی مشابه جذب قانون تفسیر کرد.که از کودکی به خود دانشمند می گفته است .

  • تفکرات عرفانی و فلسفی ایرانی بسیار متکی بر مفهوم تأثیر افکار، نیت و حالت روانی بر زندگی و جهان اطراف است که پایه های همسو با ایده های قانون جذب است. اما این موارد بیشتر در قالب عرفان و اخلاق بیان شده و به شکل یک نظریه دقیق و جهانشمول به نام «قانون جذب» مطرح نبوده‌اند.

  • ورود رسمی و نظریه مدرن قانون جذب به ایران مربوط به قرن بیستم و اوایل 21 است، زمانی که ترجمه ها و آموزش های مرتبط با قانون جذب و روانشناسی مثبت از غرب وارد شده است. اساتید و نویسندگان متعددی مانند دکتر احمد حلت، دکتر علیرضا آزمندیان و سایر مدرسان روانشناسی در ایران دوره‌ها و کتاب‌هایی در این زمینه ارائه کرده‌اند.

  • بنابراین، می‌توان گفت ایران هم پیش‌زمینه فلسفی و عرفانی است

آیا قانون جذب برای سرگرم کردن مردم است به خواست سیاستمداران تا مردم درگیر امور واهی شوند یا واقعا موتور حرکت و پیشرفت است که بقول فیلم راز سیاستمداران و قدرتمندان آن را از مردم پنهان کرده اند؟!

هدف قانون جذب این است که بر اساس آن باور دارند افکار و احساسات مثبت می‌تواند نتایج مثبتی در زندگی انسان خلق کند و افراد را به خواسته‌ها و اهدافشان برساند. این باور می‌گوید با بررسی روی موضوعات و اهداف مثبت، انرژی‌های مشابه جذب می‌شود و فرصت‌ها به سمت فرد می‌آیند.

اما در جامعه و محافل علمی، قانون جذب به عنوان یک شبه‌علم یا «سرگرمی علمی» شناخته می‌شود که شواهد علمی محکمی پشت آن نیست و بیشتر بر پایه فلسفه و روان‌شناسی مثبت‌اندیشی استوار است. این موضوع باعث ایجاد گمانه‌زنی‌هایی درباره هدفمند بودن انتشار یا پنهان‌سازی این قانون توسط سیاستمداران و قدرتمندان شده است. برخی معتقدند این نظریه باید مردم را امیدوار و پرانرژی نگاه دارند و برخی دیگر گمانه می‌زنند این نظریه‌ها وسیله‌ای برای سرگرم‌کردن یا کنترل مردم هستند.

اما مسلم است که قانون جذب بیشتر یک انگیزه روانشناسی مثبت‌اندیشی است که می‌تواند به عنوان یک موتور محرک و پیشرفت فردی عمل کند، اما منبع تمام موفقیت‌ها و پیشرفت‌ها نیست و نباید آن را به عنوان راه‌حل مطلق دید. موفقیت و پیشرفت نیازمند برنامه ریزی و جستجوی مستمر است.

بنابراین قانون جذب یک فرمول جادویی بدون نیاز به جستجو نیست بلکه فلسفه قانون جذب این است که می‌توان در کنار جستجو و واقع بینی به بهبود وضعیت روحی و انگیزه انسان کمک کند، برخی شایعات مربوط به پنهان‌کردن آن توسط قدرتمندان بیشتر از جنس تئوری‌های توطئه است و اسناد قطعی علمی ندارد

در ادیان الهی دیدگاه های متفاوتی نسبت به قانون جذب وجود دارد

در اسلام: بسیاری از مراجع دینی و علما، قانون جذب را به عنوان یک نظریه شبه‌علمی و خرافه می‌شناسند که آموزه‌های آن با اصول توحید، دعا، خشوع و توکل در اسلام ناسازگار است. در این دیدگاه، قدرت آفرینندگی ذهن به جای خداوند مطرح می‌شود که اسلامی نیست و قانون جذب را رد می‌کنند. اما برخی معتقدند می‌توان نکاتی را در مورد قانون جذب مانند امید و تلاش در مورد توحید و باور به اراده خدا استفاده کرد

در دین زرتشت: آموزه های زرتشتی بیشتر بر اصل درست، کردار نیک و انتخاب تاکید دارند و کمتر به مفاهیم مشابه قانون اشاره مستقیم دارند. در آموزه های زرتشتی، استدلال بر تلاش در زندگی و پیروی از راه درست است وبه لحاظ مفهومی ارتباط مستقیم با قانون جذب وجود ندارد.

در بودا: آموزه‌های بودایی حول مفهوم ذهن و اثر آن بر تجربه‌های فردی است. بودا بر کنترل ذهن، کاستن از رنج و رسیدن به آرامش درونی تاکید دارد. شباهت‌هایی وجود دارد که نقش مهمی در تجربه‌ها دارد، اما قانون جذب به معنای جذب بیرونی بر اساس افکار مثبت در بودائیسم امروزی بیان نشده است.

در مسیحیت: در متن‌های مقدس برخی از قانون‌ها بر ایمان قوی و نیایش همراه با پاسخ دعا هستند که گاهی مروجین جذب از آن‌ها برداشت کرده‌اند. اما خیلی از مسیحیان معتقدند آنچه ایمان و دعا را معنی می‌بخشد، توکل بر خداوند و خضوع است، نه باور به قدرت ذهن برای خلق حقیقت بدون اراده الهی.

در مجموع، قانون جذب با آموزه‌های ادیان الهی به شکل کامل همخوانی ندارد و بیشتر به عنوان یک نظریه روان‌شناسی یا فلسفه نوین مطرح است که می‌توان در باورهای دینی به نحوی از جنبه‌های مثبت آن بهره برد، اما نمی‌توان آن را جایگزین باور دینی نمود .

احساس خوبی که در ابتدا از خواندن مطالب قانون جذب و تکنولوژی فکر پیدا می‌کنید ، معمولاً ناشی از امید و انگیزه‌ برای کنترل زندگی است. این نظریه‌ها می‌تواند به عنوان یک محرک برای تغییر و حرکت به سمت هدف در نظر گرفته شوند .

اما گذشت زمان و برخورد با مشکلات متعدد و پیچیده زندگی، باعث می‌شود که این احساس کاهش و فرد ممکن است با حس خمودگی یا ناامیدی روبرو شود. این اتفاق طبیعی است زیرا: برای حفظ انرژی بهتر است قانون جذب را به عنوان یک ابزار شناخت روانی و تقویت انگیزه در نظر گرفت، نه یک فرمول جادویی. ترکیب آن با برنامه‌ریزی دقیق، اقدام مستمر و پذیرش واقعیت‌های زندگی می‌تواند کمک کند.

به طور خلاصه، قانون جذب می‌تواند در شروع مسیر مثبت باشد ولی فقط همراهی با مدیریت احساسات و تصمیم‌پذیری بهتر جواب می‌دهد و کمک می‌کند در طول زمان حس خمودگی و ناامیدی کاهش یابد .

«راز» که به معرفی قانون جذب پرداخت، یکی از پرطرفدارترین آثار در زمینه رشد فردی است اما با نقدهای فراوانی روبرو می شود. یکی از انتقادهای مهم این است که فیلم و قانون جذب می‌گویند اگر اتفاق بدی مانند بدبیاری برای کسی می‌افتد، مقصر خود آن فرد است زیرا «ذهنش آن را جذب کرده است». این ادعا کاملاً قابل پذیرش نیست و از زاویه انسانی و واقعی بودن زندگی مورد نقد جدی قرار گرفته است.

مسلماً این است که هیچ کس آگاهانه نمی‌خواهد بدبیاری بیاورد ، بنابراین همه مشکلات را به ذهن فرد نسبت می‌دهند، ساده‌سازی و نوعی تبرئه شرایط واقعی، جامعه یا دیگران است. این ممکن است باعث شود که در نگاه کردن به مشکلات خود سرزنش شوند که تبعات روانی منفی دارد و نمی تواند تمام مشکلات پیش رو را توجیه کند.

منتقدان می‌گویند فیلم راز بیش‌تر بر تفکر مثبت و قدرت ذهنی عمل می‌کند و مهم‌ترین شرایط بیرونی، تلاش واقعی، شانس، و عوامل اجتماعی را نادیده می‌گیرد. همچنین فیلم با برداشت‌های گزینشی و دارایی‌های علمی، تصویر کامل و منطقی از دیدگاه ارائه نمی‌دهد.

در نتیجه، این نوع نگاه فیلم «راز» و قوانین جذب به ویژه در مورد حوادث منفی قابل قبول نیست و باید با دید انتقادی و به عنوان یکی از ابزارهای انگیزشی و روانشناسی مثبت به آن نگاه کرد، نه به عنوان یک حقیقت جامع و قطعی درباره زندگی و سرنوشت افراد. قانون جذب نمادی از قدرت تصویر و تصویرسازی ذهنی است. این عبارت می‌خواهد بگوید اگر تصویری روشنی از خواسته‌هایت داشته باشی و کاملاً آن را حس کنی، احتمالاً به آن بیشتر می‌رسی. ذهن انسان توان بالایی برای تجسم دارد و این تجسم می‌تواند به عنوان انگیزه و راهنمایی در مسیر عمل باشد.

اما واقعیت این است که تصور به تنهایی کافی نیست و عوامل بسیاری در نتیجه نهایی که می‌توانند:

  • شرایط بیرونی و عوامل اجتماعی، اقتصادی و فرصت‌ها نقش مهمی دارند که دائماتغییر می‌کنند.

بنابراین نقش قانون جذب بیشتر انگیزشی و جهت‌ دهی است، نه ضمانتی مطلق برای رسیدن. .

تصور می‌تواند شروع باشد، ولی تمام موفقیت در دست خود ذهن نیست بلکه مجموعه عوامل کنار هم موثرند.

جستجوی واقعی، شرایط بیرونی و برنامه‌ریزی نیز در موفقیت نقش دارند.

قانون جذب در بسیاری از موارد به ابزاری برای کاسبی تبدیل شد. دوره اوج محبوبیت آن همزمان با انتشار کتاب و فیلم «راز» بود و افرادی که دوره‌ها، کلاس‌ها، کارگاه‌ها و آموزش‌های متنوعی را برای قانون جذب می‌کردند که هدفشان کسب درآمد بود.

علل کاسبی شدن قانون جذب عبارتند از:

  • جذابیت بالا و مفهوم قانون جذب برای عموم مردم باعث شد که به دنبال راهکار سریع و آسان برای موفقیت باشند.

  • نظارت کافی بر کارگاه‌ها و آموزش‌هایی که باعث ارائه محتوای غیرعلمی، اغراق‌آمیز و بدون پشتوانه می‌شود، نبود.

  • بهره‌برداری برخی افراد و شرکت‌ها از نیاز مردم به امید و تغییر، برای فروش دوره‌ها و محصولات گوناگون.

با گذشت زمان و افزایش انتقادات علمی و تجربی، کاهش تأثیرات قانون جذب و ظهور روش‌های جدید رشد فردی و روانشناسی واقع‌بینانه‌تر، محبوبیت و رونق آن کاهش یافت. همچنین، برخی از افراد پس از تجربه‌های ناکام یا انتظارهای دریافت نشده، از این نظریه دست برداشتند.

پس از این که قانون جذب در بسیاری از جاها به یک ابزار کاسبی تبدیل شد و پس از تبلیغات بازار و افزایش آگاهی‌ها،و مخافتهایی که روانشناسان و برخی علما ابراز نمودند رونق قبلی را از دست داد ولی موضوعات و مباحث مربوط به انگیزش و مثبت‌اندیشی همچنان ادامه دارد. جذابیت ساده و امیدبخش این مفهوم باعث شد افراد و شرکت‌ها دوره‌ها، کارگاه‌ها و آموزش‌های متعددی برگزار کنند . ارائه‌دهنده‌هایی که بیشتر هدفشان کسب سود بود.

اما با گذشت و افزایش نقدهای علمی و تجربی، کاهش اثربخشی وعده‌های قانون جذب و ظهور روش‌های جدید روانشناسی واقع‌بینانه‌تر، محبوبیت آن کاهش یافت. همچنین افرادی که انتظارهای غیرواقعی دارند و نتایج ملموس نگرفتند، کمتر به این نظریه روی آوردند.

پس در سالهایی که گذشت کمتر خبری از تبلیغات قانون جذب بود و بیشتر به عنوان بخشی از مباحث انگیزشی و روانشناسی مثبت صحبت می‌شود، نه به شکل یک فرمول معجزه‌سا برای موفقیت. این تغییر باعث شد قانون جذب به عنوان یک ابزار بیزینس از رونق سابق بیفتد، ولی مفهوم مثبت‌اندیشی و انگیزشی همچنان پرطرفدارند.

قانون جذب در خارج از کشور نیز در دوره‌های ویژه در دهه ۲۰۰۰ میلادی محبوبیت بسیاری پیدا کرد و به ابزارهایی برای کسب درآمد تبدیل شد، اما این موضوع بیشتر به حوزه روانشناسی مثبت و انگیزشی تعلق داشت و کمتر به عنوان یک مدل کسب و کار مستقیم شناخته شد .

در اروپا و آمریکا، بازارهای کسب و کار بیشتر حول موضوعات فناوری، نوآوری، پایداری محیط زیست، هوش مصنوعی، فین‌تک و تحول دیجیتال شکل‌گرفته‌اند

با این حال، مفاهیم روانشناسی مثبت و انگیزشی (که بخشی از قانون جذب نیز هست) هنوز به صورت ابزارهای جانبی در حوزه های بازاریابی، توسعه فردی و کسب و کار به کار می رود.

بنابراین، در حال حاضر قانون جذب به عنوان یک کسب‌وکار مستقل و جریان غالب دیده نمی‌شود و بیشتر در قالب آموزش‌های روانشناسی مثبت و جذاب‌بخشی حضور دارند، در حالی که اقتصاد و بازارهای بزرگ به فناوری و نوآوری های مدرن توجه دارند. در شرایط فعلی اقتصاد اروپا و آمریکا، بازارهای بزرگ به سمت فناوری‌های نوین، هوش مصنوعی، پایداری محیط زیست و تحول دیجیتال حرکت‌ها و قانون جذب به عنوان یک جریان اقتصادی یا کسب‌وکار مستقل مطرح نمی باشد .

در اروپا و آمریکا قانون جذب بیشتر به عنوان روانشناسی مثبت و انگیزشی در حوزه‌هایی مانند توسعه فردی، انگیزشی و رشد شخصی به کار میرود.

به طور خلاصه، قانون جذب به عنوان یک بیزینس مستقل در اروپا و آمریکا دیگر جایگاه برجسته‌ای ندارد، بلکه در قالب آموزه‌ها و تکنیک‌های انگیزشی باقی مانده و بازارهای اصلی روی فناوری و نوآوری‌های پیشرفته متمرکز هستند

اینفوگرافیک قانون جذب

برگرفته از بینش نو . علی عربی . بیش تر از یک .اسلام کوئست. ادیان نت . پرورش فکر. آزمندیان . جادوی باور . فرا کوچ . ایمان بورجی. ویکی پدیا. فرگه. سبز مهربان. آقای بصیری . راز موفقیت . اتحادیه اروپا . مدیر افکار . رادیو مثبت . اروپا در عصر هوشمند. مجله کسب و کار اروپایی .موفقیت ملک پور . مغز متفکر. سابلمیران. آغار موفقیت .و.....


برچسب‌ها: قانون جذب, اسلام, فلسفه, روان شناسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:30  توسط سید محمد رضا معتمدی  |