این کتاب یکی از آثار و تالیفات آیت اله جعفر سبحانی تبریزی است. موضوع این کتاب (موفقیت – راه و رسم زندگی) است. هدف از نگارش این کتاب بیان گوشه ای از علل پیروزی مردان موفق جهان و راز خوشبختی آنهاست که نسل جوان از برنامه سودمند و تجربیات آنها حداکثر استفاده را بنمایند.


زندگینامه (آیت اله جعفر سبحانی تبریزی)
حضرت آیت اله جعفر سبحانی تبریزی در 28 شوال المکرم 1347 هـ.ق (20 فروردین 1308 ش) در تبریز در خانواده علم و تقوا و فضیلت دیده به جهان گشود. آیت اله حاج شیخ جعفر سبحانی پس از فراغت از تحصیلات ابتدایی در مکتبخانه مرحوم میرزا محمود فاضل به فراگیری متون ادب پارسی پرداخت و کتابهای گلستان و بوستان و تاریخ معجم و نصاب الصبیان و ابواب الجنان و ... را فراگرفت. در 14 سالگی رهسپار مدرسه علمیه طالبیه تبریز گردید. از اساتید ایشان می توان به آیت اله روح اله خمینی و حاج شیخ حسن نحوی و میرزا محمدعلی مدرس خیابانی صاحب ریحانة الادب و استاد علامه طباطبایی و ... اشاره کرد. ایشان یکی از مدرسان دارالتبلیغ اسلامی قم به شمار می روند که در زمینه تاریخ ملل و کلام اسلامی تحقیق می کنند و همچنین وی موسس مرکز مطالعات کلام اسلامی (موسسه آموزشی و پژوهشی امام صادق علیه السلام) در قم (1359) است و یکی از اساتید برجسته حوزه علمیه قم است که در علم کلام سرآمد حوزه است. ایشان پس از درگذشت آیت اله شیخ جواد تبریزی و با استظهار به درخواست گروهی از مردم آذربایجان به صحنه مرجعیت وارد شد. از دیگر فعالیت های علمی و فرهنگی ایشان می توان به: تاسیس و نگارش دانشنامه کلام اسلامی، تاسیس مجله و مرکز تخصصی کلام اسلامی، تالیف کتب درسی دانشگاهی و حوزوی و عضویت در هیات امنای دایرة المعارف اسلامی و .... اشاره کرد و از جمله آثار ایشان، الکتب الکلامیه و معجم المتکلمین، موسوعه طبقات الفقها، معجم التراث و الموسوعه الرجالیه، فروغ ابدیت، سیمای فرزانگان و...

ساختاربندی کتاب:
این کتاب شامل 2 بخش به شرح زیر است:
1. بخش اول: عوامل حقیقی کامیابی؛ این بخش شامل مباحث زیر می باشد:
1- کار در خور ذوق و استعداد 2- کار و کوشش و فعالیت 3- ایمان به هدف 4- استقامت و پشتکار 5- تمرکز فکر 6- نظم و انضباط 7- کار را از جای کوچک شروع کنیم 8- از پیروی های نسنجیده بپرهیزیم 9- شور و مشورت 10- تاریخ یا آزمایشگاه بزرگ زندگی 12- قاطعیت و تصمیم 13- آشنایی به اوضاع زمان 14- تجربه اندوزی از شکستها 15- شهامت و شجاعت 16- فداکاری و از خودگذشتگی 17- مشکلات و مصائب 18- واقعیات را آن چنانکه هست بشناسیم. 19- انعطاف پذیری در برابر حوادث 20- اتفاق در کار و عمل
2- بخش دوم: عوامل موهوم پیروزی؛ این بخش شامل مباحث زیر است:
1- بخت و اقبال 2- در انتظار تصادفها 3- سرنوشت به معنای غلط 4- بزرگ زادگی.
این کتاب در سال 1370 توسط انتشارات نسل جوان در قم به چاپ رسیده است.


برچسب‌ها: جعفر سبحانی تبریزی, موفقیت, عقاید, اعتقادات
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵ساعت 15:1  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

عاشقا در خویش بِنْگَر، سُخرۀ مَردم مَشو
تا فلان گوید چُنان و آن فلان گوید چنین

من غلام آن گُلِ بینا که فارغ باشد او
کان فلانم خار خوانْد و آن فُلانَم یاسَمین

دیده بگشا، زین سپس با دیدۀ مَردم مَرو
کان فلانَت گَبر گوید، وان فلانت مرد دین


#غزل_مولانا
@Ashaarkotaa

📘ای عاشق راستین، به خویش بازگرد و نگاهت به خودت باشد و بازیچه دیگران نباش زیرا هر کسی در مورد تو نظری دارد.

من غلام آن گُلی هستم که نگاهش به خویش است (خودشناس است) و برای او اهمیتی ندارد که کسی او را خار و بی ارزش بداند یا گُل با ارزش (تمجید کند).

چشمان خود را باز کن و بر اساس نظر و نگاه دیگران در مورد خودت حرکت نکن زیرا یک نفر تو را کافر می داند و دیگری مرد با ایمان.

عاشق خودشناسی که راه خویش را پیدا کرده و با اطمینان قدم بر می دارد، نگاه، قضاوت و نظر دیگران در مورد او برایش اهمیت ندارد. او خود را شناخته، هدفش را می داند، ندای قلبی خود را شنیده و به راهی که می رود ایمان دارد. دیگر مهم نیست که دیگران در مورد او چه نظری دارند.


برچسب‌ها: مولوی, عشق, خودشناسی, قضاوت
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:30  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

همشهری . حوزه . اسلام کویست . سایت علامه مجلسی: یکی از صفات عالی که هر مسلمان مومنی آن را دارد توکل بر خداوند قادر است، زیرا شخصی که یقین و ایمان دارد خداوند عالم، قادر، مهربان و ...است خود و امور خود را به او وا می گذارد و در تمام شئون زندگی بر او توکل می نماید.

دین

به گزارش خبرگزاری مهر، "توکل" در لغت به معنای واگذار کردن کار به دیگری است و در اصطلاح شرع، عبارت است از اعتماد برخداوند متعال درجمیع امور و تکیه بر اراده او و اعتقاد به این که او آفریینده ی سبب‌‍ها و چیره بر همه ی آنهاست و سبب ها به اراده ی او در سببیت کامل می‌شوند و تاثیر می‌کنند. البته این بدان معنا نیست که انسان از پیگیری نیازهای خود و فراهم کردن مقدمات آنها بی نیاز باشد و گمان کند که وسائل ظاهری و طبیعی سببیت ندارند، بلکه بدین معناست که تمام توجه و امید خود را به اسباب ظاهری منحصر نکند، بلکه به اراده خدا که وراء همه ی سببها و فوق همه ی چیرگیها است توجه کند.

انسانی که بر خدا توکل می‌کند، برای روزی خود متکی به اسباب نیست، بلکه به هر سببی که متوسل شود در آن حال توجه باطنی و آرامش قلبی اش به خدا است و به آسانی بر آنچه که خدا فرمان داده، از قبیل بذل مال و فداکاری، اقدام می‌کند، خوب می بخشد و نسبت به آینده مطمئن است. وارد کارهای سخت می شود و ملاحظه ی زنده ماندن یا مردن را نمی‌کند.

البته توکل با رضا و تسلیم تفاوت دارد چرا که مورد توکل مربوط به اموری است که انسان انجام می دهد مانند تحصیل علم، کشت و زرع، تهیه مقدمات ازدواج و مانند آنها، اما مورد رضا و تسلیم امور مربوط به فعل خداوند متعال است مانند حوادث طبیعی، بیماری ها و مانند آنها. بنابراین، هنگامی که مومن به کار مهمی اقدام می کند باید توکل و تفویض کند و زمانی که سنت خداوند کاری برخلاف خواسته ی او را اقتضا نمود، باید به مقدرات الهی راضی شود و تسلیم اراده ی او باشد. اما گاهی هر کدام از این دو به معنای دیگری به کار می رود.

یکی از صفات عالی که هر مسلمان مومنی آن را دارد توکل بر خداوند قادر است، زیرا شخصی که یقین و ایمان دارد خداوند عالم، قادر، مهربان و ...است خود و امور خود را به او وا می‌گذارد و در تمام شئون زندگی بر او توکل می نماید. بدین سبب پیامبران خود از متوکلین راستین بودند.

کسی که به خداوند توکل می‌کند تمامی امور را به صاحب واقعی واگذار می‌کند و انسان متوکل یعنی بریده از تمام آرزوهای خود و جدا از خلق و پیوسته به خالق. اگر شخص در این دنیا به خداوند اتکاء داشته و اعتمادش به او باشد و بداند که در تمام جهان غیر از خالق هستی موثری نیست و اوست که سبب ساز است و اسباب را فراهم می سازد، هیچ مشکلی نمی تواند او را از پای درآورد. این حالت باعث نیرو و قدرت در انسان می شود.

وقتی بنده متوکل گفت خدا مرا کفایت می کند چون معبودی جز او نیست، در حقیقت بر او توکل کرده و ضعف بشری را با اتکاء به قدرت لایزال الهی از بین می برد. البته باید توجه داشت که موانع و عوامل موفقیت همه از نوع اسباب و علل است و همه به دست اوست، او مسبب الاسباب است.

توکل از عالی ترین حالات مقربین است. شخص متوکل قلبا و عملا غنی است هر چند واقعا در سختی و تنگدستی باشد، پس خود را با درخواست و کرنش در برابر دیگران ذلیل نمی کند و خداوند هم که چنین صفتی را در او ببیند بی نیاز و عزیزش می کند و کسی که به دامن خدا چنگ زند، خداوند او را محافظت می کند.

از درجات توکل بر خداوند این است که در تمام امور به او اعتماد کنیم و به هر چیزی که برایمان مقدر می نماید، راضی باشیم و بدانیم که او در رساندن خیر و فضیلت به ما کوتاهی نخواهد کرد.

انسان باید به خداوند اعتماد داشته باشد، زیرا هستند کسانی که به دنیا اعتماد می کنند و زمین می خورند از چیزهایی که راه را بر شیطان می بندد آن است که انسان با نیت صادق به دامن خدا چنگ زند و در تمام امور خود بر او توکل کند. در نتیجه می توان گفت که توکل کنندگان فقط بر خدا توکل می کنند و از او مدد می جویند. کسی که دوست دارد متقی ترین مردم باشد باید به خدا توکل کند.

شخص متوکل در هیچ موردی وحشت به خود راه نمی دهد و از پروردگار قادر توانا که دارنده قدرت بی انتهاست یاری می طلبد و در مصائب و ناملایمات ایستادگی به خرج داده و به جهاد پیگیر خود ادامه می دهد و در عین حال خود را از لطف و کرم الهی بی نیاز نمی داند چون یقین دارد هر قدرتی وابسته به قدرت اوست.

«تفویض» در لغت به معنای رد و واگذاری یک امر به دیگری و حاکم قرار دادن وی در آن امر است.[1]
در اصطلاح قرآنی، تفویض به معنای برگرداندن و واگذارى کارها به خداوند متعال است. در نتیجه تفویض با توکل و تسلیم معناى نزدیک به هم دارند. آنچه سبب تفاوت است، اعتبارهای مختلف است؛ یعنی به این اعتبار که بنده آنچه را که به ظاهر، منسوب به خودش بوده، به خدا بر‏گرداند و خود را از همۀ امور برکنار بداند و هیچ کارى را به خود بر نگرداند. چنین حالتی را تفویض مى‌‏گویند. اما توکل نامیدن این واگذاری به این اعتبار است که بنده پروردگار متعال را به عنوان وکیل خود مى‌‏گیرد تا هر تصرفى که خواست، در کارهای او انجام دهد. نامیدن این مقام به تسلیم هم به این اعتبار است که بنده خاضع و تسلیم محض در برابر هر اراده‌‏اى است که خداى سبحان در باره‌‏اش بکند، و هر کارى را که از او بخواهد اطاعت مى‏‌کند. پس تفویض، توکل و تسلیم مقامات سه‌‏گانه‌‏اى از مراحل عبودیت هستند.
در سلسله مراتب، توکل از همه پایین‌‏تر و سطحى‏‌تر است و از آن دقیق‌تر و بالاتر تفویض و دقیق‏‌تر و مهم‌‏تر از آن تسلیم است.[2]
در نگاه خواجه طوس، تفویض یکی از مقامات سلوکی است که سالک در سیر الی الله آن‌را طی می‌کند؛ بدین صورت که چون در ابتدا به انسان وجود داده‌‏اند، سپس آگاهى، سپس قدرت، و بعد اراده،[3] برای سلوک الی الله و عود به فطرت اوّلى، مى‏‌بایست که این صفات در او، به عکس ترتیب مذکور، منتفى شود. پس اول باید اراده او در اراده الهی مضمحل شود به گونه‌ای که هیچ چیزی از خود اراده نکند و هر چه پیش آید مطلوب او باشد. این درجه رضا نامیده می‌شود و صاحب این درجه همیشه در بهشت رضوان خواهد بود. بعد از آن باید قدرتش در قدرت الهی منتفی شود تا قدرت خود را به هیچ عنوان مغایر قدرت او نداند. به این مرتبه توکل می‌گویند. سپس باید علمش در علم پروردگار مضمحل شود تا به خودى خود، هیچ نداند که این مرتبه را مقام تسلیم‏ نامیده‌اند.[4]
از دیدگاه مولی محمد مهدی نراقی، تسلیم همان تفویض است که به مقام رضا نزدیک است، بلکه فوق رضا و خشنودى است؛ چرا که تفویض عبارت است از ترک خواهش‌ها در امور زندگی و واگذاری همه آنها به خدا. پس آن بالاتر از رضا است؛ زیرا در مرتبه رضا، افعال خدا موافق طبع او است و او راضی به اموری است که برایش پیش آمده، پس طبع او لحاظ شده است، ولی در مرتبه تسلیم، طبع و موافقت و مخالفت آن به کلّى به خداى سبحان واگذار شده است، به همین دلیل بالاتر از مرتبه توکّل نیز هست؛ زیرا توکل، عبارت است از اعتماد در امور خویش به خدا، و آن به منزله وکیل نمودن خدا است در امور خود، و گوئى خدا را به مثابه وکیل خود قرار داده است، پس تعلّق او به امور خود باقى است، ولى در مرتبه تسلیم قطع کلّى علاقه از امور متعلّق به خویش است.[5]
در نگاه غزالی، توکل که تفویض و تسلیم از لواحق آن‌اند، دارای دو مرتبه است؛ یکی علمی که موجب توکل می‌شود که عبارت است از علم به این‌که خداوند متعال غیر محتاج به غیر است، ولی همه نیازمند او هستند. دیگری حالتی ناشی از این علم که عبارت است از اعتماد قلبی به خداوند متعال و سکون و عدم اضطراب قلب به خاطر تعلقش به او. اما تفویض و تسلیم با وجود این‌که از لواحق توکل‌اند، از آن بالاترند؛ چرا که غایت و هدف توکل، جلب نفع و دفع ضرر است، در حالی‌که حقیقت تفویض و تسلیم انقیاد و اذعان به امر و نهی الهی و ترک اختیار در آنچه خدا به آن حکم کرده است، می‌باشد.[6]

ا أباذر ان سرک أن تکون أقوی الناس، فتوکل علی الله. و ان سرک أن تکون أکرم الناس، فاتق الله. و ان سرک أن تکون أغنی الناس، فکن بما فی یدالله عز و جل أوثق منک بما فی یدیک.

یا أباذر لو أن الناس کلهم أخذوا پهذه الأیه لکفتهم: و من یتق الله یجعل له مخرجا. و یرزقه من حیث لا یحتسب. و من یتوکل علی الله فهو حسبه. ان الله بالغ أمره.

یا أباذر یقول الله جل ثناؤه: و عزتی و جلالی لا یؤثر عبدی هوای علی هواه الا جعلت غناه فی نفسه، و همومه فی ءاخرته، و ضمنت السماوات و الأرض رزقه، و کففت علیه ضیعته، و کنت له من وراء تجاره کل تاجر.

ای ابوذر اگر خواهی که قویترین مردم باشی، پس توکل کن بر خدا. و اگر خواهی که گرامیترین مردم باشی، پس تقوا را پیشه کن و بپرهیز از خدا. و اگر خواهی که غنی تر و بی نیازترین مردم باشی، پس اعتماد بر آنچه نزد خداست و در دست قدرت اوست بیشتر داشته باش از آنچه در دست توست.

ای ابوذر اگر همه مردم به این آیه اخذ کنند و عمل نمایند، ایشان را کافی است. (و ترجمه ظاهر لفظ آیه این است که): هر که بترسد از خدا و بپرهیزد از مناهی او، و صاحب درجه تقوا شود، حق تعالی مقرر فرماید برای او راه بیرونشدی و چاره ای (در هر کار و در هر امر از امور دنیا و آخرت او) و روزی دهد او را از جایی که گمان نداشته باشد و به خاطرش خطور نکند. و هر که توکل کند بر حق تعالی و کارهای خود را به او گذارد، پس خدا کافی است برای او، و بس است از جهت تمشیت و کفایت مهمات او. به درستی که حق تعالی امور ارادات خود را بر وجه کمال به تمشیت می رساند، و از برای هر چیز اندازه ای مقرر قرموده است (موافق حکمت و مصلحت).

ای ابوذر حق تعالی می فرماید که: به عزت و جلال خود سوگند می خورم که اختیار نمی نماید بنده، خواهش و فرموده مرا بر خواهشها و هواهای نفسانی خودش مگرآنچه غنای او را نفس او می گذارم، و نفس او را غنی و بی نیاز می گردانم از خلق، و چنان می کنم که فکر و اندیشه و هم او برای امور آخرتش باشد، و آسمانها و زمین را ضامن روزی او می گردانم، و معیشت او را بر او گرد می آورم و برای او مهیا می گردانم، و تجارت هر تجارت کننده ای را به سوی او می رسانم (یا: من از برای او هستم به عوض آن که تجارت تاجران باطل را ترک کرده و رضای مرا اختیار نموده).

بدان که توکل و تفویض و رضا و تسلیم ارکان عظیمه ایمان اند، و آیات و اخبار در فضیلت این اخلاق پسندیده فوق حد و احصاست.

چنانچه از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: سر طاعت خدا صبر است، و راضی بودن از خدا در آنچه بنده خواهد یا کراهت از آن داشته باشد. و چون راضی شود البته آنچه خیر است برای او میسر خواهد شد.

و در حدیث دیگر فرمود که: خداشناس ترین مردم کسی است که به قضای الهی بیشتر راضی باشد.

و در حدیث دیگر فرمود که: حق تعالی به حضرت رسول صلی الله علیه و آله وحی نمود که: بنده مؤمن خود را هر چیز که از او منع می نمایم البته خیرش در آن است. پس باید که راضی باشد به قضای من، و صبر کند بر بلای من، و

شکر کند نعمتهای مرا، تا او رااز جمله صدیقان بنویسم نزد خود.

و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: سزاوارترین خلق به تسلیم نمودن و راضی شدن به قضاهای حق تعالی کسی است که خدا را شناخته باشد. و کسی که به قضای خدا راضی می شود قضا بر او جاری می شود و خدا اجرش را عظیم می گرداند. و کسی که از قضای الهی به خشم می آید قضا بر او جاری می شود اجرش برطرف می شود.

و به روایت دیگرمنقول است که از حضرت صادق صلوات الله علیه پرسیدند که: به چه چیز مؤمن را می توان شناخت که او مؤمن است؟ فرمود که: به مُنقاد بودن اوامر الهی، و راضی بودن به هرچه بر او وارد شود از خوشحالی و آزردگی.

و در حدیث دیگر فرمود که: هرگز رسول خدا صلی الله علیه و آله در امری که واقع می شد نمی فرمود که: کاش روش دیگر می شد.

و در حدیث دیگر فرمود که: چگونه کسی مؤمن باشد که از قسمتهای پروردگارش به خشم آید، و منزلت خود را حقیر شمارد. و حال آن که اینها از جانب خدا برای او مقرر شده است. و من ضامنم از برای کسی که در خاطرش بجز رضا و خشنودی از حق تعالی درنیاید که چون دعا کند البته دعایش مستجاب شود.

و به سند معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که: حق تعالی می فرماید که: ای فرزند آدم اطاعت من کن در آنچه تو را به آن امر می فرمایم؛ و به یاد من مده چیزی را که صلاح تو در آن است، که من از توبهتر می دانم.

و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: غنا و عزت می گردند و در هر جا که توکل را می یابند آنجا قرار می گیرند و وطن می کنند.

و در حدیث دیگر قرمود که: حق تعالی به حضرت داوود علیه السلام وحی نمود که: هر بنده ای که بر من توکل و اعتماد نماید و رو از خلق بگرداند، و من از نیت او بیابم که راست می گوید، پس اگر آسمانها و زمینها و آنچه در آنهاست با او در مقام کید و مکر درآیند، البته از برای او به در روی و راه خلاصی مقرر سازم. و هر بنده ای که متوسل به احدی از خلق شود و همگی اعتماد خود را بر او کند، و من از دل او این را بیابم، البته اسباب و وسیله های آسمانها را از دست او قطع نمایم و راههای زمین را بر او ببندم و پروا نکنم که در کدام وادی هلاک شود.

و در حدیث دیگر فرمود که: هر که متوجه امری چند شود که خدا دوست می دارد البته حق تعالی متوجه امری چند شود که او دوست می دارد، و برای او مهیا گرداند. و هر که طلب عصمت و نگاهداری از خدا بکند خدا او را محافظت نماید. و کسی که حق تعالی متوجه احوال او گردد و او را نگاه دارد پروا نکند اگر آسمان بر زمین افتد یا بلیه از آسمان نازل شود و عالم را فرو گیرد. زیرا که او به سبب تقوا داخل گروه ایمنان خداست از هر بلایی. نمی بینی که خدا می فرماید که: ان المتقین فی مقام أمین: به درستی که متقیان در مقامی اند صاحب ایمنی.

و به سند معتبرمنقول است که: حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه فرمود که: امید به آنچه گمان نداری بیشتر داشته باش از آنچه گمان داری. به درستی که حضرت موسی رفت که برای اهلش آتش بیاورد، کلیم خدا شد و به مرتبه بیغمبری فایز شد؛ و ملکه سبا به قصد مُلک بیرون آمد و به شرف اسلام مشرف شد؛ و سَحَره فرعون به قصد عزت فرعون بیرون آمدند و با ایمان برگشتند.

و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر صلوات الله علیه منقول است که: حضرت موسی بن عمران علیه السلام گفت: ای پروردگار من مرا می بری و اطفال صغیر را می گذاری؟

حق تعالی فرمود که: ای موسی راضی نیستی که من روزی دهنده و نگاهدارنده ایشان باشم؟

گفت: بلی ای پروردگار من! تو نیکو وکیلی و نیکو کفالت کننده ای.

و به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه منقول است که: حضرت لقمان پسرش را وصیت فرمود که: ای فرزند باید که عبرت بگیرد کسی که در طلب روزی، یقین او به خدا قاصر باشد و نیت و اعتمادش ضعیف باشد، به این که تفکر نماید که حق تعالی او را خلق فرموده و در سه حالت او را روزی داده است که در هیچ یک از آن سه حالت او را کسبی و حیله ای و چاره ای میسر نبوده. پس بداند که البته در حال چهارم هم او را روزی کرامت خواهد فرمود.

اما حالت اول؛ پس در شکم مادر او را در محل استقرار و راحت جا داد در جایی که نه سرما به او ضرر می رسانید و نه گرما. و در آنجا او را روزی داد.

دیگر از آنجا بیرون آورد او را، و روزی به قدرت کفایت او از شیر مادر برای او جاری گردانید که موجب تعیش و قوت و نشو و نمای او گردد. و او را در این حال حیله و قوتی نبود.

و باز چون از شیرش باز گرفتند پدر و مادر را بر او مهربان گردانید، و از کسب پدر و مادر روزی را برای او مقرر فرمود که با نهایت مهربانی و مرحمت و شفقت صرف او نمایند و او را بر خود اختیار کنند.

تا آن که چون بزرگ شد و عاقل شد و قدرت بر کسب روزی به هم رسانید کار را بر خود تنگ گرفت و گمانهای بد به پروردگار خود برد و حقوق خدا را در مال خود انکار کرد و ادا ننمود و روزی را بر خود و بر عیالش تنگ گرفت از ترس این که مبادا روزی بر او تنگ شود. و یقینش سست شد به عوض دادن خدا آنچه را در راه او صرف نماید در دنیا و آخرت. پس چنین بنده ای بد بنده ای است ای فرزند.

و از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: شیطان گفت که: پنج کس اند که مرا در باب ایشان چاره و حیله ای نیست و سایر مردم در قبضه من اند: کسی که به خدا متوسل شود به نیت درست، و در جمیع امور خود بر او توکل نماید؛ و کسی که تسبیح و ذکر خدا در شب و روز بسیار کند؛ و کسی که از برای برادر مؤمن بپسندد آنچه را از برای خود می پسندد؛ و کسی که در هنگامی که مصیبتی به او برسد جزع نکند؛ و کسی که به قسمت خدا راضی باشد و از برای روزی غم نخورد.

و به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: حضرت صادق علیه السلام احوال یکی از اصحاب خود را پرسیدند. اهل مجلس گقتند که: او بیماراست. حضرت به عیادت او رفتند و بر بالای سرش نشستند؛ او را قریب به وفات یافتند. فرمودند که: گمان خود را نیکو کن به خداوند خود، گفت که: گمان من به خدا نیکوست اما غم من از برای دختران من است و غم آنها مرا بیمار کرده است. حضرت فرمود که: آن کسی را که از برای مضاعف گردانیدن حسنات و محو کردن گناهان از او امید داری، از برای اصلاح حال دخترانت نیز به او امید بدار. مگر نمی دانی که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که: چون از اصل سدره المنتهی گذشتم و به شاخه ها و ترکه های آن رسیدم، دیدم که از بعضی ترکه ها پستانها آویخته و شیر از آنها می چکد، و از بعضی عسل، و از بعضی روغن، و از بعضی آرد، و از بعضی جامه، و از بعضی میوه به جانب زمین می ریزد. در خاطر خود گفتم که: آیا اینها به کجا می رود؟ و جبرئیل همراه من نبود که از او سؤال نمایم، زیرا که از درجه و مرتبه او گذشته بودم. پس حق تعالی در دل من ندا در داد که: ای محمد اینها را در این مکان رفیع رویانیده ام که دختران و پسران امت تو را به اینها غذا و روزی دهم.

بگو به پدرهای دخثران که بر فقر و فاقه ایشان دلتنگ نباشند که من جنانچه ایشان را خلق کرده ام، روزی می دهم.

و به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه منقول است که: حق تعالی به حضرت داوود وحی فرمود که: ای داوود تو اراده می نمایی و من اراده می نمایم، و نمی شود مگر آنچه من اراده می نمایم. پس اگر منقاد اراده های من می شوی و راضی به آنها می باشی آنچه مراد توست به تو عطا می فرمایم. و اگر راضی نمی شوی تو را به تعب می اندازم در سعی نمودن در تحصیل مراد خود، و آخر نمی شود مگر آنچه من اراده نموده ام.

و به سندهای معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که: حق تعالی فرموده است که: هر که راضی به قضای من نیست و به تقدیرات من ایمان ندارد، پس خدایی بغیر از من طلب نماید.

و از حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه منقول است که: کسی که به قسمت خدا راضی شود بدنش به راحت می افتد.

و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود که: دنیا را به نوبت و به اندازه قسمت کرده اند.

پس آنچه از برای تو مقرر کرده اند هرچند ضعیف باشی به تو می رسد. و آنچه از بلا بر تو مقرر شده است به قوت خود دفع نمی توانی کرد. و هر که قطع کند امید خود را از آنچه از او فوت شده است بدنش به راحت می افتد. و هر که به روزی خدا راضی شود پیوسته خوشحال و چشم روشن می باشد.

و از حضرت امام محمد باقر صلوات الله علیه منقول است که: بنده در میان بلا و قضا و نعمت الهی است. پس در بلای خدا صبر بر او واجب است، و در فضای خدا تسلیم و رضا واجب است، و در نعمت خدا شکر واجب است.

و بدان که احادیث در قضیلت این خصال حمیده، و تحریص و ترغیب بر اینها بسیار است و مُجملی از تحقیق معانی اینها لازم است.

بدان که توکل عبارت از آن است که آدمی امور خود را به پروردگار خود بگذارد، و از او امید خیرات و دفع شرور داشته باشد، و بداند که هرچه واقع می شود به تقدیر الهی می شود، و اگر خدا خواهد که نفعی به کسی برسد هیچ کس منع آن نفع از او نمی تواند کرد، و خدا قدرتش از همه کس بیشتر است، و اگر خیری و نفعی را از کسی منع نماید و نخواهد که به او برسد جمیع عالم اگر متفق شوند به او نمی توانند رسانید.

و تفویض نیز نزدیک به این معنی است. و باید که به این سبب از مخلوقین مأیوس شود و رضای ایشان را بر رضای خدا اختیار نکند، و در جمیع امور بر خود و بر دیگران اعتماد نکند و همگی اعتمادش بر خدا باشد. و این اعلای مراتب یگانه پرستی است که قدرت و تصرف و تدبیر را مخصوص خدا داند و قدرتهای مخلوقین را همه مقهور قدرت حق تعالی داند.

چنانچه به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: شرک، خفی تر است در آدمی از جای پای مورچه. و از جمله شرک است انگشتر را از انگشت به انگشت دیگر گردانیدن، از برای این که امری به یادش بماند؛ و مثل این از چیزهای دیگر.

و این معنی پرای این شرک است که اعتماد بر خداوند خود نکرده و بر او توکل نکرده است و بر انگشتر و گردانیدن آن اعتماد کرده است. و حاصل، آن است که هر رو گردانیدن از خدا و متوسل شدن و اعتماد نمودن بر غیر او، یک مرتبه از مراتب شرک است.

و به سند معتبر منقول است که: حضرت رسول صلی الله علیه و آله از جبرئیل سؤال نمودند از معنی توکل بر خدا. جبرئیل فرمود که: توکل آن است که بدانند که مخلوقین ضرر و نفع نمی رسانند، و در عطا و منع مستقل نیستند، و از مخلوقین مأیوس شوند. پس جون بنده چنین باشد، از برای غیر خدا کار نمی کند، و امید نمی دارد از غیر او، و نمی ترسد از غیر او، و طمع از غیر او نمی کند. این است معنی توکل.

و از حضرت امام رضا صلوات الله علیه سؤال نمودند از معنی توکل. فرمود که: توکل آن است که چون دانستی که خدا با توست از غیر او نترسی.

و معنی رضا به قضا آن است که بعد از آن که توکل بر خدا کرده باشد و در هر بابی به آنچه موافق فرموده خداست عمل کرده باشد، دیگر آنچه واقع شود از عافیت و بلا و شدت و رخا، بداند که البته خیر او در آن چیزی است که واقع شد زیرا که این امر به تقدیر الهی واقع شده و حق تعالی قادر بر دفع این امر بوده، و حق تعالی ظالم نیست که خواهد که بر او ظلم کند، و بخیل نیست که نخواهد که خیری به او برسد، و نادان نیست که مصلحت او را نداند و باید که او به یاد خدا دهد، و عاجز نیست که آنچه خیر است به او نتواند رسانید. پس کمال ایمان به این صفات کمالیه الهی، مقتضی آن است که به هر چه از جانب خدا به او رسد از صمیم قلب راضی باشد، و جزع و شکایت نکند و بداند که عین خیر و صلاح اوست.

چنانچه به سند معتبر منقول است که: از حضرت امام موسی کاظم صلوات الله علیه سؤال نمودند از تفسیر و من یتوکل علی الله فهو حسبه. حضرت فرمود که: توکل بر خدا چندین درجه دارد و از جمله درجه های توکل آن است که در جمیع امور خود بر خدا توکل نمایی.

پس آنچه بکند از او راضی باشی و بدانی که او در خیر تو تقصیر نمی کند و فضل خود را از تو دریغ نمی دارد. و بدانی که این امر به حکم و فرمان او واقع شده است. پس توکل بر خدا کن و تفویض امر خود به او کن، و در جمیع امور بر او اعتماد داشته باش.

و تسلیم عبارت از آن است که آنچه از خدا و رسول و ائمه به او رسد از احکام و اوامر و نواهی و غیر آنها بر طبعش کران نباشد، و همه را حسن و نیک داند، و در عمل کردن به آنها منقاد و ذلیل باشد، و سرکشی نکند و از احکام الهی ناراضی نباشد. چنانچه حق تعالی به حضرت رسول صلی الله علیه و آله خطاب فرموده در آیه ای که مضمونش این است که: نه به حق پروردگار تو؛ ایمان نمی آورند و مؤمن نیستند

(به آنچه تو آورده ای) تا آن که تو را حکم گردانند در هر منازعه ای که در میان ایشان واقع شود. پس چون حکم کنی در میان ایشان، در نقس خود حرجی و دشواری و دلتنگی نیابند در آنچه حکم کرده ای، و تسلیم کنند و منقاد شوند تسلیم کردن نیکو.

و بدان که به این سبب این صفات از اصول ارکان ایمان اند که اکثر اعمال و اخلاق به اینها بسته است. زیرا که توکل در کسی که کامل شد از خلق مأیوس می شود، و به سبب آن اکثر معاصی را که از راه امید به مخلوقین به هم می رسد ترک می نماید، و از برای خشنودی ایشان معصیت خدا را اختیار نمی نماید، و مُداهنه ای در دین نمی کند، و در جاری کردن فرموده های الهی جرئت می نماید، و از خوف برطرف شدن نفع مخلوق ترک امر به معروف و نهی از منکر نمی کند، و از برای خوشامد ایشان احکام خدا را تغییر نمی دهد. و چون روزی را از خدا دانست در تحصیل روزی مرتکب حرام نمی شود، و در سؤال، خود را نزد خلق ذلیل نمی کند، و رفته رفته خدا در نظرش عظیم می شود و مخلوق سهل می شود. و چون خدا را مُعطی خود می داند پیوسته به سبب هر نعمتی که به او می رسد محبت خدا در دلش زیاده می شود. و فواید این خصلت بینهایت است. و چون به قضای الهی راضی شد و دانست که این امور از جانب خداست و محض خیر اوست، او را راحت و اطمینان حاصل می شود، و در بلاها جزع نمی کند و صابر بلکه شاکر می باشد، و المها او را حیران نمی کند و از عبادت خدا باز نمی دارد، و با مردم دشمن نمی شود که چرا به من عطا نکردند، و به محبت مردم مفتون نمی شود به سبب عطای سهلی که به او بکنند که خدا را فراموش کند، و حسد مردم نمی برد که چرا زیاده از او دارند، و با مردم منازعه و مجادله در امور دنیا نمی کند، و با همه مصافات و محبت خدایی به هم می رساند، و عبادتش از ریا خالص می شود، و از تغییر احوال روزگار دلگیر نمی باشد.

چنانچه منفول است که از بهلول پرسیدند که: چه حال داری؟ گفت: چه حال داشته باشد کسی که آسمانها به رضای او گردند، و زمین به رضای او ساکن باشد، و هرچه در آسمانها و زمینها واقع شود همه به تجویز و رضای او شود. گفتند: خوش دعوی بلندی می کنی. گفت: ما در روز اول دانستیم که آنچه خداوند قادر حکیم می کند همه خیر و نیک و صلاح است. و به این سبب رضای خود را با رضای او موافق کردیم و زمام امور خود را به او گذاشتیم و اراده خود را به اراده او پیوستیم. دیگر آنچه می شود به رضا و خواهش ما می شود.

و فواید این خصلت نیز نامتناهی است. و چون احکام الهی را منقاد شدی شک و شبهه از خاطرت بیرون می رود و آنچه از خدا و حجتهای او به تو می رسد از آیات و اخبار، به تسلیم و انقیاد قبول می کنی، و چون و چرا که عمده رخنه های شیطان است از ایمان دور می کنی. و این رکن عمده ای است از ارکان ایمان، و اکتر خلق به سبب ترک این خصلت گمراه شده اند. و سابقا مجملی مذکور شد.

و باید دانست که توکل نه این معنی دارد که در خانه را بر روی خود ببندی و در خانه بنشینی و دست از کار و کسب برداری و بکویی توکل کرده ام. زیرا که این تحکم است نه توکل. و نه آن است که خود را به چاه اندازی یا در مهلکه ها افکنی و بکویی توکل کرده ام.

بلکه توکل آن است که - سابقا نیز اشاره کردیم که - سعی خود را چنانچه خدا فرموده است و به راهی که او فرموده است و به قدری که او فرموده است به جا آوری، و طلب حرام نکنی، و ترک واجبات و مستحبات نکنی، و زیاده از قدر ضرورت به حرص جمع نکنی، و با وجود سعی، اعتماد بر کسب خود نداشته باشی و بدانی که اگر خدا خواهد، چشم و گوش و زبان و دست و پا و عقل و روح و سایر قوا و اعضای تو را می تواند گرفت؛ پس سعی تو به اسباب و آلات اوست.

و بدانی که اگر خدا تو را به راه نفع تو هدایت نفرماید تو عاجزی، و آن مشتری که بر در دکان تو می آید بدانی که رزاق حقیقی از روز اول چنین مقدر کرده است پیش از خلق تو به چندین هزار سال که امروز این مشتری به در دکان تو بیاید و ده یک روزی امروز تو از نفع سودای او به تو برسد. و اگر به دکان نمی رفتی به تو نمی رسید. و با وجود رفتن به دکان، اگر خدا نمی خواست، آن چند کس به در دکان تو نمی آمدند. و اگر خدا به دل آن مرد بزرگ نمی‌انداخت دست به کیسه نمی کرد که آن زر را به تو دهد، چنانچه فرموده اند که: در دکان خود را بگشا و بساط خود را پهن کن و بر خدا توکل کن.

و اگر ترک طلب ضروری کنی آتم و گناهکاری. و اگر خود را به دست خود به مهلکه اندازی خلاف فرموده خدا کرده ای مستحق عقاب می شوی زیرا که خدا فرموده است که: تقیه بکن و حفظ نفس بکن، و چون به سفر روی با رفیق برو، و چون بیمار شوی به طبیب برو. اما با وجود اینها بدان که اگر خدا حفظ نمی کرد، آن حفظ تو بیفایده بود. چه، ظاهر است که جمعی زیاده بر آن محافظت می کنند و به ناگاه کشته می شوند، و بسیار است که با هزار نفر به سفر می روند و مالشان به غارت می رود و کشته می شوند، و صد طبیب حاذق بر سرشان می آیند و همه خطا می کنند و می میرند. با این که این اسباب حفظ و حربه و سلاح و رفیق و خلق کردن طبیب و مهربان کردن و مشفق گردانیدن نفر و ملازم که حمایت این کس کنند، همه از خداست. و همچنین در باب حفظ کردن مال و اسباب و امتعه و حیوانات نباید آنها را به میان صحرا انداخت و توکل کرد؛ بلکه با شرایط حفظ، توکل می باید کرد.

چنانچه به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ترک مکن طلب روزی را از حلال؛ به درستی که معین توست بر دین تو. و پای چهارپایت را ببند و توکل بر خدا کن.

و همچنین در باب عبادت و بندگی خدا سعی خود را بکن و توکل بر خدا کن و بعد از آن که کردی بدان که اعضا و جوارح و مشاعر و قوا و روزی و مسکن و لباس و قوت و قدرت و سایر چیزهایی که این عمل بر آنها موقوف بوده همه از خدا به تو رسیده. و هدایت الهی را نیز در کار خود دخیل بدان اما قدرت خود را بالکلیه نفی مکن، و معاصی را از خود بدان، و معترف به گناه و بدی خود باش، و خود را مستحق عقاب بدان. و از مسئله قضا و قدر همین قدر بدان که پیشوایان دین برای تو بیان کرده اند و در زیاده از این فکر مکن که موجب ضلالت و گمراهی است و ائمه صلوات الله علیهم ما را از این نهی کرده اند. و کم کسی در این مسئله فکر کرده است از فُحول علما و غیر ایشان که گمراه نشده باشند.

و یکی از فروع خصلت تسلیم این است که در مسائل مشکله که عقل از احاطه به آنها قاصر باشد در مقام تسلیم و انقیاد باشند و به آنچه مجمل فرموده اند، به نحوی که فرموده اند، ایمان بیاورند و مانند شیطان به چون و چرا ملعون ازل و ابد نشوند.

در این باب سخن بسیار است و این رساله که بر وجه استعجال با تشویش احوال نوشته می شود گنجایش زیاده از این سخن ندارد. و اگر در این نوشته ها خطایی رود امید عفو از برای خود و هر که خواند از کرم پروردگار کریم خود دارم، و به شفاعت رسول و ائمه صلوات الله علیهم که به کلام ایشان در هر باب پناه برده ام، امیدوارم.والحمدلله علی نعمائه علینا و علی جمیع خلقه کما هو أهله.

برگرفته از کتاب عین الحیات علامه مجلسی ره

[1]. ر.ک. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج ‏7، ص 210، دار صادر، بیروت‏، چاپ سوم‏، بی‌تا.

[2]. ر.ک: طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏17 ص ۳۳۴، دفتر انتشارات اسلامى، قم، ۱۴۱۷ق.

[3]. چرا که در ابتدا مدتی موجود بود به صورت سلاله و نطفه و علقه و مضغه و عظام و لحم تا این‌که بعد از آن، زنده و خبردار شد. سپس مدتی زنده بود تا نیروی حرکت در او ظهور کرد و مدتی متحرک بود تا نیروی تشخیص مفید از مضر در او پدیدار شد و خواهان مفید و دوری کننده از مضر گشت.

[4] ر.ک: طوسی، خواجه نصیر الدین، آغاز و انجام (به ضمیمه تعلیقات)، ص 63و 64، وزارت ارشاد، تهران‏، چاپ چهارم، 1374ش‏.

[5]. ر.ک: مجتبوی، سید جلال الدین، علم اخلاق اسلامى(ترجمه جامع السعادات)، ج ‏3، ص 269، حکمت‏، تهران‏، چاپ چهارم، 1377ش‏.

[6]. ر.ک: ابو حامد الغزالى، مجموعة رسائل الامام الغزالى، ص 152، دارالفکر، بیروت، 1416ق.

از آنجا که لازمه توحید، توکل است،خداوند در قرآن می فرماید:

«و علی الله فتوکلوا ان کنتم مؤمنین » (1) بنابراین، گفتن ظاهری «لا اله الا الله » کافی نیست و دلالت بر ایمان آوردن نمی کند; بلکه مؤمنین واقعی، باید متوکلان واقعی نیزباشند. از هیچ کس و هیچ چیز نترسند جز ازخدا و به احدی امید نداشته باشند جز به خدای متعال، این است معنای حقیقی توکل:

« الذین قال لهم الناس ان الناس قد جمعوالکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبنا الله ونعم الوکیل » (2)

اما ممکن است سؤالی مطرح شود و آن اینکه: چرا باید بر خدا توکل کرد؟ پاسخ این سؤال را می توان با توجه به توحید افعالی داد. به عنوان مثال وقتی جرعه ای آب می نوشیم، در پی این هستیم که چه کسی این مایه حیات را آفریده است؟ همین طور وقتی لباسی می پوشیم، از خود می پرسیم: چه کسی پشم را ایجاد کرد تا بشر با استفاده ازآن، پوشاک تهیه نماید؟ حتی وقتی در شرایطبسیار سخت و طاقت فرسایی زندگی می کنیم، مثلا به بیماری صعب العلاجی مبتلاشده ایم و ناگهان شفا می یابیم در جستجوی شفادهنده هستیم.

کیست که در تمام این زمینه ها قدرت یاری بندگان را دارد؟ هیچ کس جز رب العالمین. حقا که :«لا اله الا الله » و حقا که: «ولاحول و لاقوة الا بالله العلی العظیم » و براستی که: «الا الی الله تصیر الامور» (3) و «ما بکم من نعمة فمن الله » (4) بنا براین، توکل عقلا واجب است. لذا در قرآن می خوانیم: «فاتخذه وکیلا» (5) و پاداش این توکل هم این است که:«من یتوکل علی الله فهو حسبه و یرزقه من حیث لایحتسب » (6)

این نوع توکل، منافاتی با تحصیل اسباب ندارد و درست نیست که متوکل، بنشیند وبدون هیچ تلاش و کوششی از خدا،طلب روزی کند به این بهانه که به خداتوکل کرده است.

رسول الله «صلی الله علیه وآله » به یکی ازاصحابشان فرمود: "ابتدا زانوی شتر راببند، سپس بر خدا توکل کن." : نباید به امید توکل بر خدا شترت را در بیابان رها کنی!

به همین دلیل آیه ای در قرآن می فرماید: «وان لیس للانسان الاما سعی » (7)

توکل از دیدگاه عرفان

تعریف توکل :

قال الله تعالی: «فتوکلوا ان کنتم مؤمنین » (8)

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

توکل، مصدر باب تفعل است ودارای معانی مختلفی است. از جمله قبول وکالت کردن. توکل: قبل الوکالة:ضامن شد برای انجام کاری. توکل فی الامر: اظهر العجز و اعتمد علی الغیر. (9)

حقیقت توکل کردن به خدا،اطمینان نمودن به حق متعال و تسلیم شدن به امر اوست. به عقیده بعضی،معنای توکل این است که شخص، ازآنچه نزد مردم است، ناامید و به آنچه نزد خداست، امیدوار باشد.

حضرت علی «علیه السلام » در بیان توکل می فرمایند:

"لا یصدق ایمان عبد حتی یکون بما فی یدالله - سبحانه - اوثق منه بما فی یده";ایمان بنده تایید نمی شود، مگر به این معنی اطمینان حاصل کند که آنچه دردست حق متعال است، برای او قابل اعتمادتر است تا آنچه نزد خوداوست.

خواجه عبدالله انصاری می گوید:

"توکل، عبارت است از اینکه شخص ، کاملا کارهای خود را به حق متعال که مالک واقعی است ، واگذار وبه او اعتماد کند....""التوکل کلة الامر کله الی مالکه والتعویل علی وکالیة و هو من اصعب منازل العامة علیهم و اوهن السبل عندالخاصة لان الحق تعالی قد وکل الامورکلها الی نفسه و ایاس العالم من ملک شی ء منها." (10) البته، توکل کاری است مشکل;زیرا متوکل باید با توکل، اختیار را ازخود رها و امر را به حق واگذار نماید.گفته اند:

دو سلطان، در یک اقلیم نگنجند. تازمانی که در باطن، نفس حاکم باشد،توکل بر خدا امری است عاری ازحقیقت; زیرا صاحب نفس هرگزراضی نمی گردد اختیارش را سلب وآن را به دیگری واگذار کند.

از اینروست که طبق نظر خواجه عبدالله انصاری، توکل برای عامه،بسیار مشکل است و توکل عامه، توکل تجارتی است به این منظور که سودبیشتری، نصیبشان شود:

متوکلا علی الله صدهزار ریال کالامی خرم که لااقل آن را به صد و بیست هزار ریال بفروشم.

تفاوت توکل عامه با خاصه در این است که: عامه، در توکل، خواست خود را منظور دارند نه خواست حق را. اما خاصه، نه دارایی دارد، نه قدرت، نه خواسته و نه اختیار. لذا امرتوکل برای آنها بسیار آسان است. این است متوکل حقیقی که آیه شریفه :«ان الله یحب المتوکلین » (11) ، در وصف او نازل شده است.

در این زمینه، امام صادق «علیه السلام »فرموده اند:

به هر کس که سه چیز داده شد، ازسه چیز محروم نخواهد بود:

اگر حال دعا به او عطا شد، اجابت در پی آن است: «ادعونی استجب لکم » (12) اگر حال شکر بدست آورد،ازدیاد نعمت برای او خواهد بود: «لئن شکرتم لازیدنکم » (13) و اگر حال توکل،برای او حاصل شد، یقینا کفایت حق،به همراهش است: «و من یتوکل علی الله فهو حسبه » (14)

حال که معنای توکل را دانستیم،شایسته است به ذکر و شرح درجات آن بپردازیم.

درجات توکل :

توکل، بر سه درجه است و هر سه درجه، اختصاص به عامه دارد. (15)

در درجه اول، توکل عامه، توام باطلب و توسل است و مقصود از این توکل، بهره رساندن به خلق و ازوساوس نفس، در امان ماندن است:

«و هو علی ثلاث درجات. کلها تسیرمسیر العامة:

الدرجة الاولی، التوکل مع الطلب ومعاطاة السبب علی نیة شغل النفس و نفع الخلق و ترک الدعوی.»

پس در این حال، متوکل به منظوروصول به مقصود، توکل می کند و به سبب هم متوسل می شود و می گوید: «ابی الله ان یجری الاشیاء الا بالاسباب.»

نکات قابل توجه در این درجه عبارت است از :

1- متوکل با توسل به توکلش می خواهد به امر خلاف، مبادرت نکند و فراغت را برای خویش، چون سم می پندارد; زیرا معتقد است که درفراغت، نفس، او را به باطل مشغول خواهد ساخت.

2- متوکل با دوری از فراغت، به اسبابی چون برپایی نماز، پرداخت زکات، به جا آوردن صله رحم و ...،خود را از دعوی و ادعا، برحذرمی دارد.

طبق فرمایش امام صادق «علیه السلام »:

"اوجب الله لعباده ان یطلبوا منه مقاصدهم بالاسباب التی سببها لذلک وامرها بذلک."

در درجه دوم، توکل، باچشم پوشی از سبب همراه است وبرای اینکه بطور صحیح انجام شود،متوکل بسیار سعی می کند تا نفس، درامور دخالت نکند: (16)

«الدرجه الثانیة، التوکل مع اسقاط الطلب و غض العین عن السبب اجتهادافی تصحیح التوکل و قمع تشرف النفس وتفرغا الی حفظ الواجبات.»

درجه سوم توکل، باشناسایی علت توکل، همراه است; طوری که شناسایی، متوکل را به خلاصی ازعلت توکل برساند واین درجه، حاصل نمی شود مگر زمانی که متوکلان یقین بدانند حضرتشان با عزت و قدرت، براشیاء تسلط دارد و شریکی ندارد تا درامور از او استمداد کند:

«و الدرجة الثالثة، التوکل مع معرفة علل التوکل النازعة الی الخلاص من علة التوکل و هو ان تعلم ان ملکة الحق تعالی للاشیاء، ملکة عزة لا یشارکه فیهامشارک فی کل شرکته الیه. فان من ضرورة العبودیة، ان یعلم العبد ان الحق هو مالک الاشیاء کلها وحده.»

اینجا مقامی است که از عبدواصل، همه چیز سلب شده است.عبد واصل، در دل طلبی ندارد تا آن طلب او را به مقام توکل بکشاند. این عده افرادی هستند که به علت توکل،آشنا شده و در مقام طرد آن برآمده اند.در این مقام، حافظ می گوید:

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند زمانه تا قصب زرکش قبای تو بست مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد ولی چه سودکه سر رشته درفضای توبست چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن که عهد با سر زلف گره گشای تو بست تو خود حیات دگر بودی ای نسیم وصال خطانگر که دل، امید در وفای تو بست زدست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت به خنده گفت حافظ، برو که پای توبست

پس ذات اقدس الهی، مالک الملک است. عزت، قدرت و عظمت،از آن اوست. امور، همه بسته به مشیت و اراده اوست: "بیدها ناصیتنا" و"ماشاءالله کان و مالم یشا لم یکن و لاحول و لا قوة الا بالله و ..."با این حال، عبد را چه دخالت درکار مولی و منعم؟!

خصوصیات متوکل (17)

متوکل حقیقی، کسی است که باطی کردن درجات سه گانه توکل، به مقامی رسیده که:

از غیر خدا نمی ترسد:

«الذین قال لهم الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل » (18)

از غیر خدا، نا امید می شود; (19) زیراخداوند در حدیث قدسی فرموده است:

" و عزتی و جلالی لا قطعن امل کل مؤمل غیری "; به عزت و جلال خودم سوگند که می برم امید کسی را که به غیر من امید انداخت.»

حریص نیست; زیرا می داند که هیچ کس تا روزیش تمام نشودنمی میرد.پس حرص زدن،بی معناست.

امر وکیل را اطاعت می کند; (20) چون می داند که در قبال مخالفت با او،خودش ضرر خواهد نمود.

از بود و نبود اسباب، متاثرنمی شود. (21) حافظ می گوید:

رضا بداده و زجبین گره بگشای که بر من و تو در اختیار نگشاده است

تفاوت توکل با تفویض (22)

خداوند متعال می فرمایند: «افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد.»

کار خود گر به خدا باز گذاری حافظ ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی

تفویض، عطای اختیار و واگذارنمودن حکم است به دیگری، جهت انجام امری.

فوض الیه الامر تفویضا: کار را به اوواگذار نمود و اختیار آن را به او داد به نحوی که از واگذار کننده، سلب اختیارو نظر شود.

تفویض، در مقایسه با توکل ، ازلحاظ معنی، وسیعتر و از لحاظ اشاره،لطیفتر است.

مفوض می گوید:

در دایره قسمت، ما نقطه پرگاریم لطف آنچه تو اندیشی،حکم آنچه توفرمایی

ولی متوکل، نمی تواند چنین ادعایی بکند.

تفویض، در مطلق امور است، اماتوکل، در مصالح است.

تفویض، قبل از وقوع سبب است.

در دعایی (23) ، از رسول اکرم «صلی الله علیه وآله »آمده است: «اللهم انی اسلمت نفسی الیک و الجات ظهری الیک و فوضت امری الیک.» (24) ولی توکل، پس از وقوع سبب است; مانند توکل پیغمبراکرم «صلی الله علیه وآله » واصحابش در حفظ از شر مشرکان،وقتی به آنها گفته شد:

«ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل » (25)

تفاوت توکل با ثقه (26)

باری تعالی در قرآن کریم می فرماید: «فاذا خفت علیه فالقیه فی الیم » (27)

به جان دوست که غم، پرده شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کار ساز کنید

ثقه، یعنی اعتماد و اطمینان.

اگر توکل را به چشم تشبیه کنیم،سیاهی چشم - که دید با آن است - ثقه است. اگر تفویض را به دایره تشبیه کنیم، مرکز دایره - نقطه اصلی - ثقه است.

در حقیقت، پایه و اساس توکل وتفویض را ثقه تشکیل می دهد; یعنی اعتماد و اطمینان بنده نسبت به پروردگار و هر آنچه که او برای بنده،مصلحت دیده وانجام می دهد.

تفاوت توکل با رضا (28)

خداوند متعال می فرماید: «ارجعی الی ربک راضیة مرضیة » (29)

من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

رضا،بالاترین مقام یک سالک است.

طی این مقام، هرچه برای سالک پیش آید، او را خوش آید; یعنی در این مقام، تلخی احکام قضا و قدر الهی، براو چون عسل شیرین است و بدان راضی است.

نزد سالک راضی، رنج و راحت،موت و حیات و فقر وغنا یکسان است.

به همین دلیل بابا طاهر چنین می سراید:

یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد

آری! به هر کس که در این مقام،قدمگاهی کرامت فرموده شد، به بهشت خواهد رسید; زیرا روح و فرح که از لوازم اهل بهشت است، دررضاویقین، تعبیه شده است. شایداشاره حافظ به "بهشت نقد"، همین مقام رضا باشد:

من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود وعده فردای زاهد را کجا باور کنم؟

در مقام رضاست که عبد، تقاضایی ندارد، در فکر کم و زیاد نیست،بهشت نمی طلبد، دنیا را اختیارنمی کند و رضای خود را بر رضای حق، ترجیح نمی دهد.

حافظ می گوید:

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلبد که حیف باشد از غیراو تمنایی

(ادامه دارد)

پی نوشتها:

1) مائده ، آیه 23

2) آل عمران، آیه 173

3) شوری ، آیه 53

4) نحل ، آیه 53

5) مزمل ، آیه 9

6) طلاق، آیه 3

7) نجم، آیه 39

8) مائده ، آیه 23

9) ر.ک به: انصاری - خواجه عبدالله: منازل السائرین، ج 2، ص 12

10) ر.ک به: همان منبع ، ص 13

11) آل عمران، آیه 159

12) مؤمن، آیه 60

13) ابراهیم، آیه 7

14) طلاق ، آیه 3

15) ر.ک.به : انصاری - خواجه عبدالله : همان منبع، ص 15-16

16) همان منبع، ص 18

17) ر.ک.به: دستغیب شیرازی آیت الله سیدعبدالحسین: استعاذه ، ص 175

18) آل عمران / 173

19) همان منبع ، ص 157

20) همان منبع ، ص 16

21) همان منبع، ص 16

22) انصاری - خواجه عبدالله: همان منبع، ج 2، ص 19-20 ;امام خمینی «رحمه الله »: چهل حدیث، ص 190

23) خداوندا! خودم را تسلیم تو کردم و به توپناه آوردم و کارم را به تو واگذار نمودم.

24) قبل از این قسمت دعا، آمده است: «اللهم اسلمت وجهی الیک.»

25) آل عمران، آیه 173

26) انصاری - خواجه عبدالله: همان منبع،ج 2، ص 23; امام خمینی «رحمه الله »: همان منبع ،ص 190-191

27) چون مادر حضرت موسی «علیه السلام »، به وعده الهی اطمینان داشت، این آیه نازل شد.(قصص، آیه 7)

28) امام خمینی «رحمه الله »: همان منبع، ص 189

29) به سوی پروردگارت در حالی که راضی وخشنود هستی بازگرد.( فجر، آیه 28)

«الهی رِضاً بِرِِضِاکَ، صََبراً عَلی قَضائِک یا رََبََََّ لا الهَ سِواکَ...»

خدایا!

راضی به رضای تو هستم

و در برابر قضای تو صبر می کنم.

آخرین دعا و آخرین مناجات‏ امام حسین(علیه السلام) در عاشورا

مقام تفویض، تسلیم، توکل و رضا را توضیح دهید.

پاسخ اجمالی از اسلام کویست

«تفویض» در لغت به معنای رد و واگذاری یک امر به دیگری و حاکم قرار دادن وی در آن امر است.[1]
در اصطلاح قرآنی، تفویض به معنای برگرداندن و واگذارى کارها به خداوند متعال است. در نتیجه تفویض با توکل و تسلیم معناى نزدیک به هم دارند. آنچه سبب تفاوت است، اعتبارهای مختلف است؛ یعنی به این اعتبار که بنده آنچه را که به ظاهر، منسوب به خودش بوده، به خدا بر‏گرداند و خود را از همۀ امور برکنار بداند و هیچ کارى را به خود بر نگرداند. چنین حالتی را تفویض مى‌‏گویند. اما توکل نامیدن این واگذاری به این اعتبار است که بنده پروردگار متعال را به عنوان وکیل خود مى‌‏گیرد تا هر تصرفى که خواست، در کارهای او انجام دهد. نامیدن این مقام به تسلیم هم به این اعتبار است که بنده خاضع و تسلیم محض در برابر هر اراده‌‏اى است که خداى سبحان در باره‌‏اش بکند، و هر کارى را که از او بخواهد اطاعت مى‏‌کند. پس تفویض، توکل و تسلیم مقامات سه‌‏گانه‌‏اى از مراحل عبودیت هستند.
در سلسله مراتب، توکل از همه پایین‌‏تر و سطحى‏‌تر است و از آن دقیق‌تر و بالاتر تفویض و دقیق‏‌تر و مهم‌‏تر از آن تسلیم است.[2]
در نگاه خواجه طوس، تفویض یکی از مقامات سلوکی است که سالک در سیر الی الله آن‌را طی می‌کند؛ بدین صورت که چون در ابتدا به انسان وجود داده‌‏اند، سپس آگاهى، سپس قدرت، و بعد اراده،[3] برای سلوک الی الله و عود به فطرت اوّلى، مى‏‌بایست که این صفات در او، به عکس ترتیب مذکور، منتفى شود. پس اول باید اراده او در اراده الهی مضمحل شود به گونه‌ای که هیچ چیزی از خود اراده نکند و هر چه پیش آید مطلوب او باشد. این درجه رضا نامیده می‌شود و صاحب این درجه همیشه در بهشت رضوان خواهد بود. بعد از آن باید قدرتش در قدرت الهی منتفی شود تا قدرت خود را به هیچ عنوان مغایر قدرت او نداند. به این مرتبه توکل می‌گویند. سپس باید علمش در علم پروردگار مضمحل شود تا به خودى خود، هیچ نداند که این مرتبه را مقام تسلیم‏ نامیده‌اند.[4]
از دیدگاه مولی محمد مهدی نراقی، تسلیم همان تفویض است که به مقام رضا نزدیک است، بلکه فوق رضا و خشنودى است؛ چرا که تفویض عبارت است از ترک خواهش‌ها در امور زندگی و واگذاری همه آنها به خدا. پس آن بالاتر از رضا است؛ زیرا در مرتبه رضا، افعال خدا موافق طبع او است و او راضی به اموری است که برایش پیش آمده، پس طبع او لحاظ شده است، ولی در مرتبه تسلیم، طبع و موافقت و مخالفت آن به کلّى به خداى سبحان واگذار شده است، به همین دلیل بالاتر از مرتبه توکّل نیز هست؛ زیرا توکل، عبارت است از اعتماد در امور خویش به خدا، و آن به منزله وکیل نمودن خدا است در امور خود، و گوئى خدا را به مثابه وکیل خود قرار داده است، پس تعلّق او به امور خود باقى است، ولى در مرتبه تسلیم قطع کلّى علاقه از امور متعلّق به خویش است.[5]
در نگاه غزالی، توکل که تفویض و تسلیم از لواحق آن‌اند، دارای دو مرتبه است؛ یکی علمی که موجب توکل می‌شود که عبارت است از علم به این‌که خداوند متعال غیر محتاج به غیر است، ولی همه نیازمند او هستند. دیگری حالتی ناشی از این علم که عبارت است از اعتماد قلبی به خداوند متعال و سکون و عدم اضطراب قلب به خاطر تعلقش به او. اما تفویض و تسلیم با وجود این‌که از لواحق توکل‌اند، از آن بالاترند؛ چرا که غایت و هدف توکل، جلب نفع و دفع ضرر است، در حالی‌که حقیقت تفویض و تسلیم انقیاد و اذعان به امر و نهی الهی و ترک اختیار در آنچه خدا به آن حکم کرده است، می‌باشد.[6]

[1]. ر.ک. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج ‏7، ص 210، دار صادر، بیروت‏، چاپ سوم‏، بی‌تا.

[2]. ر.ک: طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏17 ص ۳۳۴، دفتر انتشارات اسلامى، قم، ۱۴۱۷ق.

[3]. چرا که در ابتدا مدتی موجود بود به صورت سلاله و نطفه و علقه و مضغه و عظام و لحم تا این‌که بعد از آن، زنده و خبردار شد. سپس مدتی زنده بود تا نیروی حرکت در او ظهور کرد و مدتی متحرک بود تا نیروی تشخیص مفید از مضر در او پدیدار شد و خواهان مفید و دوری کننده از مضر گشت.

[4] ر.ک: طوسی، خواجه نصیر الدین، آغاز و انجام (به ضمیمه تعلیقات)، ص 63و 64، وزارت ارشاد، تهران‏، چاپ چهارم، 1374ش‏.

[5]. ر.ک: مجتبوی، سید جلال الدین، علم اخلاق اسلامى(ترجمه جامع السعادات)، ج ‏3، ص 269، حکمت‏، تهران‏، چاپ چهارم، 1377ش‏.

[6]. ر.ک: ابو حامد الغزالى، مجموعة رسائل الامام الغزالى، ص 152، دارالفکر، بیروت، 1416ق.

در گفتگو با سید حسن شهرستانی عنوان شد؛

این استاد ادبیات تصریح کرد: حافظ اعتقاد دارد که «عشقت رسد به فریاد ور خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی با چهارده روایت» یعنی اگر مثل حافظ قرآن از بر بخوانی به ۱۴ روایت، ولی باز کافی نیست عشق الهی و توکل به خداوند به فریاد انسان می‌رسد ولو قرآن را با تفسیر‌های گوناگونی بخوانید.

به گزارش «سدید»؛ لسان الغیب حافظ شیرازی در عصری زیست می‌کرده که علوم قرآنی در اوج خود قرار داشته است، افزون بر این در عصر حافظ، علوم ادبی و بلاغت نیز در اوج بود. خواجه شمس‌الدین محمد متخلص به حافظ و ملقب به لسان الغیب از شعرای بزرگ قرن هشتم هجری یکی از مردمی‌ترین شاعران ایرانی و از بزرگترین معما‌های فرهنگ ایرانی است. وی شاعری که آمیختگی اشعارش با کلام وحی، گواه این ادعاست که شهر وی متعلق به دیروز، امروز و فرداست. شعر حافظ متعلق به همه نسل‌ها و اعصار است چرا که منطبق بر قرآن می‌باشد.

هر خواننده‌ای، شعر حافظ را با زبان دل خویش در می‌یابد و تفسیر می‌نماید و جالب آنکه شیخ، زاهد و صوفی فیلسوف و عارف و اهل شریعت تا خدا ناباوران ضد هر گونه دین و ایمان و متافیزیک، همگی نقش ذهنیت و جهان بینی خود را در این دیوان می‌بینند و به آن با شور فراوان عشق می‌ورزند.

استاد مرتضی مطهری می‌گوید: یکی از صفاتی که درباره حافظ در متون قدیمی به کار برده شده است. ملک القراء بوده که از این مطلب به وضوح معلوم می‌شود که خواجه از معارف قراء عصر خود محسوب می‌شده و به همین سمت مخصوصاً درزمان خود مشهور بوده است.

یکی از بهره‌هایی که حافظ از قرآن برده است، آن است که حافظ بسیار تحت تأثیر گسست و پیوند قرآن قرار گرفته است. اولین تأثیر قرآن بر حافظ به اثرگذاری ساختار قرآن است. در قرآن می‌بینیم که هر پنج یا شش آیه قرآن از چیزی سخن می‌گوید و حافظ تحت تأثیر و وام گرفته بوده است. حافظ گاهی بخشی از قرآن را می‌آورد در ابیات خودش می‌آورد مثل آیه ۳۲ سوره طلاق «وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ» (هرکس از خدا پروا کند خداوند برای او راه بیرون شدنی قرار می‌دهد و از جایی که حسابش را نمی‌کند به او روزی می‌رساند). از سویی دیگر گاهی معنای آیه را می‌آورد مانند عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت / که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت. این بیت به آیه ۱۸ سوره فاطر اشاره دارد «وَلَا تَزِرُ وَازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرَی» (و هیچ باربردارنده‌ای بار گناه دیگری را برنمی‌دارد) و تقریباً ترجمه این آیه از قرآن است و از این موارد در شعر حافظ بسیار زیاد وجود دارد.

در همین راستا سیدحسن شهرستانی، استاد دانشگاه در گفتگو با خبرنگار مهر، با اشاره به اینکه مقالات و آثار مختلفی در زمینه بهره‌مندی حافظ از قرآن کریم وجود دارد، گفت: بهره‌مندی از مضامین قرآنی فقط مخصوص حافظ نیست بلکه شاعرانی، چون سنایی، عطار، مولوی، سعدی و شیخ محمود شبستری که پیش از حافظ می‌زیستند نیز از قرآن بهره‌مند شده‌اند.

وی افزود: در اشعار مختلف گاهی عین عبارت عربی قرآن به کار برده شده است و گاهی اوقات ترجمه به زبان فارسی به کار گرفته می‌شود و گاه مضمونی قرآنی به شکل غیرمستقیم بیان می‌شود.

حافظ خوش اقبال‌ترین شاعر ایرانی است
شهرستانی به ویژگی منحصر به فرد حافظ اشاره کرد و عنوان داشت: به تعبیر برخی دوستان حافظ خوش اقبال‌ترین شاعر ایرانی است که در دل همه جا یافته است.

بهره‌مندی از مضامین قرآنی فقط مخصوص حافظ نیست بلکه شاعرانی، چون سنایی، عطار، مولوی، سعدی و شیخ محمود شبستری که پیش از حافظ می‌زیستند نیز از قرآن بهره‌مند شده‌اند

وی ادامه داد: این قبول صحبت که صحبت او مقبول است فقط محصول ادبیات قوی و شعر و وزن و قافیه نیست؛ علت آن معنویتی است که از روح قرآن بهره جسته است.

او با اشاره به اینکه این شاعر ایرانی حافظ کل قرآن بوده است، اظهار داشت: به همین علت تخلص حافظ را برگزیده است، اما صرف حفظ قرآن و ظاهر قرآن با انس با قرآن فرق می‌کند و حافظ با دل و جان و با همه وجود از قرآن بهره‌مند شده است.

معنویت قرآن در دل و جان حافظ نشسته است
شهرستانی با اشاره به این بیت از حافظ که «صبح خیزی و سلامت طلبی، چون حافظ / ‏هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم»، اذعان داشت: این صبح خیزی و سلامت که در من به وجود آمده است به برکت قرآن بوده است و این صرف حفظ کلام قرآنی نیست بلکه نشستن معنویت قرآن در دل و جان شاعر است.

وی به بیت «اینکه پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت / ‏ اجر صبری است که در کلبه احزان کردم» اشاره کرد و گفت: این بیت ضمن اینکه اشاره می‌کند به داستان حضرت یوسف و صبر یعقوب، می‌گوید حافظ به خاطر شعر، وزن و تکنیک ادبی حافظ نشده است بلکه این نتیجه صبر است.

شهرستانی در بخش دیگری از سخنانش به بیت «چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت / ‏شیوه جنات تجری تحت‌ها الانهار داشت»، اشاره کرد و عنوان داشت: در اینجا عین آیه آمده است و اینجا یک تشبیه زیبایی کرده است که این اشک‌های من مثل نهر‌هایی است که از باغ‌های بهشتی در پای درختان جاری است.

وی ادامه داد: در بیت «شب وصل است و طی شد نامه هجر سلام فیه حتی مطلع الفجر» که به شب قدر و شب وصل اشاره می‌کند و «سلام فیه حتی مطلع الفجر» آیه را مطرح می‌کند.

استاد ادبیات با بیان اینکه لطافت هنر حافظ در این است که به روح مطلب بیشتر توجه دارد، گفت: حافظ برخی چیز‌ها را به شیوه رندانه خود و به صورتی نیکو و زیبا بیان می‌کند.

وی با اشاره به بیت «گر طهارت نبود کعبه و بت خانه یکی است / ‏ نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود»؛ اذعان داشت: در اینجا اگر بخواهیم به اعتقادات او اشاره کنیم، اینجا ارادت او به اهل بیت و نوعی بیان تشیع او است که از واژه‌ها و مفاهیم حساب شده در این بیت استفاده شده است.

شهرستانی یادآور شد: در بیت فوق حافظ به خاندان عصمت و طهارت اشاره می‌کند و مضمون آیه تطهیر را به کار گرفته است و می‌گوید اگر طهارت نباشد کعبه و بت خانه باهم فرقی ندارد، اینجا برداشت‌های خود را هنرمندانه بیان می‌کند.

وی به قرآن و اسلوب هنری حافظ اشاره کرد و عنوان داشت: ابیات و غزل‌های حافظ هر کدام یک پیام دارد و در جمع بندی غزل‌ها می‌توان اشاره کرد که در مورد چه موضوعی است و تک تک ابیات هرکدام یک پیام مستقل در پی دارد.

اشعار حافظ هرکدام دربردارنده یک پیام هستند
شهرستانی با بیان اینکه این روش که هر بیت حافظ دربردارنده یک پیام است و مجموع ابیات در مورد یک موضوعی است، برگرفته از قرآن کریم است، یادآور شد: در قرآن کریم نیز هر سوره منشأ یک حکم فقهی، شرعی و حقوقی یا یک مسئله حکمی و معرفتی است، اما مجموعه آیات به گونه‌ای است که اسم سوره را مشخص کردند.

وی به یک وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت اشاره کرد که بر سور قرآن حاکم است و این سبک را حافظ از قرآن کریم الهام گرفته است.

عشق و توکل الهی فریاد رس انسان است
این استاد ادبیات تصریح کرد: حافظ اعتقاد دارد که «عشقت رسد به فریاد ور خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی با چهارده روایت» یعنی اگر مثل حافظ قرآن از بر بخوانی به ۱۴ روایت، ولی باز کافی نیست عشق الهی و توکل به خداوند به فریاد انسان می‌رسد ولو قرآن را با تفسیر‌های گوناگونی بخوانید.

وی ادامه داد: به تعبیر امام راحل ممکن است یک نفر قرآن را خوب تفسیر کند و با علم توحید خوب بیان کند، ولی به جهنم برود، در اینجا درس می‌گیریم که باید در عمل عشق الهی و توکل و معنویت ثابت شود و اینجا می‌توان به مضمون بیت «نباشد خوش‌تر از شعر تو حافظ به قرآنی که اندر سینه داری» اشاره کرد.

مورد عنایت خداوند قرار گرفتن نیاز به تربیت نفس است
دکتر شهرستانی تأکید کرد: از کلام، سخن و آثار حافظ مشخص است وقتی که می‌گوید «این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد، اجر صبری است کز آن شاخه نباتم دادند»، یعنی انسان نفس را تربیت و آماده کند که مورد عنایت الهی قرار گیرد فقط به معلومات اکتفا نکند، بلکه با قلب به مطلب ایمان داشته باشد.

وی به بیت «شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست»، اشاره کرد و گفت: باد و منطق طیر یا زبان پرندگان همه این‌ها اشارات قرآنی است و می‌گوید وقتی مرگ می‌آید برای سلیمانی که هم پادشاه است تمامی آن شکوه و تخت و تاج و آشنایی با زبان پرندگان به باد رفت و سلیمان چیزی جز باد با خود نبرد.

انس حافظ با قرآن در تفسیر‌هایی که به کار برده است نمایان است
شهرستانی ادامه می‌دهد: «من این نگین سلیمان به هیچ نستانم / که گاه گاه بر او دست اهریمن باشد»، اینجا اشاره می‌کند به اینکه انگشتر تنها کفاف نیست مهم این است که انگشتر دست چه کسی باشد؟ «گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی»، که این‌ها برداشت‌های قرآنی است.

وی تأکید کرد: قرآن به صراحت نگفته است که مهم خود سلیمان است بلکه کسی می‌تواند این برداشت‌ها را داشته باشد که قرآن بر جان و دل او نشسته است.

شهرستانی ادامه داد: مهم آن دست سلیمان است وگرنه انگشتر ممکن است به دست آدم نااهل بیفتد مثل قدرتی که سامری پیدا کرد و از اثر رسول استفاده و مردم را گمراه کرد، سامری با آن کارهایش که پیغمبر نمی‌شود بلکه سبب گمراهی مردم شد.

وی با اشاره به بیت «ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند / ‏ یار مه روی مرا نیز به من باز رسان»، گفت: دعا و مناجات به این زیبایی با بیان لطیف و شاعرانه کجا سراغ دارید ایشان افزود عرفان بیان شاعرانه و هنری الهیات است، این بیت به لطافت و بیان هنری می‌گوید خدایا تو که مسیر ماه و خورشید را مشخص می‌کنی، ماه و خورشید به فرمان تو در مسیرشان حرکت می‌کنند، یار مرا نیز به من برسان.

نفس حافظ از راه ایمان، اعتقاد، توکل و تکیه بر تقوا تربیت شده است
او با بیان اینکه حافظ نفس خود را یک نوع تربیت کرده است که گاهی از راه علم و دانش دنیایی به دست نمی‌آید بلکه از راه ایمان، اعتقاد و توکل به دست می‌آید، عنوان کرد: چنانچه اعتقاد حافظ این است «تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است، راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش»، نباید ما مغرور به علم و دانش و تقوا باشیم انسان عارف اگر صد هنر دیگر مثل تقوا و دانش داشته باشد فقط توکل خداست که دست او را می‌گیرد.

این استاد دانشگاه در ادامه تأکید کرد: کسی که بر خدا توکل کند آرامش پیدا می‌کند و خداوند او را در مسیر درست هدایت و گره از مشکلات او باز می‌کند و عمل فرد باید به دور از ریا و تکبر باشد.

عنایت خدای متعال به حافظ
دکتر شهرستانی به بیت «زحافظان جهان کَس چو بنده جمع نکرد لطائف حکمی با نکات قرآنی»، این عصاره آن هنرش است که لطائف حکمت و عرفان را با نکات قرآنی آشتی داده است و به هم پیوند داده است.

وی با بیان اینکه گرچه پیش از این هم از آیات قرآنی در ابیات شاعران استفاده شده است، اما نه به این لطافت، تصریح کرد: بدون عنایت و نور حق، بدون توکل هیچ انسانی به عمق دانش دست پیدا نمی‌کند چراکه حقایق عالم با نور ایمان روشن می‌شود.

دکتر شهرستانی به آیه «یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَیَجْعَلْ لَکُمْ نُورًا» اشاره کرد و گفت: وقتی کسی با ایمان و اعتقاد گام بردارد خداوند دوچندان بر او عنایت نموده و راه را برای او روشن می‌کند، ما باید از اول چراغی داشته باشیم که از اول به چاله نیفتیم و قدم اول را با اعتقاد برداریم و بعد از آن لطف و عنایت خداوند شامل حالت می‌شود.

وی با بیان اینکه وجوه مختلف قرآن اعجاز است، خاطرنشان کرد: قرآن لایه‌های متعدد دارد یکی از دلایل جاودانگی زیبایی ظاهر قرآن است، همان فصاحت و بلاغت از معجزات قرآن است که سبب می‌شود جلوی تحریف قرآن را بگیرد این‌ها مکمل هم هستند.

این استاد ادبیات در ادامه تصریح کرد: تلاش و تکاپو و توکل و عنایت الهی باید در کنار هم باشند تا فرد به موفقیت دست یابد و بتواند مسیر درست را برود.

وی با اشاره به اینکه پیش از حافظ شعرای فراوانی از مضامین قرآنی در اشعار خود به کار برده‌اند، تأکید کرد:، ولی بهره حافظ به گونه‌ای هنرمندانه و معجزه گونه از ظاهر تا باطن قرآن است وبا ایمان و دل و جان استفاده کرده است.

دکتر شهرستانی به بیان فاخر و هنرمندانه حافظ که شگفت‌انگیز است اشاره کرد و گفت: حافظ در اشعار خود هوشمندانه، لطیف و با نگاه حکیمانه، عاشقانه و ظریف از قرآن بهره برده است و این امر سبب شده تا جاودانه شود و در دل هر فارسی زبان جای گرفته شود.

وی تصریح کرد: در کنار قرآن، ذیل قرآن یک کتاب حافظ در هر خانه‌ای وجود دارد و این عنایت و لطف الهی است و در این بیت اشاره شده است که «حسد چه می‌بری‌ای سست نظم بر حافظ، قبول خاطر و لطف سخن خداداد است» نشان می‌دهد که برخی در زمان خود حافظ نیز به او حسادت می‌کردند با این وجود در زمان حیات حافظ شعر او به سرعت و با وجود محدودیت امکانات دست به دست می‌شد.


برچسب‌ها: تفویض, تسلیم, توکل, رضا
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:55  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

یکی از منتقدان ادبی درباره ارزش کار فردوسی در شاهنامه گفت: از آموزه‌های مهم شاهنامه را می‌توان دقت نظر فردوسی در ارائه نکات ظریف مربوط به روان‌شناسی انسان‌ها و جستجوی انگیزه‌های روانی آنها برای اقدام در هر کار دانست.

به گزارش خبرگزاری رضوی، هشتمین برنامه حکیم خرد " نشست ادبی شاهنامه‌خوانی" در فصل تابستان با حضور حمید تجریشی در کتابخانه فرهنگسرای گلستان برگزار شد. در این برنامه که با هدف آشنایی بیش‌تر مخاطبان با گنجینه‌های اصیل و غنی ادبیات فارسی اجرا می‌گردد، حمید تجریشی، کارشناس برنامه، به شرح و تفسیر ابیات شاهنامه فردوسی پرداخت.
او در ادامه مباحث جلسه قبل، پیرامون داستان «زال و رودابه» در شاهنامه صحبت کرد و گفت: داستان «زال و رودابه» را باید یکی از بخش‌های مهم و آموزنده شاهنامه دانست. مباحثی که در این داستان مطرح می‌شود، علاوه بر وجه داستانی و زیبایی خود، نکات آموزنده‌ فراوانی نیز دارد که در این جلسه به آن اشاره خواهیم کرد.
وی سپس به مباحث مهم و تعلیمی داستان «زال و رودابه» در شاهنامه پرداخت و گفت: اولین موضوع مهم در شاهنامه و به ویژه در این داستان، موضوع ایمان و توکل خلوصانه به پروردگار است. در تمام قسمت‌های شاهنامه، یاد خدا، توکل به او و مددخواستن از او ذکر دائم و مستمر فردوسی است. در شاهنامه، هرنامه‌ای که یک پهلوان به شاه یا پهلوانان دیگر می‌نویسد مانند نامه‌های سام به منوچهر یا زال به سام و یا هر نامه‌ای که فرزندی به پدر یا مادرش می‌نویسد مثل نامه‌های منوچهر به فریدون، نامه فرانک به فریدون و ... با ابیاتی پرحکمت و شیوا زبان به ستایش پروردگار، قدردانی از نعمت‌های او و نقل حکمت امور در خلقت او گشوده می‌شود. این موضوع در مورد تمام شخصیت‌های مهم شاهنامه نیز صادق است. وجود ابیات این‌چنینی در شاهنامه نشان می‌دهد که فردوسی هم‌چون عارفی راستین از ذکر قلبی عابدانه غافل نیست و از خواننده کتابش می‌خواهد که او نیز همانند خودش، نام و یاد خدا را سرلوحه تمام کارهای کوچک و بزرگ زندگی‌اش قرار بدهد.
صدق و راستی در عشق، ویژگی بارز عاشقان در شاهنامه
تجریشی به صدق و راستی در شاهنامه اشاره کرد و گفت: موضوع دیگر، نمایش صدق و اخلاص رودابه و زال در پای‌بندی به عشق عفیف و پاک خود و نترسیدن از ملامت دشمنان، تهدید بدخواهان و خیرخواهی تهی از دانش اطرافیان است. اساسا باید به یاد داشته باشیم که اولین مانع در راه وصول به حقیقت و رسیدن به محبوب، احساس ترس در مقابل بدگویان است. چنانکه زال با آنکه می‌داند عشق بیدار شده در قلبش، به علت تخالف دو طایفه ایرانی و عرب، یک عشق ممنوع است و احتمال دارد سام و منوچهر به چنین ازدواجی رضایت ندهند، در همان ابتدا سرتسلیم فرو نمی‌آورد و فرمانبرداری از خدای عشق و محبت را به فرمانبرداری از هر قدرت دیگری ترجیح می‌دهد. رودابه نیز در پایداری و دفاع از عشق پاک خود، صداقت و شجاعت به خرج می‌دهد؛ نه از ملامت دوستان و اطرافیان و نه از تنبیه مادرش، ترس به دل راه نمی‌دهد و در نهایت نیز به پاس راستگوئی و نیت پاکشان، پروردگار خیرخواه، ایشان را به مراد دل‌شان می‌رساند. به تعبیر فرزانگام و عرفان عالی‌مقام، عشق زمانی ارزش‌مند است که مبتنی بر سست عهدی و تزویر و دروغ نباشد. به قول مولانا:
عشق هایی کمتر پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
این کارشناس شعر و ادبیات به موضوع اهمیت به زن در شاهنامه اشاره کرد و گفت: موضوع دیگر تقابل با بی‌حرمتی مرد عرب نسبت به زنان است. مهراب که از نسل تازیان جاهل پیش از بعثت پیامبر اکرم صلی‌الله عیله و آله و سلم است، با اظهار تاسف از این‌که خداوند به او دختری داده است، قصد دارد تا او را زنده به‌گور کند اما در عین حال، فردوسی شخصیتی مثل سیندخت، همسر مهراب را قرار می‌دهد که شخصیتی خردمند است و در راه نجات دخترش و جلوگیری از ایجاد جنگ و آشوب میان ایران و کابل، چنان درایتی را از خود نشان می‌دهد که سام پهلوان در ستایش او سخنان پر از مدح و تحسین را بیان می‌کند.
او اضافه کرد: موضوع مهم دیگری که در شاهنامه مطرح می‌شود، اعتقاد به تقدیرگرایی و توجه به نقش آسمان در سرنوشت انسان‌ها است. این مطلب یکی از بن مایه‌های حکمی شاهنامه و از جمله مسائل مورد توجه فردوسی است. دقت داشته باشید که در شاهنامه هرگاه بزرگان با واقعه‌ای روبه‌رو می‌شدند که از خیر و شر عواقب آن آگاه نبودند، به ستاره‌شناسان و موبدان روحانی مراجعه می‌کردند و از آنان می‌خواستند تا با تحقیق در علم نجوم از حقیقت ماجرا اطلاع یابند. بنابراین می‌توان گفت که هیچ واقعه مهمی در شاهنامه رخ نمی‌دهد که بزرگان بدون اطلاع از اصحاب نجوم و موبدان آگاه در باب آن دست به کاری بزنند. از قضا پیش‌بینی موبدان هم غالبا صحیح از آب درمی‌آید. هلمر رینگرن، نویسنده و محقق سوئدی در کتابی تحت عنوان «تقدیر باوری در منظومه های حماسی ایران، شاهنامه و ویس ورامین» که توسط آقای ابوالفضل خطیبی ترجمه شده است، ضمن بررسی علمی دقیق، این موضوع را از جهات مختلف به‌ویژه از جهت تقارن و همسویی با مشکلات بزرگ فلسفی یعنی جبر و اختیار بررسی کرده و به نتایج جالب توجهی نیز د‌ست یافته است.
فردوسی، روان‌شناسی برای روح انسان‌ها
تجریشی به دیگر آموزه مهم شاهنامه فردوسی اشاره کرد و گفت: یکی دیگر از آموزه‌های مهم شاهنامه را می‌توان دقت نظر فردوسی در ارائه نکات ظریف مربوط به روان‌شناسی انسان‌ها و جستجوی انگیزه‌های روانی آنان برای اقدام در هر کار دانست. در واقع باید گفت که فردوسی مانند یک رمان‌نویس خبره امروزی، در طی سامان بخشیدن به جوانب کلی داستان‌ها و صحنه‌پردازی‌های بی‌نظیر بزم و غم و شادی، ضمن توجه در گفتار خود، پرسوناژهای داستانش را بر آن می‌دارد تا به نحوی بسیارعالمانه تاثیر نفسانیات بشری را در اتخاذ تصمیمات نشان بدهد. برای مثال، با نمایش برخی از صفات نیک و ملکات شایسته مهراب او را مورد تحسین زال می‌سازد و بالعکس. فردوسی با چنین کارهای روان شناسانه، باطن قهرمانان شاهنامه را به ما نشان می‌دهد. او در انجام چنین امری بسیار دقیق است و آن‌قدر اصرار می‌ورزد که می‌توان گفت هیچ سخنی بر زبان شخصیت‌های اثرش نمی‌رود که فردوسی زمینه روانی-نفسانی گفتن آن را به ما نشان نداده باشد.
وی گفت: یکی از موضوعات مهمی که در این داستان دیده می‌شود، استفاده زال از نقطه ضعف پدرش برای بیرون افکندن او از خانه است و البته عذاب وجدانی که بعدا گریبانگریش می‌شود. فردوسی با نقل این ماجرا ما را آگاه می‌سازد که اگر چه استفاده از نقطه ضعف انسان‌ها برای پیش برد کار خویش امری شرافتمندانه و خداپسندانه نیست، اما اگر شخصی در راه امر خیر، با نیتی پاک و برای رضای خدا چنین عملی را انجام دهد گناهی برای او متصور نیست. زال یکی دوبار از حساسیت وجدان سام برای جور و ستمی که در حقش روا داشته استفاده می‌کند و سام با آنکه قلبا راضی به انجام خواسته زال نیست ولی رقت احساسات و رافت پدری‌اش که همان نقطه ضعف او است، او را وادار به مدارا با فرزند می‌سازد. در قسمت‌های دیگری از شاهنامه نیز چنین نمونه‌هایی مبنی بر استفاده شایسته و ناشایسته شخصیت‌ها از نقطه ضعف‌های یکدیگر نمودار است.
حمید تجریشی به آخرین آموزه از شاهنامه اشاره کرد و گفت: نکات ریز و درشت دیگری هم در همین داستان وجود دارد. برای مثال به ماجرای برخورد سیندخت با زن واسطه‌ای که میان زال و رودابه به خبر بردن و انتقال هدایای طرفین مشغول است، اشاره می‌کنم. فردوسی برای توصیف مواجهه سیندخت با آن زن، فقط در چند بیت موجز نکات بسیار ظریف و قابل تاملی را مطرح می‌کند که ضمن نقل داستان به آنها اشاره خواهیم کرد.
وی سپس ابیاتی از شاهنامه پیرامون داستان زال و رودابه را خواند.
میان سپهدار و آن سرو بن
زنی بود گوینده شیرین سخن
پیام آوریدی سوی پهلوان
هم از پهلوان سوی سرو روان
سپهدار دستان مر او را بخواند
سخن هر چه بشنید با او براند
بدو گفت نزدیک رودابه رو
بگویش که ای نیک دل ماه نو
سخن چون ز تنگی به سختی رسید
فراخیش را زود بینی کلید
فرستاده باز آمد از پیش سام
ابا شادمانی و فرخ پیام
بسی گفت و بشنید و زد داستان
سرانجام او گشت همداستان
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه آمد چو باد
بدین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برفشاند
به کرسی زر پیکرش برنشاند
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه آمد چو باد
بدین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برفشاند
به کرسی زر پیکرش برنشاند
یکی شاره سربند پیش آورید
شده تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرش سرخ یاقوت و زر
شده زر همه ناپدید از گهر
یکی جفت پر مایه انگشتری
فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاد نزدیک دستان سام
بسی داد با آن درود و پیام
زن از حجره آنگه به ایوان رسید
نگه کرد سیندخت او را بدید
زن از بیم برگشت چون سندروس
بترسید و روی زمین داد بوس
پر اندیشه شد جان سیندخت ازوی
به آواز گفت از کجایی بگوی
زمان تا زمان پیش من بگذری
به حجره درآیی به من ننگری
دل روشنم بر تو شد بدگمان
بگویی مرا تا زهی گر کمان
بدو گفت زن من یکی چاره‌جوی
همی نان فراز آرم از چند روی
بدین حجره رودابه پیرایه خواست
بدو دادم اکنون همین است راست
بیاوردمش افسر پرنگار
یکی حلقه پرگوهر شاهوار...
تجریشی در توضیح این ابیات گفت: همان‌طور که اشاره شد، خانم واسطه‌ای وجود داشت که پیام‌ها و هدایا را منتقل می‌کرد. آن زن پیش زال آمد تا پیامی را برای رودابه ببرد. زال به او گفت که به رودابه پیام بدهد که اگر چه اوضاع خوب نیست اما به‌زودی کلید خوشایندی این در را بدست خواهد آورد. پدرم، سام در ابتدا راضی نمی‌شد اما اکنون راضی به این ازدواج شده است. وقتی که آن زن این پیام را برای رودابه برد، رودابه از خوشحالی او را روی صندلی زرنشان، نشاند و به او شال و روسری از طلا هدیه داد. سیندوخت از کاری که رودابه کرده است ناراحت است و قضیه رودابه و زال را به منوچهر می‌گوید و مهراب نیز به شدت ناراحت می‌شود و حتی می‌گوید: ای کاش زنده بگورش می‌کردم اما بعد از مدتی با دیدن دخترش حالش عوض می‌شود و به او می‌گوید چرا با این اهریمن می‌خواهی ازدواج کنی؟ این گفتگوی پدر و دختر ادامه دارد.

جلوه های حکمت الهی در شاهنامه

ستاره منوچهری- شاهنامه فردوسی را که ورق می‌زنیم، در هر بیت و داستان، نشانی از حکمت والای دینی و انسانی می‌یابیم. به درستی که واژه «حکیم» برازنده ابوالقاسم فردوسی توسی است؛ کسی که با سرودن شاهنامه، جانی دوباره به زبان فارسی بخشید و حماسه ملی ایرانیان را ماندگار کرد. از مهم‌ترین ویژگی‌های شاهنامه، بازتاب حکمت و اندیشه دینی در مقدمه و متن آن است؛ به طوری که رهبر انقلاب هم در جلسه با شاعران در سال 90 به این نکته اشاره کرده و گفته‌اند: «شاهنامه فردوسی پر از حکمت است. او انسانی بوده برخوردار از معارف ناب دینی». ایشان همچنین در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌ در اسفند 70 در این‌باره خاطر نشان کرده‌اند: «خوشبختانه ادبیات سلف ما همه‌اش در جهت ارزش‌های الهی و اسلامی است؛ از جمله همین شاهنامه... حقیقت قضیه این است که فردوسی یک حکیم است؛ تعارف که نکردیم به فردوسی، حکیم گفتیم. الان چند صد سال است که دارند به فردوسی، حکیم می‌گویند. حکمت فردوسی چیست؟ حکمت الهیِ اسلامی. شما خیال نکنید که در حکمت فردوسی، یک ذره حکمت زردشتی وجود دارد. فردوسی آن وقتی که از اسفندیار تعریف می‌کند، روی دینداری او تکیه می‌کند... فردوسی از اول با نام خدا شروع می‌کند: به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد. تا آخر هم همین‌طور است. فردوسی را با این چشم نگاه کنید. فردوسی، خدای سخن است. او زبان مستحکم و استواری دارد و واقعاً پدر زبان فارسی امروز است. او دلباخته و مجذوب مفاهیم حکمت اسلامی بود. شما خیال می‌کنید که اگر در شاهنامه فردوسی چیزی برخلاف مفاهیم اسلامی وجود داشت، این‌قدر در جوامع اسلامی جا می‌افتاد؟» درخصوص اندیشه دینی فردوسی در شاهنامه و دیدگاه رهبر انقلاب درباره این اثر با دکتر محمدحسن مقیسه، استاد دانشگاه گفت‌وگو کرده‌ایم. مرامنامه توحیدی فردوسی در مقدمه شاهنامه دکتر مقیسه، حکمت دینی و توحیدباوری فردوسی در مقدمه شاهنامه را بسیار جامع توصیف می‌کند و می‌گوید: «فردوسی اثر بزرگ خود را با نام خدا شروع و از همان آغاز اعلام می‌کند بینش و روش او چیست. او در دو بیت اول چند نکته را یادآور می‌شود: به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد/ خداوند نام و خداوند جای/ خداوند روزی ده رهنمای. نخست آن‌که نظرش را آشکار بیان می‌کند. دیگر آن‌که خداوند را برتر از همه‌چیز و همه‌کس می‌داند. چرا فردوسی روی این موضوع تکیه دارد؟ این روح خالص توحیدی است. اگر ما بدانیم خداوند برتر از همه قدرت‌های مادی است، دیگر نباید در عرض قدرت توحیدی، قدرت پادشاهی را مطرح کنیم. وقتی فردوسی در تشریح قدرت بی‌نهایت خداوند می‌گوید: خداوند نام و خداوند جای/ خداوند روزی ده رهنمای، یعنی قدرتی که در تصور هم نمی‌گنجد و هر چه هست و نیست، از آن اوست. تعریف فردوسی از توحید در همین دو بیت، تعریف جامعی است؛ به ویژه هنگامی که می‌گوید: ز نام و نشان و گمان برتر است، یا تأکید می‌کند: نیابد بدو نیز اندیشه راه/ که او برتر از نام و از جایگاه. این ابیات یکی از بهترین توحیدیه‌هایی است که در ادبیات فارسی آفریده شده و هرکدام آن‌ها نیازمند شرح‌ مبسوط است. فردوسی بعد از توحیدیه ، سراغ یکی از آفرینش‌های برتر خداوند می‌رود که چون هدیه‌ای ارزشمند به انسان عرضه شده‌است. این هدیه از نظر او عقل و خرد آدمی است که هم در دنیا و هم در آخرت دستگیر انسان است: خرد رهنمای و خرد ره‌گشای/ خرد دست گیرد به هر دو سرای. تعریفی که فردوسی در این بخش از خرد به دست می‌دهد، کاملاً منطبق با متن اسلامی و رویه حکمی و قرآنی است اما ظرافت‌کاری فردوسی این است که این حکمت‌های متعالی را شاعرانه به ما معرفی می‌کند تا به شیرینی و روانی در دل و ذهنمان بنشیند: خرد چشم جان است چون بنگری/ تو بی چشم شادان جهان نسپری. پس از این مقدمه، فردوسی به سراغ آفرینش آسمان و دریا و کوه و چهار گوهر هستی و انسان می‌رود. نکته مهم دیگر در مقدمه شاهنامه مطالبی است که به پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) اختصاص داده شده؛ یعنی نبوت و ولایت که به دنبال توحید، مطرح می‌شود و ساختار ذهنی باورمند فردوسی را به ما نشان می دهد. این موضوع هم در زمانه خودش بسیار مهم بوده و هم ملاکی است برای همه دوستداران و یاوران ولایت و امامت در همه زمان‌ها. فردوسی در قامت شعر مَثَلی زده از یک کشتی که علی بن ابی طالب(ع) در آن در کنار پیامبر(ص) قرار گرفته است: یکی پهن کشتی بسان عروس/ بیاراسته همچو چشم خروس/ محمد بدو اندرون با علی/ همان اهل بیت نبی و وصی. از نظر فردوسی، رستگار کسی است که به نبوت و ولایت در زیر سایه توحید معتقد باشد: اگر چشم داری به دیگر سرای/ به نزد نبی و علی گیر جای. در همین مرامنامه است که نظر و عقیده خودش را صریح بیان می‌کند: برین زادم و هم بر این بگذرم/ چنان دان که خاک پی حیدرم». مؤلفه‌های اسلامی در متن داستان‌های شاهنامه این استاد دانشگاه در ادامه به توجه رهبر انقلاب به بازتاب حکمت دینی و اسلامی در متن شاهنامه اشاره می‌کند و می‌گوید: «این روزها بعضی‌ها موضوع ایرانی‌گری را بدون در نظر گرفتن مؤلفه اسلامی ترویج و یک موضوع غیرواقعی را به جامعه تزریق می‌کنند. بعد از ورود اسلام به ایران، نمی‌توانیم مؤلفه اسلامی گری را از ادبیاتمان حذف کنیم. آن‌چه بخش بسیار مهمی از ادبیات منظوم و منثور ما را در برمی‌گیرد موضوعاتی است که از مکتب اسلام وارد ادبیات ما شده و پررنگ‌ترین آن‌ها در شاهنامه است. فردوسی در مقدمه شاهنامه به صراحت این‌ها را بیان می‌کند اما اگر داستان‌های رستم و سهراب، رستم و اسفندیار و هفت‌خان‌ها بررسی شوند، می‌بینیم مؤلفه‌های اسلامی به صورت پوشیده در آن‌ها هم هست. فردوسی در مقدمه، می‌توانسته به روشنی نظرش را بیان کند اما داستان رویه دیگری دارد و در آن‌ها هم با رویه‌های پهلوانی و جوانمردی روبه‌رو می‌شویم که برگرفته از نگاه توحید و نبوی است.»

نویسنده: امیرحسین الهیاری



آغاز کتاب و ستایش خِرد:

معناگرایی، توجه به ماوراء‌الطبیعه و آن چه در پس پرده‌ی ظواهر در جریان است، مدد جستن، امداد یافتن و نیل به آرامش و رضایت با توکل و ایمان.
شاهنامه با پیامی معجزه‌گونه آغاز می‌شود که بعد سلامت معنوی در آن از سایر ابعاد برجسته‌تر است.

به نام خداوند جان و خرد *** کزین برتر اندیشه برنگذرد
(خالقی مطلق، ج1، ستایش خرد، 1)

و جالب این جاست که این سپردن خویش به آن رود جاری فیض و رحمت و الهام از جانب سازمانی که ابعاد سلامت جهان را تعریف و ارائه کرده، بسیار بایسته و محترم شمرده شده است.
خداوندِ فردوسی، خداوند جان و خرد است و خرد در نظر حکیم طوس، حد فاصل تمام خصایل انسانی و حیوانی و نه فقط نقطه جداسازی انسان از حیوانات است. فردوسی اتهام سنگین «بی خردی» را تنها زمانی به کسان می‌زند که مرزهای بدی و پلشتی را جانانه درنوردیده باشند!
ستایش بی مانند فردوسی از خرد، بسیار شبیه نظر محمدبن زکریای رازی درباره‌ی خرد است. زکریای رازی در «طب روحانی» هوی را در برابر خرد قرار می‌دهد و بحثی طولانی و جذاب در این باره دارد.
به هر روی باید گفت که همین تکیه‌ی بنیادی رازی بر خرد و گذاردن هوی در برابر آن از یک سو او را به اتهام مجوس بودن دچار می‌کند و از سوی دیگر، شیعیان، اسماعیلیان و حتی سُنیان را که مقام وحی و امانت را برتر از عقل می‌شمرند در برابر او و هم‌اندیشان او چون ابن راوندی، ابوالعلای معری و دیگران قرار می‌دهد.
در این زمینه چه بسا بتوان گفت که رأی بسیاری از فردوسی پژوهان که برخی سروده‌های منسوب به وی را در ستایش عمر و ابوبکر و عثمان و گاه خاندان نبوت، آن هم بی درنگ پس از ستایش او از خرد، الحاقی و غیر اصیل می‌دانند می‌تواند از این راه نیز در کنار دلایل دیگر قابل اثبات باشد.

تسلیم و رضا

رضا و تسلیم، مقام اولیاست در عالم شناخت و معنا، برای این که انسان خود را مقصر تمام حوادث و اتفاقاتی که در پیچ و خم مسیر زندگانی می‌افتند نداند و خویشتن را متهم نکند. در شاهنامه همیشه قدرتی مافوق قدرت و اختیار ما در جهان جریان دارد. (1)

خداوند کیوان و گردان سپهر ***فروزنده ماه و ناهید و مهر
خرد را و جان را همی سنجد اوی ***در اندیشه سخته کی گنجد اوی
(همان: ج1، ستایش خرد، 3 و 10)

دین

فردوسی تکیه بر اندیشه‌های دین محور و قبول پایه‌های مذهب را از ارکان سلامت معنوی می‌شناسد.

به گفتار پیغمبرت راه جوی ***دل از تیرگی‌ها بدین آب شوی
که من شارستانم علی‌ام در است ***درست این سخن گفت پیغمبر است
گواهی دهم کاین سخن‌ها ز اوست ***تو گویی دو گوشم پر آواز اوست
(همان: ج1، ستایش پیغمبر، 94-97)

نیایش به درگاه خداوند و برپا داشتن مراسم برای تقدیس ذات الهی از نیازهای مسلم زندگانی ایرانیان در شاهنامه است. در داستان طهمورث می‌خوانیم که وی، وزیری نیکو رأی داشته به نام «شیدسپ» که پیوسته روزه می‌گرفته و شب را با راز و نیاز به درگاه خداوند بی نیاز، به صبح می‌رسانیده است. روزه و نماز شب رسمی است که شیدسپ بنیاد نهاده است.
هر جا که بشر از قبول و سرنهادن به آن نیروی برتر سرباز زده است دچار انحطاط و نابودی گردیده چنان که در داستان جمشید می‌خوانیم که او سیصد سال با خوشی و پیروزی در جهان زیست، پس از آن اندک اندک تکبر و خودپسندی وجودش را فراگرفت و کار را به جایی رساند که گفت: مرا خواند باید جهان آفرین و چنین شد که فرّه ایزدی از او بازگشت و مغلوب ضحاک تازی نژاد شد.
و یا در میانه‌ی سفر فریدون به سوی ضحاک، دو برادر فریدون که بر وی حسد می‌بردند به قصد کشتن وی سنگی را از بالای کوه به سوی او می‌غلطانند اما فریدون به افسون، آن سنگ را در میانه‌ی راه از حرکت بازمی دارد و همگان می‌فهمند که فریدون دارای فره ایزدی است.
و فریدون به مدد همین فره ایزدی است که جادوی ضحاک را باطل می‌کند و بر وی چیره می‌شود.
جادو و جادوگری، ابزار کارهای اهریمنی است. انسان‌های دارای سلامت معنوی هرگز وارد این حیطه نمی‌شوند مگر در جاهایی که چیرگی بر اهریمن جز به جادو و نیرنگ ممکن نیست، مثلاً در داستان چیرگی «قارَن»، پهلوانِ سپاهِ منوچهر بر «سلم» که در آن از انگشتر تور و نامه‌ای مجعول برای فتح دژ مستحکمی که سلم که در میانه‌ی دریاها دارد استفاده می‌کند و یا نامه‌ای که سرآغاز آن نام یزدان است و کیخسرو آن را می‌نویسد و برای فتح دژ بهمن و اثبات فر پادشاهی خویش از آن بهره می‌گیرد.

سیمرغ

سیمرغ بی شک ملموس‌ترین و برجسته‌ترین جنبه‌ی ماوراءالطبیعه در شاهنامه است که در خطرات، ناچاری‌ها و بیچارگی‌ها پناه امن خاندان دستان می‌شود.
سیمرغ توانا و خردمند و کاردان است. نمی‌آید مگر این که او را بخوانند. به آتش زدن پر اگر چه حکایت سیمرغ چنان که در بحثی در ابتدای این نوشتار به آن پرداخته‌ایم، چنان گسترده است که از مرزهای شاهنامه و ادبیات فراتر می‌رود و سرزمین‌های عرفان و اندیشه را درمی نوردد با حماسه و اسطوره درمی آمیزد و نماد پادشاهی و یا حتی پرچم دین می‌شود. (2)
سیمرغ در تمام ادبیات جهان نقش بازی کرده است. بر فراز البرزکوه باشد یا بر قله‌ی قاف و یا در جزایر استوایی و یا هند، در حماسه‌ی فردوسی باشد یا در منطق الطیر عطار و یا در «اوستا».
آغاز سیمرغ در شاهنامه با زادن زال پیوند خورده است. زال را پدر به قهر و به جرم ناتندرستی و سپیدیِ مویی به البرزکوه افکند تا طعمه‌ی سیمرغ شود. سیمرغ به طلب غذا از آشیانه به هوا برمی خیزد. زال را برمی گیرد و به آشیانه می‌برد تا کودکانش بخورند.
اما یزدان نیکی دهش بر زال می‌بخشاید و مهری از او بر دل سیمرغ می‌افکند. آوایی از غیب به سیمرغ می‌رسد که کودک را نگاه‌دار زیرا از نسل او مردی خواهد آمد که پشت و پناه ایران و نگهبان تاج و تخت شاهان خواهد شد.
سیمرغ پرورنده‌ی زال است و زال پدر رستم و رستم چشم و چراغ شاهنامه.
نمونه‌های روشن و زیبایی که می‌توان از عطف توجه به سلامت معنوی در شاهنامه سراغ گرفت نیایش نامه‌های پهلوانان و شاهان است. این نیایش‌ها در هنگام پیروزی، آغاز شاهی و یا درگاه گرفتاری‌ها و میانه‌ی جنگ‌ها و پیش از نبردهای بزرگ به جای آورده شده‌اند که در ادامه به تفکیک ذکر خواهند شد.
در خلال این نیایش‌ها گاه به نوع برگزاری مراسم و آداب و رسوم نیایش در آن دوران نیز اشاراتی شده که راهگشا و قابل توجه است.

نیایش رستم در خان دوم- بیابان


پی رخش و گویا زبان سوار ***ز گرما و از تشنگی فگار
پیاده شد از اسب و ژوپین به دست ***همی رفت شیدا به کردار مست
همی جست بر چارده بردن همی ***سوی آسمان کرد روی آن گهی
چنین گفت کای داور دادگر ***همه رنج و سختی تو آری به سر
گر ایدونک خوشنودی از رنج من ***بدان گیتی آگنده شد گنج من
بپویم همی تا مگر کردگار ***دهد شاه کاووس را زینهار
هم ایرانیان را ز چنگال دیو ***گشاید بی آزار گیهان خدیو
گنهکار و افکندگان تواند ***پرستنده و بندگان تواند
(همان: ج2، کیکاووس، جنگ مازندران، 302-310)

پس آن گاه به فرمان خداوند، میشی و چشمه‌ای بر او ظاهر شدند:

تهمتن سوی آسمان کرد روی **چنین گفت کای داور راستگوی
هر آن کس که از دادگر یک خدای ***بپیچد ندارد خرد را به جای
که این چشمه آبشخور میش نیست ***همان غُرمِ شتی مرا خویش نیست
بجایی که تنگ اندر آمد سخن ***پناهت به جز پاک یزدان مکن
بر آن غُرم بر آفرین کرد چند ***که از چرخ گردان مبادت گزند
گیا بر درو دشت تو سبز باد ***مبادا ز تو بر دل یوز یاد
ترا هر که یازد به تیر و کمان ***شکسته کمان باد و تیره گمان
که زنده شد از تو گو پیلتن ***وگرنه پراندیشه بود از کفن
که در سینه‌ی اژدهای بزرگ ***نگنجد بماند به چنگال گرگ
شده پاره پاره کنان و کشان ***ز رستم به دشمن رسیده نشان
(همان: ج2، کیکاووس، جنگ مازندران، 318-327)

نیایش نامه کیخسرو

چون کیخسرو به نزد کاووس شاه می‌رسید، ولیعهد بی شک و تردید ایرانیان است. اما در این میان طوس، پسر نوذر و نبیره‌ی منوچهر خود را برای شاهی سزاوارتر از کیخسرو می‌داند و این طوس همان است که بارها در شاهنامه نشانه‌هایی از سبک سری و بی خردی را به نمایش گذارده است.
از آن سو گودرز کشواد به هواداری کیخسرو در برابر طوس صف آرایی می‌کند. کیخسرو جوان اما از این نبرد داخلی بیمناک است و می‌داند نتیجه‌ی این نزاع هرچه باشد به نفع تورانیان تمام خواهد شد، پس از کاووس چاره می‌جوید. کاووس می‌گوید هر دو طرف به سوی دژ بهمن که لانه‌ی دیوان است لشکر کشند و هر کس دژ بهمن را تسخیر و از وجود دیوان پاک کند او بی شک دارای فرّه ایزدی است و شاهی او را سزد.
و این متن نامه‌ای است که کیخسرو می‌نویسد و به دیوار قلعه می‌کوبد، نام یزدان برنامه است و طلسم دیوان را باطل می‌کند. کیخسرو قلعه را به یاری یزدان می‌گشاید و شاه ایران می‌شود.

نبیسنده را خواست بر پشت زین ***یکی نامه بر روی قرطاس چین
ز عنبر نبشتند بر پهلوی ***چنان چون بود نامه خسروی
که این نامه از بنده کردگار ***جهانجوی کیخسروی نامدار
که از بند آهرمن بد بجست ***به یزدان زد است او به هر کار دست
که اویست جاوید برتر خدای ***جهاندار و روزی ده و رهنمای
خداوند بهرام و کیوان و هور ***خداوند فر و خداوند زور
مرا داد اورنگ و فرّ کیان ***تن پیل و چنگال شیر ژیان
جهان خود سراسر به شاهی مراست ***دَرِ گاو تا برج ماهی مراست
گَر این دژ (3) بر و بوم آهرمن است ***جهان آفرین را به جان دشمن است
به فر و به فرمان یزدان پاک ***سرش را به گرز اندر آرم به خاک
وگر جادوان راست این دستگاه ***مرا خود به جادو نباید سپاه
چو خم دوال کمد آورم ***سر جاودان را به بند آورم
وگر خود خجسته سروش ایدر است ***به فرمان یزدان یکی لشکر است
همان من نه از دست آهرمنم *** که از فرو برز است جان و تنم
به فرمان یزدان کنید این تهی ***که این است فرمان شاهنشهی
(همان: ج2، رفتن گیو به ترکستان، 320-635)

سوگندنامه‌ی کیخسرو


بگویی به دادار خورشید و ماه ***به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه
به فر و به نیک اختر ایزدی ***که هرگز نپیچی به سوی بدی
میانجی نخواهی جز از تیغ و گرز ***منش برز داری و بالای برز
(همان: ج3، کیخسرو، 78-90)

نیایش کیخسرو در روز هشتم شاهی


به پیش خداوند گردان سپهر ***برفت آفرین را بگسترد چهر
شب تیره تا بر کشید آفتاب ***خروشان همی بود دیده پر آب
چنین گفت کای دادگر یک خدای *** جهاندار و روزی ده و رهنمای
به روز جوانی تو کردی رها ***مرا بی سپاه از دم اژدها
تو دانی که سالار توران سپاه ***نه پرهیز داند نه شرم و کلاه
به ویران و آباد نفرین اوست ***دل بی گناهان پر از کین اوست
به بیداد خون سیاوش بریخت ***بدین مرز باران آتش ببیخت
دل شهریاران پر از بیم اوست ***بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست
به کین پدر بنده را دست گیر ***ببخشای بر جان کاووس پیر
تو دانی که او را بدی گوهر است ***همان بد نژاد است و افسونگر است
فراوان بمالید رخ بر زمین ***همی خواند بر کردگار آفرین
(همان: ج3، کیخسرو، 100-113)

کیخسرو، نمونه‌ی ناب سلامت معنوی در شاهنامه است، هیچ کس در شاهنامه به پایه و مایه‌ی او در نیایش و ستایش پروردگار نکوشیده و پیروزی و خوش بختی خود را در گرو خواست و اراده و بخشش خداوند ندانسته است.
بهروزیِ کیخسرو همواره با امداد و یاری نیروهای فراطبیعی آمیخته بوده است. از گذشتن به همراه مادرش و گیو از رودخانه‌ی خروشان تا فتح دژ بهمن و پیروزی بر افراسیاب و ادامه‌ی حیات تا زمان مرگ. کیخسرو پیش از آن که بمیرد- برخلاف تمام شاهان شاهنامه که شکل و رسم مخصوصی برای مرگ و رسوم پس از مرگشان تصویر شده است- عروج می‌کند. به کوهی می‌رود و از یاران و همراهان می‌خواهد که بازگردند. آن گاه برف و بورانی غریب درمی گیرد و کیخسرو این شاه پیامبر بزرگ، در میانه‌ی راه بورانی از نظرها گم می‌شود. حتی یاران که به توصیه‌ی او از میانه‌ی راه باز نمی‌گردند، گرفتار برف و بوران می‌شوند و جان می‌سپارند. گیو نیز در میان آن‌هاست. پهلوانی که نامش، بیش از هر چیز از جوانی تا مرگ کیخسرو با او همراه بوده است. خانواده‌ی گیو یعنی فرزندان گودرزکشواد از ابتدای حضور کیخسرو در ایران با همه‌ی توان در همداستانیِ عمیق با او کوشیده‌اند و فرمانش را به جان سر نهاده اند.
وجود نیروی «نیکی» در جان کیخسرو چنان پرمایه و گران است که حتی حضور رستم را در شاهنامه کمرنگ می‌کند. رستم کمرنگ می‌شود تا تمام نیکی‌ها و انوار آسمان پاکی و ایزدی در کیخسرو جمع بماند. پیروزی کیخسرو بر افراسیاب و کشتن او در حقیقت، تحقق وعده‌ی جاودانه‌ی الهی برای پیروزی نهاییِ حق بر باطل است. شاهنامه، در نگاهی امیدوارانه خوبی را بر بدی پیروزی داده است. این از خصوصیات منحصر به فرد این فراحماسه است. در عالم معنا اگر سیاوش را به فرشته‌ی خویی در انتهای قطبی تصور کنیم که در سوی دیگر آن، درست در نقطه‌ی مقابل، ضحاک اهریمن سیرت، و یا افراسیاب باشد، کیخسرو در میانه‌ی این بُردار است یعنی در نقطه‌ی میانه‌ی نیکی و بدی.
کیخسرو در نقطه‌ی اعتدال معنایی جهان ایستاده است.
او آرامش و خشم را و مهر و قهر را و لینت و صلابت را با هم و در جای خود دارد. کیخسرو هرگز به کسی سخت نمی‌گیرد اما رشته‌ی کارها را نیز همواره خود در دست دارد، کیخسرو به جا بخشنده و به جا شجاع است.
کیخسرو تعادل روح و جسم و سلامت کلیه‌ی قوای انسانی است.
اگر برآیند همه‌ی این‌ها را در نظر آوریم می‌توان ادعا کرد که کیخسرو نه تنها شاهِ آرمانی که انسان نمونه‌ی شاهنامه است.
کیخسرو تحقق همان ابر پربارانی است که گودرز در اوج دوران درد و رنج ایرانیان در خواب دیده بود.
کیخسرو ترکیب نرمی سیاوش و صلابت افراسیاب است، از همین نیم نژاد بَد خود نیز یک بار به درگاه خداوند پناه می‌برد که مبادا آن نیمه‌ی بد گوهر، چنان در جانش تجلی یابد که او را از مرزهای اعتدال انسانی به سمت بدی سوق دهد.
کیخسرو همواره با آداب و آیین خاصی نیایش می‌کند. ابتدا شست و شوی تن و پاکیزگی و سپس پوشیدن جامه‌ی نو و پاکیزه و آن گاه ساییدن دو رخ بر زمین.
کیخسرو هرگز تصمیم مهمی را بدون مشاوره با پهلوانان و بزرگان نمی‌گیرد.

چه گویید و این را چه پاسخ دهید ***همه یکسره رأی نیکو نهید

کیخسرو هرگز اسیری را نکشت. او استاد تدابیر رزمی و لشکرکشی‌ها بود. کیخسرو با همه‌ی اقتداری که در اداره و ساماندهی امور دارد، هرگز دچار دیکتاتوری و حکومت یک سویه بر مردم نیست. قدرت هرگزی او را نمی‌فریبد. این وجدان بیدار او و جان آگاه اوست که بر مردم حکومت می‌کند. کیخسرو در میانه گم است.
اعتدال او، وقوف به رسالت سنگینی که دارد و شاید آن نیمه گوهر نیک و البته امداد غیب که همواره چون دو بال در کنار او حرکت می‌کند، او را به یک پادشاه نمونه تبدیل کرده است.

نگاهی به نکات نیایش نامه‌ی کیخسرو پیش از مرگ

1- محاسبه‌ی نفس:
چالشی عظیم برای کیخسرو و البته برای هر انسان آزاده و اندیشمندی است. کیخسرو در ابتدای نیایش نامه‌ی خویش کارنامه‌ی زندگی خود را مرور می‌کند. چه کرده است؟
جهان را از بدخواه و کژاندیش و اهریمن تهی کرده است و با این که در جمله‌ی نبردهایش، نیت کین خواهی پدر، نیت غالب او بوده، اما از سوی یزدان پاک یاری یافته و همین گواه بر حق بودن کیخسرو است.
2- پرهیز از منیّت:
روان سلامت کیخسرو، گریزان از منیّت است. او از مکافات منی کردن با کردگار می‌ترسد چرا که نمونه‌ی آن را بسیار دیده است. ضحاک را دیده و جمشید را و در این جا به پروردگار می‌گوید که از سوی دیگر او را- کیخسرو را- نژادی درخور نیست، از یک سو کاووس خیره سر و از سوی دیگر افراسیاب جادوگر! مباد تا این نژاد نادرست، زمانی بر او غلبه کند و او را به راه خطا بکشاند.
3- تکیه بر فره ایزدی
4- سپاس و ستایش ابدی به درگاه یزدان
5- ایمان به سرای دیگر
6- دغدغه‌ی نام نیک
7- ایمان به انجام اعمال گذشته (وجدان آسوده- نفس مطمئنه)
8- پرهیز از هوا و هوس
9- استغفار و تقاضای آمرزش ابدی

پی‌نوشت‌ها:

1- البته سیری عمیق در اندیشه‌های فردوسی لازم است تا نشان داده شود که این اعتقاد قایل به نفی مطلق اختیار و به نوعی مبلغ جبرگرایی نیست و اراده‌ی مافوقی را به موازات اختیار بشری، محترم می‌دانسته است.
2- سیمرغ، نمادِ پرچم پادشاهان ساسانی است.
3- کلمه‌ی «دژ» در سراسر نسخه‌ی خالقی مطلق به صورت «دز» آورده شده است یعنی همان که اصالتاً در نسخه‌های کهن بوده و این به معنای تقدم و برتری «دز» به «دژ» نیست و صرفاً اصول تصحیح نسخه، رعایت گردیده است.

منبع مقاله :
الهیاری، امیرحسین؛ (1394)، سلامت در شاهنامه، تهران: نشر قطره، چاپ اول . راسخون . تسنیم . رضوی


برچسب‌ها: ایمان, توکل, فردوسی, شاهنامه
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:48  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

عشق اول می‌کند دیوانه‌ات/تا ز ما و من کند بیگانه‌ات/عشق چون در سینه‌ات مأوا کند/عقل را سرگشته و رسوا کند/می‌شوی فارغ ز هر بود و نبود/نیستی در بند اظهار وجود/عشق رام مردم اوباش نیست/دام حق، صیاد هر قلاش نیست/در خور مردان بود این خوان غیب/نیست هر دل، لایق احسان غیب/عشق کی همگام باشد با هوس/پخته کی با خام گردد همنفس/عشق را با کفر و با ایمان چه کار/عشق را با دوزخ و رضوان چه کار/عشق سازد پاک‌بازان را شکار/کی به دام آرد پلید و نابکار/زنده دل‌ها می‌شوند از عشق، مست/مرده دل کی عشق را آرد به دست/عشق را با نیستی سودا بود/تا تو هستی، عشق کی پیدا بود/عشق می‌جوید حریفی سینه چاک/کو ندارد از فنای خویش باک/عشق در بند آورد عقل تو را/تا نماند در دلت چون و چرا/عشق اگر در سینه داری الصلا/پای نه در وادی فقر و فنا/عاشق و دیوانه و بی‌خویش باش/در صف آزادگان درویش باش.


برچسب‌ها: عشق, ایمان, عقل
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:46  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

أَمۡ حَسِبۡتَ أَنَّ أَصۡحَٰبَ ٱلۡكَهۡفِ وَٱلرَّقِيمِ كَانُواْ مِنۡ ءَايَٰتِنَا عَجَبًا

اصحاب کهف علاوه بر ایمان قوی و تقوای الهی، از ویژگی‌های برجسته‌ای مانند فتوت و جوانمردی نیز بودند. در فرهنگ اسلامی و ادبیات فارسی، «فتوت» به معنای شجاعت، جوانمردی، گذشت، و رعایت اخلاق و کرامت انسانی است که یکی از ارزش‌های والای پهلوانی و مردانگی به شمار می‌رود.

اصحاب کهف با دوری از فساد و ظلم، ایستادگی در برابر فشارهای اجتماعی و سیاسی، و حفظ پاکدامنی و اخلاق، نمونه بارز این روحیه جوانمردانه و فتوت بودند. آنها نه تنها به خداوند توکل کردند، بلکه با شجاعت و استقامت، در برابر سختی‌ها و تهدیدها مقاومت کردند و به همین دلیل در تاریخ دینی به عنوان نماد ایمان و جوانمردی شناخته شده‌اند.

خداوند در قرآن به اصحاب کهف دستور مهاجرت داده است تا از ظلم و فساد جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کردند، دور شوند و ایمان خود را حفظ کنند . این مهاجرت به معنای ترک محیط ناسالم و پناه بردن به مکان امن بود که به رشد و تربیت دینی و اخلاقی خود ادامه دهند. هجرت معنوی و اخلاقی: منظور ترک کامل مکان به معنای فاصله گرفتن از گناه و محیط‌های ناسالم است. می‌توانم در همان جامعه زندگی کنم اما با حفظ ایمان، اخلاق و دوری از پلیدی ها ، مانند اصحاب کهف عمل کرد. اعتماد به هدایت الهی: اصحاب با توکل به خداوند و ایمان قوی، در پناه الهی قرار گرفتند و خداوند آنها را محافظت کرد. ما نیز باید به هدایت و حمایت خداوند اعتماد کنیم و در مسیر درست گام برداریم . می‌توان گروه‌های کوچک دوستانه و معنوی را در خانه یا فضای مجازی تشکیل داد تا حس تعلق و حمایت معنوی ایجاد شود .و تا جای امکان باید سعی نمود محیط اطراف را سالم نمود .در شرایطی که فضا به طور عمده مناسب و سالم نیست باید راه‌های دیگری برای ارتباط معنوی جایگزین گردد . مانند مطالعه شخصی کتاب‌های دینی، مراقبه، دعا در خلوت، تفاوت دین و عملکرد انسان: مهم است که بین آموزه‌های دینی و رفتارهای افراد یا نهادها تمایز قائل‌ شد.ادیان پیام‌های اخلاقی و معنوی دارند که از خطاهای انسانی فراتر می‌روند.پذیرش تنوع و تفاوت‌ها: در هر دین و جامعه‌ای، انواع مختلفی از باورها و روش‌های معنوی وجود دارد. احترام به این تنوع می‌تواند به افراد کمک کند تا راه خود را پیدا کنند .

سریال «مردان آنجلس» که در سال ۱۳۷۵ به کارگردانی فرج‌الله سلحشور ساخته شد، یکی از اولین مجموعه‌های دینی-تاریخی تلویزیون ایران است که داستان اصحاب کهف را بر اساس روایت قرآن مجید به تصویر کشیده است . این سریال به دلیل پرداختن جدی و بیان به قصه‌های قرآنی و استفاده از بازیگران مطرح و تعداد زیاد شخصیت‌ها، مخاطبان زیادی را جذب کرد و به عنوان تجربه‌ای موفق در ژانر مذهبی-تاریخی شناخته شد .

از نکات مثبت سریال می‌توان به وفاداری نسبی به متن دینی، فضای تاریخی و تلاش برای نشان دادن زندگی و ایمان اصحاب که اشاره کرد. همچنین این مجموعه به عنوان یکی از اولین آثار تلویزیونی دینی، نقش مهمی در شکل دهی به این گونه آثار در ایران دارد.

با این حال، نقدهایی نیز به سریال وارد شده است. از جمله برخی نواقص تاریخی و عدم تطابق دقیقاً جزئی از چهره امپراتور هادریانوس با مستندات تاریخی . اما این نقدها مانع از موفقیت کلی سریال نشده است .دوبله و پخش بین‌المللی، یکی از عوامل کلیدی در موفقیت سریال‌های مذهبی ایرانی مانند «مردان آنجلس» بوده است. .وجه مشترک سه سریال «حضرت ایوب»، «حضرت یوسف» و «مردان آنجلس» دوری و کناره‌گیری از جامعه‌ای است که آکنده از فساد، بی‌عدالتی و انحرافات اخلاقی است. در هر سه داستان، شخصیت‌های اصلی برای حفظ ایمان، پاکدامنی و ارزش‌های اخلاقی خود، از محیط‌های آلوده فاصله می‌گیرند.

  • در سریال «حضرت ایوب» (ع) ۱۳۷۲ : این پیام برجسته است که ایوب با صبر و استقامت در برابر مشکلات و آزمون‌های سخت، از فساد و ناامیدی دوری می‌کند.

  • سریال «مردان آنجلس» که روایت اصحاب کهف است، به طور مستقیم به دوری از جامعه‌های فاسد و پر از ظلم می‌پردازد. جایی که اصحاب کهف به غار پناه می‌برند تا از آلودگی و بی‌دینی دور شوند و ایمان خود را حفظ کنند . سریالهایی مثل ایوب نبی الله که بعد از انقلاب ساخته شد جهنم و عوامل شیطان را به شکل تئاتر تلویزیونی به تصویر می کشید زنده یادان.خسرو شایگان و منوچهر اسماعیلی به ترتیب به جای نقش ابلیس و حضرت ایوب صحبت نموده بودند .نکته پایانی زمانی بود که ماکسی میلیانوس یا تلمیخاه با بازی جعفر دهقان بعد از صدها سال که دوباره از خواب برخاسته بودند به جستجوی خویشاوندان خود پرداختند . آنگاه که ماکسی میلیان بر سر آرامگاه هلن همسرش حاضر می شود . نکته ای را از زبان بزرگان عرفان مطرح می کند که از معایب عمرهای طولانی این است که باید شاهد مرگ عزیزان خود باشی .

    عمر طولانی به طور کلی نعمتی بزرگ و فرصتی برای رشد، تجربه اندوزی و خدمت به دیگران است، اما همان طور که اشاره گشت، معایبی هم دارد که یکی از مهم ترین آن ها تحمل فقدان و مرگ عزیزان است.

    جنبه های مثبت عمر:

  • فرصت برای کسب دانش و تجربه بیشتر

  • امکان انجام کارهای بزرگ و تاثیرگذار در زندگی و جامعه

  • فرصت برای تربیت نسل های بعدی و انتقال ارزش ها

  • لذت بردن از مراحل مختلف زندگی و رشد معنوی

  • تجربه با مرگ و فقدان عزیزان که می‌تواند دردناک باشد

  • احتمال تجربه بیماری‌ها و مشکلات جسمی در سنین بالا

  • تنهایی یا دوری از نسل‌های جوان‌تر در برخی موارد

  • چگونه می‌توان با معایب عمر طولانی کنار آمد؟

  • پذیرش حقیقت زندگی و مرگ مرگ جزئی از چرخه زندگی است و پذیرش آن به آرامش درونی کمک می‌کند.

  • تقویت روابط عاطفی و معنوی: ایجاد پیوندهای عمیق تر با خانواده و دوستان و توجه به رشد معنوی‌ می‌تواند درد فقدان را کاهش دهد.

  • تمرکز بر ارزش‌های باقی‌مانده: به جای غم از دست دادن، به خاطرات خوب و تأثیر مثبت عزیزان خود فکر کنیم.

  • فعال ماندن و هدفمند بودن: داشتن هدف و فعالیت‌های مفید باعث می‌شود زندگی معنا پیدا کند


برچسب‌ها: فتوت, اصحاب کهف, معاد, حضرت ایوب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:44  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

یک پژوهشگر تاریخ اسلام گفت: سریال حشاشین معجون و ملغمه‌ای از خیال و واقعیت است. سریال ادعا نمی‌کند که قرار است تمام وقایع تاریخی را مو به مو روایت کند، بلکه جنگ مربوط به روایت‌ها در این سریال کاملاً خودش را نشان می‌دهد.

به گزارش ایسنا، مصری‌ها با ساخت سریال حشاشین(قاتلین) تکلیفشان را با خود مشخص کردند. برای اینکه به زعم خود توجیه‌ای برای سرکوب اخوان المسلمین مصر پیدا کنند به سراغ تاریخ ایران رفته، حسن صباح را «بدمن» تاریخ اسلام معرفی کردند و که روحش را به شیطان فروخت. برای دست یابی به قدرت از هر کاری حتی ترور اجتناب نمی‌کرد این روح شیطانی بعد از قرن‌ها به حسن بناء بنیانگذار اخوان الملسمین مصری رسید که سعی داشت با روش که به او به ارث رسید در مصر به قدرت برسد. برای واکاوی چرایی ساخت سریال حشاشین و مطابقت آن با وقایع تاریخی با محمد حسن خوانین زاده نویسنده کتاب « کتاب سقیفه و خلافت ترجمه و تحلیلی متقاوت از روایت ابوحیان توحیدی» و پژوهشگر تاریخ اسلام به گفت و گو نشستیم که در ذیل می‌آید؟

چرا مصری‌ها سراغ یک شخصیتی مانند حسن صباح رفتند و این سریال را ساختند؟

این سریال همه‌چیز دارد. تاریخ، فرهنگ، سیاست، مذهب، خیال و خیال. موسیقی گیرا، لوکیشن و فیلم‌برداری چشم نوازی دارد و تصاویر بکر از کشور «مالتا» و «قزاقستان» به کمک روایت داستان آمده است. ۲. جهان فکری فیلم را نویسنده می‌سازد و فرهنگ‌سازی کلان‌نگر در فیلم صورت می‌گیرد. سناریو سریال خوب و گیرا است و کارگردان بسیار خوب از پس اجرای سناریو بر می‌آید.

به خاطر ظرفیت خیالی که موضوع حسن صباح دارد نویسنده حسن صباح را انتخاب کرد تا در حوزه مهم تاریخ ورود پیدا کند و اینکه بتواند عقاید و رفتارهای مشترک بین همه تروریست‌ها را به تصویر بکشد، موضوع جذابی است.

در این سریال می‌بینیم که تمام تروریست‌ها اعم از مذاهب گوناگون، عقاید و کنش‌ها و رفتارهای مشترکی دارند. سعی می‌کنند از خیال و ماوراء استفاده کنند. سعی می‌کنند رؤیافروشی داشته باشند. سعی می‌کنند پیروان خود را به بهشت دعوت و آنها را با وعده بهشت خوشحال کنند و فریب بدهند. این موضوع بین تمام تروریست‌ها مشترک است و کسی که سریال به آن اشاره کرده، رهبر کاریزماتیک است.

در این سریال می‌بینیم که حسن صباح شخصیتی است که با تسلط بر علوم مختلف می‌تواند روی مخاطبین و پیروان خود تأثیر شگفتی بگذارد. سریال از این جهت به ابعاد روانی پیروان حسن صباح اشاره می‌کند و ابعاد روحی خود حسن صباح را هم نشان می‌دهد و این مسائل را بررسی می‌کند. از این جهت بیشترین وظیفه بر دوش نویسنده این اثر بوده است. او قبل از اینکه فیلمنامه این سریال را بنویسد، 50 کتاب را مطالعه کرده و به همین خاطر اشراف کلی نسبت به ماجرا دارد.

این سریال معجون و ملغمه‌ای از خیال و واقعیت است. سریال ادعا نمی‌کند که قرار است تمام وقایع تاریخی را مو به مو روایت کند، بلکه جنگ مربوط به روایت‌ها در این سریال کاملاً خودش را نشان می‌دهد. قرار است روایتی از یک واقعه تاریخی نشان داده شود که به درد جامعه امروز و به درد ریشه‌یابی تروریسم مدرن هم بخورد.

این سریال فقط با زندگی حسن صباح در آن دوره تاریخی کار ندارد و بعضی جاها می‌بینیم که حتی سریال امروزی هم می‌شود. به خاطر همین نمی‌شود گفت که این سریال صرفاً دارد شیعیان اسماعیلیه را نشان می‌دهد، بلکه مخاطب آن می‌تواند همه گروه‌های تندرو اعم از سنی و شیعه باشند. به خاطر همین این سریال از همان ابتدا که در کشورهای عربی منتشر شد، اخوان‌المسلمین چندان خوششان نیامد و در صدد سنگ‌اندازی بر سر راه پخش این سریال بودند و در این راستا مطالبی را هم نوشتند. با اینکه موضوع به شیعیان مربوط می‌شود، ولی آنها چون نشانه‌های مشترکی را دیدند، به خودشان گرفتند.

نسبت دادن تروریسم به حسن صباح به‌عنوان اولین گروه تروریستی در تاریخ اسلام، آیا با واقعیت‌های تاریخی تطبیق می‌کند؟ یعنی قبل از حسن صباح گروه تروریستی نداشتیم؟ به نظر می‌رسد که موضوع ترور از آغاز با خلقت بشر همراه بوده است. بنابراین چرا باید حسن صباح را پایه‌گذار اولین گروه تروریستی بدانیم؟

همین که حسن صباح به‌عنوان پایه‌گذار اولین گروه تروریستی معرفی شده، می‌تواند به لحاظ تاریخی مورد سئوال قرار بگیرد، ولی از آنچه که در کتاب‌ها مطرح شده و تحلیلگران گفته‌اند، حشاشین اولین گروه منسجم هستند. قبل از آنها ترورهائی صورت گرفته. قبل از اسلام هم ترورهائی بوده.

آیا در کشورهای غیراسلامی گروه منسجم تروریستی وجود نداشته؟ حسن صباح اولین گروه تروریستی جهان را پایه‌ریزی کرد؟

قطعاً اولین گروه تروریستی جهانی نبود.

منظورم گروه منسجم است.

اولین گروه منسجم در جهان اسلام است. شاید گروه‌های دیگری هم بوده‌اند، اما اولین گروه مسلمان که می‌خواست با ایدئولوژی اسلامی مخالفین خود را با ترور از بین ببرد، گروه حسن صباح معروف به حشاشین بودند. آنها چون قدرت نداشتند و نمی‌توانستند به صورت نظامی و اجتماعی با حکومت‌ها مبارزه کنند، به اعمال تروریستی متوسل می‌شدند. به خاطر همین به گروه منسجم تروریستی معروف شدند و بحث حسن صباح مطرح شد.

در مورد حسن صباح و گروهش افسانه‌هائی هم وجود دارند و بعد خیالی داستان می‌توانسته پر و بال زیادی پیدا کند. به همین دلیل حسن صباح و حشاشین برای این موضوع انتخاب شدند.

بعضی‌ها استفاده از حشیش را برای این گروه یک وهم تاریخی می‌دانند و معتقدند کسی که حشیش مصرف می‌کند، اصولاً نمی‌تواند مبارزه کند. این گزاره چقدر سندیت دارد و آیا می‌توان این مورد را برای کار تروریستی به این گروه استناد داد؟

آن منطقه با مزارع برخی از گیاهان داروئی مجاورت داشته و از این جهت افسانه‌پردازی‌هائی هم صورت گرفته است. دلیل تاریخی برای اینکه گروه حشاشین و حسن صباح و اطرافیانش از این داروها و مواد مخدر استفاده می‌کردند، وجود ندارد و صرفاً حدس و گمان و یک جور تخیل دشمنان گروه حسن صباح و خود اوست که اینها برای اینکه مغزشان به‌نوعی از کار بیفتد و بتوانند کارهای احمقانه انجام بدهند، دست به این کار می‌زدند، والا از نظر تاریخی، نه می‌شود مدرک مورد استنادی را در این زمینه پیدا کرد و نه چندان معقول است که بگوئیم گروه حشاشین که حسن صباح رئیسشان بوده، دائماً از این مواد مخدر استفاده و پیروانشان را بهنوعی تخدیر می‌کردند.

بحث ترور به‌نوعی شمشیر دو لبه است. برخی معتقدند که شاید شرایط سیاسی تحمیل شده بر گروه‌های سیاسی آنها را مجبور می‌کند که دست به ترور بزنند و مثال می‌زنند که در دوره حسن صباح کشتارهای تاریخی‌ای که توسط خلفای عباسی صورت می‌گرفت، خیلی گسترده‌تر بود. مثلاً منصور دوانیقی به شکل گسترده‌ای سادات حسنی را از بین برد و کشتارهای او بسیار پردامنه بودند. حسن صباح نهایتاً 120 نفر را کشت، ولی آنها تحت عنوان قانون افراد بیشتری را کشتند. نظر شما چیست؟

عوامل روانی قطعاً در عملکرد گروه‌های تروریستی تأثیر می‌گذارد. سریال در این مورد که چرا گروه حشاشین دست به چنین اعمالی می‌زدند، موضعگیری دارد. اینکه وقایع تاریخی چه هستند، مسئله دیگری است.، ولی آنچه که ما در سریال می‌بینیم، بیشتر قدرت‌طلبی گروه حشاشین است. حسن صباح کسی است که روحش را به شیطان فروخته و دنبال قدرت است و به همین خاطر تمام عوامل و پیروانش را در راه رسیدن به انگیزه‌های شیطانی و نفسانی خودش قربانی می‌کند.

از این جهت می‌بینیم که سریال سعی کرده ما را به مشکلات روانی خود حسن صباح و تروریست‌هائی که در کنارش هستند، نزدیک کند. تمام کسانی که در اطراف حسن صباح هستند، به‌نوعی از مشکلات روانی رنج می‌برند. یکی هست که آرزوهای خودش و بستگانش را نابود شده می‌بیند. یکی هست که مثل داعشی‌ها و تروریست‌های فعلی تمام راه‌ها را رفته و به ارضای روحی نرسیده و به گروه حسن صباح پیوسته که ارضای روحی بشود. هر کسی دنبال هدفی است و این هدف‌ها مشترک هم هستند. همه تروریست‌ها نقصان‌هائی دارند و می‌خواهند از این طریق نقصان‌های خود را پر و جبران کنند. خود حسن صباح دچار عقده روانی و به دنبال قدرتی‌ است که از بچگی برای خودش تصور می‌کرده و دوست داشته به آنها برسد. پیروانش هم همین طورند. این سریال سعی کرده به جهان درون حسن صباح و پیروانش نفوذ کند.

به نظرم در بسیاری از ابعاد موفق نیست. ما در سریال‌های خودمان و بسیاری از سریال‌های دیگر نمی‌توانیم با بَدمَن قصه همذات‌پنداری کنیم، ولی در این سریال تا حدی می‌توانیم با او همراه شویم؛ یعنی ابعادی از ماجرا تا حدی روشن می‌شود و می‌توانیم به جای بَدمَن قرار بگیریم، ولی در ابعادی نتوانسته موفق بشود. من به هر دو مورد اشاره می‌کنم.

سریال، حسن صباح را یک شخصیت کاریزماتیک نشان داده که می‌تواند روی دیگران تأثیر بگذارد. این موضوع را که حسن صباح دنبال یک سری مسائل است توانسته تا حدی به ما نشان بدهد. اما سریال شکاف‌هائی دارد و به نظر من نتوانسته برخی از ابعاد را که عرض می‌کنم به ما بفهماند.

این سریال خیلی نتوانسته حالت امامت و محوریت یک شخص معنوی را برساند. این افرادی که شیفته حسن صباح می‌شوند، دقیقاً شیفته چه ویژگی‌های معنوی‌ او هستند؟همین که حسن صباح دائماً از امامت و امام قائم بگوید، برای پیروانش قانع‌کننده است که حرف‌های او را دربست بپذیرند؟ این قسمت ماجرا چندان روشن نیست. یعنی در بحث امامت، داستان چندان قانع‌کننده نیست و مخاطب نمی‌پذیرد که اطرافیان حسن صباح در این زمینه مجاب شده باشند.

اما سریال از این جهت که به درون روح افراد تروریست می‌رود و نقصان‌هایشان را بازگو می‌کند، موفق بوده، اما از این جهت که بتواند مخاطب را اقناع کند، موفق نبوده و به نظر من نتوانسته بحث امامت و غیبت از نظر گروه حسن صباح را به‌خوبی به مخاطب تفهیم کند.

یکی از نیات سازندگان این سریال به احتمال زیاد ایجاد این همانی بین حسن صبّاح و حسن البنّا و سرکوب جریان اخوان المسلمین در مصر است. آیا به نظر شما گروه‌های سکولار حاکم بر مصر دست به ترور نزدند و ترور فقط مختص گروه‌های مذهبی و سیاسی است؟ به نظر می‌رسد که این سریال در نقد اسلام سیاسی ساخته شده باشد.

این که آیا این سریال به حسن‌البنّا و اخوان المسلمین و گروه‌های سیاسی مربوط می‌شود، جای بررسی دارد. شاید ایده اولیه سریال به حسن البنّا و این گروه‌ها مربوط نمی‌شده، ولی ریشه‌های مشترک وجود دارند.

اما پرسیدید که آیا گروه‌های مقابل که یا سکولار و یا گروه‌های مقابل اسلام سیاسی بودند خودشان دست به این اعمال نزدند؟ آنها از جهت فرمی و ظاهری دست به این اعمال نزدند، یعنی شما نمی‌بینید که گروه‌های سکولار مصری مخالفین خود را ترور کرده باشند و یا به صورت سیستماتیک اعضای گروه‌های مسلمان و گروه‌های اسلام سیاسی را از بین برده باشند. چنین چیزی وجود ندارد. شاید در مقام فرهنگی افرادی را تخریب کرده باشند، اما ترورهای شخصی صورت نگرفته، در حالی که در تاریخ مشاهده می‌کنیم که گروه‌های اسلام سیاسی مثل اخوان‌المسلمین چنین کاری را انجام دادند و در بعضی جاها دست به ترور زدند و این کار را هم در کشور خودشان و هم با هماهنگی گروه‌های دیگر در سایر کشورها انجام دادند.

گروه‌های چپ مارکسیستی چطور؟

گروه‌های مارکسیستی ادعای سکولاریسم ندارند. آنها در گروه‌های دینی جا نمی‌گیرند، اما سکولار هم نیستند. اتفاقاً در یک جاهائی گروه‌های اسلامی و مارکسیستی با هم دست می‌دهند و با هم توافق دارند. ما این تقابل را بین گروه‌های سکولار و اسلامی می‌بینیم. گروه‌های اسلامی تندروی مصری این ترورها را انجام دادند، اما گروه‌های سکولار در ظاهر تروری را انجام ندادند.

درباره فضای قرن پنجم که حسن صباح در آن متولد شد و اتفاقات سیاسی اجتماعی آن دوره توضیح مختصری بفرمائید.

قبل از پاسخ به این پرسش لازم می‌دانم در باره هدف نویسنده و کارگردان سریال حشاشین به نکاتی اشاره کنم. به نظرم آنها سعی کرده‌اند اسلام را یک دین معقول نشان بدهند. دینی که یک مقدار از فضای ماورائی دور باشد. آنها سعی کرده‌اند یک دین مینی‌مال را معرفی کنند. دینی که بیشتر بر پایه‌های عقلانیت استوار است. سعی شده شخصیت‌های محبوب سریال مثل امام محمد غزالی، شخصیت‌های معقولی نشان داده شوند. او شخصیتی است که حرف‌هایش چندان ماورائی نیستند و توی ذوق نمی‌زنند و با دنیای فعلی سنخیت و همراهی بیشتری دارد.

خیام، غزالی، نظام الملک و حسن صباح هر کدام در آن عصر یک جریان فکری را رهبری می‌کنند. آیا ارتباط اینها با هم واقعیت تاریخی دارد؟

در این سریال حسن صباح، نظام الملک و خیام، یار دبستانی معرفی می‌شوند و سیر اصلی پیرنگ روایت هم بر اساس این دوستی جلو می‌رود. اینها سه یار دبستانی هستند و با هم قرار می‌گذارند که هر کدام که به قدرت رسیدند، دست دو نفر دیگر را هم بگیرند. نظام الملک به قدرت می‌رسد و حسن صباح و عمر خیام را به دستگاه سلطنت می‌آورد.

این داستان استناد تاریخی ندارد و صرفاً به این دلیل انتخاب شده که دست نویسنده باز باشد و بتواند فرهنگ‌سازی و بومی‌سازی کند و خیالاتی را که در نظر دارد به خورد مخاطب بدهد. البته این کار از جهت روائی اشکال ندارد، چون قرار نیست یک سریال تاریخی تماماً مطابق با واقعیت باشد.

در قرن پنجم که این سریال در بستر آن دوره شکل می‌گیرد، هم دولت فاطمیون و هم دولت سلاجقه دچار اختلافات حکومتی بودند و حسن صباح از این موقیت و پیچ تاریخی استفاده و سعی می‌کند که از ناملایمات و دگرگونی‌های زمانه حداکثر استفاده را بکند. این اتفاقاً انتخاب هوشمندانه حسن صباح است که وقتی می‌بیند می‌تواند از دولت‌های سلاجقه و فاطمیون بهره ببرد، این دوره را انتخاب می‌کند و با تحلیل و روانکاوی افراد، نقضان‌هایشان را تشخیص می‌دهد، روی نقطه ضعف‌هایشان انگشت می‌گذارد و آنها را در گیر مسائل داخلی خودشان می‌کند و به این ترتیب برای خود و پیروانش یک دژ نفوذناپذیر ایجاد می‌کند و نزدیک به یک قرن با استفاده از شکاف‌ها و تغییر و تحولات تاریخی از طریق قلعه الموت، حاکمیتش را اعمال می‌کند. این هوشمندی و ترفند حسن صباح است که توانسته از این رهگذر تاریخی به نفع خودش بهره ببرد


برچسب‌ها: خدای الموت, فیلم و سریال, حسن صباح, ایران
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:42  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

نویسندگان:

وحیدرضا ایران‌منش (کارشناسی ارشد تاریخ و فلسفه آموزش و پرورش، دانشگاه اصفهان.)

محمد نجفی (استادیار علوم تربیتی دانشگاه اصفهان.)

حمزه علی بهرامی (استادیار معارف، دانشگاه اصفهان.)

کمال نصرتی‌هشی (نویسند مسئول: دکتری فلسفه تعلیم و تربیت. استاد مدعو موسسه غیرانتفاعی المهدی مهر اصفهان. Kamalnosrati1367@yahoo.com)از سایت پزوهشهای معنوی

چکیده

هدف از این پژوهش، بيان وجوه اشتراك آموزه‌‌های تربيت اخلاقی در دین اسلام و فرهنگ ايراني با نگاه به شاهنامه فردوسی است. این پژوهش درصد پاسخگویی به این پرسش است که آیا تربیت اخلاقی در فرهنگ اصیل ایرانی، تربیتی با سرمنشأ الهی و منطبق با اصول دینی بوده است یا نه؟ محققان در اين پژوهش، شاهنامه‌فردوسي را به‌عنوان نماد و بازگوکننده تربيت اخلاقی در ايران خوانده و خواهان تطبيق اين نكات، با آموزه‌های تربيتي قرآن کریم (سرمنشأ تربيت ديني دين اسلام) هستند. اين پژوهش بر اساس روش استنتاجی در ابتدا با تحلیل و تطبیق اشعار شاهنامه و آیات قرآن، یکسان بودن نکات تربیتی شاهنامه و نکات دینی قرآن را استنتاج می‌‌کند. برای جامعیت بخشیدن به این پژوهش، در ابتدا آيات قرآن به چهار قسم در نظر گرفته شده که عبارتنداز: آيات مربوط به ارتباط با خالق، ارتباط با خلق، ارتباط با نفس و ارتباط با دنیا؛ سپس نكات تربيتي شاهنامه با تفسير اشعار به اين وجوهات اربعه و آيات مربوطه بسط داده ‌‌شد. نتایج به دست آمده نشان داد که نکات اخلاقي در شاهنامة فردوسی منطبق بر آموزه‌های غنی و انسان‌ساز قرآن کریم بوده است.

واژگان کلیدی: قرآن، شاهنامه، تعالیم قرآن کریم، فرهنگ ایران.

مقدمه

چند سالی است که پس از طرح مکتب ایرانی، عده‌‌ای به ‌اشتباه و عده‌ای هم از روی عمد، کوروش، پادشاه دوره‌‌ هخامنشیان را در مقابل اسلام و درعین‌حال، نماد فرهنگ ایرانی دانستند. ناخودآگاه تقابلی بین تعالیم اسلام و فرهنگ ایرانی به‌وجود آمد. حال در جواب سؤال اینکه آیا فرهنگ ایرانی، فرهنگی غنی بوده یا خیر؛ دیدگاه اندیشمندان غیرایرانی که هیچ تعصبی به فرهنگ ایرانی ندارند، حائز اهمیت است؛ ازجمله هگل که دید مثبتی به حکومت‌‌های شرقی نداشت، آغاز فرهنگ ایران را آغاز فرهنگ جهان می‌خواند. کسنوفون در کتاب تربیت کوروش و افلاطون نیز، در دو کتاب آلکیبیادس و نوامیس، درباره تربیت پارسی سخن گفته و بر اهمیت جنبه اخلاقی تأکید کرده است (نقیب‌‌زاده، 1391، 29)؛ از این‌رو در این پژوهش سعی شده انطباق این فرهنگ با تعالیم اسلام بررسی شود. در این تحقیق شاهنامه به‌عنوان نماد فرهنگ ایرانی در نظر گرفته شده است و سعی شده تا تعالیم اخلاقی آن با قرآن تطبیق داده شود. حال سؤال قابل طرح این است که آیا نکات اخلاقی شاهنامه، بازگوکنندة فرهنگ ایرانی هستند یا خیر؟

جنیدی[1] (1384) شاهنامه را بزرگ‌ترین اثر ایرانی در زمینه معرفی تاریخ و اساطیر ایرانی معرفی می‌‌کند که لبریز از آیین‌های ملی و خردمندانه‌‌ترین شاهکار حماسی به‌شمار می‌رود. این اثر سعی دارد به صورت داستان‌‌وار، همراه با تخیل شاعرش، وقایع تاریخی ایران قبل از اسلام تا حملة اعراب به ایران را شرح دهد. شاهنامه فقط قصد حماسه‌سرایی را ندارد، چنانكه از اشعارش برمی‌آید (در ادامه ذكر خواهد شد)؛ می‌خواهد تاريخ را به نظم درآورد و در اين میان از خرافه‌زدايي از اسطوره‌ها نیز چندان باكي ندارد (ثاقب‌فر، 1390).

«من موافقم که از «فردوسى» تجلیل شود؛ شاهنامه تحلیل شود و حکمت فردوسى استخراج شود تا همه بدانند که این حکمت، اسلامى است یا غیراسلامى. این بزرگداشتى هم که برگزار شد، اصلاً به دستور و خواست من بود؛ منتها چون اواخر ریاست جمهورى‌ام بود، به آقاى مهندس حجت گفتم که دنبال نمایید و فردوسى را بزرگ کنید. فردوسى باید هم بزرگ شود. فردوسى در قلّه است. امیدواریم کم‌کارى -که دوستان اشاره کردند- گریبان ما را نگیرد تا حکمت فردوسى را بیان کنیم. ما هستیم که اسم او را «حکیم ابوالقاسم فردوسى» گذاشتیم؛ دشمنان دین که این اسم را نگذاشته‌اند. خوب؛ این حکیم چه کسى است و حکمت او چیست؟ آیا حکمت زردشتى است؟ حکمت بى‌دینى است؟ حکمت پادشاهى است؟ یا حکمت اسلامى؟ این را مى‌شود در آورد. اگر کسى به شاهنامه نگاه کند، خواهد دید که یک جریان گاهى باریک و پنهان و گاهى وسیع، از روح توحید، توکّل، اعتماد به خدا و اعتماد به حق و مجاهدت در راه حق در سرتاسر شاهنامه جارى است. این را مى‌شود استخراج کرد، دید و فهمید. مخصوصاً بعضى از شخصیت‌هاى شاهنامه خیلى برجسته هستند که این‌ها را باید شناخت و استخراج کرد. من یک وقت گفتم که «اسفندیار» مثل این بچه حزب‌اللّهی‌هاى امروز خود ماست! در فرهنگ شاهنامه یک حزب‌اللّهىِ غیورِ دین‌خواهِ مبارز وجود دارد. بله؛ این کارها را شما بکنید تا دیگران نکنند. شما که نکردید، دیگران می‌کنند» (بیانات رهبری در دیدار با اعضای انجمن قلم 1381/11/7).

شاهنامه در قرن چهارم و پنجم (ه-ق) توسط ابوالقاسم فردوسی تألیف شده؛ اما بعضی از داستان‌های آن برگرفته از ایران باستان است. شاهنامه را فردوسی نزدیک به هزار سال پیش نوشته، ولی پیشینه بسیار دورتری دارد. مضمون داستان‌های شاهنامه در زمان هخامنشیان نیز در محافل خاص نقل ‌شده است. «شاهنامه ابومنصوری که در آن، تمام گذشته تاریخی ایران کهن تا دوره ساسانیان نگاشته شده و بیانگر سیر تاریخی ایران است، مأخذ شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی است؛ از این‌رو شاهنامه، آینه تمام‌نمای تاریخ ایران است» (سراج[2]، 1391).

در تربیتی بودن این اثر نیز، اشعار فردوسی خودشان بازگوکننده هستند.

سر آرم من اين نامة باستان

به گیتي بمانم يكي داستان

بدين نامة شهرياران پیش

بزرگي و جنگي‌سواران پیش

همان دانش و دين و پرهیز و راي

همان رهنموني به ديگر سراي

(فردوسی، 1387، 6، 323).

البته درگذشته، در مورد تطبیق حکمت‌‌های تعلیمی شاهنامه با نهج‌البلاغه (اویسی کهخا، 1391، 71) یا تطبیق داستان‌های شاهنامه با داستان‌‌های قرآنی (محمودیان راوی نژاد، 1392، 7) کارهایی شده است و در آنها محققان در پی اثبات این قضیه‌‌اند که شاهنامه بر‌گرفته از قرآن و دین است؛ اما این تحقیق، شاهنامه را نماد فرهنگ و اصول تربیتی ایرانی برشمرده و در‌‌ پی نشان دادن الهی بودن علم تربیت در فرهنگ اصیل ایرانی است؛ بنابراین در این تحقیق، پژوهشگران نکات تربیت اخلاقی شاهنامه را به‌عنوان نماد تربیت اخلاقی فرهنگ ایرانی دانسته‌اند و خواهان تطبیق آن با تربیت اخلاقی در قرآن کریم هستند؛ چراکه يکي از مسائل مهمي که تعليم و تربيت معاصر با آن روبه‌روست، مسئله تربيت اخلاقي است. تربيت اخلاقي به‌عنوان يکي از ابعاد مهم تربيت، امروزه مورد توجه و عنايت ويژه‌اي قرارگرفته؛ چراکه عصر ما، عصر بحران‌ها و چالش‌هاي بنیان‌افکن است و اگر بشر بخواهد تعادل رواني داشته باشد و مقهور شرايط نشود و در روابط فردي و اجتماعي موفق باشد، بايد به اخلاق و تربيت اخلاقي روي آورد. به زعم نقيب‌زاده (1380، 13) از هنگامی‌که آدمي وارد جامعه شد، زندگي وي با بايدها و نبايدهايي همراه شد. هرچند اين بايد و نبايدها از خاستگاه‌هاي مختلف برخاسته‌اند؛ اما به‌صورت آداب، رسوم و قواعد و قوانين بر نحوة زندگي آدميان حكم رانده‌اند. اگر آدمي از بايد و نبايدها كه بيشتر به صورت روا و ناروا و يا پسنديده و ناپسند عرضه مي‌شوند، فراتر رود و نيك را از بد بازشناسد و اين شناخت، ارزش وي را رفتار شايسته‌اش بداند، در راه انسان شدن گام برداشته و به قلمرو اخلاق رسيده است. در همین راستا و با توجه به اهمیت مسئله، ابتدا تعدادی از آیات قرآنی مربوط به موضوع پژوهش در چهار دسته کلی بیان شده که عبارتنداز: 1. بُعد مربوط به خالق: آیاتی از قرآن که پیرامون نکات اخلاقی ارتباط شخص با خالق هستند؛ 2. بُعد مربوط به خلق: آیاتی از قرآن که پیرامون نکات اخلاقی ارتباط شخص با دیگر مخلوقات هستند؛ 3. بعد مربوط به نفس خود: آیاتی از قرآن که پیرامون نکات اخلاقی ارتباط با خویشتن هستند؛ 4. بعد مربوط به دنیا: آیاتی از قرآن که پیرامون نکات اخلاقی ارتباط شخص با دنیا هستند، تقسیم شد که در این تقسیم‌بندی، محوریت با خویشتن انسانی است و بعد از آن، ارتباط این چهار وجه قرآن با نکات اخلاقی شاهنامه، به‌صورت جداگانه توضیح و بسط داده شده است.

ذکر این نکته نیز لازم است که در ارتباط با بعد اخلاقی مربوط به خالق، خلق، خویشتن و دنیا به‌ترتیب به بررسی این موارد پرداخته می‌شود؛ بعد اخلاقی مربوط به خالق: ناسپاس بودن نسبت به خدا، توبه و یاد خدا و بعد اخلاقی مربوط به خلق: استقامت در مقابل طاغوت و تلاش برای برپایی عدل، اهمیت پند و اندرز، وفای به عهد، حسدورزی و بعد اخلاقی مربوط به خویشتن: گام‌‌های شیطان، مبارزه با نفس (اماره) و درنهایت بعد اخلاقی مربوط به دنیا: قدرت‌طلبی و ظلم کردن، مورد مطالعه و بحث قرار می‌گیرد؛ از این‌رو در این تحقیق، پژوهشگران با روش توصیفی - تحلیلی سعی دارند تفسیر اشعار فردوسی را با آیات مربوطه از قرآن تطبیق دهند و نتایج مورد نظر آن را با روش استنتاجی گزارش نمایند.

1. نکات اخلاقی ارتباط با خالق

انسان همانند سایر موجودات از بدو آفرینش، وابسته به خداست و خداوند وجود خاص انسانی را به او می‌بخشد. ارتباط انسان با خدا، از مهم‌ترین روابطی است که باید موردتوجه قرار گیرد. دربارة اهمیت ارتباط با خالق هستی و آثار تربیتی آن، آیات و روایات بسیاری وارد شده است؛ به‌گونه‌ای که اگر کسی به آنها رجوع کند، درمی‌یابد که ارتباط و وابستگی به حضرت حق و زنده کردن یاد و ذکر او در دل از عمده‌‌ترین مسائل بشری است و ارزش انسان‌ها به میزان همین رابطه بستگی دارد. آرامش حقیقی انسان، در پرتو رابطه با خالق هستی تحقق می‌یابد و غفلت از این رابطه، موجب تلخی زندگی دنیوی و حسرت در آخرت می‌شود. در ذیل به نکات اخلاقی پرداخته می‌شود که در شاهنامه فردوسی و قرآن بیان شده و گویای این است که آموزه‌های شاهنامه با مبانی و نگاه دینی در باب ارتباط خلق با خدای خویش منافاتی نداشته و در هر دو منبع، سخنی در باب ارتباط خلق با خدا ذکر شده است که تأیید‌کننده همدیگر هستند:

1. ناسپاسی و نقش توبه

در بعد ناسپاسی و توبه، ابتدا به مطالبی از شاهنامه فردوسی اشاره می‌شود؛ به‌طوری که در این قسمت از داستان کیکاووس استفاده می‌شود. کیکاووس، دومین شاه کیانی و نام‌دارترین پادشاه این سلسله و نوه‌‌ کیقباد است. وی یکصد و شصت سال سلطنت کرد و پس از او کیخسرو به پادشاهی رسید. کیقباد در واپسین لحظات عمرش، فرزندش کیکاووس را فراخواند تا پادشاهی خود را با آن همه عظمت به او عرضه کند؛ او را به پیروی از خداوند دعوت کرد و نتیجه‌‌ ناسپاسی نسبت به خدا را به او گوشزد نمود؛

کرا گم شود راه آموزگار

سزد گر جفا بیند از روزگار

چنین است رسم سرای کهن

سرش هیچ پیدا نبینی ز بن

(فردوسی،1387، 2،76).

اما کیکاووس، کم‌کم خدا را از یاد برد و ناسپاسی به نعم الهی را در پیش گرفت. اولین جلوة این ناسپاسی در جنگ با مازندران بود که وی نصیحت بزرگان، ازجمله زال را نپذیرفت و دست به این اقدام زد که نتیجه آن، اسیری وی و درنهایت آزاد کردن کیکاووس به دست رستم بود که بعد از گذشتن او از هفت خوان اتفاق افتاد. جهان‌گردی و به زیر سلطه درآوردن قلمروهای دیگر، مغرورشدن از قدرت و به‌تبع آن، گرفتار فریب شاه هاماوران شدن و درنهایت پرواز به آسمان (به‌وسیله یک تخت و پرنده‌‌هایی که به چهار گوشة آن بستند) برای باخبر شدن از اسرار الهی، اقدامات ناسپاسانه‌‌ کیکاووس بودند؛ اما داستان پرواز وی به آسمان، اوج ناسپاسی او بود. به گفته فردوسی، مردم آن زمان این اقدام را جنگ با خدا می‌دانستند.

شنیدم که کاووس شد بر فلک

همی رفت تا بر رسد بر ملک

دگر گفت ازآن رفت بر آسمان

که تا جنگ سازد به تیر و کمان

(فردوسی،1387، 2،153).

اما طبق گفته پدر کیکاووس، نتیجه ناسپاسی به خدا، چیزی جز جفا دیدن از روزگار نیست. درنهایت او در نقطه‌‌ای از زمین سقوط کرد و پس از جستجوی فراوان رستم و گودرز او را یافتند. گودرز ‌پیر او را سرزنش کرد که:

سه بارت چنین رنج و سختی فتاد سرت ز آزمایش نگشت اوستاد

کشیدی سپه را به مازندران

نگر تا چه سختی رسید اندران

دگر باره مهمان دشمن شدی

صنم بودی اکنون برهمن شدی

به گیتی جز از پاک یزدان نماند

که منشور تیغ ترا برنخواند

به جنگ زمین سربه‌سر تاختی

کنون به آسمان نیز پرداختی

(فردوسی،1387، 2،154-155).

سپس از خدا برای او گفت و درنتیجه کیکاووس:

همی ریخت از دیدگان آب زرد

همی از جهان‌آفرین یاد کرد

ز شرم از در کاخ بیرون نرفت

همی پوست گفتی برو بر به کفت

همی ریخت از دیده پالوده خون

همی خواست آمرزش رهنمون

(فردوسی،1387، 2،155).

درنتیجه توبه او پذیرفته و خدا او را بخشید.

همی رخ بمالید بر تیره خاک

نیایش‌کنان پیش یزدان پاک

چو بگذشت یک چند گریان چنین

ببخشود بر وی جهان‌آفرین

(فردوسی،1387، 2،155-156).

نتایج حاصل از توبه:

یکی داد نو ساخت اندر جهان

که تابنده شد بر کهان و مهان

جهان گفتی از داد دیبا شدست

همان شاه بر گاه زیبا شدست

ز هر کشوری نامور مهتری

که بر سر نهادی بلند افسری

به درگاه کاووس شاه آمدند

وزان سرکشیدن به راه آمدند

زمانه چنان شد که بود از نخست

به آب وفا روی خسرو بشست

(فردوسی،1387، 2،156).

این چنین گذاشت حکایت فردوسی از ناسپاسی کیکاووس که خداوند نعمت‌های زیادی به وی داده بود؛ البته به توبه و درنهایت پذیرفته شدن آن توسط خداوند انجامید. در ضمن اینکه این داستان شباهت زیادی به داستان فرعون در قرآن دارد، بعضی از تاریخ‌نویسان ازجمله بلعمی (بلعمی،1380، به نقل از مدبری، 1385، 241) تاریخ گردیزی (گردیزی، 1363، به نقل از مدبری، 1385، 241) کتاب فارسنامه (ابن‌بلخی، 1374، به نقل از مدبری، 1385، 241) و چندی دیگر، این داستان را ذکر کرده‌اند که نشان می‌دهد داستان کیکاووس، در محافل ایرانی، در مذمت ناسپاسی به خدا و تحسین توبه ذکر ‌شده ‌‌است.

در قرآن کریم نیز، به کرات دربارة ناشکری، کفران نعمت و نتیجه‌‌ آن صحبت شده است؛ به‌طوری که خداوند می‌فرماید: «و باز به خاطر آرید وقتی که خدا اعلام فرمود که شما بندگان اگر شکر نعمت به‌جاي آرید بر نعمت شما می‌افزاییم و اگر کفران کنید به عذاب شدید گرفتار می‌کنیم» (ابراهیم، 7). در این آیه نتیجه ناسپاسی هم بیان شده است، همان‌گونه که پدر کیکاووس گوش زد کرده ‌‌بود؛ اما یک نکته قابل‌توجه در داستان، این است که شیطان در این گمراهی کیکاووس نقشی اساسی دارد و به‌وسیله‌ وسوسه یکی از دیوان، زمینة این کار کیکاووس را فراهم می‌‌کند و فردوسی خطر شیطان را گوشزد می‌کند. همان‌طور که در قرآن آمده است: «آنگاه از پیش‌روي و از پشت سر و طرف راست و چپ آنان درمی‌آیم و هر یک از قواي عامله و ادراکی آنها را به میل باطل می‌کشم تا بیشتر آنان، شکر نعمتت به‌جاي نیاورند» ‌(اعراف، 17)؛ اما آموزة مثبتی که این داستان، سعی در تعلیم آن دارد، بحث توبه و نتایج آن است که کیکاووس بعد از توبه به آنها دست یافت. در باب توبه و انواع آن، آیات فراوانی در قرآن آمده است که در ادامه به چند آیه و نتیجه آن اشاره می‌شود. خداوند می‌فرماید: «مگر آن کسانی که از گناه توبه کنند و با ایمان به خدا عمل صالح به جاي آرند؛ پس خدا گناهان آنها را بدل به حسنات گرداند که خداوند در حق بندگان بسیار آمرزنده و مهربان است؛ و هر کس توبه کند و نیکوکار شود البته توبه‌اش به درگاه خدا و بارگاه قبول حق خواهد رسید» (فرقان، 71-72)؛ از این‌رو آنچه از مضامین شاهنامه فردوسی و محتوای نورانی قرآن کریم برمی‌آید این نکته آشکار می‌شود که آموزه‌های شاهنامه و قرآن کریم در ارتباط خلق با خدا در راستای همدیگر هستند؛ به‌طوری که هر دو، ناسپاسی پروردگار را به‌شدت نفی کرده و در صورتی که فردی خدا را ناسپاسی کند و در ورطه گمراهی حرکت کند، خداوند راه ارتباطی خویش را برای او به کلی مسدود نمی‌کند؛ بلکه تمام انسان‌ها از این قابلیت برخوردار هستند تا در هر لحظه‌ای با توبه به سمت خالق خویش گام بردارند؛ اما آنچه کلام وحی را متمایز می‌کند، این است که خداوند متعال علاوه‌بر تصمیم به بازگشت از مسیر ظلم به نفس، بر جبران و عمل صالح هم بسیار تأکید دارد و آن را جز جدایی‌ناپذیر مسیر توبه می‌داند (طباطبایی، 1374، 15، 246). این موردی است که فردوسی در این داستان به آن اشاره نکرده است و در طول شاهنامه مشاهده می‌شود که نه‌تنها کیکاووس بعد از توبه، عمل صالح را جایگزین نمی‌کند بلکه دوباره گمراهی را ادامه می‌دهد؛ از این‌رو توبه‌های ناقص کیکاووس فقط مدتی او را از دنیای سرکشی‌ها دور می‌کند. پس طبق فرموده کلام خداوند، توبه‌ای هدایتگر است که عمل صالح را دربر داشته باشد.

1. 2. یاد خدا

به ياد خدا بودن و با ياد او زندگي كردن، موجب گشايش و آسايش حيات مادي است. در باب یاد خدا، فردوسی ابیات فراوانی را سروده ‌‌است؛ علاوه‌بر ‌‌اینکه شاهنامه خود را با پانزده بیت، فقط در باب نام خدا آغار کرده، است اما در بسیاری از داستان‌‌ها هم آوردن یاد خدا را نکته مثبتی قرار داده است. در شاهنامه به کرات دیده می‌شود که انسان‌‌هاي قدرتمند، خداوند را ستايش می‌کنند و همچنین در جدال‌‌هاي بزرگ و در آزمون‌‌هاي سخت از او کمک مي‌‌طلبند (جلالی، 1390، 12). در پادشاهي لهراسب می‌خوانیم:

جهان‌آفرین را ستايش گرفت

نيايش ورا در فزايش گرفت

چنين گفت کز داور داد و پاک

پر اميد باشيد و با ترس و باک

نگارنده چرخ گردنده اوست

فزاينده فره بنده اوست

چو دريا و کوه و زمين آفريد

بلند آسمان از برش برکشيد

(فردوسی، 1387، 6، 8).

هیچ‌کدام از پهلوانان، قهرمانان و بزرگان شاهنامه، موفقيت‌‌هايشان را به خود نسبت نمي‌‌دهند و همة آنها بيان مي‌‌کنند که پيروزي و يا شکست آنان، خواست ايزد است. هر قهرماني در شاهنامه قبل از شروع نبرد از ايزد يکتا ياري مي‌‌جويد و بلافاصله پس از پيروزي نيز به درگاه او سپاس می‌گوید (جلالی، 1390، 12). در هفت خوانی که رستم باید طی کند تا بتواند پادشاه ایران‌زمین را نجات دهد، دیده می‌شود که در طول این مراحل به یاد خدا است و از او مدد می‌گیرد. یکی دیگر از نیایش‌‌های شاهنامه، نیایش سیاوش است که برای اثبات بی‌گناهی خود، همانند حضرت ابراهیم از آتش می‌‌گذرد و این‌چنین خدا را ستایش می‌کند:

سياوش به پيش جهاندار پاک

بيامد بماليد رخ را به خاک

(فردوسی،1387، 3،37).

فردوسی مهم‌ترین نکته‌‌ تعلیمی خود را یاد خدا قرار می‌‌دهد و سعی می‌کند این را در همه جای شاهنامه بگنجاند. با تکیه به این موضوع می‌توان درک کرد که اعتقاد به خدا، رکن اصلی داستان‌‌ها و قهرمانان مردم ایران بوده است؛ و از این‌رو ارتباط خلق با خدای خویش مورد تأیید واقع می‌شود؛ پس در شاهنامه همانند قرآن کریم به یاد خدا بودن، مهم‌ترین رکن و آموزه است؛ به‌طوری که این نکته اگر به‌عنوان هدف اصلی نزول قرآن نباشد حداقل جزء اهداف اصلی قرآن هست. با آیاتی می‌توان به این نکته اشاره کرد: خداوند متعال می‌فرمایند: «اي کسانی که به خدا ایمان آورده‌اید، ذکر حق و یاد خدا به دل و زبان بسیار کنید و صبح و شام تسبیحش بگویید» (احزاب،41 و 42)؛ اما نکته حائز اهمیت در این آیه که کلام وحی متذکر می‌شود این است که انسان باید همیشه و هر صبح و شام به یاد پرودگار خویش باشد و ذکر مدام بگوید (طباطبایی، 1374، 15، 208) نه اینکه فقط در سختی‌ها و لحظات نبرد، خدا را متذکر شود که ظاهراً در شاهنامه به آن توجه نشده است. در جای دیگر خداوند متعال می‌فرماید: «تنها یاد خدا، آرام‌بخش دل‌هاست» (رعد، 28). کلمه ذكر که در این آیه آمده دوگونه ذکر قلبی و ذکر زبانی است؛ به هر حال منظور در آيه فوق از ذكر خدا كه مايه آرامش دل‌ها است، تنها اين نيست كه نام او را بر زبان آورد و مكرر تسبيح، تهليل و تكبير گويد؛ بلكه منظور آن است كه با تمام قلب متوجه او و عظمتش، علم و آگاهی‌اش و حاضر و ناظر بودنش شود و اين توجه، مبدأ حركت و فعاليت در وجود او به سوى جهاد و تلاش و نیکی‌ها شود و ميان او و گناه، سد مستحكمى ايجاد كند، اين است حقيقت (ذكر) كه آن همه آثار و بركات در روايات اسلامى براى آن بيان شده است (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 10، 211). باید توجه داشت، این آرامشی که خداوند ذکر می‌کند، بسیار جامع‌تر از آن چیزی است که فردوسی ذکر کرده و این آرامش‌بخشی یاد خدا، در مقابل همه دلهره‌ها و اضطراب‌های دنیوی است (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 10، 212) و فقط مختص لحظات خاصی نیست که شاهنامه ذکر کرده است؛ البته باید مدنظر داشت که روند شاهنامه، روندی حماسی است و این امر در گویش فردوسی و اختصاص دادن یاد خدا به لحظات خاص بی‌تأثیر نیست.

2) نکات اخلاقی ارتباط با خلق

انسان‌ها همواره نیازمند ارتباط با دیگران هستند؛ انسان موجودی اجتماعی است و از دیرباز به دنبال برقراری ارتباط با هم‌نوع خود بوده است؛ انسان‌‌ها بخشی عمده از زندگی خود را در ارتباط با دیگران سپری یا در فکر آن به سر می‌‌برند. روابط سالم و صمیمی با انسان‌های دیگر باعث ایجاد آرامش، آسایش خیال و اعتماد می‌شود و همچنین روابط ناسالم عواقب بدی را برای انسان در پیش خواهد داشت. در ادامه به چند نوع از ارتباطات انسان با دیگر انسان‌ها در آموزه‌های شاهنامه و قرآن کریم اشاره می‌شود که در راستای همدیگر هستند.

2. 1. ارتباط بر پایه عدل و مقابله با طاغوت

تأكيد بر رد و ایستادگی در مقابل حاكميت طاغوت از امور حياتي است؛ چراکه سيطره طاغوت بر تمام مقدرات جامعه از ناحيه فرهنگي، سياسي، اجتماعي، اقتصادي و امنيتي بسيار خطرناك است؛ زيرا طاغوت را قادر مي‌سازد كه كل جامعه را ببلعد و روي آن دسته از مفاهيم اجتماعي، اقتصادي و سياسي تأكيد بورزد كه ذهنيت عمومي مردم را به سوي فساد و تباهي دروني و بيروني سوق دهد. بارزترین داستانی که فردوسی برای بیان سرزنش طاغوت و عاقبت آن ذکر می‌کند، داستان کاوه و ایستادگی او در مقابل ضحاک است که داستان به شرح زیر است:

ضحاک یکی از شاهان خون‌خواری است که در شاهنامه داستان وی ذکر شده است. به دسیسه و فریب شیطان، دو مار بر روی دوشش رشد کرد که هر روز باید مغز دو جوان را به‌عنوان غذا به آنها می‌‌داد. این امر باعث تضعیف حکومت ضحاک و به ستوه آمدن مردم شد. ضحاک که پایه‌‌های حکومت خود را لرزان می‌دید، مجلسی بیار‌‌است و دیگر شاهان را دعوت کرد تا با امضای استشهادی، بر عدالت ضحاک شهادت دهند؛ اما در آن مجلس:

هم آنگه یکایک ز درگاه شاه

برآمد خروشیدن دادخواه

ستم‌دیده را پیش او خواندند

بر نامدارانش بنشاندند

(فردوسی،1387، 1،62).

آن شخص دادخواه که ناگهان وارد مجلس شد، کسی جز کاوه نبود، ضحاک پیش از این، هفده پسر کاوه را کشته و مغز آنها را خوراک مارهای روی دوشش کرده ‌‌بود. نوبت به پسر آخر کاوه رسیده بود. او که دیگر هیچ امیدی به جز فرزند آخرش نداشت، قیام کرده و با شجاعت تمام عازم کاخ ضحاک شده بود.

بدو گفت مهتر بروی دژم

که بر گوی تا از که دیدی ستم

خروشید و زد دست بر سر ز شاه

که شاها منم کاوة دادخواه

(فردوسی، 1387، 1، 62).

و پس از بیان مصائب و سختی‌‌هایی که شاه بر آنها تحمیل کرده بود، یک‌تنه جلوی او ایستاد و بیان کرد:

شماریت با من بباید گرفت

بدان تا جهان ماند اندر شگفت

(فردوسی، 1387، 3، 62).

فرزندش را به او برگرداندند، ولی او به این بسنده نکرد و بعد از خروج از دربار وارد شهر شد؛ از چرم آهنگریش پرچمی ساخت و مردم را علیه ضحاک به قیام دعوت کرد. یکی از جوانانی که از چنگال ضحاک زنده بیرون آمده بود، فریدون نام داشت؛ درحالی که ضحاک از دوران کودکی فریدون، می‌دانست که وی قاتل خویش است (طبق خوابی که دیده و ستاره‌شناسان برایش تعبیر کرده بودند)؛ اما چون مادر فریدون او را به کوهستان برده بود، ضحاک نتوانست وی را پیدا کند. کاوه از محل فریدون آگاه شد و او با مدد فریدون ضحاک را شکست داد. فریدون ضحاک را دربند به کوه دماوند برده و آنجا به زنجیر کشید.

باید دانست که انسان به‌ذات اجتماعی است و در یک محیط اجتماعی منافع‌ انسان‌ها باهم در ارتباط‌اند؛ اما حب‌ذات، انسان را وادار می‌کند تا ملاحظه حقوق دیگران را نکند و این امر ناشایست، تقابلاتی را به وجود می‌آورد که اگر مدیریت نشود، تبعاتی را به‌دنبال خواهد داشت. در نظام مدیریتی قرآن، هدف مدیر از انجام کار، کمال معنوی و قرب الی‌الله است و در نظر او اولویت با کاری است که برای این هدف مفیدتر است و حتی او به نفع شخصی خود نمی‌اندیشد؛ بلکه هدف، انتفاع مجموعه انسان‌ها است که در این مسیر قرار دارند (ربانی، 1395، 199). اساس طاغوت برای حکومت‌داری، منافع و نفس خویش است. او همه روابط را بر اساس نفس خویش تنظیم می‌کند. «طاغوت در لغت از مادّۀ طَغَی و یَطغَی است و به کسی که در شر و معصیت فراتر از حد خود قدم بردارد، طاغی و طاغوت گفته شده است» (عسکری، 1412 ق، 1، 230). طاغوت همه حریم‌ها را در هم می‌شکند و فقط نفس خود را ارضا می‌کند.

آموزه توحيد و خداپرستي قرآن نیز به هیچ‌وجه با استبداد، خودكامگي و طاغوت سازگار نيست. در سراسر قرآن ناسازگاري با استبداد و خودسري مشاهده می‌شود، تا جایی‌که قرآن کریم هدف از فرستادن انبیا را قیام برای برپایی عدل (نقطه مقابل استبداد و خودکامگی) بیان می‌‌کند. خداوند متعال در سوره حدید می‌فرماید: «با اینکه ما رسولان خود را همراه با معجزات روشن گسيل داشتيم و با ايشان كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم را به عدالت خوى دهند و آهن را كه نيروى شديد در آن است و منافع بسيار ديگری براى مردم دارد نازل كرديم تا با سلاح‌های آهنين از عدالت دفاع كنند تا خدا معلوم كند چه كسى خدا و فرستادگان او را نديده يارى می‌کند، آرى خدا خودش هم نيرومند و عزيز است» (حدید، 25).

از آنجا كه سبقت به سوى رحمت، مغفرت و بهشت پروردگار، نياز به رهبرى رهبران الهى دارد، در آيه مورد بحث كه از پرمحتواترين آيات قرآن است به اين معنى اشاره كرده و هدف از ارسال انبياء و برنامه آنها را بيان مى‌كند (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 15، 370). یکی از وجوه اشتراک این آیه با داستان ضحاک این است که خداوند متعال، پیامبران را با سلاح و آهن به جنگ طاغوت سرکش دعوت می‌کند. این‌چنین است که در هر دو نوع تعلیم، حکومت طاغوت، ناشایست و ایستادگی در مقابل آن را جزء روابط حسنه اخلاقی ذکر می‌کنند؛ البته باید توجه داشت با وجود اینکه ضحاک، نماد طاغوتی است که شکست‌خورده؛ اما طواغیت زیادی در شاهنامه حاکم هستند و حکومت را بر میل نفس خویش پیش می‌برند؛ درحالی‌که از سوی فردوسی مذموم شمرده نمی‌شوند؛ اما در قرآن کریم مطلقاً طاغوت مذموم است که از این منظر بین کلام وحی و شاهنامه تفاوت‌های است.

2. دوری از حسدورزی

فریدون در اواخر دوران پادشاهی خود که به دوران کهن‌سالی رسیده بود، سرزمین‌‌های تحت تملک خویش را بین سه فرزندش تقسیم کرد. روم و خاور را به سلم، چین و سرزمین ترکان را به تور که از آن پس به توران مشهور شد و ایراج را ‌‌هم برای حکومت ایران‌زمین برگزید. سلم که از این تقسیم راضی نبود:

دلش گشت غرقه به آزاندرون

به اندیشه بنشست با رهنمون

نبودش پسندیده بخش پدر

که داد او به کهتر پسر تخت زر

(فردوسی، 1387، 1، 91).

پس از چندی حسد در جان سلم ریشه دواند و تور را با خود هم‌عقیده کرد که چرا پدر فرمانروایی ایران را به برادر کوچک‌تر ما سپرده است و عزم لشکرکشی به ایران را کرد. نصیحت پدر در آن دو تأثیر نکرد درنتیجه قصد لشکرکشی به ایران را کردند. ایرج که در دلش فقط مهر و محبت می‌‌جوشید به همراه نامه‌‌ای از جانب پدر نزد برادران رفت تا آنها را آرام کند؛ اما حسد و کینة آنها بیش از این بود. سرانجام او را کشته و سرش را نزد پدر فرستادند. داستان ایرج از داستان‌‌های کهن ایرانی بوده که فردوسی آن را نقل کرده است و نشان‌دهندة نکوهش حسد درگذشته است. «شاهنامه، بیانگر ساختارهای طبقاتی و فرهنگی و ویژگی‌‌های کهن الگویی یک فرهنگ بسیار کهن‌سال است و می‌‌توان آبشخور بسیاری از روایاتش، ازجمله داستان ایرج یا سه بخش بودن جهان، را بن‌مایه‌های ناشناخته‌‌ی تمدن‌‌های باستانی بسیار کهن ایرانی دانست» (پشتدار، نوالدینی اقدام، 1389، 41). یکی از شبیه‌‌ترین داستان‌‌های شاهنامه به داستان‌‌های قرآنی ماجرای فریدون و پسرانش است که شباهت زیادی به داستان حضرت یعقوب و پسرانش دارد.

اندیشه محوری داستان ایرج را می‌‌توان در نکوهش حرص و آز و حسد خلاصه کرد و در داستان یوسف، هدف و موضوع اصلی در گرامی‌داشت عفت ورزیدن و نکوهش حسد و ناپاکی تجلی می‌‌یابد (پشتدار، نوالدینی اقدام، 1389، 41).

حسد، يك خوى زشت شيطانى است كه بر اثر عوامل مختلف مانند ضعف ايمان و تنگ‌نظری و بخل در وجود انسان پيدا می‌شود و به معنى درخواست و آرزوى زوال نعمت از ديگرى است. حسد، سرچشمه بسيارى از گناهان كبيره است (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 27، 471). حسد همان‌گونه كه در روايات وارد شده است، ايمان انسان را می‌خورد و از بين می‌برد همان‌گونه كه آتش هيزم را از بین می‌برد! یا در داستان هابیل و قابیل که در آیات 27 الی 30 سوره مائده آمده است، دلیل قتل هابیل توسط برادرش را حسادت می‌‌داند. در سوره نساء، جریان یهودیان را که از شامات به انتظار ظهور پیامبر (صلی الله علیه و آله) به مدینه کوچ کردند، مطرح می‌شود که عامل آن نیز حسادت عنوان می‌شود؛ به‌طوری که آنها بعد از ظهور حضرت، به شدت با او مقابله نمودند (تربتی، 1386، 72).

این نشان می‌دهد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) با آن عظمتشان نیز از گزند حسودان به دور نبودند و خداوند از برترین مخلوقش می‌خواهد تا از شر حسودان به خدا پناه ببرد. خداوند در سوره فلق به ایشان دستور می‌‌دهند از شر حسودان به خدا پناه ببرند. وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ (فلق، 5). گـرچـه مـخـاطـب در سوره فلق و سوره بعد، شخص پيامبر (صلی الله علیه و آله) است؛ ولى مسلماً منظور، الگو و نمونه نیز است و همه بايد از شر حسودان به خدا پناه برند که حسادت آثاری ناخوشایندی هم برای شخص حاسد و هم برای شخص مورد حسد دارد؛ البته آیات در این زمینه بسیار است که در این پژوهش به همین حد اکتفا می‌‌شود. در آموزه‌های قرآن کریم و شاهنامه موارد بسیاری در باب نکوهش حسادت ذکر شده که لازم است در روابط میان فردی به‌شدت با آن مقابله و دوری جست تا از عواقب ناگوار آن در امان ماند.

2. 3. وفای به عهد

در جنگ بین سیاوش (پسر کیکاووس) و افراسیاب (پادشاه توران) که در نهایت به شکست تورانیان و افراسیاب انجامید، افراسیاب از ترس آنکه سیاوش به توران بتازد، برادرش را با پیشکش‌های فراوان نزد او فرستاد و پیشنهاد آشتی داد. سیاوش با او شرط کرد که باید شهرهای ایران را آزاد کند و گروهی از نزدیکان و پهلوانان خود را به نزد ایرانیان به گروگان فرستد. افراسیاب پذیرفت و صد تن از نزدیکانش را به نزد سیاوش فرستاد (رشیدی، 1382، 40) و این‌چنین با یکدیگر پیمان بستند؛ اما هنگامی‌که کیکاووس، پادشاه ایران از این موضوع با‌‌خبر شد به رستم گفت که سیاوش ناآزموده و خام است. گروگان‌ها را نزد من بفرست تا سر از پیکرشان جدا کنم؛ اما رستم خشمگین شد و بر پیمان بسته‌شده بین افراسیاب و سیاوش تأکید کرد.

و دیگر که پیمان شکستن ز شاه

نباشد پسندیدة نیک‌خواه

(فردوسی، 1387، 3، 62).

و در حالی که در این نبرد قدرت غالب با ایرانیان بود، ولی رستم به‌ سبب وفای به عهد و پیمان بسته شده حاضر به کشتن گروگان‌‌ها نشد تا فردوسی این‌گونه ارزش وفای به عهد در فرهنگ ایرانی را نشان دهد. «واژة «عهد» كه در فارسی به آن پیمان، قول و وعده می‌گویند، نوعی قرارداد است كه بین دو نفر، یا دو گروه، یا چند نفر و چند گروه، یا بین امت و امام (به‌عنوان بیعت) بسته می‌شود كه اگر به‌طور مشروع و صحیح باشد، حتماً باید به آن پایبند بود» (اشتهاردي، 1384، 64).

در قرآن نیز، در آیات متعددی به وفای به عهد تأكید شده است كه در اینجا به‌عنوان نمونه، به ذكر چند آیه اكتفا می‌شود: خداوند متعال می‌فرمایند: «(نیکوکاران) آنانند که با هر که عهد بسته‌اند، به‌موقع خود وفا کنند» (بقره، 177). لكن اطلاق عهد در آيه شريفه، شامل تمامى وعده‌هاى انسان و قول‌هايى كه اشخاص می‌دهند، می‌شود؛ مثل اينكه بگويد: (من اين كار را می‌کنم و يا اين كارى كه مى‌كردم ترك مى‌كنم) و نيز شامل هر عقد، معامله و معاشرت و امثال آن مى‌شود؛ و صبری که در ادامه آیه آمده عبارت است از: ثبات بر شداید، در مواقعى كه مصائب و يا جنگى پيش مى‌آيد و اين دو خلق يعنى وفاى به عهد و صبر هرچند شامل تمامى اخلاق فاضله نمی‌شوند؛ اما اگر در كسى پيدا شد، بقيه آن خلق‌ها نيز پيدا می‌شوند و اين دو خلق، يكى متعلق به سكون است و ديگرى متعلق به حركت، وفاى به عهد متعلق به حركت و صبر متعلق به سكون است؛ پس در حقيقت ذكر اين دو صفت از ميان همه اوصاف مؤمنين به‌منزله اين است كه فرموده باشد: مؤمنين وقتى حرفى می‌زنند، پاى حرف خود ايستاده‌اند و از عمل به گفته خود شانه خالى نمی‌کنند (طباطبایی، 1374، 1، 431)؛ همان‌گونه که رستم پای حرف و عهد ایرانیان ایستاد و شانه خالی نکرد.

خداوند متعال درجایی دیگر می‌فرماید: «ای اهل ایمان، (هر عهد که با خدا و خلق بستید) به عهد و پیمان خود وفا کنید» (مائده،1). یا در جای دیگری قرآن در وصف مؤمنان رستگار می‌فرماید: «و آنان که به امانت‌ها و عهد و پیمان خود کاملاً وفا می‌کنند» (مؤمنون، 8). نیز در قرآن می‌خوانیم: «و همه به عهد خود باید وفا کنید که البته (در قیامت) از عهد و پیمان سؤال خواهد شد» (اسرا،34). لحن آيات و بياناتى كه دارد طورى است كه دلالت می‌کند بر اينكه خوبى وفاى به عهد و پلیدی عهدشكنى از فطريات بشر است و در واقع هم همين است. علت و ريشه اين مطلب اين است كه بشر در زندگی‌اش هرگز بی‌نیاز از عهد و وفاى به عهد نيست، نه فرد انسان از آن بی‌نیاز است و نه مجتمع انسان و اگر در زندگى اجتماعى بشر كه خاص بشر است دقيق شويم، خواهيم ديد تمامى مزایایی كه از مجتمع و از زندگى اجتماعى خود استفاده می‌کنیم و همه حقوق، زندگى اجتماعى ما كه با تأمین آن حقوق آرامش می‌یابیم، بر اساس عقد اجتماعى عمومى و عقدهاى فرعى و جزئى مترتب بر آن عهدهاى عمومى استوار است (طباطبایی، 1374، 13، 101)؛ درنتیجه وفای به عهد، اولین نتیجه‌اش متوجه خود انسان و جامعه خویش است که بهتر بود فردوسی به نتایج وفای به عهد هم توجه می‌کرد. روی هم‌رفته از این آیات فهمیده می‌شود كه وفای به عهد در قرآن، اصلی استوار و دستوری محكم و ارزشمند است و سفارش شده که مسلمانان به آن وفا كنند؛ چون اگر عهد بشكنند، از صف نیكان و مؤمنان رستگار، خارج می‌شوند (اشتهاردي، 1384، 65). همان‌گونه که رستم می‌‌دانست اگر سیاوش به عهد خود وفا نکند از ستم‌کنندگان خواهد شد.

2 .4. پند و اندرز

قوام و پایداری حیات بشری به پند و اندرز وابسته است، هیچ انسانی از پند و اندرز بی‌نیاز نیست. یکی از وظایف انسان‌ها و حق آنها به یکدیگر، نصیحت و یادآوری و تذکر است (موسوی زنجان رودی، 1385، 122). در شاهنامه به پند و اندرز توجه خاصی شده و فردوسی ارزش پند و اندرز را در جای‌جای شاهنامه موردتوجه قرار داده است. تا آنجا که منوچهر در اواخر عمر خود برای سپردن پادشاهی به فرزندش، نوذر:

بفرمود تا نوذر آمدش پیش

ورا پندها داد ز اندازه بیش

(فردوسی، 1387، 1، 247).

و فردوسی پند‌‌های او را در بیست‌‌و‌‌هشت بیت می‌‌آورد که این نشان از اهمیت این نصایح است. در ادامه این داستان، نوذر که بعد از فوت پدر فرهیخته‌‌اش به تاج و تخت پادشاهی رسیده بود، دیری نگذشت که فریفته زر و سیم شد و از راه عدل و داد بیرون شد. مردم در جای‌جای این سرزمین شورش کردند؛ درنتیجه وضعیت متزلزلی بر حکومت ایران واقع شد. پهلوانان ایران‌زمین دور سام را گرفتند و از وی خواستند که او بر تخت شاهی بنشیند. سام از این پیشنهاد برآشفت و این‌گونه این مسئله را حل کرد:

به نوذر در پندها را گشاد

سخن‌های نیکو بسی کرد یاد

(فردوسی، 1387، 2، 10).

که با این نصایح نوذر پشیمان و دوباره آرامش به ایران بازگشت. فردوسی در این داستان اهمیت پند و اندرز و نتایج آن را بیان می‌‌کند. همچنین این نکته تربیتی را در داستان‌‌های دیگری نیز ذکر کرده است؛ به‌عنوان‌مثال در زمان لشکرکشی کیکاووس به مازندران، زال که از عواقب این لشکرکشی باخبر بود به نزد وی رفت و با پند‌‌های خود سعی در پشیمان کردن کیکاووس کرد که او نپذیرفت و عاقبت این خودسری را نیز دید. همچنین در داستان پرواز کیکاووس که اوج خودسری‌‌های وی بود، در پایان پس از سقوط و پیدا کردن وی توسط گودرز و رستم، گودرز او را سرزنش و نصیحت کرد که درنتیجة همین نصایح بود که کیکاووس توبه کرد و راه خداوندی را پیش گرفت.

در قرآن کریم نیز تأکید زیادی بر روی تذکر و نصیحت شده است. در سورة ذاریات از اهمیت تذکر گفته شده است و (امّت را) تذکر و پند مي‌دهد که پند و تذکر (اگر کافران را نفع ندهد) مؤمنان را سودمند افتد (ذاریات، 55). تذکر و نصیحتی که در قرآن کریم ذکر شده است، تذکری فی‌نفسه نیست؛ بلکه بر تذکری تأکید شده است که مخاطب را نفعی رساند. سـخـنـان حـق كـه از دهـان انبياء و فرستادگان الهى و جانشينان معصوم آنها خارج می‌شود، همانند بذر است، دل‌هایی كه چون سنگ خارا است، هرگز آن را نمی‌پذیرد و دل‌هایی كـه نـرمـش ضعيف و كمى دارد، موقتاً می‌پذیرد، سپس آن را بيرون می‌افکند و دل‌هایی كه آمـاده پـذيـرش است اما خارهاى هوا و هوس و شهوات و صفات رذيله در آن روئيده، تأثیر آن را خنثى می‌کند. تـنـهـا دل‌هایی سخنان اين پيشوايان بزرگ را می‌پذیرد و پرورش می‌دهد و بارور می‌کند كه هم روح حق‌جویى و حق‌طلبی بر آن حاكم و هم از اين صفات خالى است و آن دل‌های مؤمنان است؛ آرى (فذكر ان الذكرى تنفع المؤمنين) پند و اندرز ده كه مؤمنان را فايده می‌بخشد (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 1، 569). یا درجایی دیگر، پند و موعظه دادن به خدا نسب داده شده است، به‌طوری که خداوند متعال می‌فرمایند: «ای مردم عالم، به حقیقت، نامه‌ای که همه پند و اندرز و شفای دل‌ها و هدایت و رحمت بر مؤمنان است از جانب خدایتان آمد» (یونس، 57) که در این آیه نیز بر تذکر به مؤمنان سفارش شده است. عکس شاهنامه که پند و اندرز کیکاووس خیره‌سر را مدنظر دارد، در سورة آل‌‌عمران هدف از خلقت قرآن، موعظه دادن به بشر ذکر شده است؛ «این آیات حجت و بیانی است برای (عموم) مردم و راهنما و پندی برای پرهیزکاران» (آل‌‌عمران، 138). شاید بارزترین مورد در قرآن درباره اهمیت پند و اندرز، نصایح لقمان به فرزندش باشد که حتی سوره‌‌ای نیز به نام لقمان در قرآن ذکر شده است. در کل می‌‌توان گفت، هم قرآن و هم شاهنامه، ماهیتی اندرزگونه دارند؛ نه‌تنها یکی از روش‌های خداوند در قرآن برای تربیت انسان‌هاست، بلکه همة روش‌‌ها در آن جنبة پند و نصیحت دارند (موسوی زنجان‌رودی، 1385، 122)؛ از این‌رو می‌توان گفت که آموزه‌های قرآن کریم و شاهنامه در ارتباط با روابط بین خلق، نه‌تنها سر تضاد باهم ندارند، بلکه در راستای همدیگر هستند.

3) نکات اخلاقی ارتباط با خویشتن (نفس)

ارتباط انسان با نفس خویش از مهم‌ترين سطوح ارتباطات است كه پاية ارتباطات ديگر به‌حساب مي‌آيد. انسان موجودی عاقل و برخوردار از نيروي اراده و اختيار است. هرگونه كوشش او در قدم اول متوجه خود اوست تا مسئوليت و تبعات آن را بپذيرد و در گام‌هاي بعدي متوجه افراد ديگر است؛ از این‌رو در این قسمت از شاهنامه و قرآن کریم با مؤلفه‌های ذیل نکات اخلاقی ارتباط با خویش بررسی می‌شود:

1. دوری از وسوسه‌‌های شیطان

ابلیس همان‌گونه که اولین انسان را فریفت، کارش را با وسوسه آغاز می‌‌کند و کم‌‌کم حاکم بر انسان می‌‌شود درنتیجه انسان بندة او خواهد شد؛ همچنان که ضحاک این‌چنین شد. شیطان این‌گونه این راه را برای ضحاک گزید:

بدو گفت جز تو کسی کدخدای

چه باید همی با تو اندر سرای

چه باید پدرکش پسر چون تو بود

یکی پندت را من بیاید شنود

زمانه برین خواجة سالخورد

همی دیر ماند تو اندر نورد

بگیر این سرمایه ور جاه او

ترا زیبد اندر جهان گاه او

برین گفت هی من چو داری وفا

جهاندار باشی یکی پادشا

(فردوسی، 1387، 1، 44-45).

و او را ترغیب کرد تا با ریختن خون پدرش پادشاهی را به دست آورد. ضحاک که در آینده به پادشاهی سفاک تبدیل خواهد شد در ابتدا از این امر سرباز زد.

چو ضحاک بشنید اندیشه کرد

ز خون پدر شد دلش پر ز درد

به ابلیس گفت این سزاوار نیست

دگرگوی کین از در کار نیست

(فردوسی، 1387، 1، 45).

فرومایه ضحاک بیدادگر

بدین چاره بگرفت جای پدر

(فردوسی، 1387، 1، 46).

ابلیس که دید در اولین گام ضحاک را مغلوب خود کرده، این راه را ادامه داد.

چو ابلیس پیوسته دید آن سخن

یکی بند بد را نو افگند بن

بدو گفت گر سوی من تافتی

ز گیتی همه کام دل یافتی

اگر همچنین نیز پیمان کنی

نپیچی ز گفتار و فرمان کنی

جهان سربسر پادشاهی تراست

دد و مردم و مرغ و ماهی تراست

(فردوسی، 1387، 1، 46).

بعد از پادشاه شدن ضحاک، ابلیس خود را به شکل جوانی زیبارو درآورد و به‌عنوان آشپز به خدمت ضحاک درآمد. هرروز غذاهای لذیذی بر سر سفره حاکم جوان نهاد؛ غذاهایی لذیذ از گوشت و تخم‌مرغ که تا آن زمان رایج نبود. شاه را به گوشت‌خواری عادت داد تا از خون‌ریزی پروایی نداشته باشد؛ البته خدمت‌گذاری این قدر کارآمد، بی‌‌اجر نماند و انتخاب پاداش نیز به خودش سپرده شد:

یکی حاجتستم به نزدیک شاه

و گرچه مرا نیست این پایگاه

که فرمان دهد تا سر کتف اوی

ببوسم بدو بر نهم چشم و روی

(فردوسی، 1387، 1، 48).

وی از پادشاه خواست که سر شانه‌‌های او را بوسه زند.

ببوسید و شد بر زمین ناپدید

کس اندر جهان این شگفتی ندید

(فردوسی، 1387، 1، 48).

بوسه زد و ناپدید شد و جای بوسه‌‌های ابلیس، دو مار رویید که پزشکان از علاج آن برنیامدند. این‌‌بار ابلیس در چهرة پزشکی حاضر شد و راه درمان این بیماری را تأمین غذای روزانه مار‌‌ها با استفاده از مغز جوانان بیان کرد. این‌چنین شیطان از آن جوان خوش‌نام یک سفاک ساخت. درنتیجه شاهنامه این‌گونه گام‌‌های شیطان را بیان می‌‌کند. اعمال شيطانى گاه به صورت تدريجى و کم‌رنگ است و اگر در همان گام‌های نخست كنترل نشود وقتى انسان متوجه می‌شود كه كار از كار گذشته است؛ بنابراين هنگامی‌که نخستين وسوسه‌هاى گناه آشكار مى‌شود، بايد همان‌جا در مقابل آن ايستاد تا آلودگى گسترش پيدا نكند (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 1، 570).

اما لفظ خطوات شیطان و نتایج پیروی از خطوات، چندین دفعه در قرآن آورده شده که قابل تأمل است. خداوند متعال می‌فرمایند: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، زنهار پیروی شیطان مکنید که هر کس قدم به قدم از پی شیطان رفت او را به کار زشت منکر وا می‌دارد» (نور،21)؛ و یا در جای دیگر می‌فرماید: «پیروی نکنید وسوسه شیطان را، محققاً شیطان از برای شما دشمنی آشکار است. این دشمن است که به شما دستور زشتی و بدکاری می‌دهد و بر آن می‌گمارد که سخنانی از روی جهل و نادانی به خدا نسبت دهید» (بقره، 168 و169). در این آیه ضمن یادآوری دشمنی شیطان، انسان را از پیروی گام‌‌های شیطان برحذر می‌‌دارد. ای اهل ایمان، همه متفقاً در مقام تسلیم خدا درآیید و از وسوسه شیطان پیروی مکنید که او همانا شما را دشمنی آشکار است (بقره، 208)؛ بنابراین انحراف از راه مستقیم از تسلیم شدن در برابر انگيزه‌هاى دشمنى شروع مى‌شود و به مراحل حاد و خطرناك، منتهى مى‌‌شود؛ از این‌رو افراد با ايمان كه مخاطب در اين آيه‌اند، بايد از همان آغاز بيدار باشند (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 2، 82). اگر ضحاک از همان ابتدا بر شیطان مسلط می‌‌شد و در مقابل او می‌‌ایستاد چنین عاقبتی پیدا نمی‌‌کرد؛ از این‌رو همان‌طور که ذکر شد، چون از منظر قرآن کریم و شاهنامه فردوسی، شیطان همیشه و در همه حال، از طریق وسوسه‌های بی‌شمار، انسان‌ها را از راه صحیح گمراه می‌کند، پس لازم و ضروری است که آدمیان در ارتباط با خویشتن، خود را از وسوسه‌های شیطانی دور سازند، وگرنه به سرنوشتی همانند ضحاک دچار می‌شوند.

2. مبارزه با نفس (اماره)

انسان تنها موجودی است که دو راه فراروی او قرار دارد؛ یکی به سوی خوبی‌ها و دیگری به سوی بدی‌ها و او آنها را با آزادی انتخاب می‌کند و هر یک را که بخواهد در پیش می‌گیرد و می‌تواند خود را به آخرین منزلگاه برساند (طباطبایی، 1378، 25). در جای‌جای شاهنامه نتایج سرکشی از نفس بیان شده است که در اینجا به ذکر دو مورد آن اکتفا می‌شود. نخست در داستان لشکرکشی کیکاووس به مازندران که چیزی جز پیروی از هوای سرکش وی نبود، این‌گونه آمده است؛ روزی در مجلس بزم کیکاووس یکی از دیوان مازندران بر وی حاضر و آوازی دل‌‌انگیز در وصف مازندران برای وی خواند. کیکاووس از تعریف مست شد و عزم جنگ به مازندران را کرد.

چو کاووس بشنید از او این سخن

یکی تازه اندیشه افکند بن

دل رزمجویش ببست اندران

که لشکر کشد سوی مازندران

(فردوسی، 1387، 2، 77).

پهلوانان که از نتایج این نبرد شوم آگاه بودند با یکدیگر مشورت کردند که:

اگر شهریار این سخن‌ها که گفت

به می‌خوردن اندر نخواهد نهفت

ز ما و ز ایران برآمد هلاک

نماند برین بوم و بر آب و خاک

(فردوسی، 1387، 2، 78).

زال را به یاری خواستند. زال با شنیدن این ماجرا از سیستان به سوی کیکاووس آمد تا با نصایح خود او را از این سرکشی باز دارد، اما باز او پند نگرفت و لشکری به سوی مازندران فرستاد و این جنگ نتیجه‌‌ای نداشت جز شکست کیکاووسی که از باده‌‌گساری و غرور سرمست شده بود.

همچنین از داستان سودابه و سیاوش نیز که شباهت زیادی به داستان زلیخا و حضرت یوسف دارد نیز می‌‌توان به‌عنوان نمونه‌‌ای دیگر در مذمت هوای نفس نام برد. در این راستا نخستین وجه مشترک حضرت یوسف و سیاوش زیبایی آنها بود. چون زنان مصری یوسف را دیدند، بس بزرگش یافتند و دست‌های خود (به جای ترنج) بریدند و گفتند حاش‌للَّه که این پسر نه آدمی است، بلکه فرشته بزرگ حسن و زیبایی است (یوسف،31). همچنین سیاوش که به گفته فردوسی:

ﺟﻬﺎن ﮔﺸﺖ از آن ﺧﻮب ﭘﺮ گفت‌وگوی

ﮐﺰ آن ﮔﻮﻧﻪ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﮐﺲ ﻣﻮي و روي

(فردوسی، 1387، 3، 10).

و دیگر شباهت اینکه در سه آیه‌‌ 23، 33 و 53 سورة یوسف، حضرت یوسف از شر زلیخا به خدا پناه می‌‌برد و برای سیاوش در شاهنامه نیز چنین است.

ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ دل ﮐﻪ از ﮐﺎر دﯾﻮ

ﻣﺮا دور دارادﮔﯿﻬﺎن ﺧﺪﯾﻮ

(فردوسی، 1387، 3، 23).

نفس، مهم‌ترین نقش را در داستان سیاوش و سودابه دارد. سیاوش که با نفس خود مبارزه می‌‌کند، سرانجامی خوش و سودابه که اسیر نفس است، سرانجامی نافرجام برایش به وقوع می‌‌پیوندد؛ اما در قرآن غیر از داستان حضرت یوسف آیات متعددی در مذمت نفس سرکش آمده است. هرکس از حضور در پيشگاه عز ربوبيت بترسيد و از هواي نفس دوري جست، همانا بهشت منزلگاه اوست (نازعات،40 و41 ). باید دانست که هواپرستی، پرده‌ای بر عقل انسان می‌کشد، اعمال بدش را در نظر او تزيين می‌دهد و حس تشخيص را كه بزرگ‌ترین نعمت خدا و امتياز انسان از حيوان است، از او می‌گیرد و او را بـه خود مشغول می‌دارد، اين همان است كه يعقوب آن پيغمبر روشن‌ضمیر به فرزندان خلافكار گفت (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 26، 109). همان‌گونه که در این آیه مشاهده می‌شود، خداوند پاداش مبارزه با نفس را هم بیان می‌کند که بهشت منزلگاه این شخص است؛ البته این مبارزه مقدس عزت دنیایی را نیز به دنبال خواهد داشت. همان‌گونه که عزت حضرت یوسف و سیاوش را در پی داشت. درجایی دیگر می‌فرماید: «آيا مي‌نگري آن را که هواي نفسش را خداي خود قرار داده...» (جاثیه،23). ابزار نفوذ شيطان در وجود آدمى هواى نفس است كه اگر اين شيطان درون با شيطان برون هماهنگ نشود و در را به روى او نگشايد، وارد شدن او غیرممکن است، همان‌گونه كه قرآن مى‌گويد: تو هرگز بر بندگان من تسلط نخواهى يافت، مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى‌كنند» (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 21، 267)؛ به‌طورکلی مضمون سخنان قرآن کریم و داستان سیاوش به دنبال این پیام به مخاطبشان هستند که نتیجه مبارزه با هواهای درونی، عزت و سربلندی است.

4. نکات اخلاقی ارتباط انسان با جهان

واژه‌‌ای كه دراین‌باره در قرآن و سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و پیشوایان معصوم (علیه السلام) به میان آمده، واژه دنیا است. در آیات و روایات به‌شدت دنیا مذمت شده است؛ اما انسان چون در عالم طبیعت به دنیا می‌آید و در حقیقت زاده‌‌ این عالم است، محبت دنیا در قلب او وجود دارد. دربارة خصوص محبت به دنیا باید دانست که همین دوستی، اسباب گرفتاری است. در این قسمت دو مصداق از این نوع محبت آورده شده است.

1. قدرت‌طلبی

میل به قدرت در انسان، یك میل فطری است که جهت آن نامحدود است؛ ولی با توسعه معلومات و معارف، انسان جهت و تشخص خود را پیدا می‌كند. در شاهنامه به کرات فردوسی این صفت مذموم را مورد مذمت قرار داده است؛ به این صورت که افراد سرکش و جاه‌طلب میل به قدرت‌طلبی و افراد نیک‌سرشت، نه‌تنها هیچ میلی به آن ندارند، بلکه در بعضی مواقع برای حفظ صلح، خود آن را وا می‌‌گذارند. اولین نمونه این نوع جاه‌طلبی را می‌‌توان در داستان ضحاک ذکر کرد که به فریب شیطان و به طمع رسیدن به پادشاهی حاضر شد پدرش را که فرد بزرگی بود بکشد. یا در مورد دیگر می‌‌توان داستان گشتاسب را ذکر کرد؛ لهراسب دو پسر داشت، یکی گشتاسب و دیگری زریر؛ گشتاسب تشنة قدرت و بی‌تاب تصرف تاج و تخت بود. روزی در بزمی شاهانه در ضمن توصیف پهلوانی‌‌های خود از پدر خواست که او را به جانشینی خود برگزیند. لهراسب که از تندخویی و جاه‌طلبی فرزند خویش آگاه بود، او را به صبر دعوت کرد. گشتاسب از پاسخ پدر آزرده شد. نیمه شب به‌تنهایی و با لباسی مبدل به دیار روم رفت و پس از چندی با هنر‌‌هایی که از خود نشان داد، همسر دختر قیصر روم و سپه‌سالار سپاه رومیان شد. او قیصر را به هوای باج‌خواهی و به نیت انتقام و تصرف تاج و تخت به جنگ ایرانیان برانگیخت. وی با لشکری گران به سوی ایران تاخت؛ لهراسب برای جلوگیری از خونریزی بی‌حاصل، تاج و تخت پادشاهی را به پسر جاه‌طلب و ناخلفش وانهاد و خود آزرده از فرزند، به معبدی در بلخ پناه برد تا باقی عمرش را به عبادت بگذراند؛ در این داستان موارد مذمومی، مثل سرپیچی از فرمان پدر، خیانت به کشور و تاختن به سرزمین خود ذکر شده است که گشتاسب برای رسیدن به قدرت از هیچ‌کدام صرف‌نظر نکرد؛ در ضمن پدر وی با ازخودگذشتگی و بدون وابستگی به قدرت، آن را به گشتاسب تقدیم می‌‌کند (رشیدی، 1382، 15). در ادامة این داستان، گشتاسب برای حفظ این سلطنتی که با تزویر به دست آورده و نسپردن آن به اسفندیار که فرزند او بود، تلاش‌‌های فراوانی انجام می‌‌دهد؛ ازجمله اینکه اسفندیار را با وعدة اینکه پادشاهی را به او خواهد سپرد به جنگ‌‌های متعدد می‌‌فرستد تا از تاج و تخت، دورش کند. یا از ترس گرفتن پادشاهی، اسفندیار را دربند می‌‌کند. سرانجام گشتاسب فرزند خویش را نیز از پای درآورد و اسفندیار رویین‌تن را به جنگ با رستم فرستاد که عاقبت این جنگ کشته شدن اسفندیار بود. قدرت اینچنین وی را فریفت که برای به دست آوردن آن، با پدرش جنگید و برای حفظ آن پسرش را به کشتن داد (رشیدی، 1382، 17)؛ اما برعکس این مورد، یعنی وابسته نبودن به قدرت نیز نزد پادشاهان نیک‌سرشت شاهنامه مرسوم است. ازجمله می‌توان به داستان فریدون و پسرانش اشاره کرد. کناره گرفتن فریدون از قدرت و سپردن آن به فرندانش و همچنین اعلام آمادگی ایرج برای کناره‌گیری از قدرت و بخشیدن سهم خود به برادران برای ایجاد صلح و گریز از خون‌ریزی نیز می‌‌توانند مصداق مورد مذکور باشند (رشیدی، 1382، 30). پس از کشته شدن سیاوش به دست تورانیان، کیخسرو (فرزند سیاوش) به کمک و راهنمایی رستم و دیگر پهلوانان ایران با سپاهیان بی‌‌شمار به خونخواهی پدر به توران حمله برد، سرتاسر توران را زیرورو کرد و افراسیاب را به بند آورد و کشت؛ سپس کیخسرو پادشاهی هر ناحیه را به یکی از پهلوانان سپرد و تخت شاهی ایران را به لهراسب که از نژاد کیقباد بود، واگذار کرد. آنگاه از مردم کناره گرفت و در کوه‌ها ناپدید شد (رشیدی، 1382، 34). در این داستان می‌‌توان بی‌‌ارزش بودن قدرت و پادشاهی را در تفکر پهلوانان شاهنامه مشاهده کرد.

در قرآن نیز می‌توان سلطه‌جویی و خیره‌سری فرعون را مثال زد که نمونه بارز این صفت است. همانا فرعون در زمین (مصر) تکبر و گردنکشی آغاز کرد و میان اهل آن سرزمین، تفرقه و اختلاف افکند (قصص، 4). فرعون معاصر حضرت موسى با بنی‌اسرائیل، معامله بردگان را می‌کرد و در تضعيف آنان بسيار می‌کوشید و اين كار را تا بدانجا ادامه داد كه دستور داد هر چه فرزند پسر براى اين دودمان به دنيا می‌آید، سر ببرند و دختران آنان را باقى بگذارند كه معلوم است که سرانجام اين نقشه شوم چه بود، او می‌خواست به كلى مردان بنی‌اسرائیل را نابود كند كه درنتیجه نسل آنان به كلى منقرض می‌شد (مکارم شیرازی و همکاران، 1362، 16، 19)؛ ازجمله خیره‌سری‌ها و قدرت‌طلبی‌های او نیز این‌ بود که فرعون (با بزرگان قوم خود چنین) گفت: ای مهتران، من هیچ‌کس را غیر خودم خدای شما نمی‌دانم (قصص، 38)؛ درنهایت نیز این‌گونه سرانجام کار خود را دید. ما هم از آن ظالم و لشکر و اتباعش سخت مؤاخذه کردیم و همه را به دریا افکندیم، پس بنگر تا عاقبت کار ستمکاران به کجا کشید؟! (قصص،40). درواقع قرآن کریم این‌‌گونه آغاز و پایان یک قدرت‌طلب را بیان می‌‌کند و آن درسی را که شاهنامه تدریس می‌کند به‌وضوح می‌توان از قرآن آموخت. انسان‌ها در ارتباط با جهان باید هوشیار و آگاه باشند و شناخت جامعی از فلسفه وجودی خودشان داشته باشند تا در ارتباط با جهان دچار اشتباه نشوند.

4. 2. ظلم کردن

«ظلم (مصدر عربی) در لغت به معنای وضع شیء در غیر موضع خود، ستم، ستم کردن و بیداد آمده است» (سیاح، 1368، 3 و 4، 55). در شاهنامه بارزترین نشانه‌‌های ظلم کردن را می‌‌توان در کشورگشایی‌‌های بعضی از شاهان دید که به‌عنوان نمونه چند مورد ذکر شده است؛ هفت سال از پادشاهی نوذر گذشته بود که پادشاه توران زمین از مرگ منوچهر و حکومت لرزان نوذر، سودای فتح ایران را در سر پروراند. سردارانش را فراخواند و از آنان خواست که به این کار همت گمارند. فرزندش افراسیاب پذیرفت و با سپاهی گران رهسپار ایران گشت. در همین هنگام سام از دنیا رفته بود و پسرش زال مشغول سوگواری بود. این اتفاق در ضعیف‌تر شدن ایران بسیار تأثیر داشت. سرانجام تورانیان به ایران حمله کرده و نوذر را کشتند (رشیدی، 1382، 10). همچنین در داستان کیکاووس در ادامة خیره‌سری‌هایش، هنگامی‌که او به سوی مازندران رفت، بر شهری تاخت و آن را ویران کرد، حتی به زن، کودک و پیر آن شهر رحم نیاورد. از کشته پشته ساخت و سوزاند و غارت کرد. بعد از این ظلم، دیوان به کمک پادشاه مازندران آمده و کیکاووس را شکست دادند. درنهایت رستم با گذشتن از هفت خوان، کیکاووس را نجات داده و ایرانیان به پیروزی رسیدند. خبر پیروزی کیکاووس بر شاه مازندران در گیتی پیچید و پس ‌از آن کیکاووس لشکری آراست و به سرتاسر جهان سفر کرد. همة پادشاهان به خدمتش کمر بستند و پذیرفتند که به ایران باج دهند (رشیدی، 1382، 22). یا در نمونه‌ای دیگر از ظلم و مظلوم‌کشی می‌‌‌‌توان به ادامه همین داستان اشاره کرد، هنگامی‌که شاه هاماوران با نیرنگی خاص کیکاووس و همسرش را به اسارت می‌‌گیرد. این خبر در همه‌جا پیچید و بدخواهان ایران از هر سو به طمع تصرف ملک کیکاووس به ایران تاختند، افراسیاب از توران زمین و تازیان از دشت نیزه وران، دو سپاه همچون کفتارانی بر سر این طعمه با یکدیگر به جنگ برخاستند (رشیدی، 1382، 28). نکته قابل توجه این اتفاقات این است که ظالم در هیچ‌یک از موارد یا به نتیجة قابل قبولی نرسیده است یا نتیجة ظلم خود را دیده که این را فردوسی به خوبی سروده است.

مشتقات گرفته شده از ریشه ظلم در قرآن 27 بار تکرار شده‌‌اند و تأکید فراوانی بروی این نکته شده است که به‌عنوان نمونه چند مورد ذکر خواهد شد: آری (در این روز) ستمکاران عالم را عذابی دردناک خواهد بود (ابراهیم،22). همچنین یک مورد دیگر در مذمت ستمکاران در آیه‌ای خداوند می‌فرماید: همانا (کافران و) ستمکاران عالم، سخت در ستیزه و دشمنی دور (از حق) هستند (حج، 53). یا در آیة دیگری می‌فرمایند: «آگاه باشید که لعن خدا بر ستمکاران عالم است» (هود، 18)؛ و ظالمین از حب الهی به دورند. «خدا هرگز ستمکاران را دوست نمی‌دارد» (آل‌‌عمران، 57)؛ و در آخرین آیه خواهیم دید که سرانجام این ظالمین چه خواهد بود. در آن روز ستمکاران را (پشيماني و) عذرخواهي سود ندهد و بر آنها خشم و لعن و منزلگاه بد (جهنم) مهياست (غافر، 52). همان‌طور که ملاحظه می‌شود در این دو کتاب این صفت (ظلم)، ناپسند شمرده شده است و با ذکر نتایج ظلم کردن خواهان گفتن این امر هستند که عاقبت ظالم چیست.

جمع‌بندی

بسياري از مشکلات پيش‌روي انسان، ناشي از فقدان اخلاق فردي و اجتماعي در جامعه بشري است. اینجاست که خلا وجود تحقیقات اساسی در منابع فرهنگی غنی و انسان‌ساز اسلام و تمدن ایران احساس می‌شود؛ بنابراين با توجه به جایگاه و اهمیت تربیت اخلاقی، در مقاله حاضر به بررسی و تبیین دیدگاه‌های اسلام و شاهنامه فردوسی به‌عنوان نماینده فرهنگ ایران قبل از اسلام درباره تربیت اخلاقی با محوریت ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با خلق، ارتباط انسان با خود و ارتباط انسان با دنیا پرداخته شد که حاصل پژوهش به قرار ذیل است:

با تأمل در منابع فوق، مباحثی در باب ارتباط انسان با خدا، با خلق، با خود و با دنیا شناسایی شد؛ به‌طوری که در باب ارتباط انسان با خدا از منظر دو منبع مذکور، مؤلفه‌هایی همچون ناسپاسی و نقش توبه که در این پژوهش به دنبال یکدیگر آمده‌‌اند و همچنین یاد خدا مواردی بحث شد و حاصل آن، این بود که ناسپاسی و توبه، نتیجه ناشکری در برابر نعمت‌‌های الهی و کفران نعمت، نتیجه‌‌ای جز بر باد رفتن نعم الهی نخواهد داشت؛ اما وجه تمایز فردوسی با کلام‌الله در بحث توبه و ناسپاسی این است که فردوسی فقط تأکید بر پشیمانی از گناه دارد، اما کلام‌الله علاوه بر این مورد، تصمیم بر عدم بازگشت نسبت به سرکشی و عمل صالح در پی آن را نیز مدنظر دارد؛ البته فردوسی ذکر می‌کند در پی پیش آمدن معصیت می‌‌توان با یاد خدا و توبه، صاحب نعم شد. مورد دیگری که در بعد ارتباط انسان با خالق بررسی شد، یاد خداوند بود. فردوسی به‌طور مکرر در شاهنامه به یاد خدا بودن پهلوانان را ذکر می‌کند؛ اما وجه تمایز کلام وی با قرآن کریم در آن است که پهلوانان شاهنامه فقط در شرایط سخت احساس نیاز کرده و خدا را یاد می‌کنند، اما خداوند در قرآن کریم انسان را به دائم‌الذکر بودن سفارش کرده است و همچنین توصیه می‌کند که انسان‌ها همیشه به یاد خداوند باشند؛ اما باید توجه داشت، درواقع به یاد خدا بودن از اوصاف همة قهرمانان شاهنامه و مهم‌ترین نکته تعلیمی آن است؛ پس چنین نتیجه‌ای با کمی اختلاف هم در قرآن کریم مورد تأکید قرار گرفته و هم در شاهنامه فردوسی به آن اشاره شده است.

ارتباط بر پایه عدل و مقابله با طاغوت، دوری از حسدورزی، وفای به عهد و پند و اندرز، ازجمله مؤلفه‌هایی است که در باب ارتباط انسان با خلق مورد بحث واقع شد و در حالت کلی می‌توان گفت، یکی از نکاتی که شاهنامه بر آن تأکید زیادی دارد، زیر بار ظلم نرفتن و ایستادگی در مقابل طاغوت است. این امر را فردوسی در داستان کاوه و ضحاک به خوبی نشان می‌‌دهد. این در حالی است که دوری از طاغوت در تعالیم دینی، نه‌تنها به‌شدت مذمت شده، بلکه به مقابله با آن نیز فراخوانده شده است. باید توجه داشت که مقابله با طاغوت در قرآن به صورت مطلق آمده و گویای این است که باید با هر نوع طاغوتی به مقابله برخواست؛ اما فردوسی همه طواغیت را مذمت نکرده و فقط بعضی از آنها را مورد نکوهش قرار داده است. وی از کنار بعضی بدون نظر و بعضی را به عنوان پادشاه ایران قابل‌احترام دانسته است. در باب مذمت حسد از ظواهر امر مشخص است که فردوسی برای بیان منظور از کلام‌الله الهام گرفته و از داستانی شبیه به داستان حضرت یعقوب و فرزندانش استفاده کرده است. برای این منظور وی داستان فریدون و فرزندانش را نقل می‌‌کند که در آن نتایج حسادت را ذکر می‌‌کند. به نظر می‌رسد با توجه به اینکه شاهنامه در این مورد از قرآن الهام گرفته، وجه تمایزی وجود نداشته باشد و نتایج مشترک باشند؛ همچنین، ازجمله سجایای اخلاقی که فردوسی در ستایش آن شعر سروده، بحث وفای به عهد است. وی جوانمردی رستم را با تعهد‌مداری به اوج می‌‌رساند. فردوسی همانند تعالیم دینی غنی قرآن کریم، خیانت‌کاران به عهد را، ستم‌دیده می‌‌نامد؛ اما بهتر بود در این مورد، فردوسی نتایج بدعهدی را هم متذکر می‌شد و درنهایت طبق فرمایش دین اسلام، پند و اندرز عملی است که در صورت منکر یا معروف بودن فعل، برای فاعل واجب می‌‌شود؛ از این‌رو فردوسی برای این امر اهمیت خاصی را قائل شده است. در سروده‌‌های فردوسی، بزرگان بیشتر سعی در برطرف کردن منکرات با پند و اندرز را دارند؛ البته وی نتایج نصیحت‌پذیر نبودن را نیز گوشزد می‌کند. با این ‌وجود یکی از نکاتی که فردوسی به آن توجه نکرده؛ ویژگی‌های شخص نصیحت‌شونده است. در کتاب فردوسی شخص کیکاووس بارها پند و اندرز داده می‌شود، اما درنهایت سر به صلاح نمی‌شود. قرآن کریم به این مورد به دقت پرداخته است و یکی از ارکان پند و اندرز را توجه به حال نصیحت‌شونده می‌داند. کلام‌الله هرکس را لایق نصیحت نمی‌داند.

در محور مبحث ارتباط انسان با خویشتن، بر روی مؤلفه‌هایی همچون دوری از وسوسه‌های شیطانی و مبارزه با نفس اماره از منظر قرآن کریم و شاهنامه فردوسی بحث شد و مشخص شد که قرآن کریم انسان را از شر گام‌‌های شیطان برحذر می‌‌دارد و فردوسی نیز این مهم را درک کرده و یکی از محورهای فریب خوردن ضحاک را همین گام‌به‌گام جلو آمدن شیطان معرفی می‌کند. به نقل فردوسی، شیطان با وسوسه‌‌هایش از ضحاک، قاتلی بی‌رحم ساخت. فردوسی در این داستان، به‌خوبی گام‌های نحص شیطان را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که شیطان با وسوسه‌هایش می‌تواند هر شخصی را همانند خود، شیطان‌صفت کند. در ارتباط با مبارزه با نفس (اماره) نیز باید گفت، از منظر قرآن کریم، انسان موجودی است که دو راه روبه‌روی وی قرار دارد و بر سر دوراهی خیر و شر است. فردوسی این امر را بارها در داستان‌هایش نقل کرده که بزرگان شاهنامه با فریب خوردن از نفس سرکش و رفتن به سوی بدی‌‌ها، چه عاقبت تلخی را تجربه می‌کنند. فردوسی برای تلقین مذمت این امر ناپسند باز هم از قرآن کریم الهام می‌گیرد و داستانی را همانند یکی از داستان‌های قرآنی نقل می‌کند. وی در این مسیر از مبارزه حضرت یوسف با نفسش الهام گرفته و داستان خود را می‌سراید. با توجه به این اشتراک داستانی، باید این نکته را بیان کرد که نتایج به‌دست‌آمده هم در اشتراک هستند؛ ازجمله می‌توان به عزتی اشاره کرد که بعد از مبارزه با نفس، خداوند متعال روزی شخص اهل تقوا می‌کند.

سرانجام در بحث ارتباط انسان با جهان به قدرت‌طلبی افراد و ظلم کردن در دو جهان‌بینی قرآنی و شاهنامه فردوسی اشاره شد و نتیجه آن این بود که میل به قدرت، یک میل فطری است که طبق تعالیم دینی باید کنترل شود، وگرنه انسان نتیجة این سرکشی و قدرت‌طلبی را خواهد دید و در شاهنامه نیز در داستان‌های متفاوت، این صفت شوم پادشاهان و نتایج حاصل از آن به‌طور مفصل شرح داده‌ شده است. ظلم کردن نیز از منظر هر دو (قرآن کریم و شاهنامه فردوسی) به‌شدت مورد نکوش قرارگرفته است. درواقع فرد مسلط بر قدرت یا قدرت‌طلب، اگر خود را کنترل نکند و سرکش شود مسلماً این صفت به‌عنوان یکی از افعال جداناپذیر وی درمی‌آید. فردوسی این را به‌خوبی در شاهنامه نشان داده است که افراد برای افزایش قدرت خود چگونه ظلم کردن را پیشة خود می‌سازند و این در حالی است که در سراسر قرآن کریم از ظلم کردن نهی می‌شود؛ به طوری که رسالت اصلی قرآن کریم، مبارزه با ظلم و ستم معرفی می‌شود.

به‌طورکلی می‌توان اذعان داشت که برخلاف کسانی که سعی دارند که فرهنگ ایرانی، به‌ویژه شاهنامه فردوسی و شخصیت‌هایی مانند او را مقابل دین اسلام قرار دهند، نه‌تنها مقابل یکدیگر نیستند، بلکه در بسیاری از موارد مانند مباحث تربیت اخلاقی مطابق با فرهنگ دینی و قرآنی است. این مطلب با توجه به سروده‌‌های شاعران و ادیبان گذشته، همچون فردوسی روشن می‌شود. این مطلب نیز نشان‌دهندة تطبیق فرهنگ ایرانی با فرهنگ غنی اسلام و همچنین عدم تضاد بین آن دو است؛ البته باید توجه داشت که قرآن بسیار جامع‌تر و نسبت رابطه بین این دو عموم و خصوص مطلق است و نکته مهم این است که تلاقی بین قرآن و شاهنامه در ابعاد مذکور، دیده نشد.

منابع

* قرآن کریم.

  1. ابن منظور، محمدبن مکرم؛ لسان العرب؛ بیروت: موسسه التاریخ العربی، 1373.
  2. عسکری، ابوهلال حسن‌بن‌عبدالله؛ الفروق اللغویة؛ ج ۱، قم: موسسه نشر اسلامی، 1412 ه.ق.
  3. اشتهاردی، عبدوس؛ «وفای به عهد»؛ ماهنامه موعود، سال نهم، شماره 55، صفحه 64-68، 1384.
  4. اویسی کهخا، عبدالعلی؛ حکمت‌های تعلیمی مشترک در شاهنامه فردوسی و نهج‌البلاغه؛ نشریه علمی-پژوهشی پژوهش‌نامه ادبیات تعلیمی، سال چهارم، شماره چهارم، صفحه 71-94، 1391.
  5. الهی قمشه‌‌ای، مهدی؛ القرآن الکریم؛ قم: انتشارات فاطمه الزهرا (س)، 1387.
  6. پشتدار، علی‌محمد و یحیی نورالدینی اقدام؛ «بررسی تطبیقی اسطوره ایرج و قصه یوسف (علیه السلام)»؛ فصلنامه تخصصی پیک نور زبان و ادبیات فارسی، شماره 2، 1389.
  7. تربتی، حسین؛ «حسد»؛ مجله مبلغان، سال هشتم، شماره 93، صفحه 54-72، 1386.
  8. ثاقب‌‌فر، مرتضی (1390)، «چرا فردوسی و شاهنامه او در جهان بی‌همتاست»؛ همایش بین‌المللی هزارمین سال سرایش شاهنامه فردوسی: https://ketabnak.com/merger.php?dlid=46337.
  9. جنیدی، فریدون؛ خبرگزاری همشهری آنلاین، 1392.
  10. ــــــــــــ؛ خبرگزاری مهر، 1384.
  11. ربانی، مصطفی؛ «مدیریت تعارض انبیاء اولوالعزم با طاغوت، تاریخچه خوارزمی»؛ شماره 2، صفحه 199-232، 1395.
  12. رشیدی، محمد؛ شاهنامه وقتی کوچک بود؛ تهران: بامداد کتاب، 1382.
  13. سراج، شهین (1391)، تمام گذشته تاریخی ایران در شاهنامه است:

https:// farsnews.com/news/13910224001023

  1. سیاح، احمد؛ فرهنگ بزرگ جامع نوین؛ تهران: اسلام، 1368.
  2. شکوه نیایش در شاهنامه؛ روزنامه خراسان، صفحه 12، 1390.
  3. فره‌‌وشی، بهرام؛ «اخلاق در ایران باستان»؛ ماهنامه مهر، سال نهم، شماره 105، صفحه 103-106، 1343.
  4. طباطبایی، سید محمدرضا؛ «جهاد با نفس»؛ مجله جامه‌نامه، سال نجم، شماره 50، صفحه 25-29، 1387.
  5. مکارم شیرازی، ناصر و دیگران؛ تفسیر نمونه؛ تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1362.
  6. موسوی زنجان‌رودی، سیدمجتبی؛ تربیت مذهبی کودک؛ تهران: انتشارات پرتو خورشید، 1385.
  7. طباطبایی، محمد حسین؛ تفسیر المیزان؛ ترجمه محمدباقر موسوی؛ قم: جامعه مدرسين حوزه علميه قم دفتر انتشارات اسلامي، 1374.
  8. محمودیان راوی‌نژاد، زهرا؛ بررسی تطبیقی عناصر روایی قصه حضرت یوسف (علیه السلام) در قرآن و سیاوش در شاهنامه؛ تهران: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهشهای اسلامی، 1392.
  9. مدبری، محمود؛ «آسمان پیمایی کیکاووس و اسطوره‌‌ی اتانه، مجله مطالعات ایرانی»؛ سال پنجم، شماره 10، صفحه 149-235، 1385.
  10. موسوی همدانی، سید محمد باقر؛ ترجمه تفسیر المیزان؛ قم: انتشارات اسلامی، 1382.
  11. نقیب زاده، میرعبدالحسین؛ نگاهی به فلسفه آموزش و پرورش؛ تهران: طهوری، 1391.
  12. ---------؛ درآمدي به فلسفه؛ چاپ پنجم، تهران: كتابخانه طهوري، 1380.

پی‌نوشت‌ها

[1] . فریدون جنیدی، ایران‌شناس، نویسنده و مدرس دانشگاه. از پژوهندگان فرهنگ و زبان‌های باستانی و زمینه تخصصی فعالیت او شاهنامه‌پژوهی است.

[2] . شهین سراج، بنیان‌گذار بنیاد ملک‌الشعرای بهار.


برچسب‌ها: اخلاق, شاهنامه, فردوسی, اسلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:37  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 


رسول سلطانشاهی
در نوشتار حاضر تلاش می‌شود تا نگرش قرآن به مسئله امدادرسانی مورد تحلیل و تبیین قرار گیرد. بی‌گمان با توجه به نگرش انسانی اسلام به مسائل، امدادرسانی و کمک به دیگران بویژه انسان‌های ناتوان و مجروح امری پسندیده است. آموزه‌های قرآنی بیان می‌دارد که مومنان می‌بایست به مدد و یاری دیگران بویژه افراد ناتوان از پیران و زنان و کودکان برخیزند و کسانی را که در این مسیر فعالیت و اقدام نمی‌کنند سرزنش می‌کند. قرآن به مسئله امدادرسانی در ابعاد مختلف پرداخته است. گاه به عنوان امداد غیبی و گاه به عنوان یاری و تعاون مومنان آن را مورد توجه و ستایش قرار داده است. البته مواردی را نیز بیان می‌دارد که به عنوان مصداق تعاون بر بدی و زشتی نکوهش کرده و مومنان را از گرایش بدان بازداشته است. آنچه در این نوشتار مورد نظر و توجه است، بیان امداد رسانی در امور خیر و نیک می‌باشد که امری پسندیده و هنجاری مورد ستایش مردمان و عقلا است.


پیامبر گرامی اسلام بر پایه آموزه‌های قرآن درباره امداد رسانی و کمک به دیگران می‌فرماید: ان المومنین کجسد واحد اذا ‌اشتکی منه عضو تداعی سایر الجسد بالالم و الحمی؛ مومنان همانند تن واحدی هستند که هر گاه عضوی از آن به درد آید دیگر اعضای تن به درد و تب گرفتار شود. (نهج‌الفصاحه/ ص 2712)
سعدی شیرین سخن این بیان پیامبر را به نظم چنین ترجمه می‌کند:
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی‌غمی نشاید که نامت نهند آدمی
پیامبر در سخن دیگری می‌فرماید: من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم؛ هر کس صبح کند و به امور مسلمانان اهتمام نداشته باشد، او مسلمان نیست.(کافی/ج 2/ ص 163) این عبارت و دیگر عبارت‌ها در آموزه‌های قرآنی و نبوی بر اهمیت امداد رسانی و اهتمام به امور دیگران توجه می‌دهد.
***
گستره معنایی امداد
امداد از واژه ثلاثی مجرد (مدد) به معنای انبساط و امتداد به کار رفته است.(التحقیق ج ۱۱ ص ۵۲) مدت نیز که برای زمان مستمر به کار می‌رود از همین باب است.(مفردات راغب اصفهانی ص ۷۶۳) این واژه بر زیاد شدن هم دلالت دارد، چنانکه در زمان مد آب رودخانه و دریا، بر آب آن افزوده می‌شود.(لسان العرب ابن منظور، ج ۱۳ص ۵۰)
امداد به معنای یاری کردن دیگری است و بیشتر در امور پسندیده و دوست داشتنی به کار می‌رود؛ بر خلاف مد که در امور ناپسند استعمال و به کار رفته است.(مفردات ص ۷۶۳) به نظر می‌رسد که امداد تنها در امور مادی به کار نمی‌رود و کاربرد آن در امور معنوی نیز بسیار است. (التحقیق ج ۱۱ ص ۵۲ و مقاییس اللغه ج ۴ ص ۴۰۳) از جمله کاربردهای آن، امدادهای غیبی معنوی خداوند است. امداد‌های غیبی کمک‌ها و یاری رساندن پنهانی است مانند امدادهای خداوند در جنگ‌های صدر اسلام به پیامبر(ص) و مومنان که به توفیق و امداد الهی بر دشمنان پیروز می‌شدند. قرآن در ۴۰ آیه به مباحث پیرامون امداد غیبی به مومنان و پیامبر (ص)‌ اشاره کرده است.(جهاد در قرآن سید حسین طاهری خرم‌آبادی چاپ اول تهران، وزارت ارشاد، ص ۱۲۹) البته این غیر از امدادهای خداوند است که به شکل هدایت بخشی، حکمت افکنی، توفیق یابی و حفظ و نگهداری از گناه و مانند آن صورت گرفته و در آیات دیگری مطرح شده است. ناگفته نماند که ترکیب امداد غیبی در قرآن نیامده است و این واژه ترکیبی از آیات متعدد قرآن اتخاذ شده است، آیاتی که به فرستاده شدن سپاه نامرئی فرشتگان (آل عمران آیات ۱۲۴ و ۱۲۵) و ایجاد آرامش در دل‌های مومنان (توبه آیه ۲۶)‌اشاره دارد، از جمله آیاتی است که به سبب آن این واژه و اصطلاح پدید آمده است.
آنچه مقصود و منظور ما از این نوشتار است بیان دیدگاه‌های قرآن درباره امداد رسانی انسان‌ها به دیگران بویژه امدادرسانی مومنان به یکدیگر در موارد دشوار است که به شکل تعاون و پشتیبانی خودنمایی می‌کند.
اهمیت و ارزش امداد‌رسانی
جامعه، ترکیبی از افراد انسانی است که برای رفع نیازهای یکدیگر در مجموعه‌های قبیله‌ای (خونی ) و یا ملتی (نژادی ) و یا امتی (عقیدتی) دور هم گرد آمده‌اند تا ضمن یاری به یکدیگر در راستای دستیابی به کمال و نیز آرامش و آسایش، مشکلات و چالش‌های پیش روی فرد و جامعه را بر داشته و به همدیگر مدد رسانند. از آنجایی که هیچ فرد و یا جامعه‌ای به تنهایی نمی‌تواند به همه نیازهای جسمی و روحی خود پاسخ کامل و لازم دهد، نیازمند یاری دیگران است. انسان هر روزه با مشکلات و چالش‌هایی روبرو می‌شود که نمی‌تواند به تنهایی آن را از پیش رو بردارد از این رو نیازمند مدد دیگری است. امدادرسانی به عنوان هنجار و ارزشی انسانی خودنمایی می‌کند و خود را به عنوان ارزش فراگیر و جامع بر مردم و ملت و امت تحمیل می‌کند. قرآن نیز به مسئله امداد به عنوان امری ارزشی توجه می‌دهد و مومنان را به عنوان امت واحد به سوی یاری‌رسانی دیگران سوق می‌دهد. تاکید بیش از ‌اندازه بر تعاون و پشتیبانی از یکدیگر در آیات قرآن به معنای بها دادن و ارزش‌گذاری بر این مسئله اجتماعی است. پدیده تعاون در حوزه‌های مختلف اقتصادی، فرهنگی و روحی، خود را نشان می‌دهد. خداوند در قرآن از مومنان می‌خواهد تا در امور خیر و تقوا (اعمال پسندیده دنیوی و اخروی ) به یکدیگر کمک کنند و پشتیبان هم باشند.(مائده آیه ۲)
در آیاتی از قرآن به مسئله امداد به یتیمان و بازماندگان انسان‌های صالح‌اشاره می‌کند و به زبان عالم ربانی (خضر (ع)) بر شایستگی این عمل توجه می‌دهد.(کهف آیه ۸۲)
در داستان ذوالقرنین نیز به مسئله تعاون و امداد رسانی به کسانی که در معرض خطر تعرض دشمن قرار گرفته‌اند‌اشاره شده است. در آیات ۹۴ و ۹۵ سوره کهف می‌خوانیم: گفتند ‌ای ذاالقرنین براستی که یاجوج و ماجوج در زمین فساد می‌کنند (و متعرض جان و مال و خانمان ما می‌شوند) آیا می‌خواهی خراجی بر خود مقرر کنیم تا تو میان ما و آنان سدی برپا سازی؟ ذوالقرنین گفت: آنچه پروردگارم مرا بدان توانایی داده است بهتر است. مرا به نیروی خویش مدد کنید تا میان شما و آنان سدی بر آورم.
دراین آیات بیان می‌شود که آن حضرت به یاری قومی شتافت که در معرض دشمنانی خونخوار و خونریز بوده‌اند و عنوان مفسد فی الارض بر آنان اطلاق شده است. آن حضرت در پاسخ یاری خواستن و حتی کمک مالی دادن ایشان ، تنها از آنان خواست تا نیروی بدنی در اختیار او گذارند و کمک‌های مالی و هزینه‌های برپایی سد را نپذیرفت. در حقیقت ایجاد پناهگاهی برای مردمان به عنوان امری در حوزه امدادرسانی مورد توجه این آیات قرار گرفته است که بیانگر ارزش و اهمیت امدادرسانی حتی در حوزه دفاعی است.
زمینه‌های امداد رسانی
در آیات قرآن محورها و زمینه‌های امدادرسانی بیان شده است. این موارد گاه به صورت کلی و گاه به صورت مصداقی و موردی تبیین گردیده است. قرآن امداد رسانی را به صورت کلی در محورهایی تجویز بلکه لازم شمرده است. از جمله مهمترین این محورها می‌توان به امداد رسانی در حوزه امور خیریه‌اشاره کرد. مومنان موظف هستند تا در کارهای خیر به یکدیگر مدد رسانند و در این امور کوتاهی نورزند. کارهای خیر به دو شکل امور دنیوی و اخروی نمود پیدا می‌کند. تعاون و همکاری و همیاری در امور
خیرخواهانه و نیک از دستورهای کلی قرآن در این حوزه است که در آیه دوم سوره مائده بدان اشاره و تاکید شده است: «یا ایها الذین آمنوا... تعاونوا علی البر و التقوی»؛ ای کسانی که ایمان آوردید بر نیکی و تقوا یکدیگر را یاری و مدد رسانید و پشتیبان هم باشید.
در بیان اهمیت و ارزش مددرسانی و امدادگری، به مسئله امدادرسانی جنگی و دفاعی اشاره شد و بیان گردید که یکی از محورهای امدادرسانی مسئله امدادرسانی دفاعی به مردمان است. در آیات سوره کهف بیان نشده است که امتی که درخواست کمک و یاری از ذوالقرنین کرده‌اند، افراد مومن بوده‌اند، بلکه کسانی هستند که با قدرت و نیروی ذوالقرنین و رافت و مهربانی او آشنا شده‌اند و به همین منظور از وی درخواست یاری و مدد می‌کنند و حتی حاضر می‌شوند که هزینه ایجاد سد را بپردازند، ولی ذوالقرنین به علت کمک‌رسانی و امداد به انسان‌های مظلوم حاضر می‌شود خود هزینه و مخارج احداث سد را بپردازد. این بدان معنا ست که امدادرسانی به کسانی که مورد ظلم و ستم و تجاوز قرار گرفته‌اند مسئله‌ای انسانی و اسلامی است که می‌بایست در حوزه امدادرسانی مورد توجه و تاکید قرار گیرد. هر چند که آن حضرت مانند حضرت یوسف‌(ع) که در زندان، دوستان خویش را به توحید فراخوانده عمل می‌کند و با بیان اینکه خداوند در احداث سد به وی کمک می‌کند، می‌کوشد مردمان را به سوی توحید دعوت کند و با این روش، دعوت عملی را به کار گیرد.
از دیگر محورهای امداد رسانی کمک و یاری به یتیمان است. در داستان خضر و موسی‌(ع) به مسئله امدادرسانی به یتیمان اشاره شده است. در حقیقت کاری که موسساتی چون بهزیستی و هلال احمر انجام می‌دهند در راستای اهداف اسلامی امدادرسانی قابل توجه و تبیین است.
از دیگر محورهای امدادرسانی و تعاون که در قرآن بدان اشاره شده است، مسئله امدادرسانی به مومنان در برابر تجاوز متجاوزان است. قرآن درآیه ۷۲ سوره انفال به این مهم اشاره می‌کند که مومنان دارای عزم و حضور موثر اجتماعی به یکدیگر در برابر متجاوزان یاری می‌رسانند: «ان الذین آمنوا و‌هاجروا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله و الذین آوو... والله بما تعلمون بصیر»؛ آنان که ایمان آورده‌اند و مهاجرت کرده‌اند و با مال و جان خویش در راه خدا جهاد کرده‌اند و آنان که به مهاجران جای داده و یاریشان کرده‌اند، خویشان و اولیای یکدیگرند؛ و آنان که ایمان آورده‌اند و مهاجرت نکرده‌اند خویشاوندان شما و اولیای شما نیستند تا آنگاه که مهاجرت کنند؛ ولی اگر شما را به یاری خواندند باید به یاری ایشان برخیزید مگر آنکه برضد آن گروهی باشد که میان شما و ایشان پیمانی بسته شده باشد و خدا به کارهایی که می‌کنید بیناست.
در این آیات به صراحت به مسئله امدادرسانی به تجاوزشدگان اشاره شده و پذیرش درخواست ایشان با شرایطی لازم و ضروری برشمرده شده است.
امدادرسانی به دولت و دولتمردان نیز از محورهایی است که قرآن بدان اشاره می‌کند. در داستان ذوالقرنین خوانده‌ایم که مردم از وی می‌خواهند سدی را بر پا کند تا از حملات دشمن در امان باشند. ایجاد پناهگاهی امن با ایجاد سدی در برابر دشمن امکان‌پذیر بوده است. این مسئله نیاز به هزینه کردن مقدار زیادی مال و ثروت و نیز به کارگیری نیروی انسانی داشت. ذوالقرنین می‌پذیرد که در زمینه دفاعی به ایشان کمک کند تا از تعرض دشمن در امان باشند. وی حتی می‌پذیرد که منابع مالی طرح را خود تامین کند ولی نیروی انسانی را می‌بایست مردم تامین کرده و در اختیار وی گذارند. مردم می‌پذیرند تا وی را در این مسئله یاری رسانند. بنابراین می‌توان گفت که همیاری و تعاون مردم ساکن میان دو کوه به ذوالقرنین درپدید آوردن سدی برای جلوگیری از هجوم یاجوج و ماجوج به عنوان مصداقی از محورهای امداد رسانی می‌باشد. از این رو می‌توان گفت که یکی از محورهای امدادرسانی همیاری مردمی در امور دولتی برای رفاه و امنیت و آسایش اجتماع است.
بایدها و نبایدهای امدادرسانی
از آنجا که امدادرسانی می‌تواند در امور و مسائل پسندیده و ناپسند صورت گیرد، قرآن برای هر یک از موارد خاص حکمی را بیان کرده است. در اینجا به برخی از مصادیق امدادرسانی و احکام آن اشاره می‌شود.
در برخی موارد امدادرسانی به عنوان امری واجب و لازم در قرآن مطرح شده است. از جمله این موارد می‌توان به وجوب امداد مهاجران و انصار به مومنان غیر مهاجر در صورت کمک خواهی ایشان در حمایت از دین اشاره کرد. در آیه ۷۲ سوره انفال که پیش از این گذشت به صراحت به این مسئله اشاره شده است. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که امدادرسانی به مومنانی که از سوی دشمن مورد تعرض واقع شده‌اند امری واجب و لازم است و بر همه مسلمانان است که به درخواست کمک مومنان در معرض خطر و حمله دشمن یاری رسانند.
در مقابل، هر گونه یاری‌رسانی و همکاری با کافران، حرام دانسته شده است و خداوند می‌فرماید: فلاتکونن ظهیرا للکافرین؛ ای پیامبر؛ پشتیبان کافران نباش.(قصص آیه ۸۶) چنانکه کمک‌رسانی به کسانی که می‌کوشند تا مردمانی را از سرزمین خویش آواره کنند به عنوان امری ناپسند و حرام شمرده شده است.( بقره آیه 85)
از دیگر مواردی که امدادرسانی درآن حوزه حرام شمرده شده است، یاری و امدادرسانی بر گناه و تجاوزگری است که در آیه ۸۵ سوره بقره یهودیان به جهت عمل برخلاف این حکم مورد سرزنش قرار گرفته‌اند.
خداوند در یک دستور کلی و فراگیر همه مومنان را از اینکه بر گناه و تجاوز وتعدی دیگری را یاری و مدد رسانند باز می‌دارد و می‌فرماید: و لاتعاونوا علی الاثم و العدوان؛ بر گناه و تجاوز همکاری نکنید.(مائده آیه ۲)
به هر حال امدادرسانی بر آوارگی (بقره آیات ۸۳ و 85 ) تجاوز (همان) و ظلم و ستم (ممتحنه آیه ۹) و گناه ( بقره آیه ۸۵ و قصص آیه ۱۷) و مجرمان(قصص آیه ۱۷) امری مذموم و ناپسند وحرام دانسته شده و مردمان را از آن برحذر داشته است.
مبانی قرآنی امداد رسانی و کمک به دیگران
برای امداد رسانی به مفهوم امروزین آن می‌توان مبانی قرآنی قوی و متقنی را یافت که در اینجا به برخی از این مبانی با توجه به آیات قرآن اشاره می‌شود. از جمله این مبانی مسئله عدالت اجتماعی است؛ قرآن یکی از اهداف اصلی دین در دنیا را عدالت دانسته و می فرماید: لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط؛ قطعا پیامبران را با بینات و دلایل روشن فرستادیم و با ایشان کتاب و میزان را همراه کردیم تا مردمان به عدالت و قسط برخیزند.(حدید آیه ۲۵))
از مصادیق اجرای عدالت آن است که نیازمندان با کمک‌های مالی و معنوی و پزشکی و غذایی امداد و یاری شوند تا آنان نیز امکان رشد و تعالی را بیابند. از این رو قرآن مردمان را مامور به اجرای عدالت کرده و دستور انفاق و خمس را صادر نموده است تا ثروت و مال در اختیار عده‌ای معدود و محدود نباشد و همگان بتوانند از آن بهره‌مند شوند. حکمت دستور به انفاق مال و وجوب خمس و زکات، چیزی جز کمک و یاری به مستمندان و از کار افتادگان نیست. از این رو خداوند می‌فرماید: ان الله یامر بالعدل و الاحسان و ایتای ذی القربی؛ خداوند به عدل و نیکوکاری و پرداخت نفقات به بستگان، فرمان می‌دهد.(نحل آیه ۷۰) این سفارشی است برای اینکه مهر و محبت و عدل در کنار هم قرار گرفته و جامعه سالم انسانی را بسازد. جامعه‌ای که تعاون، همدردی، همدلی و همیاری در آن اصالت دارد و هر کسی دستگیر دیگری است و در سختی‌ها و مصیبت‌ها و بلایای طبیعی و غیرطبیعی یار و مددکار دیگری است.
از دیگر مبانی قرآنی امدادرسانی مسئله ایجاد امنیت خاطر و آرامش و آسایش عمومی است. قرآن ارزش ایجاد امنیت و آرامش خاطر را در حد عبادت خدا دانسته می‌فرماید: فلیعبدوا رب هذا البیت الذی اطعمهم من الجوع و آمنهم من الخوف؛ باید قریش پروردگار این خانه را عبادت کنند که ایشان را از گرسنگی سیر کرد و از خوف امنیت بخشید.(قریش آیه۴) در این آیه آسایش (رفاه و رهایی از گرسنگی) و آرامش و امنیت از ترس را به عنوان دو نعمت برمی‌شمارد که مردم به خاطر آن دو، باید شاکر خدا باشند و به همین علت وی را عبادت کنند. در این آیه آرامش و آسایش به عنوان دو هدف اصلی در زندگی بشر دانسته شده است که فراهم‌آوری آن از سوی خدا موجب و علت حکم به عبادت خدا دانسته شده است.
د رحقیقت این آیه و آیه دیگر: لیبدلنهم من بعد خوفهم امنا،( نور آیه ۵۵) بیان می دارد که مردمان می بایست به شکرانه این دو نعمت، خدا را عبادت کنند. بنابراین از مبانی انسان‌دوستی آن است که امنیت را برای مردمان فراهم آوریم و آسایش و آرامش را برای آنها ایجاد کنیم .
از دیگر مبانی امدادرسانی، توجه و اهتمام اسلام و قرآن به مسئله نوع دوستی است؛ زیرا انسان‌ها در نگرش قرآنی از نفس واحدی آفریده شده و هیچ گونه تفاوتی میان آنها نیست؛ بنابراین می بایست اصل رحمت و مهروزی را در میان خود رعایت کنند. قرآن کریم علت بعثت پیامبر را رحمت برای جهانیان چه مومن و غیر مومن برمی‌شمارد.(انبیاء آیه ۱۰۷) و از مومنان می‌خواهد تا پیامبر خویش را سرمشق قرار داده و از او پیروی کنند. در ستایش مومنان نیز می‌فرماید که ایشان در میان خویش مردمانی مهربان و مهروز هستند و تاکید می‌کند که مسئله مهروزی از ویژگی‌های مومنان و یاران پیامبر است.(رحماء بینهم) یکی از مصادیق نوع دوستی و مهروزی، کمک و امدادرسانی به نیازمند در هنگامه سختی‌ها و بلایا است. چنانکه ایجاد همبستگی اجتماعی که یکی از اهداف قرآنی است با این امر تحقق می‌یابد که مردمان در هنگامه سختی‌ها و بلایا دستگیر باشند و به یکدیگر کمک و یاری رسانند.
محرومیت‌زدایی از دیگر مبانی قرآنی است که می‌توان برای مسئله امدادرسانی بیان کرد؛ قرآن می‌فرماید: «فی اموالهم حق للسائل و المحروم»؛ در اموال مومنان حقی برای درخواست‌کنندگان و محرومان است.(ذاریات آیه ۱۹) امدادرسانی به افراد فقیر و ناتوان یکی از واجباتی است که در این آیه بر عهده مومنان نهاده شده است.
اینها بخشی از مبانی قرآنی امدادرسانی است که به طور اختصار بیان شده است. روزنامه کیهان

شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند

شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند

درویش و غنی بنده این خاک درند
و آنان که غنی ترند محتاج ترند

به بازوان توانا و قوت سرِ دست
خطاست پنجۀ مسکین ناتوان بشکست

نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید
که گر ز پای در آید کسَش نگیرد دست

هر آن که تخم بدی کِشت و چشم نیکی داشت
دِماغ بیهده پخت و خیال باطل بست

ز گوش، پنبه برون آر و داد خلق بده
وگر تو می‌ندهی داد، روزِ دادی هست

بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی


برچسب‌ها: امدادگری, امداد, اسلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:34  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

برگرفته از ویکی شیعه و حوزه : 1-در کلام الهی و در روایات به قناعت توصیه شده است. 2- اصناف مختلف مردم از جمله رهبران جامعه ی اسلامی و کارگزاران، خانواده ها، ثروتمندان و فقرا موظف به رعایت قناعت و اعتدال هستند. 3- قناعت در اموال عمومی و بیت المال، قناعت در منابع طبیعی، قناعت در امور معیشتی، در خوراک، پوشاک، مسکن، وسایل نقلیه، لوازم زندگی مانند فرش و غیره، قناعت در انفاق و اعتدال در عبادت، استفاده ی مطلوب از عمر و به طور کلی قناعت و اعتدال در همه ی امور از جمله مصادیق قناعت محسوب می شوند. 4- آثار صرفه جویی و قناعت و ثمره های ارزشمند آن شامل قناعت و حیات طیّبه، خردمندی، آرامش روانی، شکر و سپاسگزاری،سلامت در دین، تقوای الهی، رهایی از رنج و زحمت، رهایی از طول امل،خودسازی،آسانی حساب،عزت نفس،بی نیازی، سیری، پاکدامنی و سخاوتمندی می باشد. 5- حبّ دنیا و جهل و نادانی نسبت به عواقب شوم عدم قناعت و اموری چون حرص و طمع و اسراف که ارتباطی دو سویه با قناعت دارند از جمله موانع قناعت به شمار می آیند. 6- ترویج فرهنگ قناعت و صرفه جویی از طریق آموزش مردم، سیاست گذاری کاربردی مناسب، پیشگامی عملی مسئولین، پرهیز از تجمل و سنت های نادرست و... از راه های تحصیل ملکه ی قناعت می باشند.

قناعت از فضائل اخلاقی به معنای اکتفا کردن به اندک و در مقابل زیاده‌خواهی است. قناعت در ادبیات و فرهنگ اسلامی به معنای، صحیح مصرف کردن نیز آمده و در ادبیات اقتصادی با واژگانی مانند بهره‌وری، کارآیی، بهینه‌سازی مصرف و صرفه‌جویی بیان می‌شود.

مفهوم‌شناسی

قناعت را به معنای بسنده کردن به‌اندکی از آنچه مورد نیاز انسان است، تعریف کرده‌اند.همچنین قناعت را به رضایت داشتن به قسمت نیز معنا کرده‌اند. در فرهنگ فارسی قناعت در معنای خرسند بودن به قسمت و بسنده کردن به مقدار اندک، گفته شده است.[] امام علی(ع) قناعت را بهره‌مندی از دنیا به‌اندازه کفایت و رفع نیاز دانسته است.[] نه اکتفا کردن به مقدار کم و بهره‌مندی کم از دنیا. در منابع دینی قناعت صفتی است که با تکرار و تمرین در انسان به صورت ملکه‌ای در می‌آید که باعث خشنودی و راضی شدن به چیز کم و نگه‌داشتن نفس از زیاده‌خواهی است.

اهمیت و جایگاه

امام علی علیه‌السلام:
مِن شَرَفِ الهِمَّةِ لُزومُ القَناعَةِ (ترجمه: پایبندی به قناعت، از والایی همّت است.)

تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص۳۹۱، ح ۸۹۹۹

حضرت علی(ع) سفارشات زیادی به کارگزاران و فرمانداران خود نسبت به پرهیز از اسراف و تبذیر دارند و آنان را ملزم به صرفه‌جویی و مصرف صحیح بیت المال می‌کند.ایشان می‌فرمایند: نوک قلم‌ها را باریک و فاصله سطرها را کم کنید و از زیاده‌روی در هزینه نمودن بیت المال بپرهیزید زیرا که اموال مسلمانان نباید متحمل ضرر شود.[] همچنین بنا به روایت حضرت علی(ع) هیچ گنجی غنی‌تر از قناعت نیست.[] و از پیامبر اکرم نقل شده که: خوشا به حال آنکه با اسلام هدایت شود و معیشت او به حد کفاف باشد و قناعت کند.

در علم اخلاق قناعت در مقابل حرص قرار دارد و موجب می‌شود که شخص به مقدار نیاز و ضرورت بسنده کند و زاید بر آن را نطلبد.[] از این رو امام علی برای رسیدن به قناعت، ریشه‌کنی حرص را گام نخست شمرده ‌است. و از نظر سیاسی و اقتصادی نیز آبروی سیاسی و اقتصادی و خودکفایی یک مملکت را نیز قناعت حفظ می‌کند.

آثار، مراتب و نشانه‌ها

برخی روایات از امام علی(ع) و امام صادق(ع) حیات طیّبه را به قناعت تفسیر کرده‌اند. همچنین، در روایات برای قناعت آثاری ذکر شده است: رضایت خداوند،[] عزت انسان،[] سبکی حساب در روز قیامت،[] و بی‌نیازی از مردم از جمله آنهاست.

قناعت دارای دو مرتبۀ عالی و اعلی است؛ مرتبۀ نخست راضی بودن به حد ضرورت و کفاف و مرتبۀ دوم رضایت به کمتر از آن است.[]

در احادیث برای افراد قانع، نشانه‌های مختلفی ذکر شده است: همت بلند و شکرگذاری از جمله آنهاست به عنوان نمونه در روایتی از حضرت علی(ع) آمده است: قانع‌ترین مردم باش تا شکر گزارترین آنان باشی. یا در حدیث دیگری آمده است که زندگی با قناعت نشانه همت بلند است.[] گاه قناعت نکردن و قانع نبودن در برخی از امور معنوی نه تنها مذموم نیست که می‌تواند پسندیده باشد مانند قانع نبودن به کسب علم ودانش و معرفت. در خواست همام برای شنیدن خطبه همام و ویژگی‌های مختلف پرهیزگاران از زبان امام علی(ع) و قناعت نکردنش به پاسخ اجمالی امام از این موارد است.[]

تفاوت معترّ و قانع

در تفسیر آیه ۳۶ سوره حج آورده‌اند: فرق میان «قانع» و «مُعْتَر» این است که قانع به کسی گویند که اگر چیزی به او بدهی قناعت می‌کند و راضی و خشنود می‌گردد و اعتراض و ایراد و خشمی نمی‌گیرد، اما معتر کسی است که به سراغ تو می‌آید و سؤال و تقاضا می‌­کند وای بسا به آنچه می‌دهی راضی نشود و اعتراض کند. برخی گویند قانع کسی است که سؤال می‌کند و معتر کسی است که خود را در معرض اطعام قرار می‌دهد و سؤال نمی‌کند.[] تفسیر اول طبق روایت صحیح‌تر به نظر می‌رسد.[] نکتۀ مهم اینکه مقدم شدن قانع بر معتر نشانۀ آن است که آن دسته از محرومانی که عفیف النفس و خویشتن دارند، باید در مقام اول و قبل از دیگران مورد توجه قرار گیرند.

در ادبیات

  • بابا افضل الدین کاشانی:

با داده قناعت کن و با داد بزی

در بند تکلف مرو، آزاد بزی

در بِه ز خودی نظر مکن، غصه مخور

در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی

  • ابوسعید ابوالخیر:

زیادت از سرت ار یک کله بدست آری

به خاکپای قناعت که درد سر باشد

  • ناصر خسرو:

جهان را دیدم و خلق آزمودم

به هر میدان درون جستم مجالی

نه مالی دیدم افزون از قناعت

نه از پرهیز برتر احتیالی


برچسب‌ها: قناعت, قرآن, روایت, اسلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:32  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

قانون جذب ایده‌ ای است که ریشه‌های آن به آموزه‌ها و فلسفه‌های باستانی مانند هندوئیسم، بودا و برخی از آموزه‌های عرفانی برمی گردد . اما در آن زمان واژه «قانون جذب» به شکل امروزی وجود نداشت، اما مفهوم اثر اندیشه و ذهن بر واقعیت وجود داشته است.

در آن زمان به عنوان قوانین بنیادین در جادوگری مطرح شده است. به عنوان کتاب «شاخه زرین» نوشته جیمز جورج فریزر، دو قانون اصلی جادوگری شرح داده شده است که یکی از آن‌ها همان قانون جذب شده است، به عنوان مثال برای تأثیرگذاری بر موضوع شیء متعلق را در اختیار داشت.

این قانون در طول تاریخ بارها به شکل‌های مختلف ظاهر شده است؛ از عرفان یهودی در چند صد سال متوالی (کابالا) تا آموزه های فلسفی و دینی متعددی که در آنها تأثیر افکار و نیات بر زندگی و جهان ذکر شده است

از نظر کتاب‌ها و تاریخ مدرن، اولین بار این قانون با اندیشه‌های فکری به عنوان فیناس کیمبی (اوایل قرن نوزدهم) مطرح شد. کیمبی که بیمار بود، با تفکر و ذهنیت مثبتی از خود یاد می کند و این ایده که ذهن بر جسم تأثیر می گذارد را نشان می دهد.

هلنا بلاواتسکی در قرن نوزدهم از تأثیرگذارترین افراد بود که با ترکیب آموزه های مذهبی و عرفانی مفهوم قانون جذب را گسترش داد. سپس نویسندگانی مانند ویلیام واکر اتکینسون و والاس دلیوس در اوایل قرن بیستم به نوشته‌های این حوزه افزوده شده و اصطلاح «قانون جذب» را به کار بردند. ویلیام واکر اتکینسون در سال ۱۹۰۶ کتابی با عنوان «ارتعاش فکر یا قانون جذب در دنیای اندیشه» نوشت که پایه بسیاری از آموزه‌های امروز بود.

ناپلئون هیل نیز در سال 37 با کتاب معروف خود «فکر کنید و رشد کنید» قانون جذب را به شکل‌گیری در جامعه معرفی کرد که «هر ذهنیتی که دارید، می‌توان آن را به دست آورد». کتاب و آموزش‌های او به شدت در رشد این باور تأثیرگذار بود.

اما در دهه 1930، گرچه این آموزه ها همچنان در محافل مختلف گفته می‌شد، توجه عمومی و فراگیری در دهه‌های 70 تا 2000 نسبت به قانون جذب صورت گرفت. این دوره بیشتر به توسعه روانشناسی مثبت و خودیاری اختصاص داشت بدون اینکه قانون جذب به‌طور مشخص برجسته شود.

در قرن 21 و به‌خصوص با انتشار کتاب و فیلم «راز» (Secret) توسط راندا برن در سال‌های 2006 و 2007، قانون جذب به این شکل شناخته شد و در سطح جهانی محبوبیت یافت. این اثر با مطرح کردن تجسم خلاق و ذهن بر قدرت ذهن به عنوان موتور موفقیت و خوشبختی، این مفهوم را به یک پدیده فرهنگی تبدیل کرد.

بنابراین، قانون جذب پیشینه‌ ای چندصدساله است که در قالب نویسندگان مختلف بازتعریف می‌شود تا در نهایت در قرن ۲۱ با محصولاتی مانند «راز» به عنوان یک جریان جهانی مطرح و مورد استقبال قرار گیرد.

تاریخچه دقیق و خاص قانون جذب در ایران به شکل یک جریان مشخص و خاص وجود ندارد، اما در زمینه مفاهیم مشابه و تفکرات بر ذهن و تأثیر افکار مثبت، پیشینه‌های فلسفی و عرفانی غنی در این خصوص در ایران وجود دارد.

  • در دوران گذشته، فیلسوفان بزرگ ایرانی مانند ابن‌سینا، حافظ و مولانا در آثار خود به تأثیر افکار، نیت و انرژی مثبت اشاره کرده‌اند. ابن‌سینا به شناخت خود و قدرت درونی که می‌توانم آن را از دیدگاهی مشابه جذب قانون تفسیر کرد.که از کودکی به خود دانشمند می گفته است .

  • تفکرات عرفانی و فلسفی ایرانی بسیار متکی بر مفهوم تأثیر افکار، نیت و حالت روانی بر زندگی و جهان اطراف است که پایه های همسو با ایده های قانون جذب است. اما این موارد بیشتر در قالب عرفان و اخلاق بیان شده و به شکل یک نظریه دقیق و جهانشمول به نام «قانون جذب» مطرح نبوده‌اند.

  • ورود رسمی و نظریه مدرن قانون جذب به ایران مربوط به قرن بیستم و اوایل 21 است، زمانی که ترجمه ها و آموزش های مرتبط با قانون جذب و روانشناسی مثبت از غرب وارد شده است. اساتید و نویسندگان متعددی مانند دکتر احمد حلت، دکتر علیرضا آزمندیان و سایر مدرسان روانشناسی در ایران دوره‌ها و کتاب‌هایی در این زمینه ارائه کرده‌اند.

  • بنابراین، می‌توان گفت ایران هم پیش‌زمینه فلسفی و عرفانی است

آیا قانون جذب برای سرگرم کردن مردم است به خواست سیاستمداران تا مردم درگیر امور واهی شوند یا واقعا موتور حرکت و پیشرفت است که بقول فیلم راز سیاستمداران و قدرتمندان آن را از مردم پنهان کرده اند؟!

هدف قانون جذب این است که بر اساس آن باور دارند افکار و احساسات مثبت می‌تواند نتایج مثبتی در زندگی انسان خلق کند و افراد را به خواسته‌ها و اهدافشان برساند. این باور می‌گوید با بررسی روی موضوعات و اهداف مثبت، انرژی‌های مشابه جذب می‌شود و فرصت‌ها به سمت فرد می‌آیند.

اما در جامعه و محافل علمی، قانون جذب به عنوان یک شبه‌علم یا «سرگرمی علمی» شناخته می‌شود که شواهد علمی محکمی پشت آن نیست و بیشتر بر پایه فلسفه و روان‌شناسی مثبت‌اندیشی استوار است. این موضوع باعث ایجاد گمانه‌زنی‌هایی درباره هدفمند بودن انتشار یا پنهان‌سازی این قانون توسط سیاستمداران و قدرتمندان شده است. برخی معتقدند این نظریه باید مردم را امیدوار و پرانرژی نگاه دارند و برخی دیگر گمانه می‌زنند این نظریه‌ها وسیله‌ای برای سرگرم‌کردن یا کنترل مردم هستند.

اما مسلم است که قانون جذب بیشتر یک انگیزه روانشناسی مثبت‌اندیشی است که می‌تواند به عنوان یک موتور محرک و پیشرفت فردی عمل کند، اما منبع تمام موفقیت‌ها و پیشرفت‌ها نیست و نباید آن را به عنوان راه‌حل مطلق دید. موفقیت و پیشرفت نیازمند برنامه ریزی و جستجوی مستمر است.

بنابراین قانون جذب یک فرمول جادویی بدون نیاز به جستجو نیست بلکه فلسفه قانون جذب این است که می‌توان در کنار جستجو و واقع بینی به بهبود وضعیت روحی و انگیزه انسان کمک کند، برخی شایعات مربوط به پنهان‌کردن آن توسط قدرتمندان بیشتر از جنس تئوری‌های توطئه است و اسناد قطعی علمی ندارد

در ادیان الهی دیدگاه های متفاوتی نسبت به قانون جذب وجود دارد

در اسلام: بسیاری از مراجع دینی و علما، قانون جذب را به عنوان یک نظریه شبه‌علمی و خرافه می‌شناسند که آموزه‌های آن با اصول توحید، دعا، خشوع و توکل در اسلام ناسازگار است. در این دیدگاه، قدرت آفرینندگی ذهن به جای خداوند مطرح می‌شود که اسلامی نیست و قانون جذب را رد می‌کنند. اما برخی معتقدند می‌توان نکاتی را در مورد قانون جذب مانند امید و تلاش در مورد توحید و باور به اراده خدا استفاده کرد

در دین زرتشت: آموزه های زرتشتی بیشتر بر اصل درست، کردار نیک و انتخاب تاکید دارند و کمتر به مفاهیم مشابه قانون اشاره مستقیم دارند. در آموزه های زرتشتی، استدلال بر تلاش در زندگی و پیروی از راه درست است وبه لحاظ مفهومی ارتباط مستقیم با قانون جذب وجود ندارد.

در بودا: آموزه‌های بودایی حول مفهوم ذهن و اثر آن بر تجربه‌های فردی است. بودا بر کنترل ذهن، کاستن از رنج و رسیدن به آرامش درونی تاکید دارد. شباهت‌هایی وجود دارد که نقش مهمی در تجربه‌ها دارد، اما قانون جذب به معنای جذب بیرونی بر اساس افکار مثبت در بودائیسم امروزی بیان نشده است.

در مسیحیت: در متن‌های مقدس برخی از قانون‌ها بر ایمان قوی و نیایش همراه با پاسخ دعا هستند که گاهی مروجین جذب از آن‌ها برداشت کرده‌اند. اما خیلی از مسیحیان معتقدند آنچه ایمان و دعا را معنی می‌بخشد، توکل بر خداوند و خضوع است، نه باور به قدرت ذهن برای خلق حقیقت بدون اراده الهی.

در مجموع، قانون جذب با آموزه‌های ادیان الهی به شکل کامل همخوانی ندارد و بیشتر به عنوان یک نظریه روان‌شناسی یا فلسفه نوین مطرح است که می‌توان در باورهای دینی به نحوی از جنبه‌های مثبت آن بهره برد، اما نمی‌توان آن را جایگزین باور دینی نمود .

احساس خوبی که در ابتدا از خواندن مطالب قانون جذب و تکنولوژی فکر پیدا می‌کنید ، معمولاً ناشی از امید و انگیزه‌ برای کنترل زندگی است. این نظریه‌ها می‌تواند به عنوان یک محرک برای تغییر و حرکت به سمت هدف در نظر گرفته شوند .

اما گذشت زمان و برخورد با مشکلات متعدد و پیچیده زندگی، باعث می‌شود که این احساس کاهش و فرد ممکن است با حس خمودگی یا ناامیدی روبرو شود. این اتفاق طبیعی است زیرا: برای حفظ انرژی بهتر است قانون جذب را به عنوان یک ابزار شناخت روانی و تقویت انگیزه در نظر گرفت، نه یک فرمول جادویی. ترکیب آن با برنامه‌ریزی دقیق، اقدام مستمر و پذیرش واقعیت‌های زندگی می‌تواند کمک کند.

به طور خلاصه، قانون جذب می‌تواند در شروع مسیر مثبت باشد ولی فقط همراهی با مدیریت احساسات و تصمیم‌پذیری بهتر جواب می‌دهد و کمک می‌کند در طول زمان حس خمودگی و ناامیدی کاهش یابد .

«راز» که به معرفی قانون جذب پرداخت، یکی از پرطرفدارترین آثار در زمینه رشد فردی است اما با نقدهای فراوانی روبرو می شود. یکی از انتقادهای مهم این است که فیلم و قانون جذب می‌گویند اگر اتفاق بدی مانند بدبیاری برای کسی می‌افتد، مقصر خود آن فرد است زیرا «ذهنش آن را جذب کرده است». این ادعا کاملاً قابل پذیرش نیست و از زاویه انسانی و واقعی بودن زندگی مورد نقد جدی قرار گرفته است.

مسلماً این است که هیچ کس آگاهانه نمی‌خواهد بدبیاری بیاورد ، بنابراین همه مشکلات را به ذهن فرد نسبت می‌دهند، ساده‌سازی و نوعی تبرئه شرایط واقعی، جامعه یا دیگران است. این ممکن است باعث شود که در نگاه کردن به مشکلات خود سرزنش شوند که تبعات روانی منفی دارد و نمی تواند تمام مشکلات پیش رو را توجیه کند.

منتقدان می‌گویند فیلم راز بیش‌تر بر تفکر مثبت و قدرت ذهنی عمل می‌کند و مهم‌ترین شرایط بیرونی، تلاش واقعی، شانس، و عوامل اجتماعی را نادیده می‌گیرد. همچنین فیلم با برداشت‌های گزینشی و دارایی‌های علمی، تصویر کامل و منطقی از دیدگاه ارائه نمی‌دهد.

در نتیجه، این نوع نگاه فیلم «راز» و قوانین جذب به ویژه در مورد حوادث منفی قابل قبول نیست و باید با دید انتقادی و به عنوان یکی از ابزارهای انگیزشی و روانشناسی مثبت به آن نگاه کرد، نه به عنوان یک حقیقت جامع و قطعی درباره زندگی و سرنوشت افراد. قانون جذب نمادی از قدرت تصویر و تصویرسازی ذهنی است. این عبارت می‌خواهد بگوید اگر تصویری روشنی از خواسته‌هایت داشته باشی و کاملاً آن را حس کنی، احتمالاً به آن بیشتر می‌رسی. ذهن انسان توان بالایی برای تجسم دارد و این تجسم می‌تواند به عنوان انگیزه و راهنمایی در مسیر عمل باشد.

اما واقعیت این است که تصور به تنهایی کافی نیست و عوامل بسیاری در نتیجه نهایی که می‌توانند:

  • شرایط بیرونی و عوامل اجتماعی، اقتصادی و فرصت‌ها نقش مهمی دارند که دائماتغییر می‌کنند.

بنابراین نقش قانون جذب بیشتر انگیزشی و جهت‌ دهی است، نه ضمانتی مطلق برای رسیدن. .

تصور می‌تواند شروع باشد، ولی تمام موفقیت در دست خود ذهن نیست بلکه مجموعه عوامل کنار هم موثرند.

جستجوی واقعی، شرایط بیرونی و برنامه‌ریزی نیز در موفقیت نقش دارند.

قانون جذب در بسیاری از موارد به ابزاری برای کاسبی تبدیل شد. دوره اوج محبوبیت آن همزمان با انتشار کتاب و فیلم «راز» بود و افرادی که دوره‌ها، کلاس‌ها، کارگاه‌ها و آموزش‌های متنوعی را برای قانون جذب می‌کردند که هدفشان کسب درآمد بود.

علل کاسبی شدن قانون جذب عبارتند از:

  • جذابیت بالا و مفهوم قانون جذب برای عموم مردم باعث شد که به دنبال راهکار سریع و آسان برای موفقیت باشند.

  • نظارت کافی بر کارگاه‌ها و آموزش‌هایی که باعث ارائه محتوای غیرعلمی، اغراق‌آمیز و بدون پشتوانه می‌شود، نبود.

  • بهره‌برداری برخی افراد و شرکت‌ها از نیاز مردم به امید و تغییر، برای فروش دوره‌ها و محصولات گوناگون.

با گذشت زمان و افزایش انتقادات علمی و تجربی، کاهش تأثیرات قانون جذب و ظهور روش‌های جدید رشد فردی و روانشناسی واقع‌بینانه‌تر، محبوبیت و رونق آن کاهش یافت. همچنین، برخی از افراد پس از تجربه‌های ناکام یا انتظارهای دریافت نشده، از این نظریه دست برداشتند.

پس از این که قانون جذب در بسیاری از جاها به یک ابزار کاسبی تبدیل شد و پس از تبلیغات بازار و افزایش آگاهی‌ها،و مخافتهایی که روانشناسان و برخی علما ابراز نمودند رونق قبلی را از دست داد ولی موضوعات و مباحث مربوط به انگیزش و مثبت‌اندیشی همچنان ادامه دارد. جذابیت ساده و امیدبخش این مفهوم باعث شد افراد و شرکت‌ها دوره‌ها، کارگاه‌ها و آموزش‌های متعددی برگزار کنند . ارائه‌دهنده‌هایی که بیشتر هدفشان کسب سود بود.

اما با گذشت و افزایش نقدهای علمی و تجربی، کاهش اثربخشی وعده‌های قانون جذب و ظهور روش‌های جدید روانشناسی واقع‌بینانه‌تر، محبوبیت آن کاهش یافت. همچنین افرادی که انتظارهای غیرواقعی دارند و نتایج ملموس نگرفتند، کمتر به این نظریه روی آوردند.

پس در سالهایی که گذشت کمتر خبری از تبلیغات قانون جذب بود و بیشتر به عنوان بخشی از مباحث انگیزشی و روانشناسی مثبت صحبت می‌شود، نه به شکل یک فرمول معجزه‌سا برای موفقیت. این تغییر باعث شد قانون جذب به عنوان یک ابزار بیزینس از رونق سابق بیفتد، ولی مفهوم مثبت‌اندیشی و انگیزشی همچنان پرطرفدارند.

قانون جذب در خارج از کشور نیز در دوره‌های ویژه در دهه ۲۰۰۰ میلادی محبوبیت بسیاری پیدا کرد و به ابزارهایی برای کسب درآمد تبدیل شد، اما این موضوع بیشتر به حوزه روانشناسی مثبت و انگیزشی تعلق داشت و کمتر به عنوان یک مدل کسب و کار مستقیم شناخته شد .

در اروپا و آمریکا، بازارهای کسب و کار بیشتر حول موضوعات فناوری، نوآوری، پایداری محیط زیست، هوش مصنوعی، فین‌تک و تحول دیجیتال شکل‌گرفته‌اند

با این حال، مفاهیم روانشناسی مثبت و انگیزشی (که بخشی از قانون جذب نیز هست) هنوز به صورت ابزارهای جانبی در حوزه های بازاریابی، توسعه فردی و کسب و کار به کار می رود.

بنابراین، در حال حاضر قانون جذب به عنوان یک کسب‌وکار مستقل و جریان غالب دیده نمی‌شود و بیشتر در قالب آموزش‌های روانشناسی مثبت و جذاب‌بخشی حضور دارند، در حالی که اقتصاد و بازارهای بزرگ به فناوری و نوآوری های مدرن توجه دارند. در شرایط فعلی اقتصاد اروپا و آمریکا، بازارهای بزرگ به سمت فناوری‌های نوین، هوش مصنوعی، پایداری محیط زیست و تحول دیجیتال حرکت‌ها و قانون جذب به عنوان یک جریان اقتصادی یا کسب‌وکار مستقل مطرح نمی باشد .

در اروپا و آمریکا قانون جذب بیشتر به عنوان روانشناسی مثبت و انگیزشی در حوزه‌هایی مانند توسعه فردی، انگیزشی و رشد شخصی به کار میرود.

به طور خلاصه، قانون جذب به عنوان یک بیزینس مستقل در اروپا و آمریکا دیگر جایگاه برجسته‌ای ندارد، بلکه در قالب آموزه‌ها و تکنیک‌های انگیزشی باقی مانده و بازارهای اصلی روی فناوری و نوآوری‌های پیشرفته متمرکز هستند

اینفوگرافیک قانون جذب

برگرفته از بینش نو . علی عربی . بیش تر از یک .اسلام کوئست. ادیان نت . پرورش فکر. آزمندیان . جادوی باور . فرا کوچ . ایمان بورجی. ویکی پدیا. فرگه. سبز مهربان. آقای بصیری . راز موفقیت . اتحادیه اروپا . مدیر افکار . رادیو مثبت . اروپا در عصر هوشمند. مجله کسب و کار اروپایی .موفقیت ملک پور . مغز متفکر. سابلمیران. آغار موفقیت .و.....


برچسب‌ها: قانون جذب, اسلام, فلسفه, روان شناسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:30  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

شاهرود-خبرگزاری مهر و ویکی پدیا و ایران ویو و دهگردی : شاهرود به دلیل در بر داشتن آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی و بایزید بسطامی به عنوان مهد عرفان ایران لقب گرفته است.

یکی از مقاصد متنوع توریسم در شهرستان شاهرود گردشگری معنوی و عرفانی یا همان (Spiritual tour) است.

از دیدگاه کارشناسان گردشگری، شاهرود به دلیل وجود آرامگاه سلطان العارفین بایزید بسطامی، شیخ ابوالحسن خرقانی، شیخ عمادالدین و شیخ جلال الدین به مهد عرفان مشهور است.

شیخ ابوالحسن خرقانی عارف قرن چهارم هجری

ابوالحسن علی خرقانی(زادهٔ ۳۵۲-درگذشتهٔ ۴۲۵ق) عارف و صوفی نام‌دار ایرانی بوده‌است. وی از انگشت شمار پیرانی است که پیرو حکمت خسروانی و پاسدار فرهنگ ایران بود.شیخ ابوالحسن علی بن جعفر بن ‌سلمان خرقانی «یا علی بن احمد» عارف بزرگ قرن چهارم و پنجم هجری از چهره های بسیار درخشان عرفان ایرانی است که در آزاد اندیشی و مردم‌گرایی جهانی و وسعت نظر انسانی و تفکر والای عرفانی ممتاز و کم نظیر است.

گفتار و کردار این عارف کیهان‌گرای ایرانی که در نیمۀ دوم قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری در خرقان شاهرود می زیسته، در طی گذشت نزدیک به یک هزار سال همواره مورد توجه، مطالعه و سرمشق عارفان، شاعران، متفکران و محققان بوده است.

آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی

او هر چند خود و خلق را در خالق محو می‌دید اما در سلوک خویش از هر فرصتی برای شکستن دیوارهای تفرقه قوم گرایی و هرنوع برتری انسانی بر انسان دیگر استفاده کرده‌است و طریق وصول به خالق را خدمت به خلق معرفی کرده‌است. زیبایی مکتب شیخ در این است که انسان‌ها را می‌بیند و خدمت می‌کند اما برای آنها در برابر حق تعالی موضوعیتی قایل نیست بلکه چون به وحدت خالق و مخلوق معتقد است، و خدمت به خدا و برتر از عبادات ظاهری می‌شناسد. او به انسان‌ها خدمت می‌کند و غمخوار آدمیان است نه به خاطر عبادت نه برای رسیدن به بهشت موعود و گریز از جهنم بلکه به خاطر نفس انسانیت، او که چنین صمیمانه می‌سراید: آن دوست که دیدنش بیاراید چشم بی دیدنش از گریه نیاساید چشم مارا ز برای دیدنش باید چشم گر دوست نبیند به چه کار آید چشم با همین چشم که غیر از دوست را نمی‌بیند از شیخ پرسیدند که جوانمردی چیست؟ گفت آن سه چیز است اول سخاوت دوم شفقت بر خلق سوم بی‌نیازی از خلق

آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی

شیخ ابوالحسن خرقانی در روستایی به نام قلعه نو خرقان در 24 کیلومتری شمال شاهرود در بخش بسطام آرمیده است.

مجموعۀ آرامگاه با توپوگرافی جالب به صورت باغ ایرانی است و نهر آبی از کنار آن روان است و در کنار آن مکانی برای استراحت گردشگران در نظر گرفته اند.

در وسط مجموعه بنای آرامگاه و مسجدی منسوب به شیخ ابوالحسن واقع است؛ محراب این مسجد که متعلق به دوره ایلخانی است از جمله مهمترین بخش های بنا بوده و تنها محرابی است که رو به مغرب ساخته شده و در آن نوشتار فارسی به کار رفته که بدین مظمون است: "گفت علی شیخ قدس الله رحمه: قبله بر پنج است؛ کعبه، قبله مومنان است. بیت المعمور، قبله فرشتگان است. عرش، قبله دعا گویان است و حق، قبله جوانمردان و دوستان".

شیخ ابوالحسن خرقانی از آن دسته از عارفانی است که نقش مهمی در پاسداشت فرهنگ ایرانی داشته است ولی شاید افراد معدودی با زندگی و اشعار این عارف بزرگ آشنایی داشته باشند. بدون شک شیخ یکی از تأثیرگذارترین افراد در زنده نگه‌داشتن فرهنگ ایرانی بوده است، او از انگشت‌شمار پیرانی است که پیرو حکمت خسروانی بوده است.روی قبر شیخ ابوالحسن قطعه‌سنگ مرمری قرار دارد و اشعاری بر روی آن حک‌شده است که از مطالب شعر معلوم می‌شود که آرامگاه قبلی شیخ ابوالحسن در سال ۱۳۴۸ هجری قمری به‌وسیله معتمدالملک به‌صورت کلی تعمیر شده است.متصل به مقبره شیخ ابوالحسن، مسجدی بوده که مطابق نوشته برخی از مؤلفین دارای گنبدی مخروطی شکل و مزین به کاشی‌های زیبا بوده است. در حال حاضر از مسجد و گنبد مذکور فقط محراب آن باقی‌مانده که برخلاف مساجد دیگر این نواحی رو به مغرب است. محراب مذکور دارای گچ‌بری‌های زیبا و استادانه‌ای است. در حاشیه محراب عبارت زیر با خط بسیار زیبا گچ‌بری شده است.

قبل از انقلاب اسلامی ایران، از طرف اداره کل باستان‌شناسی در اطراف محراب مذکور و بر اصول آن مسجدی بنا گردید که در حال حاضر نیایشگاه زائرین شیخ ابوالحسن خرقانی و مورداستفاده آنان در موقع توقف در آن محل هست.

تاریخ وفات شیخ ابوالحسن خرقانی

وی در سال 351 یا 352 هجری در روستای خرقان متولد و در روز سه شنبه دهم محرم (روز عاشورا) سال 425 هجری در سن هفتاد و سه سالگی در همان روستا جهان را بدرود گفت.

مشهور است که مانند عارف معروف معاصر خود شیخ ابو سعید ابوالخیر، خرقه ارشاد و طریقت از شیخ ابوالعباس احمد بن محمد عبدالکریم قصاب آملی داشته است.

در منقولات و حکایات باقی مانده است که شیخ ابوسعید ابوالخیر، ابوعلی سینا فیلسوف نامی و ناصر خسرو قبادیانی، شاعر و متفکر ایرانی که معاصر شیخ ابوالحسن خرقانی بوده‌اند به خرقان رفته و با وی صحبت داشته و مقام معنوی وی را ستوده‌اند.

گفته ‌اند که سلطان محمود پادشاه مقتدر غزنوی به دیدار شیخ ابوالحسن خرقانی رفته و از وی کسب فیض کرده و نصیحت خواسته است.

دهگردی، گردشگری روستایی ، اقامت،بومگردی،آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی

دهگردی، گردشگری روستایی ، اقامت،بومگردی،آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی

دهگردی، گردشگری روستایی ، اقامت،بومگردی،آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی

دهگردی، گردشگری روستایی ، اقامت،بومگردی،آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی

دهگردی، گردشگری روستایی ، اقامت،بومگردی،آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی

دهگردی، گردشگری روستایی ، اقامت،بومگردی،آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی

سخنانی از وی

  • سر به نیستی خود فرو بردم چنان‌که هرگز وادید نیایم، تا سر به هستی تو برآرم چنان‌که به تو یک ذرّه بدانم. (تذکرة الاولیا عطّار)
  • در سرای دنیا زیرِ خاربنی با خداوند زندگانی کردن از آن دوست‌تر دارم که در بهشت زیر درخت طوبی، که از او من خبری ندارم. (تذکرة الاولیا عطّار)
  • عالم هر بامداد برخیزد، طلب زیادتی علم کند و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سُروری به دل برادری رساند. (تذکرة الاولیا عطّار)
  • جوانمردان را قبله خداست. فاینما تولّوا فثمّ وجه الله (تذکرة الاولیا عطّار)
  • یکبار خدای را در خواب دیدم که گفت: یا ابوالحسن! خواهی که تو را باشم؟ گفتم: نه. گفت: خواهی که مرا باشی؟ گفتم: نه. گفت: یا ابوالحسن! خلق اولین و آخرین در اشتیاق این بسوختند تا من کسی را باشم، تو مرا این چرا گفتی؟ گفتم: بار خدایا این اختیار که تو به من کردی از مکر تو ایمن کی توانم بود؟ که تو به اختیار هیچ‌کس کار نکنی. (تذکرة الاولیا عطّار)
  • نقل است از شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد. آوازی شنید که «هان! ابوالحسن! خواهی تا آنچه از تو می‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند!؟» شیخ گفت: «بار الها! خواهی تا آنچه از کرم و رحمت تو می‌دانم و می‌بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ‌کس سجودت نکند؟» آواز آمد: «نه از تو، نه از من.» (تذکرة الاولیا عطّار)

عقاید شیخ

او هر چند خود و خلق را در خالق محو می‌دید اما در سلوک خویش از هر فرصتی برای شکستن دیوارهای تفرقه قوم گرایی و هرنوع برتری انسانی بر انسان دیگر استفاده کرده‌است و طریق وصول به خالق را خدمت به خلق معرفی کرده‌است. زیبایی مکتب شیخ در این است که انسان‌ها را می‌بیند و خدمت می‌کند اما برای آنها در برابر حق تعالی موضوعیتی قایل نیست بلکه چون به وحدت خالق و مخلوق معتقد است، خدمت به خدا را برتر از عبادات ظاهری می‌شناسد. او به انسان‌ها خدمت می‌کند و غمخوار آدمیان است نه به خاطر عبادت نه برای رسیدن به بهشت موعود و گریز از جهنم بلکه به خاطر نفس انسانیت، او که چنین صمیمانه می‌سراید:

آن دوست که دیدنش بیاراید چشمبی دیدنش از گریه نیاساید چشم

مارا ز برای دیدنش باید چشمگر دوست نبیند به چه کار آید چشم

با همین چشم که غیر از دوست را نمی‌بیند از شیخ پرسیدند که جوانمردی چیست؟ گفت آن سه چیز است اول سخاوت دوم شفقت بر خلق سوم بی‌نیازی از خلق؛ و اوج این انسان دوستی شعاری است که گویند در خانقاه شیخ نوشته بود

هرکه در این سرا در آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید

گفته می شود شیخ ابوالحسن بر سردر خانقاه خود چنین نوشته بود "هر که در این سرا در آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد" . امروزه این گفتار بشر دوستانه، شعار ملی گردشگری کشورمان است.

ارتباط معنوی شیخ ابوالحسن خرقانی با بایزید بسطامی

بنای آرامگاه بایزید در دورهٔ قاجار در عکسی از عبدالله قاجار

در مورد ارتباط معنوی بایزید بسطامی عارف قرن دوم و سوم هجری با شیخ ابوالحسن خرقانی که از وفات بایزید 234 هجری تا تولد شیخ ابوالحسن 351 یا 352 هجری 117 یا 18سال فاصله است مطالب زیادی در آثار نویسندگان و محققان به ویژه عارفان قرن های بعد آمده که قابل توجه و تامل است.

بدیهی است اینگونه ارتباطات آشکار مؤید بقای روح و استمرار و انتقال هویت و معنویت پنهان از چشم ظاهربین بشری است که فهم ضعیف و محدود ما به ندرت قادر به درک جلوه هایی از آن است.

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجری در این باره می‌نویسد: نقل است که شیخ بایزید هر سال یک نوبت به زیارت دهستان شدی بسر ریگ که آنها قبور شهداست، چون بر خرقان گذر کردی باستادی و نفس برکشیدی، مریدان از وی سؤال کردند که شیخا ما هیچ نمی‌شنویم، گفت: آری که از این ده، بوی مردی می‌شنوم، مردی بود نام او علی و کنیت او ابوالحسن به درجه از من پیش بود، بار عیال کشد و کشت کند و درخت نشاند.

ابویزید طیفور بن عیسی بن آدم بن سروشان بسطامی معروف به بایزید بسطامی ملقب به سلطان‌العارفین از عارفان ایران قرن سوم هجری و از بزرگان اهل تصوف و عرفان اسلامی در خراسان بود. تاریخ تولد او به‌درستی مشخص نیست و مرگ او را سال ۲۶۱ یا ۲۳۴ هجری دانسته‌اند. بایزید از نوادگان یک خانواده زرتشتی بود که در زمان زندگی پدربزرگش سروشان به اسلام گرویده بودند، بیشتر زندگی خود را در زادگاهش بسطام در استان قومس گذراند؛ به جز زمان کوتاهی که با دشمنی ملایان او به تبعید رانده شده بود. شواهد تاریخی از زندگی او بسیار اندک است. او در محلهٔ بسطام معروف به مؤبدان به دنیا آمد؛ اما به محله‌ای عرب‌نشین به نام وافدان نقل مکان کرد که بعدها به افتخار او بویدان نام گرفت.او حقوق حنفیه را آموخت و حداقل یک بار به زیارت مکه رفت. به نظر می‌رسد که او بیشتر عمر خود را در گوشه‌نشینی، در خانه، مسجد و سلولی منزوی در بسطام گذرانده است. با این حال معروف است که او جلسات آموزشی برگزار کرده و بازدیدکنندگانی را پذیرفته است که می‌خواستند در مورد موضوعات صوفیانه بحث کنند.

از زندگی سلطان‌العارفین بایزید بسطامی اطلاعات خیلی دقیقی در دست نیست. فصیح احمد خوافی او را زادهٔ سال ۱۳۱ هجری و جَدِّ او سروشان را والی ولایت قومس (کومش) دانسته‌است.بنا بر برخی روایات، جَدِّ بایزید بسطامی زرتشتی بود و پدرش یکی از بزرگان بسطام بود.

محل ولادت او محله موبدان بسطام بود. در کتاب «النور من کلمات» ابی‌طیفور داستان اسلام آوردن «سروشان» جد بایزید آورده شده‌است.

استاد او در تصوف مشخص نیست. عشق عرفانی در عرفان بایزید جایگاه ویژه‌ای دارد. همچنین او را پایه‌گذار سکر و فنا در تصوف می‌دانند. گفتهٔ مشهور وی، «سبحانی ما اعظم شانی» اشاره به همین مفهوم دارد.

بنا بر برخی روایات، بایزید از اصحاب جعفر صادق بود. بعضی نظرات وی را معاصر محمد باقر و شاگرد جعفر صادق می‌دانند این در حالیست که وفات بایزید در قرن سوم (سال ۲۶۱ هجری) می‌باشد حال آن که وفات جعفر صادق در سال ۱۴۸ هجری بوده و تفاوت وفات ایشان ۱۱۳ سال می‌شود و کسی عمر بایزید را بیش از هشتاد سال ذکر نکرده‌است.

بایزید بسطامی در سال ۲۶۱ درگذشت و او را در خانقاه (بسطام) وی دفن کردند.مقبره بایزید بسطامی فاقد هرگونه تزئین و داری یک پنجره مسقف آهنی است.مقبره اصلی وی در حیاط مجموعه می باشد که به سفارش خود در اینجا باقی مانده است

معاصر

اواخر عهد قاجار

معاصر

معاصر

بایزید بسطامی جایگاهی بس والا در عرفان دارد و در خداشناسی و توحید سخنان زیبایی دارد که عارف بزرگ و نامی ایران فریدالدین عطار نیشابوری برخی از سخنان بایزید را در کتاب تذکرةالاولیاء آورده‌است که در ذیل به گزیده این سخنان اشاره می‌شود:

  • سی سال خدای را یاد کردم. چون خاموش شدم، بنگریستم حجاب من ذکر من بود.
  • سال‌ها بر این درگاه مجاور بودم، به عاقبت حیرت بدیدم و جز حیرت نصیب ما نیامد.
  • توبه از معصیت یکی است و از طاعت هزار؛ یعنی عجب در طاعت بدتر از گناه.
  • کمال درجة عارف سوزش او بود در محبت.
  • خدای را بندگانند که اگر بهشت با همه زینت‌ها بر ایشان عرضه کنند ایشان از بهشت همان فریاد کنند که دوزخیان از دوزخ.
  • یکی ذره حلاوت معرفت در دلی به از هزار قصر در فردوس اعلی.
  • دنیا اهل دنیا را غرور در غرور است و آخرت اهل آخرت را سرور در سروراست، و دوستی حق اهل معرفت را نور در نور.
  • در معاینه کار نقد است اما در مشاهده نقد نقد است.
  • علامت شناخت حق گریختن از خلق باشد و خاموش بودن در معرفت او.
  • هرکه به حق مبتلا گشت مملکت از او دریغ ندارند و او خود به هر دو سرای سر فرو نیارد.
  • عشق او درآمد و هرچه دون او بود برداشت واز ما دون اثر نگذاشت تا یگانه ماند چنان‌که خود یگانه است.
  • کمال عارف سوختن او باشد در دوستی حق.
  • این قصه را الم باید که از قلم هیچ نیاید.
  • هرکه خدای را داند زبان به سخنی دیگر جز یاد حق نتواند گشاد.
  • کمترین چیزی که عارف را واجب آمد آن است که از مال و ملک تبرا کند، و حق این است که اگر هر دو جهان در سر دوستی او کنی هنوز اندک باشد.
  • حق بر دل اولیای خود مطلع گشت، بعضی از دل‌ها دید که بار معرفت او نتوانست کشید، به عبادتش مشغول گردانید.
  • بار حق جز بارگیران خاص برندارند که مذلل کرده مجاهده باشند و ریاضت یافته مشاهده.
  • جهد کن تا یک دم به دست آری که آن دم در زمین و آسمان جز حق را نبینی؛ یعنی تا بدان دم همه عمر توانگر نشینی.
  • حاجیان به قالب گرد کعبه طواف کنند، بقا خواهند؛ و اهل محبت بقلوب گردند گرد عرش و لقا خواهند.
  • در علم علمی است که علما ندانند و در زهد زهدی است که زاهدان نشناسند.
  • این همة گفتگوی و مشغله و بانگ و حرکت و آرزو بیرون پرده است. درون پرده خاموشی و سکونت و آرام است.
  • هرکه خدای را شناخت او را با سؤال حاجت نیست و نبود و هرکه نشناخت سخن عارف درنیابد.
  • آتش عذاب آنکس راست که خدای را نداند، اما خدای شناسان بر آتش عذاب باشند.
  • هرکه خدای را شناخت عذابی گردد بر آتش، و هرکه خدای را ندانست آتش بر او عذاب گردد، و هرکه خدای را شناخت بهشت را ثوابی گردد، و بهشت بر او وبالی گردد.
  • عارف طیار است و زاهد سیار است.
  • عارف به هیچ چیز شاد نشود، جز به وصال. که نفاق عارفان فاضلتر از اخلاص مریدان.
  • هرکه دل خود را مرده گرداند به کثرت شهوات، او را در کفن لعنت پیچند و در زمین ندامت دفن کنند؛ و هرکه نفس خود را بمیراند به بازایستادن از شهوات، او را در کفن رحمت پیچند، و در زمین سلامت دفن کنند.
  • یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می‌نمایی.
  • قبض دل‌ها در بسط نفوس است و بسط دل‌ها در قبض نفوس است.
  • نفس صفتی است که هرگز نرود جز به باطل.
  • حیات در علم است و راحت در معرفت و رزق در ذکر.
  • معرفت آن است که بشناسی که حرکات و سکنات خلق به خدای است.
  • توکل زیستن را به یک روز بازآوردن است و اندیشه فردا پاک انداختن.
  • ذکر کثیر نه به عدد است لکن به حضور بی غفلت است.
  • محبت آن است که بسیار خود را اندک شمری و اندک حق بسیار دانی.
  • محبت آن است که دنیا و آخرت را دوست نداری.
  • گرسنگی ابری است که جز باران حکمت نباراند.
  • دل عارف چون چراغی است در قندیلی از آبگینه پاک که شعاع او جمله ملکوت را روشن دارد، او را از تاریکی چه باک. که راه حق چگونه است؟ تو از راه برخیز که به حق رسیدی.
  • یکی وصیت خواست. گفت: بر آسمان نگر! نگه کرد گفت: می‌دانی این که آفریده‌است؟ گفت: دانم. گفت: آن‌کس که آفریده‌است هرجا که باشی برتو مطلع است. از او برحذر باش. و گفت: عارف آن است که در خواب جز خدای نبیند و با کس جز از وی موافقت نکند و سر خود جز با وی نگشاید.
  • پرسیدند: مَرد کی داند که به حقیقت معرفت رسیده‌است؟ گفت: آن وقت که فانی گردد در تحت اطلاع حق، و باقی شود در بساط حق بی نفس و بی خلق. پس او فانی بود باقی و باقی بود فانی و مرده‌ای بود زنده و زنده ای بود مرده و محجوبی بود مکشوف بود و مکشوفی بود محجوب.
  • گفتند: راه به خدای چگونه است؟ گفت: غایب شو از راه و پیوستی به الله.
  • گفتند: چرا مدح گرسنگی می‌گویی؟ گفت: اگر فرعون گرسنه بودی هرگز انا ربکم الاعلی نگفتی.
  • هرگز متکبر بوی معرفت نیابد.
  • گفتند: نشان متکبر چیست؟ گفت: آنکه در هژده هزار عالم نفسی بیند خبیث تر از نفس خویش.

منبع سخنان: وبلاگ اشعار عرفاتی شعرای بزرگ

سخنانی از بایزید به نقل از کتاب «بایزید بسطامی»:

  • نقل است که او را گفتند قومی می‌گویند که: کلید بهشت کلمه لااله الاالله است. گفت: بلی کلید بی‌دندانه در نگشاید و دندانهٔ این کلید چهار چیز است: زبانی از دروغ و غیبت دور، دلی از مکر و خیانت صافی، شکمی از حرام و شبهت خالی و عملی از هوی و بدعت پاک. (النور من کلمات ابی طیفور)
  • یکی نزد بایزید آمد و او را از اسم اعظم حق پرسید. بایزید گفت: مرا بر اسم اصغر حق دلالت کن تا من تو را بر اسم اعظم او دلالت کنم. آن مرد حیران ماند. آنگاه بایزید گفت: همه اسمای حق اعظم‌اند. (فوائح الجمال و وفاتح الجلال - نجم‌الدین کبری)
  • سی سال بود که که می‌گفتم خدایا چنان کن و چنین ده ولی تا به درجه اول معرفت رسیدم گفتم خدایا تو مرا باش و هر چه خواهی کن.
  • «حق در دل اولیای خود مطلع گشت، بعضی از دل‌ها چنان دید که بار معرفت او نتوانست کشید، به عبادتش مشغول گرداند.» (تذکرةالاولیاء، عطار)
  • «دنیا اهل دنیا را غرور اندر غرور است؛ و آخرت اهل آخرت را سرور اندر سرور است؛ و دوستی حق اهل معرفت را نور اندر نور.» «(تذکرةالاولیاء، عطار)
  • «خدای را به خدا شناختم و جز خدای را به نور خدای عزّوجل.» (طبقات‌الصوفیه - سلّمی)
  • «ثواب عارف از حق به حق باشد.» (تذکرةالاولیاء، عطار)
  • «کمال عارف سوختن او باشد در دوستی حق» (تذکرةالاولیاء، عطار)
  • «شادی عارف - عارف به هیچ چیز شاد نشود جز به وصال دوست.» (تذکرةالاولیاء، عطار)
  • «دل عارف از او شکوه نکند ولو اینکه با مقراض پاره‌پاره اش کنند؛ و هرگز از او نومید نمی‌شود و از مکر او ایمن نیست اگرچه به آمرزشش نوید دهند و بر او جز به او کسی راهنمایش نمی‌شود ولو اینکه بر آب و هوا رود؛ و از رنح او نیاساید اگرچه بر تخت شاهی نشیند؛ و از او غافل نیست اگرچه در بازار باشد و بی او در زمین و آسمان آرام نیابد.» (النور من کلمات ابی طیفور)
  • «عارف طیّار است و زاهد سیّار» (تذکرةالاولیاء، عطار)
  • «سی سال در حال مجاهده بودم و چیزی سخت‌تر از علم و متابعت کردن آن نیافتم.»

کاظم محمدی در کتاب «روح و ریحان» شرح بر صد و ده سخن بایزید بسطامی نگاشته‌است.

  • فیلم کوتاهی از بایزید بسطامی از بابک صفوت

جلال الدین محمد رومی، مولوی عارف بزرگ قرن هفتم هجری، در دفتر چهارم مثنوی، نظریه و گفتار شیخ ابوالحسن خرقانی را درباره پیش بینی جزئیات وجود و ظهور خود توسط بایزید بسطامی در یکصد و تقریباً بیست سال چنین سروده است:

هـمچـنـان آمـد کـه او فـرمـوده بـود بـوالـحـسـن از مـردمـان آن را شـنـود
که: حـسـن بـاشـد مـریـد و امتم درس گـیـرد هـر صـبـاح از تـربــتــــم
گفت: من هم نیز خوابش دیده ام وز روان شـیـخ ایـــــن بـشـنـیـده ام
هر صباحی رو نـهـادی سوی گور ایـسـتـادی تـا ضـحـی انـدر حـضـــور ...

خواجه عبدالله انصاری یکی از شاگردان ابوالحسن خرقانی

خواجه عبدالله انصاری مفسر، محدث، عالم و عارف بزرگ و شاعر و نویسنده توانایی بود

خواجه عبدالله انصاری "پیر هرات"، عارف بزرگ قرن پنجم هجری و گوینده رسائل مقالات و مناجات های خوش آهنگ و دلنشین و سوزناک و سراپا هنر عرفانی از شاگردان و مریدان خاص شیخ ابوالحسن خرقانی بوده است.

وی سال ها در خرقان بسر برده و در خانقاه خرقان از محضر پر برکت شیخ ابوالحسن خرقانی کسب فیض کرده تا بسرحد کمالات معنوی نائل شده است. چنانکه خود گفته است: «مشایخ من در حدیث و علم و شریعت بسیارند. اما پیر من در تصوف و حقیقت شیخ ابوالحسن خرقانی است اگر او را ندیدمی کجا حقیقت دانستمی».

خواجه عبدالله انصاری در مناجات و مقالات خود درباره درک فیض از مکتب شیخ بزرگ خرقان چنین آورده است: عبدالله مردی بود بیابانی، میرفت بطلب آب زندگانی، ناگاه رسید به شیخ ابوالحسن خرقانی، دید چشمۀ آب زندگانی، چندان خورد که از خود گشت فانی، که نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی، اگر چیزی میدانی من گنجی بودم نهانی، کلید او شیخ ابوالحسن خرقانی.

ابو اسماعیل عبدالله بن منصور محمد (زادهٔ ۲ شعبان ۳۹۶ ه‍.ق/ ۱۰۰۶ م / ۴۰۵ خورشیدی. در شهر هرات درگذشتهٔ ۲۲ ذی الحجه ۴۸۱ ه‍.ق/ ۱۰۸۸ م / ۴۸۷ خورشیدی در هرات) ملقب به شیخ الاسلام و معروف به خواجه عبدالله انصاری، پیر هرات ، پیر انصار و «انصاری هروی»، دانشمند و عارف صوفی مسلک بود. او به عنوان یکی از نوابغ ادبی و چهره‌های شاخص و خراسان قدیم در قرن ۱۱ میلادی/ ۵ ه‍.ق شناخته می‌شود که به عنوان مفسر قرآن، محدث، اهل فن جدل و استاد اخلاق، دستی بر آتش داشته‌است. عمده شهرت وی به خاطر فن سخنوری، اشعار و متون نغزش، به خصوص در مدح و ثنای خدا به زبان‌های عربی و فارسی بوده‌است.

خواجه عبدالله انصاری

خواجه عبدالله انصاری

آرامگاه خواجه عبدالله انصاری که به‌نام گازرگاه هم شناخته می‌شود محل دفن خواجه عبدالله انصاری، از عارفان صوفی‌مسلک فارسی‌زبان است. خواجه عبدلله انصاری یکی از نویسندگان، شاعران و عرفانیان کبیر در تاریخ افغانستان است. این آرامگاه در حملات گروه طالبان به هرات در سال‌های ۲۰۰۱ و ۲۰۲۱ میلادی خرابی‌های کوچکی برداشت.

آرامگاه خواجه عبدالله انصاری

گازرگاه


برچسب‌ها: ابوالحسن خرقانی, بایزید بسطامی, شاهرود, خواجه عبد الله انصاری
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:25  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

سید سلمان صفوی

آکادمی مطالعات ایرانی لندن – LAIS

«توکل» یکی از مفاهیم کلیدی قرآن کریم، حدیث و عرفان است که نقش مهمی در زندگی و آرامش روان انسان دارد. در این نوشتار «توکل» در قرآن کریم، احادیث و عرفان و تصوف در سه بخش از منظر معناشناسی و جایگاه سلوکی بر اساس منابع معتبر تبیین می­ شود.

توکل در قرآن

«رَبَّنَا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنَا وَإِلَیْکَ أَنَبْنَا وَإِلَیْکَ الْمَصِیرُ»(ممتحنه،۴)[۱]

قال الله تعالی: «تَوَکَّلْ عَلَى اللهِ وَکَفَى بِاللهِ وَکِیلا» (سوره نساء، آیه ۸۱) * «وَمَن یَتَوَکَّل عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسبُهُ.»(سوره طلاق، آیه ۳) * «إنَّ اللهَ یُحِبُّ المُتَوَکِّلِینَ» (سوره آل عمران، آیه۱۵۹) * «حَسْبِیَ اللهُ لا إلهَ إلاّ هُوَ عَلَیهِ تَوَکَّلتُ وَ هُوَ رَبُّ العَرشِ العَظِیمِ.»(سوره توبه، آیه ۱۲۹) * «وَ إِلَیهِ یُرجَعُ الأَمرُ کُلُّهُ فَاعبُدهُ وَ تَوَکَّل عَلَیهِ.»(سوره هود، آیه ۱۲۳)

توکل به معنای اعتماد انسان در همه امور خویش بر خدای وکیل و کفیل است. توکل از ریشه «وَ – کَ – لَ» به معنای اظهار عجز و اعتماد به خداوند است.[۲] توکل به معنای تفویض امور به خداوند و رضایت دادن به تدبیر او[۳] و یا سپردن امور به او همراه با انقطاع از اسباب و علل ظاهری و اعتماد به او به عنوان سبب حقیقی و مرجع همه اسباب است.[۴]

توکل بر خدا موجب آرامش و موفقیت و عزت نفس می گردد. خدای تعالی حامى مسلمانان است و با امدادهاى غیبى آنها را یارى مى‌ فرماید. «وَ کَفى‌ بِاللهِ وَکِیلا.»(سوره نساء، آیه ۸۱) در روایات، توکل به معنای کنار گذاردن همه قدرت‌ ها و در انتظار مقدرات الهی بودن است: «ألتّوکّل التّبرّی من الحول و القوّه و انتظار ما یأتی به القدر.»[۵] توکل از نشانه های مومن است: «عَلَی اللهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُؤمِنون.»(سوره تغابن، آیه ۱۳)

توکل و مشتقات آن ۷۰ مرتیه در قرآن کریم به کار رفته و به موضوعاتی گوناگون می پردازد. نظیر:

* اهمیت و انگیزه توکل: «وَاتلُ عَلَیهِم نَبَأَ نُوحٍ إذ قَالَ لِقَومِهِ یَا قَومِ إِن کَانَ کَبُرَ عَلَیکُم مَّقَامِی وَتَذکِیرِی بِآیَاتِ اللهِ فَعَلَى اللهِ تَوَکَّلتُ فَأَجمِعُوا أَمرَکُم وَشُرَکَاءکُم ثُمَّ لاَ یَکُن أَمرُکُم عَلَیکُم غُمَّهً ثُمَّ اقضُوا إلَیَّ وَلاَ تُنظِرُونِ.»(سوره یونس، آیه ۷۱)

* علل و عوامل توکل: «وَإن جَنَحُوا لِلسَّلمِ فَاجنَح لَهَا وَتَوَکَّل عَلَى اللهِ إنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ العَلِیمُ.»(سوره انفال، آیه ۶۱)

* آثار توکل: «فَبِمَا رَحمَهٍ مِّنَ اللهِ لِنتَ لَهُم وَلَو کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ القَلبِ لاَنفَضُّوا مِن حَولِکَ فَاعفُ عَنهُم وَاستَغفِر لَهُم وَشَاوِرهُم فِی الأَمرِ فَإِذَا عَزَمتَ فَتَوَکَّل عَلَى اللهِ إنَّ اللهَ یُحِبُّ المُتَوَکِّلِینَ.»(سوره آل عمران، آیه ۱۵۹)

* موارد توکل: «فَإِن تَوَلَّوا فَقُل حَسبِیَ اللهُ لا إلَهَ إلاَّ هُوَ عَلَیهِ تَوَکَّلتُ وَهُوَ رَبُّ العَرشِ العَظِیمِ.»(سوره توبه، آیه ۱۲۹)

* ضرورت تلاش و کار در کنار توکل: «وَقَالَ یَا بَنِیَّ لاَ تَدْخُلُواْ مِن بَابٍ وَاحِدٍ وَادخُلُوا مِن أَبوَابٍ مُّتَفَرِّقَهٍ وَمَا أُغنِی عَنکُم مِّنَ اللهِ مِن شَیءٍ إنِ الحُکمُ إلاَّ ِللهِ عَلَیهِ تَوَکَّلتُ وَعَلَیهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُتَوَکِّلُونَ.»(سوره یوسف، آیه ۶۷). در برخی آیات نیز به خداوند به عنوان «وکیل» اشاره دارد: «الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إنَّ النَّاسَ قَد جَمَعُوا لَکُم فَاخشَوهُم فَزَادَهُم إیمَانًا وَقَالُوا حَسبُنَا اللهُ وَنِعمَ الوَکِیلُ.»(سوره آل عمران، آیه ۱۷۳)

به استناد برخی آیات نظیر «عَلَی اللهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُؤمِنون.»(سوره تغابن، آیه ۱۳) که مؤمنان را به توکل امر می‌ فرماید چنین بر می آید که انسان بدون توکل، مؤمن نیست.[۶]

در قرآن کریم در ساحت های مختلف اجتماعی، سیاسی و نظامی به توکل امر شده است: «إذ هَمَّت طَّآئِفَتَانِ مِنکُم أَن تَفشَلاَ وَاللهُ وَلِیُّهُمَا وَعَلَى اللهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُؤمِنُونَ.»(سوره آل عمران، آیه ۱۲۲) * «وَلَقَد نَصَرَکُمُ اللهُ بِبَدرٍ وَأَنتُم أَذِلَّهٌ فَاتَّقُواْ اللهَ لَعَلَّکُم تَشکُرُونَ.»(سوره آل عمران، آیه ۱۲۳) * «اللّهُ لا إلَهَ إلاّ هُوَ وَعَلَى اللهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُؤمِنُونَ.»(سوره تغابن، آیه ۱۳) * «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذکُرُوا نِعمَتَ اللهِ عَلَیکُم إذ هَمَّ قَومٌ أَن یَبسُطُوا إلَیکُم أَیدِیَهُم فَکَفَّ أَیدِیَهُم عَنکُمْ وَاتَّقُوا اللهَ وَعَلَى اللهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُؤمِنُونَ.»(سوره مائده، آیه ۱۱) * «قَالَ رَجُلاَنِ مِنَ الَّذِینَ یَخَافُونَ أَنعَمَ اللّهُ عَلَیهِمَا ادخُلُواْ عَلَیهِمُ البَابَ فَإذَا دَخَلتُمُوهُ فَإِنَکُم غَالِبُونَ وَعَلَى اللهِ فَتَوَکَّلُوا إن کُنتُم مُّؤمِنِینَ.»(سوره مائده، آیه۲۳)

معناشناسی توکل

توکل از مفاهیم اصلی عرفانی قرآن کریم است که با زندگی انسان پیوند وثیق دارد. توکل از جهت معناشناسی با «ایمان»، «وکیل» (اسم الله)، «کفیل» (اسم الله)، «زندگی»، «دنیا»، «صبر»، «رضا»، «تسلیم»، «تدبیر»، «تقدیر»، «اسباب» و «یقین» در تعامل معنایی است. توکل به معنای اعتماد و امیدِ کامل به حضرت قادر و قطع امید از مخلوقات یا اسباب و وسایط؛ در عین مجاهدت و تدبر و تعقل در امور زندگی است. توکل با اسماء الهی نظیر «الوکیل»، «الولی»، «القادر»، «المقتدر»، «الوهاب»، «الرزاق»، «النصیر»، «الحی»، «الفتاح»، «الکریم»، «المجیب» و «الودود» در تعامل است.[۷] توکل ایمان ذومراتب است، آن که ایمانش قوی تر است، توکلش نیز اقوا و اکمل است.

خاستگاه توکل

بر اساس قرآن کریم، دارا بودن درک عمیق از خدای تعالی و مجموعه صفات الهی نظیر علم، قدرت، حکمت، عزت، ربوبیت و رزاقیت در تحقق توکل عملی مؤثر است. توکل پس از طی مراتبی از تهذیب نفس و رشد و تعالی ایمان عملی ممکن می شود. انسانی که با باور قلبی به ولایت حضرت حق تعالی، به ربوبیت او ایمان بیاورد، حضرت «لا اله الا هو» را مرجع همه اسباب و علل می‌داند و همه امور خویش را به حضرت «الوکیل»، «الولی»، «القادر»، «المقتدر»، «الوهاب»، «الرزاق»، «النصیر»، «الحی»، «الفتاح»، «الکریم»، «المجیب» و «الودود»[۸] وا می گذارد: «ذلِکُمُ اللهُ رَبّی عَلَیهِ تَوَکَّلتُ واِلَیهِ اُنیب.»(سوره شوری، آیه ۱۰)

*

توکل در احادیث

در کتب معتبر حدیث نظیر «کافی»، «تحف العقول»، «غررالحکم» و «وافی» احادیث متعدد در باب توکل روایت شده که بر اساس آنها توکل با ایمان، صبر، خوف، اسباب و سختی ها (صعاب) قرین است.

معنای توکل از منظر حدیث نبوی

رسول الله(ص) در حدیثی مطول در تبیین معنای توکل می فرمایند: «وَ فِی مَعَانِی اَلأَخبَارِ عَنْ أَبِیهِ عَن سَعدِ بنِ عَبدِ اَللهِ عَن أَحمَدَ بنِ أَبِی عَبدِ اَللهِ عَن أَبِیهِ فِی حَدِیثٍ مَرفُوعٍ إِلَى اَلنَّبِیِّ (صَلَّ اَللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) قَالَ جَاءَ جَبرَئِیلُ فَقَالَ: «یَا رَسُولَ اَللهِ؛ إنَّ اَللهَ أَرسَلَنِی إلَیکَ بِهَدِیَّهٍ لَم یُعطِهَا أَحَداً قَبلَکَ.» قَالَ رَسُولُ اَللهِ (صَلَّ اَللهُ عَلَیهِ وَ آلِه): «مَا هِیَ؟» قَالَ: «اَلصَّبرُ وَ أَحسَنُ مِنهُ.» قَالَ: «وَ مَا هُوَ؟» قَالَ: «اَلرِّضَا وَ أَحسَنُ مِنهُ.» قَالَ: «وَ مَا هُوَ؟» قَالَ: «اَلزُّهدُ وَ أَحسَنُ مِنهُ.» قَالَ: «وَ مَا هُوَ؟» قَالَ: «اَلإخلاَصُ وَ أَحسَنُ مِنهُ.» قَالَ: «وَ مَا هُوَ؟» قَالَ: «اَلیَقِینُ وَ أَحسَنُ مِنهُ.» قُلتُ: «وَ مَا هُوَ یَا جَبْرَئِیلُ؟» قَالَ: «إِنَّ مَدرَجَهَ ذَلِکَ اَلتَّوَکُّلُ عَلَى اَللهِ عَزَّوَجَلَّ.»

فَقُلتُ: «وَ مَا اَلتَّوَکُّلُ عَلَى اَللهِ؟» قَالَ: «اَلعِلمُ بِأَنَّ اَلمَخلُوقَ لاَ یَضُرُّ وَ لاَ یَنفَعُ وَ لاَ یُعطِی وَ لاَ یَمنَعُ وَ إستِعمَالُ اَلیَأْسِ مِنَ اَلخَلقِ فَإِذَا کَانَ اَلعَبدُ کَذَلِکَ لاَ یَعمَلُ ِلأَحَدٍ سِوَى اَللهِ وَ لَم یَرجُ وَ لَم یَخَف سِوَى اَللهِ وَ لَم یَطمَع فِی أَحَدٍ سِوَى اَللهِ فَهَذَا هُوَ اَلتَّوَکُّلُ.» قُلتُ: «یَا جَبرَئِیلُ فَمَا تَفسِیرُ اَلصَّبرِ قَالَ تَصبِرُ فِی اَلضَّرَّاءِ کَمَا تَصبِرُ فِی اَلسَّرَّاءِ وَ فِی اَلفَاقَهِ کَمَا تَصبِرُ فِی اَلغِنَى وَ فِی اَلبَلاَءِ کَمَا تَصبِرُ فِی اَلعَافِیَهِ فَلاَ یَشکُوا حَالَهُ عِندَ اَلمَخلُوقِ بِمَا یُصِیبُهُ مِنَ اَلبَلاَءِ؟» قُلتُ: «فَمَا تَفسِیرُ اَلقَنَاعَهِ؟» قَالَ: «یَقنَعُ بِمَا یُصِیبُ مِنَ اَلدُّنیَا یَقنَعُ بِالقَلِیلِ وَ یَشکُرُ اَلیَسِیرَ.»

قُلتُ: «فَمَا تَفْسِیرُ اَلرِّضَا؟» قَالَ: «اَلرَّاضِی لاَ یَسخَطُ عَلَى سَیِّدِهِ أَصَابَ مِنَ اَلدُّنیَا (أَمْ لاَ یُصِیبُ) مِنهَا وَ لاَ یَرضَى لِنَفسِهِ بِالیَسِیرِ مِنَ اَلعَمَلِ.» قُلتُ: «یَا جَبرَئِیلُ؛ فَمَا تَفسِیرُ اَلزُّهدِ؟» قَالَ: «یُحِبُّ مَن یُحِبُّ خَالِقُهُ وَ یُبغِضُ مَن یُبغِضُ خَالِقُهُ وَ یَتَحَرَّجُ مِن حَلاَلِ اَلدُّنیَا وَ لاَ یَلتَفِتُ إِلَى حَرَامِهَا فَإِنَّ حَلاَلَهَا حِسَابٌ وَ حَرَامَهَا عِقَابٌ وَ یَرحَمُ جَمِیعَ اَلمُسلِمِینَ کَمَا یَرحَمُ نَفسَهُ وَ یَتَحَرَّجُ مِنَ اَلکَلاَمِ کَمَا یَتَحَرَّجُ مِنَ اَلمَیتَهِ اَلَّتِی قَدِ اِشتَدَّ نَتنُهَا وَ یَتَحَرَّجُ عَن حُطَامِ اَلدُّنیَا وَ زِینَتِهَا کَمَا یَتَجَنَّبُ اَلنَّارَ أَن یَغشَاهَا وَ أَن یُقَصِّرَ أَمَلَهُ وَ کَانَ بَینَ عَینَیهِ أَجَلُهُ.»

قُلتُ: «یَا جَبْرَئِیلُ؛ فَمَا تَفسِیرُ اَلإخلاَصِ؟» قَالَ اَلمُخلِصُ اَلَّذِی لاَ یَسأَلُ اَلنَّاسَ شَیئاً حَتَّى یَجِدَ وَ إذَا وَجَدَ رَضِیَ وَ إِذَا بَقِیَ عِندَهُ شَیءٌ أعطَاهُ فِی اَللهِ فَإن لَم یَسأَلِ اَلمَخلُوقَ فَقَد أَقَرَّ ِللهِ بِالعُبُودِیَّهِ وَ إذَا وَجَدَ فَرَضِیَ فَهُوَ عَنِ اَللهِ رَاضٍ وَ اَللهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى عَنهُ رَاضٍ وَ إِذَا أَعطَى ِللهِ عَزَّوَجَلَّ فَهُوَ عَلَى حَدِّ اَلثِّقَهِ بِرَبِّهِ.» قُلتُ: «فَمَا تَفسِیرُ اَلیَقِینِ؟» قَالَ: «اَلمُؤمِنُ یَعمَلُ ِللهِ کَأَنَّهُ یَرَاهُ فَإن لَم یَکُن یَرَى اَللهَ فَإنَّ اَللهَ یَرَاهُ وَ أَن یَعلَمَ یَقیناً أَنَّ مَا أَصَابَهُ لَم یَکُن لِیُخطِئَهُ وَ مَا أَخطَأَهُ لَم یَکُن لِیُصِیبَهُ وَ هَذَا کُلُّهُ أَغصَانُ اَلتَّوَکُّلِ وَ مَدرَجَهُ اَلزُّهدِ.»[۹]

رسول خدا (صلّ الله علیه و آله) فرمودند: جبرئیل نازل شد و گفت: «اى رسول خدا؛ همانا خداوند مرا به سوى شما فرستاده تا هدیه‌ اى به شما بدهد که پیش از شما به کسى نداده است.» پیامبر فرمودند: «آن هدیه چیست‌؟» جبرئیل گفت: «صبر و بهتر از آن.» فرمودند: «بهتر از آن چیست‌؟» گفت: «رضایت (به امر الهى) و بهتر از آن.» فرمودند: «بهتر از آن چیست‌؟ گفت:زهد و بهتر از آن.» فرمودند: «بهتر از آن چیست‌؟» گفت: «اخلاص و بهتر از آن.» فرمودند: «بهتر از آن چیست‌؟» گفت: «یقین و بهتر از آن.» فرمودند: «بهتر از آن چیست‌؟» مجدداً گفت: «یقین و بهتر از آن.» فرمودند: «بهتر از آن چیست اى جبرئیل!؟» گفت: «وسیله یقین و آن عبارت از توکل به خداوند عزیز است.»

رسول الله(ص) فرمودند: «توکل بر خدا چیست‌؟» گفت: «علم به این که مخلوق نمی تواند ضرر و نفعی برساند و بخشنده و منع‌کننده نیست. کلاً باید از مخلوق ناامید شد. چون بنده چنین شود، براى کسى جز خدا عمل نمى‌کند و جز خدا به کسى طمع ندارد. این توکل است.» فرمودند: «یا جبرئیل؛ تفسیر صبر چیست‌؟» گفت: «این که در سختی صبر کنید، چنان که در خوشى صبر مى‌کنید و در فقر صبر کنید، چنان که در ثروتمندى صبر مى‌کنید و در بلا شکیبائى کنید، چنان که در عافیت شکیبائى مى‌کنید. پس نباید وقتی مصیبتى مى‌رسد، نزد خلق شکایت ببرید.» فرمودند: «تفسیر قناعت چیست‌؟» گفت: «اکتفا کردن به آنچه مى‌رسد. باید به کم قناعت کنید و به چیز اندک سپاسگزارى کنید.» فرمودند: «تفسیر رضایت چیست‌؟» گفت: «کسى که راضى باشد چه از دنیا مصیبت به او برسد یا نرسد. از مولایش روى بر نمى‌گرداند و به عمل اندک (از امور خیر) راضى نمى‌شود.»

رسول خدا(ص) فرمودند: «تفسیر زهد چیست؟» گفت: «این که انسان دوست بدارد آن را که آفریدگارش را دوست دارد و دشمن بدارد آن را که آفریدگارش را دشمن مى‌دارد. از حلال دنیا در تنگى و پرهیز باشد و به حرام آن توجه نکند که در حلالِ آن حساب و در حرامِ آن عقاب است. به جمیع مسلمانان رحم کند، آنچنان که بر خود رحم مى‌کند. از سخن دورى گزیند، چنان که از مرده‌اى که شدیداً بوى بد گرفته، دورى مى‌گزیند. (زیرا زیاده سخن گفتن، گاهى به غیبت و تهمت کشیده می شود و غیبت نیز مانند گوشت برادر را خوردن است.) دورى گزیند از کالاى دنیا و زیور، آنچنان که دورى مى‌گزیند از آتش.آرزویش را کوتاه کند و همواره اجلش در مقابل دیدگانش باشد.»

رسول الله(ص) فرمودند: «یا جبرئیل؛ تفسیر اخلاص چیست‌؟» گفت: «مخلص کسى است که از مردم سؤال نکند تا خود پیدا نماید و چون پیدا کرد راضى شود و اگر چیزى نزدش باقى ماند، آن را در راه خدا ببخشد. پس هر که از بنده سؤال نکند (و چشم از امید خلق بپوشد) به حقیقت به عبودیت خداوند اقرار کرده است. چون یافت و خشنود شد، از خدا راضى است و خداوند از او راضى است. چون در راه خدا ببخشد، در حد و شوق به خداوند قرار یافته است.» فرمودند: «تفسیر یقین چیست‌؟» گفت: «این که مؤمن چنان برای خدا عمل کند که گویا او را مى‌بیند و اگر او خدا را نبیند خدا او را مى‌بیند و بداند به یقین آنچه بر او رسیده، نمى‌تواند خطا باشد و آنچه به خطا بر او رفته، نمى‌تواند به او برسد. اینها شاخه ‌هاى توکل و پله‌ هاى زهد است.)

حدِّ توکل

امام رضا(علیه السلام): «وَ سُئِلَ (علیه السلام) عَن حَدِّ اَلتَّوَکُّلِ. فَقَالَ (علیه السلام): أن لاَ تَخَافَ أَحَداً إلاَّ اَللهَ .»[۱۰] امام رضا(ع) در مورد حد توکل فرمودند: «حد توکل این است که از هیچ کس جز خدا نترسید.»

امیرالمؤمنین على(علیه السلام) :«مَنْ تَوکَّلَ عَلَى الله ذَلَّت لَهُ الصِّعابُ وَتَسَهَّلَت عَلَیهِ الأَسبابِ»[۱۱] امیراالمومنین علی(ع) در مورد حد توکل فرمودند: «هر کس به خدا توکل کند، دشوارى ها براى او آسان مى شود و اسباب برایش فراهم مى گردد.»

امام موسی الکاظم(علیه السلام): «إِنَّ اَلدُّنیَا بَحرٌ عَمِیقٌ قَد غَرِقَ فِیهَا عَالَمٌ کَثِیرٌ فَلتَکُن سَفِینَتُکَ فِیهَا تَقوَى اَللهِ وَ حَشوُهَا اَلإیمَانَ وَ شِرَاعُهَا اَلتَّوَکُّلَ وَ قَیِّمُهَا اَلعَقلَ وَ دَلِیلُهَا اَلعِلمَ وَ سُکَّانُهَا اَلصَّبرَ»[۱۲] امام موسی کاظم(ع) در مورد حد توکل فرمودند: «دنیا دریاى ژرفى است که بسیارى از مردم در آن غرق شدند. اگر مى‌خواهید نجات یابید باید کشتى‌ شما در این دریا تقواى الهى، ملوان آن ایمان و بادبانش توکل و ناخدای آن عقل، رهبرش دانش و لنگر آن شکیبایى باشد.»

*

توکل در عرفان و تصوف

توکل از منظر معناشناسی

«توکل» با تجلی در ادبیات عرفانی پرورش یافته و جزئیات آن با تکیه بر قرآن کریم، احادیث و احوال عارفان به نثر و نظم بیان شده است. توکل از منظر معناشناسی با «سلوک الی الله«، «ایمان»، «زندگی»، «صبر»، «یقین»، «اخلاص»، «رضا»، «یدالله»، «دل»، «اسم وکیل خدای تعالی»، «تسلیم»، «الثقه بالله» و «زهد» قرین است.

متون کلاسیک ادبیات عرفانی در موارد متعدد توکل را به «اعتماد و امید به خدای تعالی» معنا و تبیین کرده اند؛ اعتماد و امیدی که مبدأ آن حسن ظن به خداست و منت‌ هایش آرامش و اطمینان قلبی است.[۱۳] توکل از مقامات و منازل سلوک الی الله تعالی است. در متون عرفانی توکل در شمار مقامات است. ابونصر سراج در «اللمع»، توکل را پس از مقام صبر[۱۴] و قبل از مقام رضا آورده است. خواجه عبدالله انصاری در «منازل السائرین» در قسم معاملات، باب هفتم؛ توکل را منزل بیست و هفتم سلوک برشمرده است.

توکل از منظر «قوت القلوب» ابوطالب مکی

از منظر مکی؛ توکل با «تفویض»، «هدایت»، «رضا»، «تسلیم»، «قضای الهی»، «زهد»، «تقوا» و «یقین» قرین است. نخستین توکل، شناخت خدای تعالی است که وکیل مطلق، عزیز و حکیم است. به اقتضای عزت خویش، عزت می دهد و بر اساس حکمتش منع می فرماید.

«فإن التوکل على الله یحبّب العبد، و إن التفویض إلى الله من هدی الله، و بهدی الله یوافق العبد رضوان الله، و بموافقه رضوان الله یستوجب العبد کرامه الله. و قال لقمان أیضا: و من یتوکّل على الله، و یسلّم لقضاء الله، و یفوّض إلى الله، و یرضى بقدر الله، فقد أقام الدین و فرغ یدیه و رجلیه لکسب الخیر و أقام الأخلاق الصالحه التی تصلح للعبد أمره. و قال بعض علماء الأبدال، و هو أبو محمد سهل: العلم کلّه باب من التعبّد، و التعبّد کلّه باب من الورع، و الورع کلّه باب من الزهد، و الزهد کلّه باب من التوکّل. قال: فلیس للتوکّل حدّ و لا غایه تنتهی إلیه.

و قال أیضا فی قول الله عزّ و جلّ: «لِیَبلُوَکُم أَیُّکُم أحسَنُ عَمَلا.»(سوره هود، آیه ۷). قال أصدق توکلا. و قال: التقوى و الیقین مثل کفّتی المیزان و التوکل لسانه، به تعرف الزیاده و النقصان. و سئل عن قول الله عزّوجلّ: «فَاتَّقُوا الله ما استَطَعتُم.» (سوره تغابن، آیه ۱۶). قال: بإظهار الفقر و الفاقه إلیه. و سئل عن قوله تعالى: «اتَّقُوا الله حَقَّ تُقاتِهِ.»(سوره آل عمران، آیه ۱۰۲) فقال: اعبدوه بالتوکّل. و قال أبویعقوب السوسی: لا تطعنوا على أهل التوکّل فإنهم خاصّه الله الذین خصّوا بالخصوصیه فسکنوا إلى الله، و اکتفوا به، و استراحوا من هموم الدنیا و الآخره. و قال: من طعن فی التوکّل، فقد طعن فی الإیمان لأنه مقرون به، و من أحبّ أهل التوکّل فقد أحبّ الله تعالى. فأوّل التوکّل المعرفه بالوکیل و أنه عزیز حکیم، یعطی لعزّه، و یمنع لحکمه، فیعتزّ العبد بعزّه و یرضى بحکمه.»[۱۵]

توکل بر خدای تعالی بنده را محبوب می کند و تفویض امور به خداوند از هدایت الهی است. بنده با هدایت خداوند، موافق رضای خدا می گردد و با رضایت خداوند، عزت خدای تعالی را به دست می آورد . لقمان حکیم می فرماید: «هر که بر خدا توکل کند و تسلیم رضای خدا باشد و امور خویش را به خدای تعالی تفویض کند و به تقدیر خدا راضی باشد، دین را برپا کرده و دست و پای خویش را برای کسب نیکی به کار گرفته و اخلاق نیکو مورد نظر او را در عمل آورده است. برخی علمای ابدال نظیر ابومحمد سهل گفته اند: «همه علم دری است از عبادت و همه عبادات باب تقوا است. هر تقوا دری از زهد و هر زهد دری از توکل است. توکل حد و انتها ندارد که خداوند متعال فرمود: «تا شما را بیازماید که کدام یک از شما نیکوکارترید.»(سوره هود، آیه ۷).» همچنین فرمود: «تقوا و یقین مانند دو کفه ترازو و توکل زبانه آن است که با آن زیادت و نقصان را می شناسند.» از ابومحمد سهل درباره قول خدای تعالی سؤال شد که فرمود: «پس تا می توانید از خدا بترسید.»(سوره تغابن، آیه ۱۶). فرمود: «با نشان دادن فقر و نیاز به او.» همچنین از او درباره قول حق تعالی پرسیدند که: «از خدا بترسید آنچنان که باید از او بترسید.»(سوره آل عمران، آیه ۱۰۲). فرمود: «او را با توکل عبادت کنید.»

ابویعقوب السوسی: «به اهل توکل تهمت نزنید که آنها از خاصان خدا هستند که برای خلوت برگزیده شده اند پس در خدا ساکن می شوند و از او راضی هستند و از غم و اندوه دنیا آرام می گیرند.» همچنین فرمود: هر که از توکل ایراد بگیرد به ایمان تهمت زده، زیرا با توکل با ایمان همراه است و هر که اهل توکل را دوست بدارد، خدا را دوست داشته است.» بنابراین آغاز توکل، شناخت حضرت وکیل (خدای تعالی) است. او توانا و حکیم است؛ به اقتضای عزتش می بخشد و بر مبنای حکمت خویش منع می فرماید. از این رو بنده عزت می یابد با عزت او وَ راضی میشود به حکم و قضای او.

توکل از منظر رساله قشیریه

«رساله قشیریه» (۴۶۵هـ.ق.) از مهم ترین منابع تصوف، از جهت ترتیب تاریخی پس از «اللمع» ابی نصر سراج (۳۷۸هـ.ق.) و «التعرف لمذهب التصوف» کلابادی (۳۸۰هـ.ق.) و «قوت القلوب» مکی (۳۸۶هـ.ق.)؛ در تعریف توکل از دیدگاه صوفیان آورده است: حمدون [قصّار]: «توکل دست به خداى تعالى زدن است.» احمد خضرویه: «حاتم اصم به فردى گفت: از کجا می خورى؟ گفت: «و ِلله خَزائِنُ السَّمواتِ وَ الأرض وَ لکِنّ المُنافِقینَ لا یَفقَهُونَ.» بدان که دل محل توکل است و پس از آنکه بنده متحقق باشد، حرکت ظاهری نافی توکل نیست‌. بدان که تقدیر از جانب خداى است. اگر بر او دشوار شود، تقدیر او بوده و اگر اتفاق افتد، از سهل نمودن او بوده است.

انس (رضى الله عنه): مردى آمد بر اشترى و گفت: «یا رسول الله(ص) اشتر را آزاد بگذارم و توکّل بر خداى کنم؟» فرمودند: «نه، اشتر ببند و توکل بر خداى کن‌.» بشر حافی به فردى که گفت: «توکلت على الله.» گفت: «بر خداى عزّوجل دروغ می گویى. اگر بر خداى تعالی توکل کرده بودى؛ [راضى بودى‌] بر آنچه او بر تو راند.» یحیى بن معاذ در پاسخ این سؤال که «مرد کِی به مقام توکل می رسد؟» گفت: «آن گاه که به وکیلى خداى تعالی رضا دهد.»[۱۶]

توکل از منظر خواجه عبدالله انصاری

خواجه عبدالله انصاری در «صد میدان« و «منازل السائرین» توکل را یکی از میدان ها و منازل سلوک خوانده و در «صد میدان» توکل را میدان بیست و یکم سلوک شمرده است. وی توکل را زاده بصیرت و قنطره یقین و عماد ایمان و محل بروز اخلاص دانسته، توکل را متدرج می خواند: «از میدان بصیرت میدان توکل زاید. قوله تعالی: «وَ عَلَی الله فَتَوَکَّلوا إن کُنتَم مُؤمِنین»، «فَعَلَیهِ تَوَکَّلوا إن کُنتُم مُسلِمین». توکل قنطره یقین، عماد ایمان و محل اخلاص است. توکل بر سه درجه است: یکی به تجربه، دیگر به ضرورت و سوم به حقیقت. به تجربه آن است که می‌کوشد و می‌سازد و آن حال مکتسبان است. به ضرورت آن است که بداند به دست کسی چیزی نیست و حیلت کردن سود نیست، و در سبب بر نیست و بیارامد و این حال منتظران است. به حقیقت ‎آن است که بداند عطا و منع به حکمت است و قسّام مهربان و بی‌غفلت است و ره پیوسته روی حیرت است و بیاساید و این حال راضیان است.»[۱۷]

خواجه عبدالله انصاری در «منازل السایرین» می فرماید: «التوکل کله الامر کله الی مالکه والتعویل علی وکالیه و هو من اصعب منازل العامه علیهم و اوهن السبل عندالخاصه لان الحق تعالی قد وکل الامورکلها الی نفسه و ایاس العالم من ملک شی ء منها»[۱۸] توکل بدین معناست که انسات امور خویش را کاملاً به مالک مطلق جهان واگذارد و تکیه بر اختیار او کند. برای عوام، توکل از سخت ترین منازل سلوک و برای نخبگان، ضعیف ترین طریق است، زیرا خداوند متعال همه امور را به عهده خویش گذارده و اهل عالم را از ملک چیزی از آن ناامید کرده است (إلاّ بِاِذنِهِ وَ أمرِهِ).

درجات توکل

«و هو علی ثلاث درجات. کلها تسیرمسیر العامه» توکل، بر سه درجه است و هر سه درجه، اختصاص به عامه دارد: «الدرجه الاولی، التوکل مع الطلب ومعاطاه السبب علی نیه شغل النفس و نفع الخلق و ترک الدعوی. الدرجه الثانیه، التوکل مع اسقاط الطلب و غض العین عن السبب اجتهادافی تصحیح التوکل و قمع تشرف النفس وتفرغا الی حفظ الواجبات. و الدرجه الثالثه، التوکل مع معرفه علل التوکل النازعه الی الخلاص من عله التوکل و هو ان تعلم ان ملکه الحق تعالی للاشیاء، ملکه عزه لا یشارکه فیهامشارک فی کل شرکته الیه. فان من ضروره العبودیه، ان یعلم العبد ان الحق هو مالک الاشیاء کلها وحده.»

«در درجه اول؛ توکل توأم با طلب و توسل است و مقصود از این توکل، بهره رساندن به خلق و در امان ماندن از وساوس نفس است. در درجه دوم؛ توکل باچشم پوشی از سبب همراه است وبرای صحت انجام آن، متوکل سعی بسیار می کند تا نفس درامور دخالت نکند. در درجه سوم؛ توکل با شناسایی علت توکل همراه است، به طوری که این شناسایی متوکل را به خلاصی ازعلت توکل برساند. این درجه حاصل نمی شود، مگر زمانی که متوکلان یقین یابند حضرت حق با عزت و قدرت براشیاء تسلط دارد و شریکی ندارد تا در امور خویش از او استمداد کنند.»[۱۹]

توکل از منظر غزالی

غزالی در ابتدای مبحث «توحید و توکل»[۲۰] توکل را از جنبه نظری و عملی مشکل می‌داند، از آن جهت که دیدن اسباب و اعتماد بر آنها، خدشه در توحید و نوعی شرک است. از سوی دیگر وانهادن اسباب به طور کلی نیز طعن در سنت و شریعت است. به اعتقاد او تنها کسانی بر این دشواری غلبه کرده ‌اند که چشمشان به سرمه فضل خدا بینا شده، حقیقت توکل را به تحقیق دریافته و سپس این دریافت و مشاهده را بیان کرده اند.

غزالی در «کیمیای سعادت» توکل را ثمره ایمان می خواند: «بدان که توکل حالتی است از احوال دین، و آن ثمره ایمان است و ایمان را ابواب بسیار است، لیکن توکل از جمله بر دو ایمان بنا شده است: ایمان به توحید و ایمان به کمال لطف و رحمت حق تعالی.»[۲۱]

توکل از منظر عطار نیشابوری

عطار نیشابوری در «تذکره الاولیاء» برخی اقوال صوفیان متقدم را نقل فرموده است: فضیل عیاض: «حقیقت توکل آن است که به غیر از خدای عزوجل امید ندارد و از غیر او نمی ترسد. متوکل آن بود که واثق باشد به خدای عزوجل. نه خدای عزوجل را در هر چه کند متهم دارد و نه شکایت کند. یعنی در ظاهر و باطن، در تسلیم یک رنگ دارد.»[۲۲] بُشر حافی: «یکی در پیش او گفت: «توکلت علی الله» بُشر گفت: بر خدای دروغ می گویی. اگر بر او توکل کرده بودی بدانچه او می کند، راضی بودی.»[۲۳] ذالنون مصری: «توکل از طاعت خدایان بسیار بیرون آمده و به طاعت یک خدا مشغول بودن و از سبب ها بریدن است. توکل خود را در صفت بندگی داشتن و از صفت خداوندی بیرون آمدن است. توکل دست برداشتن از تدبیر و بیرون آمدن از قوت و حیلت خویش است. هرکه توکل کند، استوار می گردد.»[۲۴]

امام احمد بن حنبل: «توکل؛ الثقه بالله و باور داشتن خدای در روزی است.»[۲۵] سهل تستری: «توکل حال پیامبران است. هر که در توکل حال پیامبر دارد، سنت او فرومگذارد. اول مقام در توکل آن است که پیش خدای چنان باشد که مرده شود پیش او، تا چنانکه خواهد، او را بگرداند و او را هیچ اراده و حرکتی نباشد. توکل درست نیاید الا به بذل روح، و بذل روح نتوان کرد الا به ترک تدبیر. نشان توکل سه چیز است: یکی آنکه سوال نکند و چون پدید آید، نپذیرد و چون نپذیرفت، بگذارد. اهل توکل را سه چیز دهند: حقیقت یقین و مکاشفه غیبی و مشاهده قرب حق تعالی. توکل آن است که خدای را متهم نداری یعنی آنچه را گفته به تو می رساند. توکل آن است که اگر چیزی بوَد و اگر نبوَد، در هر دو حال ساکن بوَد. توکل دلی را بوَد که با خدای زندگانی کند بی علاقتی. جمله احوال را رویی است و قفایی، مگر توکل که همه روی است بدون قفا. معنی آن است که زهد و تقوی ازاجتناب دنیا بوَد. مجاهده در مخالفت نفس و هوا بود. علم و معرفت در دید و دانش اشیا بود. خوف و رجاء از لطف و کبریا بود. تفویض و تسلیم در رنج و عنا بوَد. رضا به قضا بوَد. شکر بر نعما بوَد. صبر بر بلا بوَد. توکل بر خدا بوَد. لاجرم توکل همه روی بی قفا بوَد. اگر کسی گوید دوستی نیز همچین است که توکل بر خدای است؛ گوییم دوستی بر خدای نبوَد با خدای بوَد. دوستی؛ دست بر گردن طاعت کردن و از مخالفت دور بودن است. از ابتداء احوال و نهایت آن پرسیدند. گفت: ورع اول زهد است، و زهد اول توکل، و توکل اول درجه عارف، و معرفت اول قناعت، و قناعت ترک شهوات، و ترک شهوات اول رضا، و رضا اول موافقت است.»[۲۶]

ابوتراب نخشبی:‌ «توکل آن است که خویشتن را در دریای عبودیت افکنی و دل در خدای بسته داری. اگر دهد، شکر گویی و اگر بازگیرد، صبر کنی.»[۲۷] جنید بغدادی: «صبر بازداشتن نفس است با خدای بی آنکه جزع کند. غایت صبر، توکل است. قال الله تعالی: «ألَّذینَ صَبَروُا وَ عَلی رَبِّهِم یَتَوَکَّلوُن.» صبر، فرو خوردن تلخی ها وروی ترش ناکردن است. توکل، خوردنِ بی طعام است یعنی طعام در میان نبیند. توکل آن است که خدای را باشی، چنان که پیش از اینکه نبودی خدای را بودی. توکل نه کسب کردن و نه کسب ناکردن است، لکن سکون دل است به وعده حق تعالی.»[۲۸]

ابراهیم رقی: «توکل آرام گرفتن بوَد بر آنچه خدای تعالی ضمان کرده است. کفایت درویشان توکل و کفایت توانگران اعتماد بر املاک و اسباب است.»[۲۹] شیخ جعفر خلدی: «توکل آن است که اگر چیزی بوَد و اگر نبوَد، دل در دو حالت یکسان بوَد، بلکه اگر نبوَد، طرب در او بوَد و اگر بوَد، طرب در او نبوَد، بلکه توکل استقامت است با خدای تعالی در هر دو حالت.»[۳۰] عارفان، حضرت ابراهیم(علیه‌ السلام) را سمبل «متوکل کامل» می ‌دانند که وقتی آن حضرت را در آتش افکندند، دعایی نکردند و گفتند: علم خدا به حال من، مرا از سؤال بی نیاز کرده است.»[۳۱]

توکل از منظر «فتوحات مکیه» محی الدین ابن عربی

محی الدین معتقد است بر اساس قرآن کریم توکل علامت ایمان در قلب مؤمن و توحید استکفایی است و خدا دافع مضار از مؤمنین است: «وَ عَلَى اللهِ فَتَوَکَّلُوا إن کُنتُم مُؤمِنِینَ» فجعل التوکل علامه على وجود الایمان فی قلب العبد و لم یتخذه وکیلا إلا طائفه مخصوصه من المتوکلین المؤمنین الذین امتثلوا أمر الله فی ذلک فی قوله: «فَاتَّخِذهُ وَکِیلاً.»[۳۲] «قوله: «فَإِن تَوَلَّوا فَقُل حَسبِیَ اللهُ لا إلهَ إلاّ هُوَ عَلَیهِ تَوَکَّلتُ وَ هُوَ رَبُّ العَرشِ العَظِیمِ» هذا توحید الاستکفاء. فَقُل: «حَسِبیَ اللهُ» أی فی الله الکفایه.»[۳۳] «لهذه الحقیقه أمرنا الله أن نتخذه وکیلا»، فی أمورنا فیکون الحق هو الذی یتولى بنفسه دفع مضار عن المؤمنین.»[۳۴]

توکل از منظر مثنوی معنوی مولوی

حضرت مولانا در «مثنوی معنوی» کمتر کسی را در توکل ماهر می‌داند: «کم کسی اندر توکل ماهر است»[۳۵] مولانا در «مثنوی معنوی» با الهام از قرآن کریم و احادیث معتبر در باب توکل از جمله می فرماید:

از برای غصه نان سوختی دیده صبر و توکل دوختی

تو نه‌ای زان نازنینان عزیز که تو را دارند بی‌ جوز و مویز

جوع رزق جان خاصان خداست کی زبون همچو تو گیج گداست

باش فارغ تو از آنها نیستی که در این مطبخ تو بی‌ نان بیستی

کاسه بر کاسه ‌ست و نان بر نان مدام از برای این شکم ‌خواران عام

چون بمیرد می ‌رود نان پیش پیش کای ز بیم بی ‌نوایی کشته خویش

تو برفتی ماند نان برخیز گیر ای بکشته خویش را اندر زحیر

هین توکل کن ملرزان پا و دست رزق تو بر تو ز تو عاشق ‌تر است

عاشق است و می‌ زند او مول‌ مول که ز بی ‌صبریت داند ای فضول

گر تو را صبری بدی رزق آمدی خویشتن چون عاشقان بر تو زدی

این تب لرزه ز خوف جوع چیست در توکل سیر می‌ تانند زیست»۳۶

در باب عدم تعرض توکل و کار می فرماید:

«گفت آری گر توکل رهبر است این سبب هم سنت پیغمبر است

گفت پیغمبر به آواز بلند با توکل زانوی اشتر ببند

رمز الکاسب حبیب الله شنو از توکل در سبب کاهل مشو»۳۷

«گر توکل می کنی در کار کن کشت کن پس تکیه بر جبار کن»۳۸

توکل از منظر ملا احمد نراقی

ملا احمد نراقی در «معراج السعاده»[۳۹] در باب جمع توکل و اسباب، امور را بر دو نوع می خواند: اموری که از قدرت انسان بیرون است و اموری که بیرون از قدرت او نیست و برای آنها اسبابی وجود دارد. نوع اول خاصِّ توکل است. در نوع دوم نیز تلاش و توسل به اسباب – با در نظر گرفتن شروطی – منافی توکل نیست. این شروط را امام محمد غزالی نیز در «کیمیای سعادت» و «احیاء علوم الدین» برشمرده است.[۴۰]

فرجام سخن

«توکل لفظ نیست»، بلکه مقامی است عملی در نفس انسانی که حاصل شناخت و ایمان بالله تعالی و اعتماد و وثوق به حضرت حیِّ قیوم است. «توکل» نشانه تعالی وجودی نفس است. اثر «توکل» آرامش، عزت و رهایی از غم و غصه و اضطراب و استرس، خواری و ذلت است. عدم «توکل» نشانه ضعف ایمان است. «توکل» با ایمان، یقین، صبر و آزادگی قرین است.

والسَّلام

لندن – خرداد۱۴۰۲

منابع

قرآن کریم.

آلوسی، محمود، روح المعانی، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵هـ.ق.

آمدی، عبدالواحد، غررالحکم، قم، دارالکتب الاسلامی، ۱۴۱۰هـ.ق.

ابن‌ منظور، لسان ‌العرب، بیروت، دارصادر، ۱۴۱۴هـ.ق.

انصاری، خواجه عبدالله، صد میدان، به اهتمام قاسم انصاری، تهران، طهوری، ۱۳۶۸.

بحرانی، سیدهاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، قم، اسماعیلیان، بی‌تا.

راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، تحقیق، صفوان عدنان داودی، بیروت، دارالعلم الدار الشامیه، چاپ اول، ۱۴۱۲هـ.ق.

الحرانى، حسن، تحف العقول عن آل الرسول (صلى الله علیهم)، بتصحیح و التعلیق على اکبر الغفاری، قم، مؤسسه النشر الاسلامی (التابعه) الجامعه المدرسین بقم المشرفه (ایران)، الطبعه الثانیه ۱۳۶۳/ ۱۴۰۴هـ.ق.

سرّاج، ابونصر، اللمع فی التصوف، ج۱، صص۵۱ ـ۵۳، چاپ رینولد آلن نیکلسون، لیدن ۱۹۱۴، چاپ افست، تهران، بی تا.

طارمی، صفی الدین محمد، انیس العارفین (شرح منازل السائرین)، تهران، روزنه، ۱۳۷۷.

طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه محمدباقر موسوی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ پنجم، ۱۳۷۴.

طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، مکتبه النشر الاسلامی، چاپ پنجم، ۱۳۹۰٫

طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ترجمه بیستونی، مشهد، آستان قدس رضوی، ۱۳۹۰.

عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، تصحیح نیکلسون، تهران، هرمس ۱۳۸۸.

غزالی، محمد، احیاء علوم الدین، بیروت، ۱۴۱۲/۱۹۹۲.

قشیری، عبدالکریم، رساله قشیریه، ترجمه فارسی: عثمانی، حسن بن احمد، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، ۱۳۷۴٫

کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، تحقیق و تصحیح:‌ علی اکبر غفاری و محمد آخوندی، تهران، دارالکتب الاسلامی، ۱۴۰۷هـ.ق.

مجلسی، محمدتقی، بحارالانوار، بی جا، مؤسسه الوفا، ط۲، ۱۴۰۳هـ.ق. نسخه دیجیتال، کتابخانه مدرسه فقاهت.

مکی، ابوطالب، قوت القلوب، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷هـ.ق.

مولوی، جلال الدین، مثنوی معنوی،(نسخه قونیه و نیکلسون) به اهتمام توفیق سبحانی، تهران، روزنه، ۱۳۷۸.

نراقی، احمد بن محمد مهدی، معراج السعاده، تهران، ۱۳۷۱.

هجویری، علی بن عثمان کشف المحجوب، ج ۱، نسخه ژوکوفسکی، چاپ افست، تهران، ۱۳۵۸.

[۱] پروردگارا، ما بر تو توکل کردیم و رو به درگاه تو آوردیم و بازگشت تمام خلق به سوی توست.

[۲]. راغب اصفهانی، مفردات، ص۸۸۲، «وکل». * لسان العرب، ابن منظور، ج۱۱، ص۷۳۵، «وکل».

[۳]. طبرسی، مجمع البیان، ، ج۵، ص۲۸۷.

[۴]. طباطبایی، سیدمحمدحسین، تفسیر المیزان، ج۱۸، ص۲۵.

[۵]. آمدی، عبدالواحد، غررالحکم، ج۱، ص ۱۰۵.

[۶]. روح المعانی، آلوسی، ج ۲، ص ۲۵۹.

[۷]. این اسماءالله برخی از ۱۲۷اسماء خدای تعالی هستند که در قرآن ذکر شده اند.

[۸]. این اسماءالله برخی از ۱۲۷اسماء خدای تعالی هستند که در قرآن ذکر شده اند.

[۹]. معانی الاخبار، ج۱، ص۲۶۰. * وسایل الشیعه، ج۱۵، ص۱۹۴. * بحارالانوار، ج۶۶، ص۳۷۳. * تفسیر البرهان، ج۳، ص۱۴۸.

[۱۰]. تحف العقول، ج۱، ص ۴۴۵. * بحارالانوار، ج۷۵، ص۳۳۸.

[۱۱]. آمدی، غررالحکم، ج۵، ص۴۲۵.

[۱۲]. کلینی، اصول الکافی، ج۱، ص۱۳، کتاب العقل و الجهل.

[۱۳]. علی بن عثمان هجویری، کشف المحجوب، ج۱، ص۱۴۶، نسخه ژوکوفسکی، چاپ افست تهران ۱۳۵۸. * ابونصر سرّاج، اللمع فی التصوف، ج۱، ص۵۳. مثنوی، رینولد آلن نیکلسون، لیدن ۱۹۱۴، چاپ افست تهران (بی تا) * عطار، تذکره الاولیاء، ج۱، ص۴۶۲. * مثنوی محمد استعلامی، تهران ۱۳۷۸. * محمد بن محمد غزالی، احیاء علوم الدین، ج۵، ص۱۳۶، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲.

[۱۴]. ابونصر سرّاج، اللمع فی التصوف، ج۱، ص۵۱ ـ۵۳. * مثنوی چاپ رینولد آلن نیکلسون، لیدن ۱۹۱۴، چاپ افست تهران (بی تا).

[۱۵]. مکی، قوت القلوب، ج۲، ص۴، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷.

[۱۶]. قشیری، رساله قشیریه، ص ۲۴۷.

[۱۷]. انصاری، صد میدان، میدان بیست و یکم. نسخه طهوری، ۱۳۶۸، صص۲۸-۲۹.

[۱۸]. انصاری، منازل السائرین، باب التوکل. انیس العارفین، صفی الدین محمد طارمی، ص۱۸۹.

[۱۹]. انصا ری، منازل السائرین، باب التوکل. انیس العارفین، صفی الدین محمد طارمی، صص۱۹۰-۱۹۳.

[۲۰]. غزالی، محمد ، احیاء علوم الدین، ج۵، ص۱۱۵.

[۲۱]. غزالی کیمیای سعادت، رکن منجیات، بخش ۷۹.

[۲۲].عطار نیشابوری، تذکره الأولیاء، ص۱۳۹.

[۲۳]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص۱۷۱.

[۲۴]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص۱۸۹.

[۲۵]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص۲۸۷.

[۲۶]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص ۳۳۹.

[۲۷]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص ۳۷۸.

[۲۸]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص۴۵۷-۴۵۸.

[۲۹]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص۵۱۱.

[۳۰]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ص۷۵۵.

[۳۱]. عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکره الأولیاء، ج۱، صص۵۰۸ ـ۵۰۹. * تصحیح محمد استعلامی، تهران ۱۳۷۸. * احمد بن محمد مهدی نراقی، معراج السعاده، ج۱، ص۶۲۰ .

[۳۲]. ابن عربی، فتوحات مکیه، ج۳، ص۲۰۰. نسخه مؤسّسه آلُ البَیْت لإحیاءِ التُّراث. کتابخانه انلاین مدرسه فقاهت.

[۳۳]. ابن عربی، فتوحات مکیه، ج۲، ص۴۰۹. مؤسّسه آلُ البَیْت لإحیاءِ التُّراث. کتابخانه انلاین مدرسه فقاهت.

[۳۴]. ابن عربی، فتوحات مکیه، ج۲، ص۷۲. مؤسّسه آلُ البَیْت لإحیاءِ التُّراث. کتابخانه انلاین مدرسه فقاهت.

[۳۵]. مولوی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۹۳.

[۳۶]. مولوی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ابیات ۲۸۴۴-۲۸۵۴.

[۳۷]. مولوی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات ۱۹۱۲-۱۹۱۴.

[۳۸]. مولوی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت ۹۴۷.

[۳۹]. نراقی، احمد بن محمد مهدی، معراج السعاده، ج ۱، صص۶۱۷ـ۶۱۹.

[۴۰]. غزالی، محمد، احیاء علوم الدین، ج ۵، ص۱۴۲. اکادمی مطالعات ایرانی لندن . iranianstudies


برچسب‌ها: توکل, اسلام, عرفان, ادبیات فارسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:23  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

:

محمدجواد اعتمادی می‌گوید: عارفان به زبان در الهیات توان تازه‌ای بخشیدند و به تعبیری زبان تازه‌ای خلق کردند، از ابتدا چیزی به نام عشق در الهیات وجود نداشت، مهم‌ترین رکن این زبان مفهوم عشق است. از ابتدا چیزی به نام عشق در الهیات وجود نداشت و نخستین کسی که الهیات عشق را به تفصیل وارد شعر فارسی کرد، سنایی بود.

به گزارش ایسنا، سی‌ و پنجمین نشست از مجموعه درس‌گفتارهایی درباره‌ سنایی با عنوان «سنایی و الهیات عشق» با سخنرانی محمدجواد اعتمادی در مرکز فرهنگی شهر کتاب برگزار شد، در این نشست به جایگاه سنایی در موضوع الهیات عشق اشاره و جنبه‌هایی از این موضوع تحلیل و بررسی شد.

متن سخنرانی محمد جواد اعتمادی درباره ارتباط میان زبان و شناخت و جایگاه زبان در الهیات، جایگاه عشق در رابطه با امر مقدس، عشق و الهیات و سنایی و الهیات عشق در پی می‌آید:

الهیات، تئولوژی و خداشناسی است. مراد از زبان و شناخت به معنای این است که نظام شناخت و معرفت ما چه جایگاهی دارد و نسبت میان زبان و شناخت چیست. در اینجا منظور ما از زبان به معنای معمول که به کار می‌بریم، نیست. رابطه بین زبان و شناخت بسیار مهم است. زبان فقط این نیست که ما ابزار و امکانی به‌دست آوریم تا با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم، بلکه ما از کودکی که زبان می‌آموزیم، همراه با آن امکانات و اصطلاحاتی برای به‌دست آوردن شناخت هم یاد می‌گیریم و این زبانی که ما می‌آموزیم در بستر یک فرهنگ و میراث قرون گذشته که به تعبیری در قلمرو زبان فارسی رخ داده، به ما می‌رسد و ما آن را یاد می‌گیریم. بنابراین ما با یک زبان ویژه جهان و آدمی را می‌شناسیم و با یک زبان ویژه هم می‌آموزیم که خدا را بشناسیم. پس شناخت ما از خدا با یک زبان ویژه صورت می‌گیرد و این زبان به تعبیری تعیین کننده نوع و شکل شناختی است که ما از این مقوله داریم.

جایگاه ویژه‌ عشق در رابطه با امر مقدس

از مهم‌ترین خدمات عارفان و ادبیات عرفانی در قلمرو فرهنگ ایران و زبان فارسی، دمیدن روح تازه در الهیات و تلطیف رابطه‌ انسان و خدا بوده است. ادبیات عرفانی در این امر نقش کلیدی و منحصر به فردی داشته که در گذر قرن‌ها، تاثیر عمیقی در فهم و زبان روایتِ تجربه‌های قدسی در مقوله‌ رابطه‌ انسان و خدا داشته است. این اتفاق بیش از هر چیز با محوریت مفهوم عشق و تاکید بر جایگاه ویژه‌ عشق در رابطه با امر مقدس صورت گرفته است. در این سیر، سنایی به عنوان پیشگام شعر عرفانی نقش بسیار مهمی در بیان و توصیف اهمیت عشق و وجوه گوناگون آن در قلمرو الهیات داشته است و روش بیان و زبان شاعرانه‌ای را پی نهاده که تا حد زیادی الگوی شاعران پس از او شده است.

ویتگنشتاین جمله معروفی در رساله منطقی ـ فلسفی دارد و می‌گوید: «مرزهای زبان من، نشانگر مرزهای جهان من است» به میزانی که زبان ما وسعت پیدا می‌کند، شناخت ما هم وسیع‌تر می‌شود و به میزانی که زبان من فقیرتر می‌شود، شناخت من هم لاغرتر است. نقش مهمی که ادبیات در اینجا ایفا می‌کند این است که زبان را غنا می‌بخشد. زبان غنی‌تر و پربارتر می‌شود و به میزانی که زبان غنی‌تر شود، شناخت هم وسعت پیدا می‌کند. رابطه میان زبان و شناخت مساله مهمی است. مقوله الهیات که به معنی درک و شناخت ما از امری مقدس یا مقوله خداوند باشد، زبان نقش بسیار کلیدی ایفا می‌کند. ما با یک زبان خاص قدم به اقلیم الهیات می‌گذاریم و همه افرادی که قبل از ما در این مسیر بوده‌اند، در این زبان نقش داشته‌اند و در این میان عارفان نقش ویژه‌ای ایفا کرده‌اند که من از آن به عنوان یک خدمت بزرگ یاد می‌کنم. تلطیف، هنری و زیبایی‌شناسانه کردن زبان در قلمرو الهیات خدمت بزرگ عارفان است. عارفان به زبان در قلمرو الهیات وسعت و ابعاد تازه بخشیده‌اند. البته این طور نبوده که اصطلاحات از همان ابتدا به صورت خام به دست ما برسد، بلکه در طول قرن‌ها دستخوش تغییرات فراوانی شده و در انتها به ما رسیده است. نمونه آن اصطلاحاتی است که در شعر سهراب سپهری قرار دارد و ما برای بیان شاعرانه ایمان و اعتقادات خود استفاده می‌کنیم. مانند: «خدایی که در این نزدیکی است»، «کعبه‌ام بر لب آب»، «من مسلمانم قبله‌ام یک گل سرخ».

کلمه عشق می‌تواند وارد الهیات شود

عارفان به زبان در الهیات توان تازه‌ای بخشیدند و به تعبیری زبان تازه‌ای خلق کردند و این زبان تازه را آموختند. زبانی که هم غنی و قوی بود و هم لطیف و شاعرانه که اساس و ساختار آن هم یک نگاه زیبایی‌شناختی و هنری بود. مفهوم اساسی و محوری و به تعبیری مهم‌ترین رکن این زبان مفهوم عشق است که نظام الهیاتی تازه‌ای را خلق کرد که در این نظام تازه صدها و بلکه هزاران شعر و اثر ادبی سروده شد. زبان لطیف و شاعرانه تازه‌ای که عشق را وارد الهیات کرد منجر به اتفاق تازه‌ای در ادبیات ما شد که همان ادبیات عرفانی است و امروزه در شناخت جهان از ادبیات ما بیشترین سهم را دارد. این ادبیات عرفانی که زبان ویژه خود را دارد یک اتفاق در الهیات و قلمرو شناخت ما از مقوله امر مقدس یا خداوند بود است که اصطلاحا از آن با عنوان «الهیات عشق» یاد می‌کنیم و به تعبیری گشوده شدن باب تازه‌ای برای معرفت و شناخت بوده است.

باید به این مساله اشاره کنیم که لفظ عشق در الهیات چگونه وارد شده و تعبیراتی مثل عشق الهی چگونه استفاده شده است. در قرآن و نهج‌البلاغه و صحیفه سجادیه لفظ عشق را نداریم و فقط واژه حب را داریم. منصور حلاج به جای محبوب از واژه معشوق برای خداوند استفاده می‌کند و از عشق الهی دم می‌زند که مورد غضب واقع و به بد دینی متهم می‌شد. زمان حلاج استفاده از لفظ معشوق برای خداوند به این سادگی نبود که ما الان به کار می‌بریم، بنابراین این اتفاقی است که به مرور در زبان و به موازات آن در قلمرو الهیات صورت می‌گیرد که کلمه عشق می‌تواند وارد الهیات شود وگرنه از ابتدا چیزی به نام عشق در الهیات وجود نداشت.

سنایی الهیات عشق را وارد شعر فارسی کرد

نخستین کسی که الهیات عشق را به تفصیل وارد شعر فارسی کرد، سنایی بود. تقریبا هم‌زمان با سنایی یعنی اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم عین‌القضات همدانی است که در تمامی آثار او، اساسا همه سخن از عشق الهی و عشق انسان نسبت به خداوند است. البته در همان قرون چهار و پنج هم یک سری رباعیات وجود دارد که شاعر آن مشخص نیست و به مفهوم عشق الهی پرداخته است، اما اولین کسی که مفهوم عشق در حیطه الهیات را به شکل کاملا پرمایه، جان‌دار، به تفصیل، با بیان قوی و قوت و قدرت شاعرانگی خود به کاربرد و در این زمینه فراوان شعر گفت، سنایی است. البته همان‌طور که گفتم این اتفاق پیش از سنایی هم افتاده است اما این سنایی بود که این را به طور کامل وارد حیطه شعر فارسی کرد و به تفصیل به آن پرداخت. بنابراین این زبان با سنایی کاملا قوت گرفت و اصول خود را یافت که بعد از آن در شعر حافظ و مولانا و دیگر شاعران، شاهد این هستیم که شعرها در این حوزه گفته شده است.

نخستین کسانی که از تعبیر عشق استفاده کرده‌اند، منصور حلاج است. حلاج بیش از همه از عشق الهی صحبت کرده است و مخالفان جدی هم داشته است. در هر صورت ورود عشق به الهیات مانند یک انقلاب در زبان است که به موازات آن، الهیات و ادبیات عرفانی هم دچار تغییر شگرفی شده است. در نیمه دوم قرن چهار و سراسر قرن پنجم، به ویژه در حوزه خراسان، در تمام آثار عرفانی، کتاب‌هایی که در قلمرو ادبیات صوفیه نوشته شده، حتما به موضوع محبت الهی و عشق در ارتباط انسان و خدا و شناخت خدا پرداخته‌اند که مهم‌ترین این‌ها در آن دوره، «کتاب المحبت» در «احیاءالعلوم» امام محمد غزالی است.

سنایی درباره عشق الهی سخن می‌گوید

سنایی هم در حدیقه و هم در غزل‌هایش که به غزلیات قلندرانه معروف است، به عشق الهی و الهیات عشق پرداخته است. البته همان‌طور که گفته شد، این مضامین در آثار شاعران پیش از سنایی بوده است، اما شعر به این زبان و قوت و با این حجم به لحاظ کمیت و با این قدرت به لحاظ کیفیت هنر سنایی است و این همان نقش ویژه و ممتاز سنایی است. واقعا نمی‌توان تردید کرد که اگر سنایی نبود و اینگونه شاعری نمی‌کرد، میراث شعر عرفانی ما آنچه داریم، نبود. عارفان روایتی از ماجرای آفرینش و چرایی هستی دارند که این روایت با محوریت مفهوم عشق است و به تعبیری عشق منشاء آفرینش، دلیل هستی و غایت و نهایت خلقت است. عشق یک نوع عنایت ویژه است و فقط عاشقان به این حقیقت راه یافته‌اند یا به تعبیر سنایی هدایت شده‌اند. در این روایت عشق هم صفت خداست و هم راهنما و راهبر به سوی خدا است، حتی در برخی از این سخنان، به تعبیری خود خداوند است. سنایی و شاعرانی چون مولانا و حافظ و... درباره عشق الهی سخن گفته‌اند. از اشعار چنان برمی‌آید که عارفان عشق را چیزی فراتر از کفر و ایمان می‌دانند.

این‌که برای توصیف رابطه انسان و خدا می‌توان از الفاظ و ترکیبات عاشقانه استفاده کرد و می‌توان خداوند را به مثابه یک معشوق خطاب کرد، از اتفاقاتی بود که در مسیر همین انقلاب در زبان و الهیات افتاد که نمونه‌های اعلای آن را در شعر سنایی می‌بینید، ترکیبات و تعبیراتی مثل «بنده عشق» که بعدها در شعر حافظ و مولانا هم دیده می‌شود و در این زمینه حافظ میراث‌بر سنایی است. سنایی، مولانا و حافظ از ترکیبات و تعبیرات الهیات عشق در اشعارشان استفاده کرده‌اند. همان طور که یک کودک در مدرسه زبان می‌آموزد، حافظ و مولانا و شاعرانی که بعد از سنایی بوده‌اند، در این مدرسه، این زبان را از سنایی یاد گرفته‌اند ومهم‌تر از آن شناختی است که بعد از این مقوله از خداوند برای ما رخ داد.

دینداری از نگاه عارفان چیست؟

عارفان رابطه انسان و خدا را یک رابطه داد و ستدی نمی‌بینند بلکه یک راه دیگری برای رابطه انسان و خدا توصیف می‌کردند که در آن راه انسان می‌رود که ببازد و از آن به پاکبازی تعبیر می‌کردند که این مقوله عشق و پاکبازی هم در شعر سنایی و دیگر شاعران فراوان وجود دارد. حقیقی‌ترین رابطه آن‌جاست که فرد در رابطه با خداوند پاکباز باشد و فقط وجود دارد که نثار کند. عاشق پاکباز است و در قبال آن چیزی نمی‌خواهد و این مساله یک جور قمار است. اگر حکایت ابوسعید را بخوانید. عاشق در پی سود نیست و عشق را نثار می‌کند و ذهنش پی دلیل نیست و پاکباز است. داستان حضرت ابراهیم نیز در قربانی کردن اسماعیل به این مساله اشاره می‌کند. زیباترین ابیات سنایی در حدیقه‌الحقیقه مفهوم جاودانگی و بی‌مرگی است. ابدیت سنایی در این است که معنی را در عشق بیان می‌کند. عشق نوعی بی‌مرگی به انسان می‌دهد و باید بگوییم که عاشقان نمی‌میرند. آدمی پیش عشق کشته می‌شود. عاشق پیش عشق می‌میرد و زنده به عشق می‌شود و این نوعی بی‌مرگی است. عقل نمی‌تواند سالک را به ادراک و تجربه خداوند برساند و عشق این نقش را ایفا می‌کند. نیایش و دعا کردن خداوند را با الفاظ عاشقانه بخوانید. سنایی نیایش‌های بسیار شیرین دارد و پیش از سنایی چنین نیایش‌هایی نداشته‌ایم و بسیار شایع در شعر ماست و میراثی است که به زبان و به رابطه بین انسان و خدا داده است. امروز ضرورت دارد که از عارفان یاد بگیریم یا به تعبیری الهیات ما نیاز به این دارد که از عارفان بیشتر بیاموزیم زیرا این یک مقوله تئوریک و ذهنی نیست و از الهیات بسیاری موارد زاده می‌شود. جهان ما پیش از هر چیز به شفقت، نوع‌دوستی و مدارا نیاز دارد و این مساله ضرورت دارد و در جهانی که خشونت، قهر، خوف و ضربان خشنی جریان دارد، الهیات نشان می‌دهد که خدا یک دوست و رفیق برای انسان است


برچسب‌ها: ادبیات فارسی, عشق, عرفان, سنایی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:11  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

صائب تبریزی

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات »

غزل شمارهٔ ۲۶۶۰

عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود

این نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود

سالها باید چو مجنون پای در دامن کشید

تا زدامان بیابان محملی پیدا شود

وحشت تنهایی از همصحبت بد خوشترست

سر به صحرا می نهم چون عاقلی پیدا شود

می توانم سالها با دام و دد محشوربود

می خورم بر یکدیگر چون جاهلی پیدا شود

نعل وارون و کلید فتح از یک آهن است

تن به طوفان می دهم تا ساحلی پیدا شود

گر کند غربال صد ره دور گردون خاک را

نیست مسکن همچو من بی حاصلی پیدا شود

رتبه گفتار ما و طوطی شیرین زبان

می شود معلوم اگر روشندلی پیدا شود

تخم در هر شوره زاری ریختن بی حاصل است

صبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود

هیچ قفلی نیست نگشاید به آه آتشین

دامن دل گیر هر جا مشکلی پیدا شود

گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان

باش تا جوهرشناس کاملی پیدا شود

سعیدا

سعیدا » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۱۱

راه می پویم شاید منزلی پیدا شود

کعبه می جوییم تا صاحبدلی پیدا شود درجهان هرگز مشو مدیون احساس کسی !
تا نگردد رایگان مهرت گروگان کسی !
شیشه ای دل را مزن بر سنگ هر ناقابلی !
صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی!برگرفته از گنجور و شکلک وبلاگ


برچسب‌ها: عرفان, عشق, ادبیات فارسی, صائب تبریزی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:3  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

سریال سربداران : 1- به لحاظ هنری، بازی بازیگران، طراحی لباس ها و مکان ها برای زمانه خودش، واقعا فوق العادست. فقط بازی حیرت آور "علی نصیریان" در نقش "قاضی شارح" کفایت بود. چنان قدرتمند بازی کرده بود که آدم رو مسحور خودش می کرد یا بازی مرحوم "فیروز بهجت محمدی" در نقش "طغای تیمور خان" و بازی ناب "سوسن تسلیمی" در نقش "فاطمه".

2- موسیقی فرهاد فخرالدینی، عجیب عجین شده به کار و اصلا برای خودش هویت مستقلی داره. خصوصا قسمت هایی که بر پرده های دستگاه نوا ساخته شده. (همین الان و در حین تایپ مشغول گوش دادن به این موسیقی هستم) و همش فکر میکنم فخرالدینی بعد از شنیدن نی نوای حسین علیزاده و تاثیر اون، بخش های مهم موسیقی متن رو در دستگاه نوا ساخته که واقعا درخشانه.

3- به موازات دیدن سریال، کتاب "تاریخ جنبش سربداران" اثر همشهری من یعنی جناب عبدالرفیع حقیقت رو هم مطالعه می کردم که در نمایشگاه کتاب تهران سال 98 خریدم. یادش بخیر. همون روز هم برای اولین بار جناب مهندس حسین مفید، مدیر انتشارات مولی رو دیدم. روز خوبی بود. کتاب هم اطلاعات خوبی در مورد سربداران به دست داد.

4- نزدیکی مکان اتفاقات یعنی باشتین و سبزوار و خلاصه خراسان بزرگ با استان سمنان انگیزه دیگه دیدن سریال و مطالعه کتاب بود و نکته جالب تر اینکه، مزار شیخ حسن جوری به لحاظ جغرافیایی در حال حاضر در استان سمنان قرار داره (روستای میرعلم فیروزآباد در شرقی ترین نقاط استان سمنان).

5- نکته جالب دیگه اینکه سربداران تقریبا در همون سالی قیام کردند که شیخ علاالدوله سمنانی، عارف بزرگ دوران رحلت کردند و جالب تر اینکه شیخ خلیفه که استاد سید حسن جوری بود، به زیارت شیخ علاالدوله هم آمده بود و به گفته خودش، از شیخ علاالدوله نیافت آن چیزی که در جستجویش بود و به سبزوار آمد و قتل شیخ خلیف شد آغاز جنبش.

6- به دلیل اینکه محمدعلی نجفی (کارگردان اثر)، پرورده دکتر علی شریعتی بوده (جالب اینکه علی شریعتی هم در ابتدا خودش رو علی سربداری معرفی میکرده) و اثر سربداران رو اول بار به صورت تئاتر در حسینیه ارشاد روی صحنه برده، اثرات تفکر انقلابی شریعتی رو میشه در این اثر دید. شخصیت کلواسفندیار نماد کارگران و شخصیت فاطمه و دیگرانی که دهقان بودند و دیالوگ هایی که واضح رنگ و بوی شعارهای اسلامی و شعارهای چپ از اون ها به مشام می رسید، همه و همه به نظر من ریشه در تفکرات و خط فکر و نوشته های شریعتی داشتند که محمدعلی نجفی اونها رو به ارث برده (البته اون موقع، وگرنه الان و حال حاضر ایشون رو نمی دونم چه تفکراتی دارند. چه این اثر بین سال های 60 تا 62 ساخته شده و هنوز حکومت جدید در ابتدای راه بوده و باید الان از جناب نجفی پرسید آیا با تجربه حکومت بیش از 40 ساله جمهوری اسلامی قرار باشه چنین سریالی بسازه، با همین شعارها خواهد ساخت و یا نه و اینکه اصلا سربداران سال 60 تا 62، یک روایت تاریخی هست و بس، که قدر مسلم من میگم نه

این، سرگذشت زندگی یک مرد است؛

آزاده‌ای که در راه احیای تشیع، مبارزه با بیدادگری بیگانه و آزادی و سرافرازی وطن؛

آموخت، هجرت کرد، آگاهی گسترد، در بند گرفتار آمد، هدایت‌گری کرد، مبارزه کرد، جنگید و

سرانجام، جانش را بر سر آرمان‌هایش نهاد.

این، داستان زندگی مجاهد شهید -شیخ حسن جوری نیشابوری- است.

شیخ حسن جوری نیشابوری، رهبر سربداران خراسان

زادگاه و خاستگاه شیخ حسن جوری

حوزه فرهنگی نیشابور، یکی پایگاه‌های اصلی علمی-فکری تمدن اسلامی و ایرانی است. از این دیار، اندیشمندان و دانشمندان بسیاری، در زمینه‌های مختلف دانش، دین و عرفان برخاسته‌اند و به ویژه، در زمینه علوم اسلامی، یکی از چند پایگاه اصلی علمی تمدن اسلامی به شمار می‌آید و تنها اشاره به این نکته که دو صحیح نخست از صُحاح ششگانه اهل سنت را دو نفر از پرورش‌یافتگان مکتب علمی نیشابور، نگاشته‌اند، گویای جایگاه ممتاز علمی این دیار در جهان اسلام می‌باشد. نیشابور، در مذهب تشیع نیز جایگاه معنوی و علمی ویژه‌ای دارد؛ حضور حضرت امام رضا علیه‌اسلام در نیشابور و بیان حدیث قدسی سلسلة‌الذهب در جمع محدّثین و مردمان این دیار، ارتباطات پایدار و پیوسته شیعیان نیشابور با امامان معصوم علیهم‌‌السلام از طریق وکلای خاص، مواردی است که در منابع معتبر مربوط به تاریخ مذهب تشیع، ثبت گردیده است. نیشابور، از آن دست شهرهای جهان اسلام است که از سده‌های نخستین اسلامی، دارای جمعيت شيعه قابل ملاحظه‌، با فعالیت‌های علمی چشم‌گیر بوده چنانکه در کنار مناطقی همچون قم، کوفه، بغداد، سامرا، ری، سمرقند و کش، در ردیف حوزه‌های عمده و قدیمی علمی و آموزشی جهان تشیع، در شمار می‌آید و انديشمندان، عالمان و محدثان نامدار و برجسته شيعه از جمله خاندان شاذان نیشابوری که سرآمد آنان فضل بن شاذان نیشابوری، خاندان موسوی نیشابوری که سرآمد آنان میرحامد حسین موسوی هندی، خاندان خزاعی نیشابوری که سرآمد آنان ابوالفتوح رازی است، علي بن قتيبه نيشابوري، داوود بن ابي زبیر نيشابوري، حمدان بن سليمان نيشابوري، ابوجعفر محمد فتال نیشابوری، عمرکی بوفکی نیشابوری، ابراهیم بن محمد بن فارس نیشابوری، ابراهیم بن عبده نیشابوری، اسحاق بن اسماعیل نیشابوری، محمد بن احمد بن نعیم نیشابوری و ... از این حوزه علمی برخاسته‌اند. حاجی بکتاش ولی نیشابوری و شیخ حسن جوری نیز دو تن از اندیشمندان شیعی‌اند که بنیانگذاران و پیشوایان جنبش‌های شیعی بکتاشیه و شیخیه در قرون هفتم و هشتم هجری می‌باشند. این نوشته به سرگذشت شیخ حسن جوری، مجاهد شیعی نیشابوری قرن هشتم هجری، می‌پردازد. شیخ حسن جوری نیشابوری، یکی از چهره‌های شناخته شده حوزه فرهنگی نیشابور در زمینه اصلاحگری دینی و از مجاهدان سرشناس تاریخ تشیع می‌باشد. «حسن جوری»، شخصیت‌ برجسته مذهبی، عرفانی و تاریخی قرن هشتم هجری، در قریه «جور» نیشابور، دیده به جهان گشود و در زادگاه خود، به تحصیل علوم دینی پرداخت و به درجه استادی نایل گردید.

در مکتب شیخ خلیفه مازندرانی

شیخ جور نیشابور، که روح و جانش با محبت آل علی علیه‌السلام درآمیخته و پرورش‎یافته مکتب حقیقت‌جوی و ناب تشیع بود، برای بهره‌گیری از تعالیم شیخ خلیفه‌ مازندارنی که مسجد جامع سبزوار را کنج عزلت گزیده بود به سوی شیخ مازندران شتافت. در آن زمان، حکومت خراسان در دست امرای وابسته به ایلخانیان بود و جور و ستم و نابردباری مذهبی نظام حاکم بیداد می‌کرد. سبزوار، به علت شرایط اقلیمی نامساعد کویری و همچنین وجود مناطق مهم و پُررونقی همچون نیشابور و توس در نزدیکی خود، مورد توجه حکومت مرکزی و همچنین حکمرانان ایالتی خراسان نبود، جزء ولایات تابعه نیشابور بود و تحت نظارت حاکم نیشابور، اداره می‌گردید. دوری نسبی این منطقه از توجه مراکز حکومتی، امارتی و نظارتی خراسان، که تحت امر حاکمان سنی‌مذهب اداره می‌گردیدند، محل مناسبی را برای روی آوردن شیعیان، به منظور دوری از فشارهای نظام حاکم، به وجود آورده بود. روی آوردن شیخ خلیفه به سبزوار را، نیز از همین دیدگاه می‌توان مورد بررسی قرار داد. شایان ذکر است که در قرن هشتم هجری، شیعیان در خراسان و به طور کلی در ایران، در اقلیت بوده‌اند.

در نگاهی به حیات تشیع خراسان، مناطقی همچون نیشابور، بلخ، سمرقند، بیهق، توس و سرخس از کانون‌های سنتی سکونت شیعیان خراسان به شمار می‌آیند. از قدیم، منطقه بیهق (سبزوار) به داشتن جمعیت عامّه شیعه، معروف بوده، اما از دیدگاه پایگاه فکری و اندیشه، همواره متاثر و پیرو مکتب فکری و عالمان شیعه نیشابور، بوده است. در متون تاریخی و رجالی قرن هشتم هجری نیز به عالم یا عالمان شیعی که در دوران حضور شیخ خلیفه، و یا پیش از آن، در منطقه سبزوار، مورد رجوع طالبان علوم دینی و یا مراجعه و اقبال عموم جمعیت شیعه باشد، سخنی به میان نیامده است.

آنچه از زندگی شیخ خلیفه استخراج می‌گردد این است که وی محضر عارفان و عالمانی همچون شیخ بالوی زاهد آملی و شیخ علاء‌الدوله سمنانی را درک نموده اما پس از مباحثه‌ای که بین او و علاءالدوله سمنانی روی‌ می‌دهد، سمنان را ترک گفته و چون استاد و مرادی که بتواند پاسخگوی خواسته‌ها و نیازهای علمی او باشد، را نمی‌یابد سبزوار را که از مراکز حکومتی و نظارت و آزار حاکمان، نسبتاً به دور بوده، کُنج عزلت گزیده و با صدای خوشی که داشته به خواندن قرآن و همچنین موعظه مردم می‌پرداخته و مردم نیز در محفل شیخ گرد آمده و به تدریج آوازه او در مناطق پیرامونی می‌پیچد و شیخ حسن، نیز به حلقه مریدان شیخ مازندارن می‌پیوندد و این فرزند نیشابور، در کوتاه‌زمانی، برجسته‌ترین شاگرد استاد و جانشین وی می‌گردد.

فقیهان متعصب سبزوار و دسیسه قتل شیخ مازندران

پس از کوتاه‌مدتی، حضور شیخ خلیفه مازندرانی که مروّج و تبلیغ‌گر آموزه‌های شیعی است و گردآمدن شیعیان پیرامون شیخ، به تدریج موجبات نگرانی جمعیت سنی‌مذهب و بخصوص فقیهان متعصب سبزوار را فراهم می‌آورد. فقیهان سبزوار، از درجه‌ای از جایگاه در نزد حکومت برخوردار بودند که نامه‌ای به ابوسعید -سلطان حکومت مرکزی ایلخانی- نوشته و در آن، فتوای قتل شیخ خلیفه را صادر نموده و از سلطان، تقاضای حکم رسمی قتل شیخ را نمودند. هر چند سلطان در پاسخ آنان گفت که «من حکم قتل درویشان نمی‌کنم» اما فقیهان سبزواری، با استفاده از آشفتگی اوضاع، به صورت پنهانی و شبانه، در تاریخ 22 ربیع‌الاول 736 هجری، شیخ خلیفه را در همان مسجدی که در آن، قرآن می‌خواند و موعظه می‌کرد، حلق‌آویز کردند.

جانشینی شیخ مازندران و سفرهای آگاهی‌بخش

شیخ مازندران، پیش از شهادت خود، شیخ نیشابور را به جانشینی خود برگزیده بود. بنابراین شیخ حسن، پس از شهادت شیخ خلیفه، رهبری جنبشی آزادیخواهانه و مبتنی بر آموزه‌های مکتب راستین تشیع را بر عهده گرفت اما با نظر به آشوب و کشمکش ایجاد شده توسط متعصبان در سبزوار و برای جلوگیری از کشتار وسیع طیف شیعه، و همچنین تداوم حیات جمعیت شیعه، ماندن در آن دیار را به مصلحت ندید و سبزوار را به مقصد موطن خود -نیشابور- ترک گفت و سفری تبلیغی و آگاه‌گرانه را برای گسترش تعالیم و اندیشه خود که برگرفته از تعالیم شیخ شهید مازندران بود، آغاز نمود و به ابیورد، خبوشان، مشهد، خواف، قهستان و عراق عرب مسافرت نمود. وی در جریان این هجرت تبلیغی و آگاهی‌بخش، و در مراجعت به خراسان، به دست ارغونشاه –از حاکمان و گماردگان نظام حاکم- دستگیر شده و زندانی گردید.

نفوذ معنوی شیخ نیشابور و نگرانی امیر سربداری

حسن جوری

سرانجام، زمینه‌های آزادی شیخ حسن جوری از زندان، به همت گروهی از یاران دیرینش، فراهم گردید و وجه‌الدین مسعود باشتینی که پس از قتل بردارش، امیر حکومت سربداران شده بود، برای استحکام مبانی حکومت خود و بهره‌برداری از نفوذ معنوی شیخ در میان مردم خراسان، آزادسازی شیخ حسن از زندان را مورد حمایت قرار داد. از این روی، شیخ نیشابور، پس از آزادی به وجیه‌الدین مسعود در سبزوار پیوست. پیوستن شیخ حسن جوری به حکومت سربداران که در سال 738 با تسخیر شهر سبزوار و به دست عبدالرزاق باشتینی، تاسیس شده بود روحی از معنویت و تازگی در قلمرو سربداران دمید و نیروهای جان‌برکف از جای جای خراسان و سرزمین‌های پیرامونی به سربداران پیوستند. اما نفوذ روزافزون معنوی شیخ حسن جوری و اقبال مردمان به وی از یک سو و تفکرات آرمانخواهانه و عدالت‌گرایانه وی، نگرانی‌هایی را برای وجیه‌الدین مسعود و طیف هم‌اندیشان وی به وجود می‌آورد و همین موضوع به مرور زمان، اختلافات و کشمکش‌هایی را بین دو گروه، ایجاد نمود.

شیخیان و سربداریان

چنانکه از منابع تاریخی قرن هشتم هجری بر می‌آید دو جناح «شیخی» و «سربداری» نقش اساسی را در تحولات قلمرو حکومت محلی «سربداران» ایفا می‌نمودند. جناح سربداری، دربرگیرنده نظامی‌ها و سیاسیون بود و ویژگی عمده این طیف را می‌توان اقتدارگرایی، توسعه‌طلبی و انحصارگرایی در شمار آورد و جناح «شیخی» که یاران و رشدیافتگان مکتب شیخ خلیفه مازندارنی و شیخ حسن جوری بودند و طرفدار مساوات و گسترش عدالت اجتماعی بودند. برخی در بازخوانی سیاسی-ایدئولوژیک تاریخ قرن هشتم هجری، نیروهای موثر در تحولات قلمرو سربداران را به دو گروه تندرو و میانه‌رو دسته‌بندی نموده‌اند که بعضاً، شیخ حسن جوری را در کنار افرادی همچون عبدالرزاق باشتینی، در گروه اول، و به عنوان مثال، وجه‌الدین مسعود باشتینی را در گروه دوم، قرار می‌دهند. در اینجا، اشاره به این نکته خالی از فایده نخواهد بود که این نوع دسته‌بندی با توجه به مولفه‌های پایگاه فکری و طبقه اجتماعی این اشخاص و همچنین رویکرد ایدئولوژیک و عملکرد اینان، دچار اشکالات و تناقضات معتنابهی است و نتیجه آن، چیزی به جز ایجاد قالب‌هایی که نگاه ما را از تحلیل همه‌جانبه شخصیت‌های نقش‌آفرین در این دوره تاریخی، دور می‌نماید نیست. آنچه در بازنگری این دوره، مسلم و قابل تامل می‌باشد این است که وِیژگی عمومی جناح شیخیان، عدالت‌طلبی آرمانخواهانه و ویژگی عمومی جناح سربداری، تلاش مجدّانه برای کسب قدرت می‌باشد. پس آنگاه، اگر بخواهیم مولفه‌هایی همچون تشیع و آزادی‌خواهی را از ویژگی‌های جنبش سربداران بدانیم، بی‌گمان، ایجاد نگاره‌هایی همچون همگنی شیخ حسن جوری و عبداالرزاق باشتینی و یا تفکیک مشی کلی عبدالرزاق باشتینی از وجیه‌الدین مسعود باشتینی، نه تنها ترکیبی ناموزون و نامتجانس با مقصود اصلی ما را پدید خواهد آورد بلکه شائبه گرفتار شدن در برخی برداشت‌های سطحی و یا خطاهای ذهنی را تقویت خواهد نمود.

آیین عدالت اجتماعی و اعتماد عمومی

نگرش و مرام جناح شیخیان، که در بند پیشین بدان اشاره گردید، هر چند باعث کشمکش‌هایی با جناح سربداری می‌گردید اما متضمن برقراری آیین عدالت اجتماعی و اعتماد عمومی‌ای در قلمرو سربداران شده و قوام و همبستگی اجتماعی آن سامان را دوچندان می‌نمود. ابن بطوطه در سفرنامه‌اش، جامعه‌ای که بر مبنای این نگرش و مرام شکل گرفته بود را، چنین توصیف می‌نماید: «... بردگان همه نواحی، از پیش خواجگان خود می‌گریختند و به جمع آنان می‌پیوستند. هر غلامی که پیش آنان می‌آمد صاحب اسب و خواسته می‌شد و اگر شجاعتی از خود نشان می‌داد به فرماندهی دسته‌ای منصوب می‌گردید. بدین ترتیب قوای مسعود، رو به فزونی نهاد و کارش بالا گرفت ... در مشهد طوس، شیخی رافضی بود حسن ]جوری[ نام، که از صلحای شیعیان به شمار می‌رفت. او اعمال این دسته را تایید کرد و آنان او را به خلافت برداشتند. حسن، سربداران را به عدل و داد، توصیه می‌کرد. آیین عدالت، چنان در قلمرو آنان رونق گرفت که سکه‌های طلا و نقره، در اردوگاه ایشان، روی خاک می‌ریخت تا صاحب آن، پیدا نمی‌شد کسی، دست به سوی آن دراز نمی‌کرد.»

نفوذ معنوی شیخیان و واکنش جناح سربداری

نگرش و مرام جناح شیخیان، نفوذ معنوی روزافزون آنان را در میان مردم خراسان، در پی داشت. این پایگاه معنوی اجتماعی جناح شیخیان، هر چند در ابتدای کار امیران سربداری، مورد حمایت و بهره‌برداری قرار می‌گرفت اما در میان آنان، همواره هراس از افتادن سررشته امور حکومت به دست جناح مساوات‌گرا و عدالت‌طلب شیخیان، وجود داشت و این موضوعی است که در بسیاری از رویدادهای دوره سربدارن قابل بازیابی است. زمامداران سربداری، برای کسب پایگاه اجتماعی و به دست گرفتن قدرت با شیخیان هماهنگ و همبسته می‌شدند و در مرحله‌ای، اقدام به آزار، قتل و کنار گذاشتن و حذف رهبران معنوی می‌نمودند. این موضوع که به فرایند رایج در دوره سربداران تبدیل گردیده بود، به عنوان ‌یکی از مهم‌ترین مشخصه‌ها‌ و وجوه شناسایی این دوره، شناخته می‌شود.

تاسیس حکومت دینی، بدون رهبری دینی

حکومت سربداری که در ابتدای کار، به دست عبدالرزاق باشتینی تاسیس شده بود، به جز جنبه‌های ظاهری، تبلیغی و عوام‌پسند، توجهی به رهبران دینی و مسائل اساسی ارزشی شریعت نداشت. شخصیت، پیشینه و عملکرد شخص موسس حکومت سربدرارن، نیز موید همین موضوع است. از این روی، چندان بیراه نیست که دانشمندانی همچون پطروشفسکی، تلویحاً برای جنبش سربداران، ماهیتی توده‌ای و ماتریالیستی قائل می‌شوند. مهم‌ترین عامل در تقویت اینگونه برداشت، عدم وجود رهبری ذیصلاح دینی در راس قیام و همچنین تبعیت و فرمانپذیری مردم منطقه، از فردی است که سابقه‌ و عملکرد متناسب با داعیه‌های خود را ندارد.

جاری شدن آب روان در زمین خشکیده کویر

وجیه‌الدین مسعود باشتینی، پس از قتل برادر خود –عبدالرزاق- و به دست گرفتن قدرت، نخستین زمامدار حکومت سربداری است که نقش رهبری دینی را دریافته و از حضور رهبری دینی، که موجب دوام و قوام حکومتش بود، بهره‌برداری می‌نماید. پس همانطور که پیش از این گفته شد با شیخ حسن جوری، همپیمان شد. حضور شیخ نیشابور و پیروان او در جمع سربداران، همچون جاری شدن آب روان در زمین خشکیده کویر، موجب رونق و رشد روزافزون حکومت سربداری گردید چنانکه نوشته‌اند: «حضور رهبری دینی در صفوف لشکر سربداران، موجب شد تا لشکر دوازده هزار نفری سربداران، لشکر هفتاد هزار نفری طغاتیمور –از حاکمان وابسته به دستگاه ایلخانی- را شکست دهد. نیشابور، طوس و ... آزاد شود و لشکر به سوی هرات حرکت کند.»

رویارویی سربدارن و آل کُرت، آرمونی برای جناح سربداری

اما نزدیک شدن قلمرو سربدارن به هرات که در آن زمان، مرکز قلمرو آل کُرت بود، دو گرایش مذهبی تشیع و تسنن خراسان آن زمان را بیش از پیش، رو در روی هم قرار داد. همزمان با این شرایط، اختلافات پنهانی وجیه‌الدین مسعود و شیخ حسن جوری که پیش از این، بیشتر در زمینه توسعه مساوات و عدالت اجتماعی بود، نیز وارد مرحله تازه‌ای گردید زیرا آل‌کرت در صدد بودند که لشکرهای پراکنده را گرد هم آورده و دولت شیعی سربداران را از میان بردارند. از این روی، شیخ جوری، رویارویی با آل کرت را بر سایر امور مقدم می‌دانست و وجیه‌الدین مسعود را به این امر، تشویق و بلکه موظف می‌نمود. بنابراین می‌توان گفت چون وجیه‌الدین مسعود، تحت نفوذ شیخ حسن و طرفداران آرمانخواهش، قرار گرفته بود می‌خواست با گسترش جنگ و ادامه کشتار، از فشار جناح درویشان بکاهد و به نحوی تفوّق خود را تثبیت نماید.

خیانت بزرگ و شکست بزرگ

سرانجام، رویارویی میان سربدارن و آل کُرت که به «نبرد زاوه» معروف است رخ داد. در آغاز نبرد، پیروزی با سربداران بود؛ لشکر شیخ حسن، پنج‌هزار مرد بود و سپاهیان کُرت، نزدیک به سی‌هزار نفر. پس از کشش و کوشش بسیار، سپاه کُرت منهزم گشت. اما در آن زمان که سپاه کُرت به این برآورد رسید که میدان جنگ را ترک نماید، اتفاقی روی داد که ورق جنگ برگشت و سپاه کرت، جنگ باخته را به پیروزی بدل نمود و آن رویداد این بود که «در این اثنا، شخصی، نصرالله جوینی نام، به اشارت وجیه‌الدین مسعود، زخمی مهلک بر شیخ حسن زد. مسعود، بی‌تامل، نصرالله را کشته، خرانه برگرفت و روی بر گریز نهاد» و چنین شد که نبر برده سربداران به شکستی بزرگ انجامید. مسعود –امیر سربداری- فرار کرد و چندین هزار سربدار به اسارت ملک حسین کُرت درآمده و به دستور وی، گردن زده شدند. نبرد زاوه در سیزدهم صفر سال 743 هجری، روی داد.

شکست زاوه و آثار آن

پی‌آمدهای جنگ زاوه که با خیانت خودی، و شهادت رهبر مذهبی قیام، همراه شد، برای سربداران، غیرقابل جبران و بازدارنده بود و اثرات زیانباری را در ابعاد داخلی و خارجی، برای حکومت آنان در پی‌داشت. اثرات مهم خارجی آن عبارتند از: توقف توسعه متصرفات ارضی و نفوذ سیاسی سربداران به سوی شرق؛ بی‌اعتباری شهرت و آوازه‌ سربدارن در خراسان؛ کاهش نفوذ و گسترش تشیع در شرق خراسان؛ افزایش اعتبار و حیثیت سیاسی و اجتماعی آل کُرت که دشمن قسم‌خورده سربداران و مخالف تشیع بودند؛ حفظ برتری حاکمان مغولی در برابر ایرانیان؛ ناگزیر شدن سربداران به حساب بردن از دشمن نیرومندی همچون پادشاه هرات، در متصرفات شرقی. مهم‌ترین اثرات داخلی شکست زاوه عبارتند از: جایگزین شدن اتحاد و اتفاق حاکم در میان گروه‌های مختلف حکومت سربداران با نفاق و دشمنی و کینه‌ورزی؛ تشکیل جبهه مخالف داخلی در حکومت سربداران، توسط کسانی که نسبت به امیر سربداری به خاطر قتل رهبری مذهبی قیام، بدبین و جریح شده بودند؛ سست شدن حمایت جناح شیخیان از قیام و حکومت؛ محدود شدن فعالیت‌های سیاسی و مذهبی جناح شیخیان که پایگاه اجتماعی وسیعی در میان مردم داشتند؛ کاسته شدن و ضعف نیروی نظامی سربدارن به خاطر کشته‌های بسیار در جنگ زواه؛ درگیر شدن دائمی حکومت سربداران با اختلافات و اغتشاشات داخلی.

اهانت به آرامگاه رهبران مذهبی

دسیسه داخلی قتل شیخ حسن جوری در حکومت سربداران، اثرات دنباله‌داری در ادامه این حکومت، تا سال‌های پایانی که عملاً با تسلیم قیام، توسط آخرین امیر سربداری –خواجه علی موید سبزواری- در سال 766 هجری به تیمور گورکانی، گریبانگیر سربداران بود. آخرین اطلاع تاریخی که مستقیماً مرتبط با شیخ حسن جوری، در دست است مربوط به دوره حکومت همین خواجه علی موید سبزواری است. خواجه علی سبزواری، با جلب حمایت یکی از شیخیان، به نام «درویش عزیز مجدی» یا «درویش عزیز مشهدی» به حکومت رسید. خواجه علی که مانند وجیه‌الدین مسعود، نگران نفوذ معنوی و قدرت اجتماعی جناح رهبران مذهبی و در اندیشه حذف آنان بود، درویش عزیز مجدی و هفتاد نفر از یارن وی را به بهانه نبرد با آل کرت، روانه نمود و وعده نمود که سپاهیان را برای حمایت از آنان، روانه دارد. اما پس از عزیمت درویش، مامورانی را در پی وی و یارانش فرستاد و حکم به قتل آنان نمود و دستور داد تا درویش را به قتل نرسانند، برنگردند. ماموران، پس از اجرای ماموریت، سر آنان را به سبزوار آوردند و در بازارها بیاویختند. چون خاطر خواجه علی موید، از جانب درویش عزیز، آسوده گشت، دست به آزار و اذیت طرفداران شیخ حسن جوری گشاد و به دنبال آن، دستور داد قبر‌های رهبران معنوی قیام –شیخ خلیفه مازندانی و شیخ حسن جوری نیشابوری- را خراب و محل زباله‌ریز اهل بازار کردند. و حکم کرد که مردم، هر دو شیخ را لعن و طعن نمایند.

سرانجام سربداری

خواجه علی سبزواری، با این خط‌مشی و رویکرد سیاسی، روز به روز پایگاه اجتماعی خویش را بیش از پیش از دست داد و سرانجام قلمرو حکومت محلی سربدارن را که با خون و ایثار و جانفشانی مردمان رنجدیده خراسان، از چنگ ایلخانان مغول‌نژاد آزاد شده، بصورتی مسالمت‌آمیز، تسلیم تیمور گورکانی –که او نیز نژادی مغولی داشت- تقدیم نمود و برای آسایشی چند روزه، غلامی و نوکری بیگانه را پذیرفت و تیمور، خواجه علی را به ملازمت مادام‌العمر پذیرفت و این خدمت وی را، با اعمالی همچون زنده به گور کردن شمار زیادی از همشهریان خود، پاسخ گفت. و این خواجه علی موید سبزواری، همان کسی است که در ابتدای حکومتش بر سربداران، هنگامی که درویش عزیز مجدی، از او بخاطر کشتن امیر قبلی حکومت سربداران –پهلوان حسن دامغانی- شکایت و انتقاد می‌نماید در پاسخ او می‌گوید: «کار حکومت و مملکت‌گیری، آزرم برنتابد».

بی‌هیچ گمانی، این نحله فکری و این شیوه نگرش، نه تنها ریشه در تعالیم الهی و انسان‌ساز مکتب راستین تشیع ندارد بلکه بررسی عملکرد زمامداران حکومت سربداری، بیانگر انحراف ایدئولوژیک و عملکردی حکومت سربداران از آرمان‌ها و اهداف رهبران معنوی و مذهبی قیام است و به عبارت دیگر، «تشیع سربداری»، چیزی متفاوت از «تشیع علوی» است؛ همانطور که گفته می‌شود تشیع صفوی، انحراف از تشیع راستین علوی است.

آرامگاه شيخ حسن جوري،رهبر سربلند سربداران

شیخ حسن جوری، رهبر قیام سربداران و پدیدآورندهٔ نخستین حکومت شیعی اثنی عشری است که ۶۹۰ سال پیش کشته شد و آرامگاهش در روستای فرومد شهرستان شاهرود قرار دارد.
آرامگاه شیخ حسن جوری در ۸۵ کیلومتری شهر میامی ، برروی تپه ای در ۲ کیلومتری روستای کلاته میرعلم فیروزآباد حوالی روستای فرومد است. این آرامگاه که متشکل از یک اتاق ۳ در است در قسمت شمالی شهر قدیمی جور قرار دارد و از خشت خام ساخته شده و عاری از هرگونه پیرایه و تشریفات ظاهری است .مقبره اين عارف دوران حكومت مغول كه سالها ناشناخته بود پس از نمايش سريال نهضت سربداران از سيماي جمهوري اسلامي شناسايي شد . بناي اين مقبره كه خشتي مي باشد طي گذشت زمان به تدريج ويران شده و گنبد مقبره بتدريج فرو ريخته و مرمتي نيز تاكنون درآن صورت نگرفته است . در حوالی مقبره شیخ حسن جوری، بازمانده‌های شهر جور قرار دارد که آثار قلعه‌ها و برج و باروی آن ها، حکایت از عظمت گذشته این شهر با پیشینه‌ای در حدود ۷۰۰ سال دارد
قدمت بناي آرامگاه كه بر روي تپه اي تاريخي واقع شده به دوره تيموري مي رسد كه جز ديوارهاي نيمه فرو ريخته فاقد هرگونه نوشته و اثر معماري است .
شیخ حسن جوری‌ در گذشته مقبرهٔ خاصی نداشت، ولی مدتی است یک مقبره به شیوهٔ سنتی در روستای فرومد شهرستان شاهرود برای او ساخته شده است. سنگ قبر قدیمی این آرامگاه به‌دلیل این‌که در سال‌های قبل شکسته بود، توسط کانون مسجد و بسیج فرومد تعویض و سنگ جدیدی جای آن قرار داده شد.
شیخ حسن جوری که در زمان خود در عقل و درایت شناخته شده بود , یکی از رهبران قیام سربه داران واز شاگردان شیخ خلیفه و از رهبران سیاسی مذهبی قرن هفتم هجری قمری بود که به دست وجی‌الدین مسعود در سال ۷۴۵ به شهادت رسید و در این منطقه دفن شد.
براساس مستندات تاريخي،شيخ حسن جوري وقتي استادش (شيخ خليفه ) را در مسجد جامع سبزوار به دار آويختند از شهر باشتين به سبزوار مهاجرت كرد و در آنجاتوسط حكمران ايلخاني آن زمان دستگير و به فرومد تبعيد شد و سرانجام در اين خطه درگذشت .
سنگ قبر شیخ حسن جوری در طول زمان بار‌ها عوض شده است و درحال حاضر سنگ قبر قدیمی شیخ حسن مفقود شده است اما مسئولان ميراث فرهنگي استان مي گويند« کسی از محل نگهداری سنگ قبر شکسته، اطلاع خاصی ندارد و شاید در مسجد روستا باشد، البته این سنگ قبر به دورهٔ سربداران متعلق نیست به‌دلیل نداشتن ارزش‌های تاریخی در فهرست آثار ملی ثبت نشده و عوض شده است.»

 شیخ حسن جوری -img

وداع با شیخ مجاهد نیشابور

«سریال تلویزیونی سربداران»، مجموعه‌ای تاریخی و روایتی داستانی با مضمون‌مایه جنبش مردمی خراسان به رهبری مجاهد شهید نیشابور – شیخ حسن جوری- بر علیه استیلای مغولان بر ایران بود که در دهه 1360 (و به طور دقیق در سال 1363) از دریچه تلویزیون، میهمان خانه‌های ایرانی ‌شد. شاید پرده‌هایی از این مجموعه و تصویر شیخ حسن جوری که امین تارخ، آفریننده این نقش بود، هنوز هم در یاد و خاطر بسیاری از هموطنان‌مان مانده باشد؛ در اپیزود پایانی، شیخ حسن جوری را از نیشابور، تبعید می‌کنند و چکامه‌ای لطیف و خاطره‌انگیز شیخ مجاهد نیشابور را وداع می‌گوید (دکلمه و آواز پایانی فیلم):

«آهوی نگاه، خسته در کویر است»

نک ناز ز من و نیاز از عشق

قبله منم و نماز از عشق

از لاله نماز صبح خیزد

وز چشم شقایق اشک ریزد

بوی تو تراود از زبانم

ریزد گل یاس از دهانم

خندد در زندگی به رویم

بندد در غم به گفتگویم

ریزد سحر، عطر عشق بر باد

شیرین کند آرزوی فرهاد

آهسته‌ترک، که یار خفته است

ای مرغ! مخوان، بهار خفته است

ای روز! تو را به جان خورشید

ای شام! تو را به جان ناهید

ای تشنه! تو را به آب سوگند

ای عشق! تو را به خواب سوگند

جز عشق دگر سخن مگویید

غیر از گل عاشقی مبویید

هان خسته و مانده در کویر است

آهوی نگاه، اگر اسیر است

زان پیش كه سر بریدش از تن

آبی بدهیدش از دل من

آبی که ز چشم عشق جوشید

آهوی دل منش بنوشید

نوشید صدای عشق را جان

پرواز گرفت به سوی جانان

جانان من، آفتاب فرداست

عشقم نفس صدای دریاست

من آب، ز چشم باغ نوشم

تن را به شب، آفتاب پوشم

یادش، جاودانه باد

پیشوای قیام مردم خراسان ایران‌زمین در برابر بیگانگان تاتار

مجاهد شهید نیشابور، شیخ حسن جوری


برگرفته از وبلاگ خزعبلات ' حوزه' شیخ حسن جوری ' زندگی پر ستاره من ' کوکا 'جوان آنلاین با تلخیص


برچسب‌ها: عرفان, تصوف, شیخ حسن جوری, فیلم و سریال
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 20:52  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین والصلاة والسلام على محمد و آله الطاهرین.

سلام بر مولا على، سلام بر امامى که در سجده گاه محراب در حالى شهید عظمت خود شد که بر لبانش نماز جارى بود و در قلبش شوق پروردگار موج مى زد. چه زیبا سرود ابوالعلاى معرى:

على الدهر من دماء الشهیدین

علی و نجله شاهدان

فهما فی اواخر اللیل فجران

وفی اولیاته شفقان

ثبتا فی قمیصه لیجىء الحشر

مستعدیا الى الرحمن

سخن گفتن از امیرالمؤمنین على علیه السلام بسیار دشوار است و هیچ کس چنانکه باید از عهده آن بر نمى آید. انسان هر چه در سخن مبالغه کند باز نمى تواند به ابعاد این شخصیت عظیم دست یابد و او را چنانکه باید، بشناسد و همه فضایل و مناقبش را برشمارد.بنابراین، پژوهشگر هر که باشد چاره اى ندارد مگر آنکه به یک بعد از ابعاد عظمت و شخصیت آن حضرت بپردازد و فروتنانه برآستانه این عظمت بایستد و به پرتوهاى محیر العقولى از نور این وجود مقدس ربانى، نگاه افکند. ما نیز در این مجال، فقط به گوشه اى از آثارى که از امام على(ع) در باب اصول قضاوت و دادرسى به جا مانده است، اکتفا مى کنیم، باشد که افق هایى را که او در برابر دستگاه هاى قضایى گشوده است دریابیم و شاخصه هایى را که براى قضاوت ترسیم کرد و قواعدى را که در این زمینه بنا نهاد، بازشناسیم. به صریح روایات مستفیضه دو فریق و سیره تاریخى قطعى زمان پیامبر (ص) و صحابه، امام على(ع) داناترین افراد امت وقوى ترین آنان در قضاوت بود.

در تاریخ دمشق از ابن عباس به نقل از پیامبر (ص) آمده است:

علی اقضى امتی بکتاب الله فمن احبنی فلیحبه فان العبد لاینال ولایتی الا بحب علی،(1) على در قضاوت بر اساس کتاب خدا از همه امتم قوى تر است. هر کس مرا دوست مى دارد باید او را دوست بدارد، هیچ بنده اى به ولایت من نمى رسد مگر با دوستى على.

امام احمدبن حنبل در فضائل الصحابه به نقل از حمیدبن عبداللهبن یزید مدنى مى نویسد:

نزد پیامبر، سخن از قضاوتى به میان آمد و از حکمى که على در آن باره کرده بود، پیامبر در شگفت شد و فرمود:

الحمدلله الذى جعل فینا الحکمة اهل البیت،(2) سپاس خداى را که حکمت را در اهل بیت ما قرار داد.

در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید آمده است:

على در مسجد نزد عمر نشسته بود و گروهى از مردم نیز بودند، چون على برخاست، یکى از حاضران از او به بدى یاد کرد و به اونسبت تکبر و خودبینى داد. عمر گفت: برازنده کسى چون اوست که خود را بزرگ بداند، به خدا سوگند اگر شمشیر او نبود، عموداسلام برافراشته نمى شد، او همچنان در قضاوت سرآمد امت است و نیز در سابقه و شرافت.(3)

در مناقب ابن شهر آشوب از ابن عباس نقل شده است:

عمربن خطاب به على گفت: یا اباالحسن وقتى قضیه اى از تو پرسیده مى شود، زود حکم مى کنى. امام دست خود را نشان داد و گفت:اینها چند تاست؟ عمر گفت: پنج تا. امام گفت: خیلى زود گفتى. عمر پاسخ داد: چیزى از من پنهان نبود. امام گفت: من نیز در چیزى که برمن پنهان نیست، زود حکم مى کنم.(4)

امام على(ع) درباره خود مى گوید:

بعثنی رسول الله (ص) الى الیمن قاضیا، فقلت یا رسول الله (ص): ترسلنی و انا حدیث السن ولا علم لى بالقضاء؟ فقال: ان الله جل ثناؤه سیهدی قلبک و یثبت لسانک فاذا جلس بین یدیک الخصمان فلا تقضین حتى تسمع من ال آخر کما سمعت من الاول، فانه احرى ان یتبین لک القضاء. قال الامام علی(ع): فمازلت قاضیا و ما شککت فی قضاء بعد،(5) پیامبر (ص) مرا براى قضاوت به یمن فرستاد، گفتم: یا رسول الله، آیا مرا مى فرستى در حالى که من سن کمى دارد و از قضاوت آگاه نیستم. پیامبر فرمود: خداوند قلب تو را هدایت خواهد کرد و زبانت را استوار مى دارد. هر گاه دو طرف در برابر تو نشستند، قضاوت مکن تا سخن هر دو را بشنوى، این براى روشن شدن قضاوت نزد تو شایسته تر است.

امام على(ع) مى گوید:

از آن زمان هر گاه قاضى بودم، در هیچ قضاوتى هرگز دچار تردید نشدم.

باز آن حضرت در یکى از دهها روایتى که در این باب از او نقل شده مى فرماید:

لوثنی لی الوساد لحکمت بین اهل التوراة بتوراتهم و بین اهل الانجیل بانجیلهم و اهل الزبور بزبورهم و اهل القرآن بقرآنهم حتى یزهوکل کتاب من هذه الکتب و یقول: یارب ان علیا قضى بین خلقک بقضائک،(6) اگر کرسى قضاوت براى من گذاشته شود، میان اهل تورات بر اساس توراتشان و میان اهل انجیل بر اساس انجیلشان و اهل زبور به زبورشان و اهل قرآن به قرآنشان داورى خواهم کرد آن چنانکه هر یک از این کتابها بگوید: پروردگارا، على آن گونه که تو حکم کردى قضاوت کرد.

روایاتى که از آن حضرت در فقه قضا و اصول قضاوت نقل شده، بسیار بوده و خود ثروتى عظیم است. همچنین وقایع و مرافعاتى ازمردم که بر آن حضرت عرضه شده و او میان آنان قضاوت کرده است چه در زمان حیات پیامبر و چه پس از او و در زمان خلافت خود نیز مشهور و فراوان است و از معجزات آن حضرت به شمار مى رود. ما را در این مقام نمى رسد جز آنکه به برخى از اصول کلى قضاوت که در آثار آن حضرت آمده است اشاره اى داشته باشیم. این اصول کلى با جدیدترین نظریات حقوقى و قضایى معاصرهماورد است بلکه بر آنها برترى دارد.

1. مبدا مشروعیت قضاوت:

مبدا مشروعیت، نخستین اصل از اصول قضاوت است. قضاوت، نوعى سلطه و ولایت است که بر دیگران اجرا و اعمال مى شود و ازاین رو باید مشروع باشد تا سلطه اى عادلانه و جایز، شمرده شود.

امام على(ع) به شریح قاضى فرمود:

یا شریح هذا مجلس لایجلسه الا نبی او وصی نبی او شقی،(7) اى شریح، قضاوت، جایگاهى است که کسى در آن نمى نشیند مگر آنکه یا پیامبر باشد یا وصى پیامبر، یا شقى.

این حدیث، نکته مهمى را بیان مى کند که در بعضى از آیات قرآن بر آن تاکید شده است، مانند:

یا داود انا جعلناک خلیفة فی الارض فاحکم بین الناس بالحق،(8) اى داود ما تو را جانشین خود در زمین قرار دادیم، پس میان مردم به حق حکم کن.

آن نکته مهم این است که مصدر همه قوا، چه مقننه و چه مجریه و چه قضائیه، باید به خداوند منتهى شود، چرا که او آفریننده و مالک ومولاى حقیقى انسان است و به همه مصالح و مفاسد انسان آگاه است.

بر این اساس، هیچ کس بر دیگرى و حتى هیچ گروهى بر فردى ولایت ندارد جز در مواردى که خداوند اجازه داده و بدان امر کرده است. از نظر اسلام، قضاوت نیز شاخه اى از ولایت عامه است، بنابراین، هیچ کس بالذات ولایت قضایى ندارد و این ولایت فقط ازطریق وصایت و نصب عام یا خاص از جانب پیامبر و امام ایجاد مى شود، خود پیامبر و امام نیز منصوب از جانب خداوند هستند.

2. مبناى قضاوت و حکم:

یکى دیگر از اصول قضایى اسلام آن است که قضاوت روا نیست مگر بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر و ائمه معصوم و اجتهاد امام مسلمین یا فقها و هیچ حکمى جز این، صحیح نیست. امام على(ع) این مبنا را در احادیث متعددى توضیح داده است، در عهدنامه معروف مالک اشتر مى فرماید:

و اکتب الى قضاة بلدانک فلیرفعوا الیک کل حکم اختلفوا فیه على حقوقه، ثم تصفح تلک الاحکام فما وافق کتاب الله و سنة نبیه والاثرمن امامک فامضه، واحملهم علیه، و ما اشتبه علیک فاجمع له الفقهاء بحضرتک فناظرهم فیه ثم امض ما یجتمع علیه اقاویل الفقهاءبحضرتک من المسلمین، فان کل امر اختلف فیه الرعیة مردود الى حکم الامام و على الامام الاستعانة بالله و الاجتهاد فی اقامة الحدود وجبر الرعیة على امره ولا قوة الا بالله،(9) به قاضیان شهرها بنویس، هر حکمى را که در حقوق آن اختلاف دارند نزد تو بفرستند، سپس این حکم ها را بررسى کن، هر کدام موافق کتاب خدا و سنت پیامبر و سخن امام تو بود، آن را امضا و ایشان را بر آن وادار کن. و در حکمى که بر تو مشتبه باشد، فقها را نزد خود فراخوان تا در آن حکم با هم مناظره کنند، سپس حکمى را که مورد اجماع فقهاى مسلمین درحضور تو قرار گرفت، امضا کن. هر امرى که رعیت در آن اختلاف کنند به حکم امام بازگردانده مى شود و بر امام است که با استعانت از خدا در اقامه حدود و واداشتن مردم به فرمان خدا بکوشد.

3. شرایط و صفات قاضى:

فرمان نامه امام به مالک اشتر، اصل دیگرى از اصول قضاوت را آشکار مى کند و آن شرایط و صفاتى است که باید در قاضى جمع باشدتا ولى امر بتواند او را به قضاوت بگمارد. در این عهدنامه مبارک آمده است:

ثم اختر للحکم بین الناس افضل رعیتک فى نفسک ممن لاتضیق به الامور، ولا تمحکه الخصوم، ولا یتمادى فی الزلة، ولا یحصر فی الفیء الى الحق، اذا عرفه، ولا تشرف نفسه على طمع، ولا یکتفی بادنى فهم دون اقصاه و اوقفهم فی الشبهات و آخذهم بالحجج و اقلهم تبرما بمراجعة الخصم، و اصبرهم على تکشف الامور، و اصرمهم عند اتضاح الحکم ممن لا یزدهیه اطراء ولا یستمیله اغراء،(10) براى قضاوت میان مردم کسى را انتخاب کن که او را از همه برتر مى دانى، کسى که موجب دشوارى کارها نشود و رفتار خصمان او را به لجاجت نکشاند، و بر اشتباه خود پاى نفشارد، و آن گاه که حق را شناخت در بازگشت به آن بخل نورزد، و نفس او به هیچ طمعى نگاه نکند، و تا همه حقیقت کشف نشود به اندک فهمى اکتفا نکند. کسى که درنگش در شبهات از همه بیشتر و بیش از همه اهل حجت ودلیل باشد و از مراجعه طرفین دعوا کمتر به ستوه آید و در کشف حقیقت امور از همه بردبارتر و بر روشن شدن حکم از همه قاطع ترباشد. کسى که ستایش او را سست نکند و ترغیب و تشویق، او را به جانبى گرایش ندهد.

این سخن امام شرایطی را که باید قاضى داشته باشد بیان مى کند از جمله:

- عدالت و تقوا،

- دانش و آگاهى او نسبت به احکام و علوم مرتبط با قضاوت،

- نیرومندى و استوارى شخصیت،

- حق جویى و واقع نگرى به گونه اى که پس از کشف خطاى خود بر آن اصرار نورزد،

- بى نیازى و پایدارى در برابر فریب مال و جاه و شهرت،

- دقت و تانى و توقف در شبهات،

- سعه صدر در برابر مردم و مراجعه کنندگان،

- خوشنامى و اصالت در میان مردم.

4. استقلال قاضیان از فرمانروایان:

در برابر شروطی که براى قاضى برشمرده شده، بر حاکم نیز واجب است که تابع عملیات قضایى باشد و سرپرستى امور قضات را برعهده بگیرد و حرمت و شان و استقلال آنان را نگهدارد. این نیز خود اصلى از اصول قضاوت است. امام على(ع) در بخش دیگرى ازاین عهدنامه مى فرماید:

ثم اکثر تعاهد قضائه و اتسع له بالبذل ما یزیل علته و تقل معه حاجته الى الناس، و اعطه من المنزلة لدیک ما لا یطمع فیه غیره من خاصتک، لیامن بذلک اغتیال الرجال ایاه عندک، و آمن توقیره فی صحبتک، و قربه فی مجلسک و امض قضائه و انفذ حکمه و اشدد عضده...،(11) حقوق قاضى را افزون کن و آنقدر به او ببخش که فقر او را برطرف و نیاز او به مردم را کم کند. منزلت او را نزد خود چنان کن که هیچ کس از خواص تو در آن طمع نورزد تا بدین وسیله قاضى از توطئه آنان نزد تو در امان باشد و او را نزدیک خود بنشان و قضاوت او را امضا و حکمش را اجرا کن و پشتیبان او باش.

5. اصول ادله اثبات حکم:

امتیاز قضاوت هاى امیرالمؤمنین(ع) در این است که او همزمان بر ادله شرعى و ادله علمى تکیه مى کرد. او همچنانکه بر اساس بینه وسوگند و قسامه که ادله شرعى است، قضاوت مى کرد، در قضایاى پیچیده، براى کشف حقیقت و رسیدن به واقعیت، روش هاى گوناگون علمى را به خدمت مى گرفت.

امام(ع) با این اقدام، در به کارگیرى علوم و استفاده از امارات و قرائنى که موجب یقین و کشف حقیقت واقع مى شود، آفاق جدیدى را به روى قضات گشود. در ماجراى دو زنى که هر یک از آن دو، ادعا داشت فرزند پسر از آن اوست و هر دو از فرزند دختر بیزارى مى جستند، امام با استفاده از وزن مخصوص دو نوع شیر فرمود: شیر هر دو زن را وزن کنند، شیر هر کدام سنگین تر بود، پسر متعلق به اوست و بدین ترتیب ماجرا را فیصله داد.

امام در یکى از قضاوت هاى معروف خود، با استفاده از نکات روان شناسى به کشف جرم پرداخت. جوانى نزد شریح قاضى طرح دعواکرد که پدرش تاجر بود و به همراه چهار تاجر دیگر به مسافرت رفت و در سفر درگذشت و مالى براى او به جا نگذاشت. شریح این مرافعه را به صورت عادى رسیدگى کرد و از متهمان خواست سوگند یاد کنند، آنان نیز سوگند خورده و تبرئه شدند ولى امام(ع) دستورداد دادرسى تجدید شود و تحقیقات تازه اى صورت گیرد. چهار تاجر را جداگانه کنار ستون هاى مسجد نشاند و صورتشان را پوشاند که چیزى را نبینند، سپس یکى از آنان را فرا خواند و پنهانى از او تحقیق کرد پس از آن از مردم خواست تکبیر بگویند. این شیوه تحقیق موجب تزلزل اظهارات دروغین متهمان شد و هر یک از آنان پس از شنیدن صداى تکبیر بلند مردم، تصور مى کرد که دیگران اعتراف کرده و حقیقت ماجرا را گفته اند، در نتیجه، همگى اقرار به قتل پدر آن جوان کردند... همچنین در ماجراى دو زنى که هر دو، ادعامى کردند مادر کودکى هستند، آن حضرت تظاهر کرد که مى خواهد کودک را دو نیمه کند و با این اقدام مى خواست انعکاس آن را درچهره آنان ملاحظه کند. مادر حقیقى کودک براى سالم ماندن کودک خود دست از مطالبه برداشت و از این طریق، معلوم شد که مادرحقیقى کودک است.

دهها نمونه از این گونه قضاوت ها از امام على(ع) به جا مانده است که آن حضرت از روش هاى علمى و شگردهاى تحقیقاتى چه درعرصه کشف حقیقت و اقرار به آن و چه در عرصه اجراى احکام و حدود الهى، استفاده مى کرد.

6. حق نقض حکم و استیناف:

در آثار امام على(ع) مشهود است که وى حق نقض حکم و استیناف محاکمه را به رغم صدور حکم قاضى، براى خود محفوظ مى داشت، چنانکه به یک مورد آن اشاره کردیم. این بدان معنا است که حاکم، حق استیناف یا تمیز حکم را دارد. در روایتى نیز از امام على(ع) آمده است:

ان القاضى اذا علم بخطاء حکمه رد قضائه او رد قضاؤه(12)، هر گاه قاضى به خطا بودن حکم خود پى ببرد، قضاوت خود را مردود مى کند، یا قضاوتش مردود مى شود.

این روایت نیز منشا دیگرى در اصول قضایى براى جواز نقض و استیناف حکم است.

7. حق دفاع و وکیل گرفتن براى متهم:

امام على(ع) در تمام قضاوت هاى خود، دفاع متهمان را مى شنید و به آنان حق دفاع مى داد، حتى به شریح قاضى فرمان داد که براى حفظ حق مدعى علیه حتى با وجود بینه با برگرداندن قسم به مدعى قضاوت را مؤکد کند. همچنین به شریح فرمان داد کسى را که مدعى است شهودى دارد که غایب هستند یا دلیلى دارد که در آینده مى تواند ارائه کند، مهلت دهد، به او فرمود:

واجعل لمن ادعى شهودا غیبا امدا بینهما فان احضرهم اخذت له بحقه و ان لم یحضرهم اوجبت علیه القضیة(13)، براى کسى که مدعى است شهود غایبى دارد، مهلتى تعیین کن، اگر آنان را حاضر کرد، حق او را بگیر، و اگر آنان را حاضر نکرد، علیه اوحکم خواهد شد.

در روایت دیگرى فرمود:

من وکل وکیلا حکم على وکیله و تجوز الوکالة بغیر محضر من الخصم(14)، هر کس وکیلى را تعیین کرد، حکم به وکیل او تعلق مى گیرد، و وکالت بدون حضور خصم، جایز است.

8. تشویق به داورى و صلح، قبل از قضاوت:

داورى و مصالحه قبل از قضاوت را امام(ع) درموارد متعددى به عنوان اصلى از اصول قضایى، مورد تاکید قرار دادند، چنانکه به شریح فرمود:

اعلم ان الصلح جائز بین المسلمین الا صلحا حرم حلالا او احل حراما(15)، آگاه باش که صلح میان مسلمانان جایز است مگر صلحى که حلالى را حرام یا حرامى را حلال کند.

همچنین پس از نقل یکى از قضاوت هاى پیامبر (ص) فرمود:

... یدعوا الخصوم الى الصلح فلایزال بهم حتى یصطلحوا(16)، پیامبر طرفین را به صلح دعوت مى کرد و آن قدر ادامه مى داد تا صلح مى کردند.

این اصل بر آنچه امروزه به عنوان داورى و قضاوت اختیارى و احیاى دادگاههاى صلح، مورد اهتمام است، تاکید مى کند، چیزى که امروزه دستگاه قضایى ما در ایران اسلامى درصدد احیاى آن است.

9. برابرى همه در حکم و اجراى عدالت:

برابرى همگانى نیز اصلى دیگر از اصول قضاوت عادلانه است. امام على(ع) در عینیت بخشیدن به این اصل در مورد خود و دیگران، ممتاز است.

در تاریخ کامل ابن اثیر به نقل از شعبى آمده است:

على(ع) زره خود را نزد شخصى نصرانى دید، او را نزد شریح برد و در کنار او نشست... سپس فرمود: این زره من است، نصرانى گفت: این زره از آن من است، ولى امیرالمؤمنین را هم تکذیب نکرد. شریح به على(ع) گفت: آیا شاهدى دارى؟ امام خندید و گفت: نه.نصرانى زره را گرفت و چند قدمى دور شد، سپس برگشت و گفت: شهادت مى دهم که این شیوه قضاوت پیامبران است، امیرالمؤمنین مرا نزد قاضى خود آورد و قاضى او علیه او حکم کرد! سپس نصرانى اسلام آورد و اعتراف کرد که زره در مسیر صفین از شتر امام(ع)افتاد. امام على(ع) از اسلام آوردن نصرانى خوشحال شد و علاوه بر آن زره، اسبى را نیز به او بخشید. آن نصرانى با امام(ع) در جنگ خوارج شرکت کرد(17).

از امام صادق(ع) روایت شد که امیرالمؤمنین(ع) به عمربن خطاب فرمود:

ثلاث ان حفظتهن و عملت بهن کفتک ماسواهن و ان ترکتهن لم ینفعک شیء سواهن، قال: و ما هن یا اباالحسن؟ قال: اقامة الحدود على القریب و البعید، و الحکم بکتاب الله فی الرضى و السخط، و القسم بالعدل بین الاحمر و الاسود. قال عمر: لعمری لقد اوجزت و ابلغت یا اباالحسن(18)، سه چیز است که اگر آنها را حفظ و به آنها عمل کنى، تو را از دیگر امور کفایت مى کند و اگر آنها را ترک کنى، هیچ کار دیگرى نفعى براى تو ندارد.

عمر گفت: یا اباالحسن آنها کدامند؟ امام فرمود: اقامه حدود بر دور و نزدیک، حکم به کتاب خدا در حال خشنودى و خشم، تقسیم عادلانه میان سرخ و سیاه. عمر گفت: سوگند که کوتاه و رسا گفتى.

امام على(ع) مى فرمود: شایسته است قاضى به یکى از طرفین توجه نداشته باشد و به طرف دیگر بى توجه باشد، قاضى باید نگاهش راعادلانه میان طرفین تقسیم کند و اجازه ندهد یکى از طرفین نسبت به دیگرى اظهار سلطه و دست درازى کند.مى فرماید:

من ابتلى بالقضاء فلیواس بینهم فی الاشارة و فی النظر و فی المجلس(19)، کسى که قضاوت مى کند باید اشاره اش و نگاهش و نشستنش نسبت به طرفین برابر باشد.

خود امام(ع) در این امر بسیار دقیق بود، در کتاب مناقب خوارزمى از عبدالله بن عباس نقل شده است که (مردی نزدعمرعلیه علی( ع) طرح دعواکرد )(20).امام على(ع) به میهمان خود که براى طرح دعوایى نزد آن حضرت آمده بود ولى از اول نگفته بود که به چنین منظورى آمده است، فرمود:

اخصم انت؟ قال: نعم، قال: تحول عنا ان رسول الله (ص) نهى ان یضاف الخصم الا و معه خصمه(21)، آیا تو طرف دعوا هستى؟ گفت: بلى. امام فرمود: از خانه من بیرون شو، پیامبر (ص) از میهمان کردن یک طرف دعوا نهى کرد مگر آنکه طرف دیگر همراهش باشد.

10. علنى بودن محاکمه:

یکى دیگر از اصول قضاوت، نزد امام على(ع) علنى بودن محاکمات است. در سیره آن حضرت نیز چنین مى بینیم، او در مسجدقضاوت مى کرد و در مسجد کوفه جایگاهى داشت به نام دکة القضاء. وى به شریح قاضى نیز دستور داد چنین کند، چون شنیده بود که شریح در خانه خود قضاوت مى کند، فرمود:

یا شریح اجلس فی المسجد فانه اعدل بین الناس انه وهن بالقاضى ان یجلس فی بیته(22)، اى شریح، (براى قضاوت) در مسجد بنشین، این میان مردم عادلانه تر است، براى قاضى سبک است که در خانه اش قضاوت کند.

11. سهولت قضاوت و سرعت اجرا:

سهولت قضاوت و سرعت اجرا و حذف تشریفات و تعقیداتى که موجب فوت وقت و از دست رفتن فرصت و ضرر اطراف دعوا و بى اثر شدن قضاوت و اجراى حدود در جامعه مى شود، یکى از مهم ترین اصول قضاوت نزد امام(ع) است. این اصل، هم در قضاوتهاى آن حضرت آشکار است و هم در فرمان ها و سخنان خود با تاکید مى فرمود: در اجراى حدود هیچ مهلتى روا نیست. همواره قضات رافرمان مى داد که در ستاندن حقوق مردم از کسانى که امروز و فردا مى کنند و حقوق دیگران را به تاخیر مى اندازند، شتاب کنند. سلمة بن کهیل در کلامى مى گوید:

على(ع) به شریح گفت: انظر الى اهل المعک و المطل و دفع حقوق الناس من اهل المقدرة والیسار ممن یدلى باموال المسلمین الى الحکام، فخذ للناس بحقوقهم منهم و بع فیها العقار و الدیار، فانى سمعت رسول الله (ص) یقول: مطل المسلم الموسر ظلم للمسلم(23)، بر قدرتمندان توانگرى که در اداى اموال و حقوق مردم امروز و فردا مى کنند و اموال مردم را نزد حکام مى فرستند، نظارت کن و حقوق مردم را از آنان بگیر و اگر ملک و خانه اى دارند بفروش و حقوق مردم را ادا کن. از پیامبر (ص) شنیدم که مى فرمود: امروز و فردا کردن مسلمان توانگر نسبت به پرداخت حقوق مردم، ظلم به مسلمانان است.

12. نظارت بر قضاوت قاضیان:

امام(ع) در عهدنامه مالک اشتر فرمان مى دهد که بر قضاوت قاضیان نظارت شود، ایشان مى فرماید: (اکثرتعاهدقضائه .....)(24).

در روایتى از امام صادق(ع) آمده است:

قال امیرالمؤمنین: یدالله فوق راس الحاکم ترفرف بالرحمة فاذا حاف وکله الله الى نفسه(25)، امیرالمؤمنین فرمود: دست خدا بالاى سر قاضى به رحمت بال مى زند، هر گاه قاضى بى عدالتى ورزد، خداوند او را به خود وامى گذارد.

در حدیث دیگرى آمده است که امام على(ع) به رفاعه قاضى خود در اهواز مى گوید:

لاتقض و انت غضبان ولامن النوم سکران(26)،در حال خشم و خواب آلودگى قضاوت نکن.

در حدیثى دیگر خطاب به شریح مى فرماید:

لاتقعدن فی مجلس القضاء حتى تطعم(27)، تا غذا نخورده باشى بر مسند قضاوت منشین.

باز در حدیثى دیگر آمده است:

امیرالمؤمنین(ع) ابوالاسود دوئلى را به قضاوت گماشت سپس او را عزل کرد. ابوالاسود گفت: نه جنایتى کردم و نه خیانتى مرتکب شدم، چرا مرا عزل کردى؟ امام فرمود:

انى رایت کلامک یعلو على کلام الخصم، دیدم سخن تو از سخن خصم بالاتر مى رود.(28)

13. فلسفه مجازات از دیدگاه امام:

پژوهشگر در تجربه قضایى امام على(ع) به وجود فلسفه اى خردمندانه براى مجازات پى مى برد. فلسفه مجازات از مباحث مهم پژوهش هاى جنایى معاصر است. نزد امام(ع) کیفر به معناى آزار رسانى به مجرم و یا تحقیر او نیست، بلکه به معناى تهذیب و اصلاح مجرم است. سیاست قانونگذارى کیفرى و نیز اجراى کیفرها باید بر این اساس و در این چارچوب، تعریف شود. همچنین در تجربه قضایى امام على(ع) فلسفه و هدف دیگرى براى مجازات وجود دارد و آن اصلاح جامعه و باز داشتن دیگران از ارتکاب جرم است،این هدف، اقتضا دارد برخى از حدود و مجازات ها، علنى اجرا شود. از فروع این اصل، مساله سقوط مجازات است به واسطه توبه واصلاح شدن مجرم قبل از دست یابى به اوست، بلکه این اصل در عفو مجرم حتى اگر پس از دستگیرى توبه کند نیز تاثیر دارد. باز ازفروع این اصل، روایتى است از امام على(ع) که فرمود:

لا اقیم على رجل حدا بارض العدو حتى یخرج منها مخافة ان تحمله الحمیة فیلحق بالعدو،(29) در سرزمین دشمن، بر کسى حد جارى نمى کنم تا از آن بیرون رود، زیرا بیم آن مى رود که شخص مجرم بر اثر تعصب به دشمن ملحق شود.

در زمینه فلسفه تربیتى مجازات، قضاوتى از امام على(ع) نقل شده که در نوع خود بى مانند است. این قضاوت در روایات بسیارى نقل شده است از جمله روایتى که حذیفة بن منصور از امام صادق(ع) نقل کرده است:

قال: اتی امیرالمؤمنین(ع) بقوم سراق قد قامت علیهم البینة و اقرو بالسرقة، قال: فقطع ایدیهم ثم قال: یا قنبر ضمهم الیک فداو کلومهم واحسن القیام علیهم، فاذا برئوا فاعلمنى. فلما برئوا اتاه فقال: یا امیرالمؤمنین القوم الذین اقمت علیهم الحدود قد برئت جراحاتهم فقال:اذهب فاکس کل رجل منهم ثوبین و اتنی بهم ،قال: فکساهم ثوبین و اتى بهم فی احسن هیئة متردین مشتملین، کانهم قوم محرمون، فمثلوابین یدیه قیاما، فاقبل على الارض ینکتها باصبعه ملیا، ثم رفع راسه الیهم فقال: اکشفوا ایدیکم ثم قال: ارفعوا رؤوسکم الى السماء فقولوا:اللهم ان علیا قطعنا ففعلوا ، فقال: اللهم على کتابک و سنة نبیک، ثم قال لهم: یا هؤل آء ان تبتم، استلمتم ایدیکم و ان لا تتوبوا الحقتم بها، ثم قال: یا قنبر خل سبیلهم واعط کل واحد منهم مایکفیه الى بلده(30)،

امام صادق(ع) فرمود: گروهى دزد را نزد امیرالمؤمنین(ع) آوردند که بینه علیه آنان اقامه شده و خود نیز به سرقت اعتراف کرده بودند.دست آنان را قطع کرد سپس به قنبر فرمود: ایشان را با خود ببر و زخمشان را مداوا و خوب از ایشان نگهدارى کن و هر گاه خوب شدند مرا آگاه کن. چون خوب شدند قنبر نزد امام آمد و گفت: اى امیرالمؤمنین، گروهى که بر آنان حد جارى کرده بودى، زخمهایشان خوب شد. امام فرمود: برو به هر کدام از آنان دو پیراهن بپوشان و نزد من بیاور. قنبر به هر کدام دو پیراهن پوشید و آنان را در هیاتى بسیار نیکو و آراسته که گویى احرام پوشیده بودند، نزد امام آورد. آنان در برابر امام ایستادند و امام نگاهش را به زمین انداخت و باانگشتش به آرامى خاک را جابه جا مى کرد، سپس سر خود را به جانب آنان بلند کرد و فرمود: دست هاى خود را بیرون آورید، سپس فرمود: سر خود را به آسمان بلند کنید و بگویید: خدایا، على دست ما را قطع کرد، آنان نیز چنین کردند. امام فرمود: خدایا این کار به حکم کتاب تو و سنت پیامبرت بود. سپس به آنان گفت: اگر توبه کردید، دست هایتان را سالم (از آتش) نگه داشته اید و اگر توبه نکنید،خود شما نیز به دست هایتان ملحق خواهید شد. پس از آن به قنبر فرمود: آزادشان کن تا بروند و به هر یک مالى بده که آنان را به شهرشان برساند.

روایات بسیارى از این قبیل وجود دارد که با این اصل مهم در سیاست کیفرى، مرتبط است.

14. برائت متهم قبل از اثبات محکومیت او:

این نیز اصلى دیگر از اصول قضایى نزد امام على(ع) به ویژه در موارد حقوق الله است. در این موارد، حد با شبهه رفع مى شود و جز بابینه، حد اجرا نمى شود و متهم ملزم به سوگند نیست. امام(ع) مى فرماید: (لایمین فی الحد )(31) در حد، سوگند نیست، بلکه متهم تا با بینه حد بر او اثبات نشود، بى گناه شمرده مى شود. سه نفر نزد حضرت آمدند و علیه کسى گواهى به زنا دادند، به آنان فرمود: شاهد چهارم کجاست؟ گفتند: هم اینک مى رسد، امام(ع) فرمود: ایشان را حد قذف بزنید.

15. اخلاق قضایى:

امام در قضاوت هاى خود، با دیگران مهربان و نرم خو بود، خود را با آنان برابر مى دانست، یاریگر ناتوانان بود، اما در همین وقت نسبت به خود و خاندان و اطرافیان و فرماندارانش، سختگیر بود. این از مهم ترین اصول عدالت قضایى است. از طرفى به فرماندار خود در مصر، محمدبن ابى بکر مى نویسد:

واذا انت قضیت بین الناس فاخفض لهم جناحک ولین لهم جانبک و ابسط لهم وجهک و آس بینهم فی اللحظ و النظر حتى لایطمع العظماء فى حیفک لهم و لا ییاس الضعفاء من عدلک علیهم(32)، هر گاه میان مردم به قضاوت مى نشینى در برابر آنان فروتن و نرمخو باش، چهره ات را با ایشان گشاده دار و توجه و نگاهت به آنان یکسان باشد تا بزرگان در تمایل تو به خودشان طمع نورزند و ضعیفان از عدل تو بر خودشان ناامید نگردند.

و در جایى دیگر مى فرماید: انصف الناس من نفسک(33)، خود را با مردم برابر بدانید.

و باز مى فرماید:

الذلیل عندی عزیز حتى آخذ الحق له و القوى عندی ضعیف حتى آخذ الحق منه(34)، ذلیل نزد من عزیز است تا حق او را بگیرم و قوى نزد من ضعیف است تا حق دیگران را از او باز ستانم.

از طرفى دیگر، با خودش و با کاتبش رفتارى سختگیرانه دارد.على ابن ابى رافع، کاتب آن حضرت و خزانه دار بیت المال مى گوید:

از طرف على بن ابى طالب ،خزانه دار بیت المال و کاتب او بودم، در بیت المال گردن بند مرواریدى بود که از جنگ بصره به دست آمده بود. دختر امیرالمؤمنین نزد من فرستاد که شنیدم در بیت المال گردن بند مرواریدى هست که در اختیار توست، مى خواهم براى آرایش عید قربان آن را عاریه بگیرم. من پیام فرستادم آیا آن را به عنوان عاریه مضمونه مى خواهى که باز گردانى؟ گفت: آرى، عاریه مضمونه که پس از سه روز باز گردانم. گردن بند را به او دادم، امیرالمؤمنین گردن بند را نزد دخترش دید و آن را شناخت، به او گفت: این را از کجا آورده اى؟ دختر گفت: آن را از على بن ابى رافع خزانه دار بیت المال، عاریه گرفتم براى آرایش در روز عید، سپس آن راباز مى گردانم. امیرالمؤمنین مرا خواست، نزد او رفتم، گفت: اى پسر ابو رافع آیا به مسلمانان خیانت مى کنى؟ گفتم: پناه بر خدا از خیانت به مسلمانان. گفت: چگونه گردن بندى که جزو بیت المال مسلمانان است، بدون اذن من و رضایت آنان به دختر امیرالمؤمنین عاریه دادى؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین: او دختر تو بود و آن را از من عاریه خواست، من نیز آن را به عنوان عاریه مضمونه به او عاریه دادم که باز گرداند، من ضامن آن هستم و بر من است که آن را سالم به جاى خود برگردانم. فرمود: آن را همین امروز به جاى خود برگردان و اگر مثل این کاررا تکرار کنى، تو را مجازات خواهم کرد. سپس فرمود: اگر دختر من این گردن بند را به صورت عاریه مضمونه نگرفته بود، به خداسوگند نخستین هاشمى مى بود که دست او را به جرم سرقت قطع مى کردم. این سخن امام به دخترش رسید، دختر امام به او گفت:یاامیرالمؤمنین، من دختر تو و پاره اى از وجود تو هستم، چه کسى از من به پوشیدن این گردن بند سزاوارتر است؟ امیرالمؤمنین به اوفرمود: اى دختر على بن ابى طالب، خود را از حق دور مکن، آیا همه زنان مهاجران در این عید، با چنین گردن بندى آرایش کرده بودند؟ ابن ابى رافع مى گوید: گردن بند را از دختر امیرالمؤمنین گرفتم و به جاى خود باز گرداندم(35).

آنچه عرضه شد گوشه اى از یادگارهاى امیرالمؤمنین در عرصه قضاوت بود. سلام خدا بر تو اى صداى عدالت در زمین، اى فریادمظلومان در برابر ظالمان، سلام خدا بر تو روزى که زاده شدى، روزى که در محرابت شهید عدل خود شدى، روزى که همراه پیامبر(ص) برانگیخته خواهى شد تا ترازوى عدالت در روز حساب باشى و اعمال بندگان با ولایت و محبت و راه تو، سنجیده شود. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.پرتال جامع علوم انسانی '

امام علی(ع) واصول قضاوت (مقاله ترویجی حوزه)

درجه علمی: علمی-ترویجی (حوزوی)

نویسندگان: سید محمود هاشمی شاهرودی

منبع: مجله فقه اهل بیت 1382 شماره 33

عزل ابولاسود دوئلی:

ابن اخوه حکایت می کند که امیرالمومنین(ع) ابوالاسود دوئلی را در همان نخستین روز که به منصب قضا گماشته بود عزل کرد. ابوالاسود چون فرمان عزل خود را دریافت کرد، حیران و سرگردان به محضر امام (ع) شتافت و گفت: یا امیرالمومنین! علت عزل من چیست؟ در صورتی که به خدا قسم ! نه خیانت کرده ام و نه متهم به خیانت شده ام.

حضرت فرمود: تو در دعوای خود صادقی و در انجام وظیفه شرط امانت را رعایت کرده ای لکن بازرسان به من اطلاع داده اند که چون متخاصمین نزد تو به محاکمه می آیند تو بلندتر از ایشان سخن می گویی.(معالم القربه، ص203)

توبیخ شریح قاضی:

امیرالمومنین (ع) در مورد قضات حتی احتمال خلاف یا رغبت آنان را به دنیا گذشت نمی کرد و مورد مواخذه قرار می داد لذا شریح بن الحارث که به روزگار خلافت امیرمومنان خانه ای به مبلغ هشتاد دینار خریدهب ود وقتی خبرش به ان حضرت رسید او را نیزد خویش فراخواند و فرمود:«به من گزارش رسیده که تو خانه ای به مبلغ هشتاد دینار خریده ای و قباله ای در این باره نوشته و شهودی را به شهادت خواسته ای».

شریح گفت: چنین است یا امیرالمومنین

در این هنگام امام (ع) نگاهی خشم آلود به او افکند و فرمود:«ای شریح، آگاه باش که به زودی کسی به سراغ تو خواهد آمد که به قباله ات نگاه نکند و از شاهد و بنیه ات نپرسد تا تو را از آن خانه آواره سازد و به قعر گور فرستد. پس بیندیش ای شریح تا مبادا این خانه را از غیرمال خود خریده باشی یا بهای آن را جز از مال حلال خویش پرداخته باشی زیرا در این صورت ناگهان می فهمی که خانه دنیا و خانه آخرت هر دو را باخته ای همانا که هرگاه تو به هنگام خریدن آنچه خریده ای نزد من می آمدی قباله ای برای تو می نوشتم تا در خریدن آن خانه، به بهای یک درهم یا بیشتر رغبت نکنی و مضمون آن قباله این است:

«این چیزی است که بنده ای ذلیل از بنده ه ای در شرف کوچ کردن به سرای آخرت خریده است او خانه ای از دار غرور از ناحیه فانی شدگان از نقشه و محله هلاک شدگان را زا وی خریده است و آن خانه از چهار جهت محدود است :اولا به علل و موجبات آفات، ثانیا به هوی و هوس کشنده و به شیطان گمراه کننده و ورودی آن خانه در همین ضلع گشوده می شود.

این مغرور آرزوها از آن پریشان اجل این خانه را به بهای بیرون شدن از عزت قناعت و درامدن به ذلت مسالت و مسکنت خریده است. پس هرگونه درک و خسارت این معامله متوجه خریدار شود بر عده لرزاننده اجسام ملوک، و برکننده جباران و زایل کننده ملک فراغنه از قبیل کسری و قیصر و... که با گرد آوردن طلا و در و گوهر بر ثروتهای خود بیفزودند و کاخها را برافراشتند و در آراستن و بالابردن آن بکوشیدند و ثروتها بیندوختند و املاک و مزارع ساختند و چنین گمان کردید که آن همه مال و ثروت اندوخته و مکنت را برای فرزاندان خود می نهند آری هرگونه خسارت متوجه خریدار شود بر عهده اوست که برای رسیدگی به ان خریدار و فروشنده را به موقف عرض قضایا و حساب اعمال و جای پاداش و کیفر گسیل سازد. در آن روز که فرمان فصل قضایا و مخاصمات سر رسد درآنجاست که تبهکاران به خسارن و زیان درافتاده اند. اما شاهد این معامله عقل است هنگامی که از قید هوی برهد و از علایق دنیا آزاد شود

عمربن خطاب مورد اعتراض امام علی (ع)

یکی از نمونه های بارز کوشش امام علی (ع) در برقراری موازین قضایی اسلام داستانی است که ابن ابی الحدید نقل می کند: مردی نزد عمربن خطاب ،علیه امام علی (ع) اقامه دعوی کرد در حالی که امام علی (ع) نیز در این مجلس حضور داشت در این هنگام عمر رو به حضرت کرد و گفت: یا اباالحسن برخیز و دوشادوش مدعی بنشین

حضرت علی (ع)برخواست و در کنار مدعی نشست و طرفین دعوی دلیل و برهان خویش را گفتند تا کار محاکمه به پایان رسید. مدعی پی کار خویش رفت و امام علی (ع) به جای خود بازگشت در این موقع عمر آثار خشم در سیمای امام علی (ع) را دید و برای کشف علت گفت: آیا این پیشامدرا ناگوار داشتی و از وضع جلسه ناراحت شدی؟امام فرمود: آری عمر گفت: چرا

امام علی (ع) فرمود: موجب ناراحتی من ان بود که تو مرا در حضور مدعی با کنیه (اباالحسن) صدا کردی در صورتی که حق آن بود که مرا به نام «علی» می خواند و امتیازی میان من و او قائل نمی شدی. عمر چون این سخن را شنید برخاست و امیرالمومنین را در آغوش کشید و صورتش را بوسه باران کرد و گف: پدرم به فدای شما که خدا ما را در پرتو وجودتان هدایت فرمود و از ظلمت تاریکی به روز روشنایی آورد.

سفارش به امام حسن (ع)

مرحوم طبرسی از سیره نویسان نقل می کند : که دو کودک خطی را نوشته بودند خدمت امام حسن (ع) آوردند و او را حکم قرار دادند تا قضاوت کند که کدام خط نیکوتر است در آن هنگام امام علی (ع) چشم به وی دوخت و فرمود:

ای پسرم دقت کن چگونه قضاوت می کنی؟ بی گمان این یک قضاوت است خداوند روز قیامت از آن تو را مورد سئوال قرار خواهد داد

منبع

تجلی امامت : تحلیلی از حکومت امیرالمومنین علی (ع) ، مولف: سیداصغر ناظم زاده قمی، الهادی: قم: 1372، ص176-178' ویکی امام علی '


برچسب‌ها: قضاوت, امام علی, دادگستری, قاضی
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵ساعت 19:3  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

فیلم سینمایی «مریم مقدس» در فصل تابستان 80 به اکران عمومی درآمد که با استقبال مردم روبرو شدمریم مقدس که اولین سریال شهریار بحرانی محسوب می‌شود و توانست در مرجع ارزشگذاری سینما و تلویزیون یعنی منظوم نمره 7.8 از 10 را از سوی مردم بدست بیاورد که نشان می‌دهد عموم مردم مریم مقدس را اثری باکیفیت و باارزش ارزیابی می‌کنند. هر چند از طرف منتقدین سینما مورد نقد قرار گرفت و با دیدگاه های متفاوتی ارزیابی گشت. فعلاً در این مجال گفته های آقای شهریار بحرانی که در برخی از مطبوعات منعکس شده بود را برایتان چاپ کرده ایم که با هم می خوانیم:
من و گروهی که مجموعه حضرت مریم را تولید کردیم، همه، سینماگران سینمای دفاع مقدس هستیم و از سریال مردان آنجلس یا همان اصحاب کهف، وارد کار سریال سازی مذهبی شدیم. باعث و بانی این مسأله هم فرج اللّه سلحشور است. هر چند این راه تازه باز شده و بیش از چند نمونه هم از داستان های قرآنی ساخته نشده است، ولی به هر حال شروع خوبی است.
* * *
این گونه های سینمایی [یعنی سینمای مذهبی و سینمای دفاع مقدس] تضادی با هم ندارند. هدف ما خدمت به ارزش های انقلاب است و با ساخت فیلم های قرآنی، می توانیم به این هدف برسیم.
فرقی نمی کند در کدام گونه کار کنیم. مهم در خدمت قرآن بودن است. در این فیلم هم افتخار این کار را داشتیم که به زندگی یکی از چهار زن برگزیده تاریخ بپردازیم و در کنار آن، شخصیت حضرت ذکریا را هم مطرح کنیم و البته ولادت حضرت عیسی و یحیی نیز به تصویر کشیده شود.
* * *
فیلم قرار است داستان زندگی حضرت مریم را به تصویر بکشد. محور اصلی مریم است. اما او مادر حضرت عیسی است که در پایان داستان ما، متولد می شود و با سخن گفتن او در آغوش مادر، داستان خاتمه می یابد. در فیلم خارجی، در کنار حضرت مسیح به حضرت مریم پرداخته شده است. البته ما در روایت های تاریخی، تفاوت هایی با مسیحیان داریم. آن ها معتقدند مریم، عیسی را درآغل به دنیا می آورد، از اورشلیم فرار می کند، به ناصره می رود و در آن جا فرزند خود را بزرگ می کند.
در آیات قرآنی و روایات اسلامی مسأله مذکور به گونه دیگر بیان شده است. آن جا اشاره شده که مریم، مسیح را در زیر درخت نخلی به دنیا می آورد و خداوند چشمه ای را برای او می گشاید. درخت نخل را بارور می کند تا از آن خرماها بخورد و به او دستور می دهد تا روزه سکوت بگیرد. به شهر برود و در مقابل تهمت های ناروایی که بنی اسراییل به او می زند و خداوند معجزه سخن گفتن را بر فرزند اول او نازل می کند.
* * *
عشق و علاقه ای که مسیحیان به پیغمبر خود دارند، همان علاقه ای است که ما نیز به پیامبر خود داریم. در زمان ما مسلمانان خانواده های زیادی هستند که دختران خود را مریم و پسران خود را عیسی و مسیح می نامند و به خصوص در میان دختران، علاقه زیادی به نام مریم مشاهده می شود.
* * *
در فیلمنامه، از مجموعه ای از روایات مسیحیان نیز استفاده شده مثلاً در قسمتی از داستان که «هرود» پادشاه یهود، گروهی از دانشمندان ایرانی را پذیرا می شود و آن ها از ستاره دنباله داری خبر می دهند که ظهورش خبر از تولد عیسی می دهد.
* * *
البته تشابهات زیادی میان مسلمانان و مسیحیان در داستان حضرت مریم و حضرت زکریا وجود دارد.
* * *
مسیحیان نیز معتقدند همسر حضرت زکریا نازا بوده است و در همین برهه از زندگی حضرت مریم، خداوند پسری به نام حضرت یحیی به او اعطا می کند.
* * *
هر چند روایت های مسلمانان مفصل تر و دقیق تر است. در قرآن به صراحت عنوان شده که زکریا به دیدن مریم می رود و با دیدن مائده های الهی، از او می پرسد که این مائده ها به چه صورت به دست وی رسیده است و مریم هم به او پاسخ می دهد که خداوند بی حساب به هر کسی که بخواهد اعطا می کند و این مساله، باعث انقلابی در حضرت زکریا می شود و به واسطه این تحول از خدا پسری می خواهد و خدا به او یحیی را می دهد.
* * *
فیلمنامه اصلی فیلمنامه ای سینمایی بود که باید تبدیل به سریالی یازده قسمتی می شد. با نظارت فیلمنامه نویس، شخصیت ها گسترش پیدا کرد، ماجراها گسترده تر شد و...
بسط و گسترش فیلمنامه براساس تحقیقات مفصل من و قدیریان انجام شد. سعی کردیم تحقیقات فیلمنامه نویس را ادامه دهیم و به اطلاعات کاملی نیز، نسبت به رویدادهای تاریخی آن دوره دست پیدا کنیم.
* * *
و این کار کارگاهی مدتی بعد گسترش پیداکرد و با حضور تعداد زیادی از دوستان، تحقیقات کامل شد و نهایتا فیلمنامه اصلی شکل گرفت.
* * *
دوستان زیادی بودند که در دیالوگ نویسی، صحنه پردازی و... به ما کمک کردند که در عنوان بندی پایانی از آن ها تشکر شده است.
* * *
ما از ابتدای کار به این نکته توجه داشته که نسخه سینمایی، تقریبا دو ساعت خواهد بود. به همین دلیل، سکانس های سینمایی از کل فیلمنامه جدا شد. سر صحنه می دانستیم که کدام دیالوگ، حرکت و... مربوط به فیلم است و کدامیک متعلق به سریال است.
* * *
در میزانسن ها، حرکت های دوربین و... تغییر چندانی ایجاد نشد. اما کلاً دید ما نسبت به مجموعه، سینمایی بود. در اجرای کار هم با کمک فیلمبردار، طراح صحنه و سایر عوامل، سعی کردیم به شیوه ای سینمایی کار را تولید کنیم.
تفاوت خاصی هم در نسخه سینمایی نسبت به نسخه تلویزیونی به وجود آمد؛ مثلاً در نوع روابط شخصیت ها، حوادث علّی و معلولی و...
در نسخه سینمایی به ناچار روابط شخصیت ها کم رنگ شد. اما در سریال این روابط پر رنگ تر خواهد بود.
* * *
در مورد سینما اسکوپ بودن فیلم باید بگویم که: فیلم های تاریخی به فیلمبرداری خاصی نیاز دارد. معمولاً پرده عریضی را می طلبند. هر چند در سینمای تجاری دنیا، پرده عریض به خاطر زیبایی کادر و شکیل بودن آن و... از جمله ضرورت های ساخت هر فیلم محسوب می شود. مثلاً در پرده عریض، نماهای بسته، نماهای متوسط، نماهای دو نفره و سه نفره راحت تری را می توان گرفت و هنرپیشه نیز قابلیت تحرک بیشتری دارد. اما در کادر استاندارد واید اسکرین بیشتر متکی به کار در عمق هستیم. برای فیلم تاریخی که احتیاج به دکوری عظیم دارد، سینما اسکوپ جزو ضرورت هاست.
هر چند در کشور ما، برای کار در این زمینه، مشکلات زیادی در خصوص تهیه امکانات این نوع فیلمبرداری وجود دارد.
* * *
مثلاً حسن پویا (فیلمبردار) کل فیلم را فقط با سه لنز فیلمبرداری کرده است. البته در مقاطعی از چند لنز هم به صورت کمکی استفاده کرده است. این مسأله هم فشار زیادی را بر روی گروه فیلمبرداری به وجود آورد، اما گروه با وسواسی که داشت تلاش کرد بهترین کار ممکن را ارائه دهد.
* * *
در فیلم سینمایی، دو شخصیت اصلی داریم: مریم و زکریا. به همین دلیل هر داستان فرعی دیگری ممکن بود از عظمت این دو شخصیت و تقابل آن ها با کاهنان و مردم شهر، کم کند.
* * *
فیلم ما، فیلمی ساکت و معنوی است. از همان ابتدا شخصیت مریم بر کل کار سایه انداخته است.
* * *
در زمینه صداگذاری و میکس صدا، استراتژی خاصی را در نظر داشتیم. سکوت ها و تنهایی های زیادی برای مریم در فیلم وجود دارد. در کار صدا هم، همین مسأله رعایت شد و در بحث با اسحاق خانزادی به این نتیجه رسیدیم که در میکس صدا، با وجود موسیقی خوبی که مجید انتظامی ساخته بود، حتی المقدور، با وسواس و صرفه جویی خاصی از موسیقی استفاده کنیم، از افکت ها و صداهای حاشیه ای نیز بپرهیزیم و سعی کنیم خود شخصیت ها، شخصیت خود را در سکوت های پر معنی خودشان ارائه دهند. در بسیاری از صحنه ها تنها مریم و زکریا حضور دارند و با هم صحبت می کنند و تنها صدای آن ها را می شنویم.
* * *
از ابتدا تصمیم داشتیم با صدای سر صحنه کار کنیم، اما چون همزمان با فیلمبرداری، بعضی از دکورها را هم می ساختیم و صدای ساخت دکورها مانع ایجاد می کرد، نتوانستیم از صدای سر صحنه استفاده کنیم. اما در دوبله به کمک خسرو خسروشاهی، به طراحی صدا فکر شد و سعی شد با انتخاب دوبلورهای مناسب، صدا در سراسر فیلم لطیف و معنوی باشد. در افکت گذاری ها هم، خانزادی، بسیار با ظرافت عمل کرد. مشکلی که معمولاً در فیلم های خارجی وجود دارد، سر و صداهای حاشیه ای است که گاهی آن قدر زیاد است که باعث می شود محاورات و دیالوگ ها شنیده نشود. سعی کردیم از این مسأله هم بپرهیزیم.
* * *
صداگذار حس می کرد حتی مریم شش ساله هم باید صدایش کمی با اطرافیانش تفاوت داشته باشد و گرمی و محبت صدای او، بیشتر از اطرافیان باشد. بعد از اجرای چند نوع خاص اکو، به صدای فعلی رسیدیم که همان هم در طول کار پیاده شد. نقش مدیر دوبلاژ بسیار مهم است. انتخاب صداها برای خسروشاهی بسیار اهمیت داشت، چرا که در کنار صداهای بعضی هنرپیشه ها که شاید کمی نپخته است، صداهایی است که متعلق به دوبلورهای حرفه ای است و این مسأله باعث می شود تضاد صداها، آزاردهنده نباشد.
* * *
در مورد دوبله مریم هم ابتدا با خود هنرپیشه شروع کردیم. مریم رضوی که نقش مریم 6 ساله را ایفا می کرد و شبنم قلی خانی که در نقش مریم 16 ساله حضور داشت، فیلم را دوبله کردند، اما در نهایت متوجه مشکلی فنی شدیم. صداها با هم فاصله داشتند و علی رغم زحمت بسیار زیاد هنرپیشه ها مجبور شدیم از صدای آن ها صرف نظر کنیم. البته مریم شیرزاد هم در هر دو نقش خیلی پراحساس و ظریف، کار دوبله را انجام داد.
* * *
می دانستیم که زندگی ایشان از کودکی تا بزرگسالی دچار حوادث بزرگی نیست. شخصیت اصلی ما تقابل و درگیری زیادی هم با کاهنان دارد. او در حجره و کلبه خود بزرگ می شود و حضرت زکریا نیز از او مراقبت می کند.
* * *
از وقتی هم که وحی بر ایشان نازل می شود و برای خواندن نماز وارد قدس می شوند، گره های دراماتیک و داستان جدی ما آغاز می شود. از سوی دیگر فکر می کنم در داستان های مذهبی نباید اصل را بر گره ها و افت و خیزهای معمولی داستان بگذاریم.
* * *
در داستان های مذهبی با فطرت انسانی سر و کار دارند و فکر می کنم خود داستان آن قدر محتوا دارد که کشش و جذابیت ویژه ایجاد کند.
* * *
موسیقی، موسیقی خوبی است و به همین دلیل خودش را نشان می دهد.
مجید انتظامی برای اولین بار، جهت ساخت موسیقی متن فیلم به ارمنستان سفر کرد و در آن جا با کمک ارکستر فلارمونیک ارمنستان، موسیقی اجرا شد. این کار بسیار سختی بود، اما نتیجه بسیار راضی کننده بود.
* * *
در انتخاب هنرپیشه ها وسواس زیادی به خرج دادیم و با هر کدام از آن ها درباره شخصیتی که نقش او را ایفا می کردند، مفصل بحث می شد. هنگامی که هنرپیشه سرصحنه می آمد، کاملاً نسبت به نقش و روابط خود با سایر شخصیت ها توجیه بود. بازی هنرپیشه ها در مرحله اول گاه بهتر از بازی آن ها در برداشت های بعدی بود، اما ما به دلیل مسایلی که در لابراتوار ممکن است پیش بیاید مثل از بین رفتن نگاتیو مجبور بودیم برداشت های دیگری را بگیریم. در سر میز مونتاژ هم متوجه شدم که بازی اول آن ها که با حس خودشان هم بود، بسیار بهتر از برداشت ها و بازی های بعدی آن ها بود.
* * *
برای بازیگر نقش مریم شخصی انتخاب کردیم که از لحاظ شخصیتی کاملاً آرام، متین و ملایم است و به لحاظ طبع ظریفی که داشت کاملاً با نقش تناسب داشت.
ممکن بود حتی برای یافتن بازیگر مورد نظر، به کشورهایی چون: اکراین، ارمنستان و... برویم، اما در همین جا بازیگر موردنظر را پیدا کردیم.
در مورد مریم شش ساله، خانواده اش به ما کمک زیادی کردند. پدر و مادر او هر دو هنرمند هستند. فقط روزهای اول کمی اضطراب داشت که بعدا حل شد. با قلی خانی هم مشکلی نداشتیم و او نقش خود را به ظرافت و سنگینی خاصی اجرا کرد.
* * *
برای نشان دادن معجزاتی مثل نزول مائده و جاری شدن چشمه، بار گرفتن درخت خرما و... از ساده ترین و سنگین ترین نوع دکوپاژ و جلوه های تصویری استفاده کردیم و سعی کردیم تا حد امکان از غلو کارهای خلاف شأن فیلم بپرهیزیم و روی معنویت و عمق موضوع بیشتر تأکید کنیم.
* * *
زمانی است که خدا به صورت صدایی درونی با پیغمبر خود صحبت می کند، زمانی هم فرستاده خدا با پیغمبر صحبت می کند. در مورد حضرت مریم یک حالت اول اتفاق می افتد و جایی هم جبرییل ظاهر می شود.
در زیر درخت نخل هم، وحی الهی داریم اما چون مستنداتی نداریم که در آن جا هم جبرییل حتما بر مریم نازل شده است. آن جا وحی به صورتی الهی انجام می شود.
* * *
مشکلات جوامع بشری تاریخ نمی شناسد. همیشه بحث بر سر پول، قدرت، تبعیض و... بوده است. همیشه مشکل عدالت داشته ایم. آن زمان هم مثل امروز است. در آن زمان هم رهبر وجود داشت، الان هم هست، در آن زمان کسانی بودند که از رهبری سرپیچی می کردند، امروز هم همان شرایط هست. آن زمان کسانی بودند که دین خدا را زیرپا می گذاشتند، امروز هم هستند. اما ما به صورت خاص در پی این نبودیم که فیلم پیام امروزی داشته باشد.
* * *
در فیلم های مذهبی چون صحبت بر سر خوبی و بدی و... است پیام فیلم ها هم به کل جامعه امروزی تسری پیدا می کند و بیننده در هر کجای دنیا که باشد پیام امروزی خود را دریافت می کند.

اما انتقادات شدیدی هم متوجه این سریال بوده است

این فیلم و سریال با تبلیغات فراوان در تابستان 1380 در سینماهای كشور و در پاییز و زمستان 80 در تلویزیون (با دو نوبت پخش در هفته)، اثری بسیار عظیم و منفی بر اذهان عمومی نسبت به دین و یین یهود و یهودیان بر جای نهاد.
در شخصیت مریم، كه خود یهودی و یهودی‎زاده بود و قاعدتاً می‎بایست جزء زنان مومنه یهودی نیز باشد، هیچ اثری از اجرای آداب و شعائر یهودی به چشم نمی‎خورد. او حتی یكبار هم به شیوه احكام یهودی به عبادت نمی‏پردازد و نویسنده آنچه را كه در نظر خود داشته، به عنوان مریم و جامعه ‎ی كه در آن می‎زیست، تحویل بیننده ناآگاه از واقعیات تاریخی و دینی داده است.
در این مبحث، به اختصار نكاتی فهرست‎وار دربارة خط مشی ضد یهود و كینه‎ ورزی نسبت به هر چه كه متعلق به این دین است، ذكر می‎شود:

v معبد مقدس بیت المقدس: این مكان به عنوان مقدس‎ترین بنای یهود، قبله و مركز عبادات الهی و آیین قربانی‎های روزانه به درگاه خداوند، خالی از هرگونه قداست و روحانیت و معنویت نشان داده شد. نیم نگاهی به تورات یا تلمود یا قوانین مدون یین بیت المقدس، اهمیت فوق‎العاده آن را در میان یهودیان و علمای آنها نشان می‎دهد.
«بِت همیقداش» یا بیت المقدس، معبدی بود كه در قربانگاه آن هر روز در نوبت‎های معین با مراسم خاص و با شكوه، قربانی‎هایی به حضور خداوند تقدیم می‎شد و در كنار آن «لاویان»- افرادی از نسل لِوی، یكی از فرزندان حضرت یعقوب- با خواندن سرودهایی از زبور داوود، به مدح و ستایش خداوند می‎پرداختند، و نیز همواره عدها‎ی از مردمان یهود، برای كفارة گناهان و خطاها - زن و مرد- در آن مكان حضور داشتند، و اینها غیر از مراسم خاص روزهای شنبه و اعیاد سه‎ گانه یهود است كه جمعیت عظیمی، برای اجری مراسم پیرامون آن تجمع می‎كردند.
در «مریم مقدس»، این معبد الهی، محلی سرد و بی‏روح و متروك تصویر شد كه در انحصار گروهی «كاهن بی وجدان» است و در چند قدمی آن، بدون رعایت هیچگونه حرمتی، مردم كوچه و بازار بی اعتنا به آن در حال كار و كسب هستند و اتفاقا، بازار روز نیز جنب معبد بیت المقدس واقع است!

v كاهن (یا «كُوهِن» به زبان عبری):
بنابر دستور خداوند در تورات، افراد یهودی از نسل لوی- فرزند سوم حضرت یعقوب- به عنوان لاوی (مفرد كلمه لاویان یا لویان)، به خدمت یین عبادی خداوند اختصاص داشتند. ایشان از مالكیت سهمیه زمین زراعی در اسرائیل- بر خلاف سایر اسباط بنی ‎اسرائیل- منع شدند و در ازی آن، خدمت در خانه خداوند عنوان شغلی آنها بود و بخشی از وجوه شرعی جامعه برای تامین زندگی آنها صرف می‎شد.
تیره ا‎ی از لوی‎ها كه مستقیما شجره ‎شان به حضرت هارون می‎رسید، عنوان كوهن یا كاهن داشتند كه تقدیم قربانی‎ها به درگاه خداوند و برخی آیین خاص در بیت المقدس به عهده آنها بود. طبق آیك یه صریح تورات، خداوند كوهن‎ها را به واسطه ی برای جاری كردن بركت بر بنی اسرائیل منصوب می‎فرماید.
كاهنان و لاویان- هر چند كه معصوم و عاری از اشتباه نبوده ‎اند - معمولا از مذهب‎ی ترین و فرهیخته ترین افراد جامعه بودند و چون مجری آیین گسترده كهانت و مراسم متعدد بیت المقدس بودند، لزوما از سطح سواد و معرفتی بالا برخوردار بودند و مدرسین و معلمین جامعه نیز معمولا از میان آنها بر می‎خاستند. طبق قوانین مربوطه، كاهنان در نوبت‎های خاص هفتگی، جابجا می‎شدند و هیچگاه یك گروه معین از كاهنان به طور دائم در معبد حضور نداشت، غیر از كاهن اعظم- یا كوهن گادول- كه معمولا به طور دائم مستقر بود.
از سوی دیگر، «سَنْهِدرین» یا مجمع عالی علمای یهود با 71 نفر عضو دانشمند و خبره در متون و احكام یهود كه لزوما كاهن نبودند، نهاد قانونی و شرعی بررسی وضعیت دینی جامعه یهود زمان بود.
اكنون این مستندات را مقایسه كنید با آنچه كه در فیلم نشان داده شد:
به رویت سازندگان این فیلم، كاهنان- همگی و تقریبا بدون استثنا - افرادی خبیث، ریاكار، بی منطق و حتی بدون بهره از كوچكترین آداب احترام و متانت بودند. در جلسه‎ «سَنْهِدرین» - كه در ذهنیات نویسنده با مجمع كاهنان خلط شده بود- تمام این كاهنان به مانند كودكانی شیطان ، تصمیماتی شریرانه و عجولانه می‎گیرند.
هیچگونه نشانه‎ی از وظیف اصلی آنها كه انجام دقیق یین یهود و مراسم عبادی باشد، جز یك صحنه از سرودهی دستجمعی نامفهوم، نشان داده نمی‎شود. از مراسم تقدیم قربانی‏هی روزانه به درگاه خداوند، اهدی هدیی مردمی به معبد بیت المقدس و جشن‏ها و اعیاد باشكوه مذهبی با حضور مردم در این مكان هیچ خبری نیست. در نهایت برای بیننده، معلوم نیست كه این كاهنان به جز دعوا و مشاجره و تمسخر و توطئه، در معبد خداوند چه می‎كنند.

v زن در یهود:
در تاریخ یهود، زنان به درجه نبوت رسیده‎ اند و 7 زن نبیه در تورات و سایر كتب انبیاء یهود- عهد عتیق- (و قبل از دوران مورد بحث در فیلم مذكور) ذكر شده‎ اند. بخشی اساسی از فرایض یهود، مختص زنان است و بخش‎هایی از آن مانند حلال و حرام خوراك یا قوانین شنبه و اعیاد مستلزم شراكت زن است.
طبق فرمان خداوند، زنی كه بچه ‎دار می‎شد، موظف بود با توجه به جنسیت فرزندش، به درگاه خداوند شخصا در معبد بیت ‎المقدس قربانی تقدیم كند: «خداوند به موسی چنین فرمود: با بنی ‏اسرائیل چنین سخن بگو … اگر آن زن دختر بزاید… هنگام كامل شدن ایام پاكی ‏اش برای تولد پسر یا دختر، بره ‏ای (تا) یكساله برای قربانی سوختنی و جوجه كبوتر یا قمری برای قربانی خطا به آستانه دروازه چادر وعده ‏گاه الهی (كه بعدها به بیت‏المقدس تبدیل شد) نزد كاهن آورد … این قانون زنی است كه پسر یا دختر بزاید» (تورات، سفر لاویان، فصل ‎‎‎‎‎12، یات 1 الی 7).
چگونه است كه زن طبق آیین یهود باید برای تولد دخترش قربانی تقدیم كند، ولی در فیلم «مریم مقدس» ادعا می‎شود كه:
«بگویید طبق رسم یهود، حصیرهای خانه را پایین بیندازند، و خود نیز تا مدتی از خانه خارج نشوید تا ننگ دختردار شدنتان فراموش شود»؟ (فیلمنامه ص 20)
دربارة حضور یافتن زن در معبد بیت ‎المقدس- ضمن آن كه حفظ حریم میان زن و مرد در تمام اماكن و به ویژه این محل مقدس یك اصل مهم بوده است- آیه فوق الذكر و نیز چندین آیه دیگر از تورات بر این واقعیت دلالت دارند كه نه تنها زنان مجاز به ورود به صحن معبد بودند، بلكه در بعضی شریط موظف به چنین كاری بودند و حتی در اكثر مراسم بیت المقدس نیز شركت می‎كردند. تنها مانعی كه برای ورود زن و مرد یكسان بود، امكان ناپاكی آنها بود كه با غسل و گذشت مدت زمان معین، برطرف می‎شد.
مطابق نقشه معبد بیت المقدس كه در عهدعتیق و تلمود تشریح شده ‏است، محوطه بزرگی از آن «صحن زنان» (عِزْرَت هَناشیم به عبری یا دار النساء به عربی) نام داشت- كه عبارت اخیر در فیلمنامه ذكر شده اما در متن فیلم سخنی از آن به میان نمای‎ید. مردان و زنان هنگام انجام مراسم در صفوف جدا از هم در این محوطه جمع می‎شدند و افرادی كه قصد تقدیم قربانی داشتند، به صحن داخلی‎تر وارد می‎شدند. تنها كاهنان در نوبت مقرر- و حتی نه همه مردان یا كاهنان یهودی- حق داشتند برای تقدیم قربانی به صحن مركزی وارد شوند.
بخش اعظم فیلم، به مجاد‎له دربارة‌ حضور مریم در صحن معبد اختصاص یافته كه از یكسو، نفرت و تبعیض نسبت به زن به نمایش گذارده می‎شود و از سوی دیگر، برخلاف آیین موجود، به مریم اجازه داده می‎شود (از سوی همان آدم‎های خبیث) كه آلونكی در مجاورت مركز معبد بسازد و زندگی كند، در حالی كه در هیچ دوره ا‎ی نه برای مرد و نه برای زن، اجازه سكونت در معبد وجود نداشت چه برسد به آن كه در آن معبد، خانه یا اتاقی ساخته شود. در آن معبد، تنها اتاق‎ هایی مشخص برای نگهبانی از معبد- و نه سكونت- آن هم برای كاهنان و لاویان تعبیه شده بود.
همچنین، در هیچ دوره ا‎ی، «اعتكاف» در بیت ‏المقدس در بین یهودیان مرسوم نبوده است.

v سوءاستفاده غرض‎ورزانه از مقدسات و نمادهای یهودی:
در مجموع می‎توان گفت كه این فیلم، با نمایاندن كاهنان، معبد بیت المقدس (البته بدون تقدس)، البسه یهودی و ذكر چند كلمه یا نام یهودی و جهت دادن به همه آنها در مسیر ریا و ظلم و سیاهكاری، سعی می‎كند چهره‎ای كاملا منفور از این دین الهی برای بینندها‎ی كه هیچگونه پیش زمینه قبلی از این مكتب در ذهن ندارد تصویر ‎كند.
¾
سومین همایش «گفت‎وگوی دینی با شوری جهانی كلیساها» پنج‌شنبه 18 بهمن با تاكید بر ضرورت همكاری برای مقابله با اثرات جهانی شدن بر مذهب، به كار خود پیان داد.
به گزارش یرنا، در پیان این همیش دو روزه كه موضوع «ادیان و پدیده جهانی شدن» را مورد بحث و بررسی قرار داد، دانشمندان مسیحی و مسلمان ضمن تاكید بر ضرورت همكاری در زمینه مقاومت در برابر اثرات جهانی شدن بر مذهب، جدیت خود ر برای ادامه و گسترش این گفت‎وگوها تا یجاد تفاهم و نزدیكی بیشتر میان اسلام و مسیحیت مورد تاكید قرار دادند.
شركت‌كنندگان همچنین بر عدم ایجاد فاصله به علت رفتارهای متفاوت و عقیده دینی میان دینداران تاكید كردند.
«جهانی شدن» محور اصلی این گفت‎وگوها بود و شركت كنندگان این مسئله را بهترین زمینه برای همكاری میان دانشمندان تمام ادیان الهی دانستند. دكتر «طارق میتری» رئیس شورای جهانی كلیساها گفت:« یكی از مسائلی كه ما حتما باید در اینده روی آن به طور جدی كار كنیم، توجه به اثرات عمیق جهانی شدن بر روی مذهب است.» وی خطاب به دانشمندان مسلمان حاضر در همیش تصریح كرد: « ما بید از نظر فرهنگی و اخلاقی با هم همكاری داشته باشیم.»
معاون پژوهشی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، در مراسم اختتامیه این همیش با اشاره به مسئله «جهانی شدن» تصریح كرد
«ما نگران هستیم كه این مسئله باعث شود زندگی برای انسان‎ها بی‌معنی شود». سید عباس نبوی اظهار داشت: «میان ادیان الهی معانی، پیه‌ها و مبانی و ارزش‎هی مشتركی وجود دارد كه می‌تواند همه ما را به هم پیوند دهد و همه ما درك می‎كنیم كه اگر آموزه‌هی ادیان به خوبی عملی می‌شد، بسیاری از مشكلات، سختی‌ها، جنگ‌ها و مقابله‌هی انسان‎ها رخ نمی‌داد». (اطلاعات 20/ 11/ 80
طبيعي است كه نقد و بررسي همه عوامل يك فيلم فرصت ديگري را ميطلبد. در اين جا به برخي از عوامل شكل دهنده سريال كه اهميت بيشتري دارد و در تبيين جواب از پرسش فوق نقش بيشتري دارد، اشاره ميشود.

در ابتدا لازم است به اهم عوامل سريال اشاره شود:

1 - فيلم نامه و سناريو؛

2 - قهرمان اصلي؛

3 - پيام اصلي؛

4 - پيامهاي فرعي؛

5 - صحنه آرايي؛

6 - همخواني با شرايط زمان؛

7 - بازي گران؛

8 - كارگرداني؛

9 - گريم و لباسهاي ويژه؛

10 - موسيقي متن.

در اين نوشتار به سناريو، قهرمان و پيام اصلي و پيامهاي فرعي سريال مريم مقدس پرداخته ميشود. ابعاد زندگاني و شخصيت مريم(ع) سوژه بسيار خوب در ارائه يك سريال موفق است. يكي از عوامل جذابيت و موفقيت در سريال شخصيت اول و قهرمان فيلم است، بي ترديد يكي از علل جزابيت سريال امام علي(ع) در ابعاد زندگاني و شخصيت آن حضرات است. سناريوي سريال مريم مقدس نيز از سوژه و فيلم نامه خوبي برخوردار بود؛ زيرا حضرت مريم(ع) هم در ميان مسيحيان جايگاه بس بلند دارد و هم در ميان مسلمانان؛ از اين رو در كتاب مقدس از او به عنوان يكي از پيامبران زن ياد شده است: و مريم نبيه خواهر هارون، دف را به دست خود گرفته و همه زنان از عقب وي دفها گرفته بيرون آمدند. پس مريم در جواب گفت: خداوند را بسراييد؛ زيرا كه با جلال مظفر شده است.(1)

در انديشه اسلامي نيز حضرت مريم جايگاه بس بلند دارد. خداوند از او به عنوان قهرمان ياد كرده و او را الگوي خوبيها دانسته است.(2) در روايات نيز به اقيانوس بيكران فضايل آن حضرت اشاره شده است: سيدة نساء العالمين مريم ثم فاطمه ثم خديجه ثم آسيه.(3)؛ خانم زنان عالم مريم، پس از او فاطمه، پس از وي خديجه، و سپس آسيه است.

برخي از دانشمندان اسلامي نيز حضرت مريم را يكي از زناني دانستهاند كه به پيامبري رسيده است.

در اين كه حضرت مريم از پيامبران زن بوده اند يانه اختلاف نظر است، ولي ابعاد شخصيت و فضايل او مورد اتفاق نخبگان و نظريه پردازان است. بي ترديد يكي از علل جذابيت سريال مريم مقدس در ابعاد شخصيت و فضايل مريم ظهور ميكند.

نويسنده سريال مریم مقدس سعي كرده است كه ابعاد شخصيت او را بيان كند و كارگردان نيز سعی بر آن داشته تا سناريوي ارائه شده را به نمايش گذارد و بازي گران نيز كوشيده اند كه قهرمان فيلم را خوب معرفي كنند، ولي واقعيت آن است كه دست اندركاران اين مجموعه نتوانسته اند جايگاه و مقام بس بلند آن حضرت را به تصوير كشانند.

البته اين بدان معنا نيست كه اين سريال در معرفي قهرمان سريال موفقيت كسب نكرده است، سريال تا اندازهاي در قهرمان سازي و پيام رساني نسبتا موفق بوده است. بر اين اساس بوده است كه فيلم سينمايي اين سريال يكي از پرفروشترين فيلمها بوده است. پيام اصلي اين سريال بيان جايگاه و مقام حضرت مريم(س) است كه به نظر ميرسد جايگاه او آن طور كه شايسته بود نمايش داده نشده است. شايد نويسنده و كارگردان عمدا به تمام ابعاد شخصيت حضرت مريم نپرداختند؛ زيرا ممكن بود نوعي مبالغه گرايي به وجود آمده الگودهي كه يكي از پيامهاي فرعي اين سريال است، از بين برود و اين سريال در پيام رساني اصلي سريال كه همانان بيان جايگاه بلند حضرت مريم(ع) صد در صدموفق نبوده است؛ زيرا مقام مريم والاتر و بالاتر از آن است كه در اين سريال به آن اشاره رفته است. بر اين اساس سريال در معرفي قهرمان به تمام ابعاد شخصيت آن نپرداخته و در پيام رساني اصلي چندان موفق نبوده است.

پيام فرعي اين سريال تبيين جايگاه زن در دين مسيحيت است كه سريال در الگودهي و پيام رساني فرعي تا اندازهاي موفق بوده است. اين سريال سعي داشته است كه با بيان زندگاني حضرت مريم، اثبات نمايد كه يك زن ميتواند به اوج معنويت وانسانيت رسيده و با تما سختيها دست و پنجه نرم كند و از جوسازيها و تهمت نهراسد. سريال در بيان پيام رساني فرعي موفق بوده و الگوي خوبي ارائه داده است. در اين جا بين اين نكته ضروري است آن چه در سريال پرداخته شده ريشه در منابع و متون ديني كهن مسيحيت دارد و چندان توجهي به ديدگاه مسيحيت امروز نسبت به جايگاه حضرت مريم و زن ندارد.

نقد فیلم Mary |

نویسنده: امیر سلمان‌زاده

فیلم Mary جدیدترین اثر فیلمساز آمریکایی «دی جی کاروسو» می‌باشد که قصه‌ی آن درباره زندگی مادر حضرت عیسی یعنی حضرت مریم که یکی از مهمترین زنان تاریخ است، روایت می‌شود. نقش حضرت مریم را «نوا کوهن» بازی کرده است که در واقع اولین نقش آفرینی او محسوب می‌شود و البته باید گفت سایر بازیگران این فیلم نیز افرادی تقریبا گمنام در عرصه‌ی بازیگری می‌باشند، به غیر از یک نفر و آن هم «آنتونی هاپکینز» بازیگر خبره و مشهور هالیوود و برنده اسکار می‌باشد که در این فیلم نقش بَدمن قصه، پادشاه رومی «هیرود» را بازی می‌کند.

همین ابتدا باید گفت آثاری که به قصه و سرگذشت چهره‌ها و اشخاص مهم تاریخی می‌پردازند باید خیلی مراقب باشند که برگردان و ترجمه درستی در مدیوم بصری سینما داشته باشند و البته اهمیتِ این برگردان درباره اشخاص تاریخی که جایگاه والای دینی و مذهبی نیز دارند چندین برابر می‌شود. هنگامی که پای قصه اشخاص مهم دینی به میان می‌آید، طبیعتا پای دستورها یا سفارشات نیز به ساخت اثر باز می‌شود و نمی‌گذارد آنطور که باید قصه‌ی دراماتیکِ سینمایی به شکل درستش ساخته و پرداخته شود.

با این مقدمه و گزاره کوتاه همین ابتدا می‌بایست گفت فیلم «مریم» متاسفانه از همان آثار سفارشی در سینما می‌باشد که نه تنها در این مورد فرصت پر و بال گرفتن پیدا نمی‌کند که حجم سفارش سازی و سینمایی نبودن آنقدر زیاد است که بیننده از آن بشدت زده می‌شود مگر مخاطبان مذهبی و چند‌آتیشه‌ی قصه‌ی حضرت عیسی و مریم که طبعا با چشم غیرسینمایی و صرفا با دید سرسپردگی به فیلم می‌نگرند.

فیلم با راوی اول شخص از حضرت مریم شروع می‌شود که خوشبختانه تنها در قالب یک مقدمه و موخره در فیلم نمود دارد وگرنه اگر در طول فیلم با راوی اول شخص، آن هم از جانب کاراکتر اصلیِ فیلم که وجودی تاریخی/مقدسانه می‌باشد، مواجه بودیم، فیلم علاوه بر پوچی به یک مضحکه نیز تبدیل میشد. پوچی که عرض میکنم را در همین دیالوگِ راوی در ابتدای فیلم دقت کنید: کاراکتر «مریم» رو به دوربین و مخاطب می‌گوید: «فکر میکنید این قصه را می‌دانید! اما اشتباه می‌کنید» گویا فیلم قرار است روایتی بدیع یا کمتر گفته شده را از زندگی حضرت مریم به نمایش بگذارد، اما پس از تماشا حتی اگر از زندگینامه حضرت مریم اطلاعی هم نداشته باشید، با یک سرچ کوچک می‌توانید متوجه شوید که داستان این فیلم، خلاصه اجمالی و همه‌پسند و تثبیت‌شده زندگی حضرت مریم در تاریخ است.

از آنجایی که فیلم «مریم» اثری سفارش شده از جانب مسیحیان و یهودیان بالادستی می‌باشد، طبیعتا دست فیلمنامه نویس اگر هم خودش بخواهد باز نیست و نمی‌تواند میان روایت سینمایی و منطقِ ماورایی فیلم تناسبی ایجاد کند؛ از این رو همه و همه (کاراکترها) از درون خالی شده و صرفا در راستای یک هدفِ دستوری قدم برمیدارند و نمود پیدا می‌کنند و آن هم موافقت یا مخالفت کورکورانه و صدرصدی با کاراکتر حضرت مریم است.

از همان ابتدا موضوع فرزنددار شدنِ پدر و مادر حضرت مریم بدون اینکه از درامِ حداقلی برخوردار باشد، به سانِ یک پاورقی دستوری در دل داستان خود را نشان می‌دهد و کاراکتر جبرئیلی که در این فیلم بر صغیر و کبیر نازل می‌شود و از منطق وجودی و داستانی تهی می‌باشد و برای فهم او صرفا باید به خارج از اثر و متون روایی و تاریخی مراجعه کنیم.

سپس تولد حضرت مریم که از همان ابتدا والدینش طوطی وار تکرار می‌کنند و به زعم فیلم ایمان دارند که دخترشان در آینده اتفاق خاصی را قرار است رقم بزند، پس از گذراندن دوران کودکی نزد پدر و مادر، او در قدم بعدی از پیش تعیین شده اش که صرفا به دستورِ جبرئیل انجام گرفته و ابدا سیرِ دراماتیک‌شده ای برای تبدیل به مقوله‌ی «ایمان و اعتقاد» طی نمی‌کند، باید وارد معبد دینی یهودیان شود.

از همان بدو ورود به معبد، افراد و متصدیان مذهبی آنجا به کاراکتر مریم در قامت یک وجود الهی و مقدس می‌نگرند اما همین نگاه هم منطقی ندارد و گویی از بیرون از فیلم مثل یک کد رایانه‌ای در ظاهر کاراکترهای فرعی نهفته شده است. جالب اینجاست زمانیکه کاراکتر مریم با اراده‌ی ماورایی باردار شده و نزد همین معبد و آدم‌هایش می‌آید، دو کاراکتر مردِ مذهبی که پیش از آن با اطمینان صدرصدی کاراکتر مریم را وجود مقدس می‌دانستند، الان با تناقضی مضحک او را طرد کرده و دستور به ترک معبد را برای او صادر می‌کنند. (تنها کاراکترِ پیرزن مذهبی از ابتدا موافق کاراکتر مریم است حتی زمان ترک او که البته این موافقت هم شکل شخصیت پردازانه نذاشته و از جنس همان کدگذاری های دستوری می‌باشد)

این موافقت های صدرصدی را در قالب والدین کاراکتر مریم و همسرِ او «یوسف» هم می‌بینیم‌. یعنی در جایی که فیلم سعی می‌کند کمی پردازش در قبال کاراکترهایش داشته باشد و به خصوص در مورد کاراکتر «یوسف» نحوه شک و تردید ها و ایمانش به کاراکتر مریم یک سیر منطقی و حداقل سطحی به خود بگیرد، یکهو و آنی در بحبوحه‌ی شلوغی و تنش، با یک کدگذاری دستوری تصمیم به حمایت از کاراکتر مریم می‌گیرد و این حمایت آنقدر صدرصدی می‌شود که به کاراکتر مریم می‌گوید، بچه‌ی بدنیا نیامده‌اش را هم دوست می‌دارد، انگار از ماورا به او وحی شده که آن بچه مقدس است که اگر وحی هم میشد، می‌بایست این مقدس بودن و سودآوری (نعمت بودن) این بچه برای بشریت و برای خودش به طریقی به او ثابت میشد.

در جناح منفی ماجرا هم آنتونی هاپکینز را داریم که در نقش پادشاهی ظالم و مستبد نقش آفرینی پرداخته اما متاسفانه انقدر شخصیت پردازی ها در این فیلم صفر و صدی هست که به بازیگر چیره دستی همچون هاپکینز هم اجازه هنرنمایی نداده و هاپکینز را بیشتر مانند یک پیرمرد آلزایمری که گیج می‌زند و تنها دیالوگ‌های ظالمانه بر زبان جاری می‌کند، می‌بینیم. اینکه بدون حداقل پرداخت درستی درباره همسرش که او را به قتل می‌رساند و بعد از عالم ماورا بر او نازل می‌شود، منطقی روایی پیدا نمی‌کند چه برسد به عمقِ پرداختی. یا سکانس دستور به نوزادکشی هایش، داد می‌زند که چند خط دستوری فیلمنامه پیرامونش صورت گرفته و نه بیشتر.

در مجموع فیلم «مریم» (Mary) اثری به سختی حتی یکبارمصرف است که به مانندش در کشور خودمان فراوان دیده‌ایم. آثاری سفارشی که کدگذاری های دستوری در فیلمنامه بر سیر داستان گویی و شخصیت پردازی ارجحیت داشته و کاراکتر ها قبل از اینکه بوده‌گی و هستی‌شان در دل فیلم از دل اتفاقات شکل بگیرد تا مخاطب بتواند با آنها همراه شود، از بیرون از فیلم اینکه چگونه باشند یا هستند برایشان تحمیل شده.

گل سرسبد این تحمیل را هم در قالب کاراکتر «جبرئیل» می‌توانید مشاهده کنید که چگونگیِ کاراکترها را در نطفه خفه کرده و فقط چیستی‌شان را بر آنها دیکته و تحمیل می‌کند. می‌توان این کاراکتر را نماینده همان افراد در بیرون گود نشسته و دستوردهنده تلقی کرد، که یک ماکت بشدت سطحی از قالب قصه را به فیلمنامه نویس داده اند و تنها به مانند یک ربات از او خواسته اند کاراکتر ها را از نقطه آ به نقطه ب ببرند.

مقوله ماورا و ایمان و وحی شدن هم می‌تواند سیر شخصیت‌پردازانه‌ای داشته باشد و در یک تناسب به یک قصه‌ی چارچوب دار رسیده و مخاطب، تصمیمات و نگرش های کاراکتر ها را حداقل بفهمد و حداکثر درک کند اما چنین فیلم‌هایی از ابتدا تهی هستند زیرا دستور و تحمیل، قصه را از قابلیت روایت‌کنندگی‌ به یک داده‌ی بصری تبدیل می‌کند و نه ذره‌ای بیشتر، نتیجه می‌شود استفاده از «آنتونی هاپکینز» که شاید بتواند کمی هم که شده این فیلم پوچ را به انظار برساند

پي نوشتها:

1 - مجله پيام زن، شماره 78، ص 41، به نقل از انجيل لوقا، باب 2، آيه 34.

2 - آل عمران (3) آيه 42.

3 - مجله پيام زن، شماره 78، ص 41، به نقل از: قرطبي، الجامع لاحكام القران، ج 4، ص 83.

pasokhgo.valiasr./porseman. سازمان تبلیغات اسلامی . حوزه . منظوم .
مهندس آرش آبائی – دكتر یونس حمامی لاله زار
اردیبهشت iranjewish.com/essay_Naghd.

سینما گیمفا

نظرات بیان شده جدای از درستی یا نادرستی مطالب لزوما دیدگاه های این وبلاگ را منعکس نمی کند .


برچسب‌ها: حضرت مریم, فیلم و سریال
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵ساعت 19:0  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه نوشت:

"جرج جرداق" مسیحی مورخ و شخصیتی سرشناس است که چهار دهه از عمر خود را صرف مطالعه و تحقیق در مورد- به تعبیر خودش- یکی از برجسته ترین شخصیت های جهانی یعنی امام الموحدین حضرت علی علیه السلام کرده است. حاصل تحقیقات وی چندین جلد کتاب ارزشمند در مورد شخصیت امام علی (ع) است.

شفقنا با جرج جرداق که اکنون هشتادمین سال عمر خود را پشت سر می گذارد ، در منزل شخصی اش در منطقه الاشرفیه بیروت به گفت و گو نشسته است؛ گفت و گویی که در طول دوران زندگی وی در نوع خود بی سابقه محسوب می شود. وی در ابتدای این گفت و گو و پس از خوشآمد گویی می گوید: سلام بر همه کسانی که خورشید حسین و بادهای کربلا چهره او را سوزانده است، سلام بر کسانی که زمین طف لمسش کرده و از فرات آب نوشیده است، سلامی با بوی انقلاب و بهشت پیروزی، سلام بر تمامی حسینیان و زائرانی که طریق عاشورا در پیش گرفتند.

وی پس از خوشآمدگویی که از ضمیر و روی گشاده وی پرده برمی دارد، ادامه می دهد: حسین بن علی (ع) امام عادل بود و در جنگ با یزید فاسق دستور شرعی داشت.

جرداق در پاسخ به اینکه چه شباهت هایی بین علی(ع) و حسین(ع) وجود دارد و اینکه چرا علی(ع) را برای نوشتن انتخاب کرده و امام حسین(ع) را انتخاب نکرده است، می گوید: پی بردم که حسین(ع) خط طبیعی پدرش علی(ع) است و به این موضوع نیز در نوشته هایم اشاره کرده ام. از فسق معاویه و جنایت وی و همچنین ظلم یزید و زورگویی های وی نیز نوشتم. هنگامی که از تمدن علی(ع) برای تاریخ انسانیت نوشتم، پی بردم که در ایشان وجوه مشترکی با ادیان کیهانی و ربانی وجود دارد بنابراین ایشان را به عنوان نمونه ای برای موفقیت انقلاب فرانسه و عدالت و حقوق بشر انتخاب کردم و همچنین در اثر«علی و سقراط» ایشان را چراغی برای فلسفه و حکمت و اخلاق برگزیدم.

این اندیشمند مسیحی لبنان می افزاید: نوشتن کتاب علی علیه السلام و ناسیونالیسم عربی پاسخی بود به کسانی که ایشان و مرا به شعوبیه متهم می کردند. مثال های زیادی با این مفاد ذکر کردم که نباید آنچه که بین من و علی علیه السلام و یا بین علی (ع) و فرد دیگری رخ می دهد مبتنی بر نژاد، گروه، حزب و یا طرز تفکری تنگ نظرانه تلقی شود.

جرج جرداق ادامه می دهد: عدالت موجود در علی علیه السلام و عادات عربی اصیلی چون دوست داشتن خیر، کمک، اخوت، شهامت، کرم، مردانگی، قهرمانی، سوارکاری، شجاعت، عدل، انصاف، فرهنگ، ادب، فکر، علم، دین و زهد و ترس از خداوند و امور دیگری از این دست که از عادات اصیل یک فرد عربی محسوب می شود، مرا واداشت تا از امام علی(ع) نمادی ملی و عربی اتخاذ کنم و به ایشان افتخار کنم.

جرداق معتقد است که شخصیتی نزدیک به علی علیه السلام و روش تفکر وی وجود ندارد. او علی علیه اسلام را انسانی ناب برمی شمارد و معتقد است که لازم نیست صفت ربوبیت به ایشان بدهیم؛ علی یک انسان است اما قدرت ایشان در ایجاد نوعی بیداری و نوعی آگاهی جهانی در زمینه حقوق و برابرای و عدل و عفو و تسامح باعث شده است تا وی در نظر برخی افراد فرا بشری باشد.

جرداق آنگاه می گوید: علی علیه السلام یک انسان نمونه بودند. ایشان در دولتش عدالت محمدی (ص) را بنیان نهادند. مگر ایشان نیست که می گوید فقر در وطن، غربت است. مال در غربت، وطن است و اینکه مردم دو گروه هستند: یا برادر تو در دین هستند و یا همنوع تو در آفرینش هستند. این همان چیزی است که جبران خلیل جبران نیز به آن اشاره کرده است جبران از امام علی(ع) تاثیر پذیرفت و در مورد ایشان می گوید پیامبر(ص) امام علی (ع) را به عیسی بن مریم تشبیه می کرد این تشبیهی تنها جسمانی نیست چون من یقین دارم که نور علی از نور پیامبران و فرستادگان خداوند متفاوت نیست.

این نهج البلاغه پژوه خاطرنشان می کند: به نظر من سخن یسوع و طلب غفران و رحمت برای کسانی که صلیب را برای وی مهیا می کردند، با سخن امام علی (ع) هنگامی که از سوی ابن ملجم ضربت خورد شباهت دارد آنجا که فرمود: اگر زنده ماندم خودم به کارش رسیدگی می کنم اگر مردم، او را یک ضربت بزنید.

وی در پاسخ به اینکه دلیل انتخاب علی (ع) و انقلاب فرانسه چه بوده است، تاکید می کند: پس از انقلاب فرانسه که غرب به قاتلانی بربری تبدیل شد و مردم در بین آنها بیشتر به گله های گوسفندی در خدمت امرای خود تبدیل شده بودند و کشت و کشتار به راه انداخته بودند، صلاح دیدم که چیزی در این زمینه بنویسم و طبیعتا در مورد امام علی (ع) مطالعه داشته و از ایشان تاثیر پذیرفته بودم، به این موضوع پی بردم که ایشان انقلاب های پی در پی انجام داده است در حالی که انقلاب های ایشان و رویداد های آن از کشت و کشتار خالی بوده است. بنابراین تصمیم گرفتم که این موضوع را انتخاب کنم.

پژوهشگر و محقق مسیحی لبنان می افزاید: انقلاب علی علیه السلام انقلاب انسانی، اجتماعی، فکری و فرهنگی بود و در آن بین دو جبهه فسق و قتل و قاچاق انسان و برده و مرگ از یک طرف و جبهه دین و رحمت و عدالت و انسانیت و آزادی و حیات فاصله های زیادی بود. موظف شدم که جبهه علی را که خالص ترین جبهه ها است، مورد بررسی و تحلیل قرار دهم. این جبهه راه را برای من روشن کرد و چراغ راهم شد.

این اندیشمند لبنانی درباره دلیل انتخاب سقراط به عنوان نمونه ای برای مقایسه با علی علیه السلام و اینکه چرا افلاطون، ارسطو طالیس، آدیوجین و فرد دیگری را انتخاب نکرده است، می گوید: سقراط استاد همه ی این افراد بود و علی در حکمت و فلسفه استاد عصر و نسل خود بلکه استاد نسل های بعد از خود است به همین دلیل در مورد علی (ع) و نهج البلاغه نوشتم.

وی در ادامه درباره راز عدم نوشتن در باره شخصیت دیگری غیر از علی علیه السلام سخن می گوید و بیان می کند: عده ای از مردم کشورهای حوزه خلیج فارس و مصر به من پیشنهاد می کردند که مثلا در مورد عمر و یا دیگران بنویسم... اما من نپذیرفتم نه به این خاطر که بخواهم بگویم عمر و یا کس دیگری بد است نه اصلا اینطور نبود بلکه من پس از علی علیه اسلام کسی را شایسته نوشتن ندیدم و تصمیم گرفتم که جز در مورد علی(ع) ننویسم.

جرداق در مورد منهج علی (ع) و شخصیت تربیتی، اجتماعی و انقلابی ایشان، از تاثیر زمانی و مکانی خود از نهج البلاغه سخن می گوید و معتقد است که نهج البلاغه در بعد انسانی و تشریعی جزو قوانینی است که همانند آن اندک است.

وی با اشاره به اینکه سخنان بسیاری از امام علی در نهج البلاغه را به خاطر سپرده است، از شیوه نگارش امام در نهج البلاغه، شیوایی کلام و استحکام عبارت های آن سخن می گوید.

جرج جرداق نویسنده لبنانی در ادامه از امام حسین(ع) و ایده مقاومت در نزد - به تعبیر وی- این مرد شجاع سخن می گوید و تصریح می کند: یزید - لعنت الله علیه- حیوانی انسان نما بود و تا مدت ها آرزو می کردم که کاش قبل از آن اقدام شرم آور خودکشی کرده بود و یقین دارم که با آن اقدام در واقع خودکشی کرد. برگزاری مراسم سالگرد انقلاب حسینی و راهپیمایی کربلا و عاشورا دلیل عقلی و واقعی بر پیروزی خون بر شمشیر است. حسین علیه اسلام آزادی را به مردم و زائرانش آموخت و به آنها آموخت تا راه عدالت و شهادت را در پیش بگیرند.

اندیشمند بزرگ لبنانی سخن خود را با ذکر این نکته که زندگی خود را در راه تحقیق در مورد امام علی صرف کرده است، به پایان برده، می گوید: از علی نوشتم و چه بسیار زیارت ایشان و پیوستن به رکاب وی را آرزو کردم. ایشان منهج من، و مرد آزادی و عدالت و صلح است.

«جرج سمعان جرداق» نویسنده، اندیشمند و ادیب مسیحی لبنان است که در سال 1933م در منطقه مرجعیون در جنوب لبنان دیده به جهان گشود. وی صاحب دایرة المعارف «علی؛ ندای عدالت انسانی، علی و حقوق بشر، علی و انقلاب فرانسه، علی و سقراط، علی و ناسیونالیست عربی» و عناوین دیگری در این زمینه است.

علم از موجودیت علی (ع) منتشر میشد / حکمت از زبان علی (ع) برای بشریت سخن میگفت

شفقنا و گزینش دانشگاه شهید مطهری – علامه جعفری در سخنرانی مربوط به شخصیت حضرت علی (ع)، ماجرای ملاقات ضرار بن ضمره با معاویه بن ابی سفیان را برای بیان عظمت شخصیت حضرت علی (ع) به تصویر میکشد.
به گزارش شفقنا، در ماجرای ملاقات ضرار بن ضمره با معاویه بن ابی سفیان امده است:

در این ملاقات معاویه از ضرار خواست تا علی(ع) را توصیف کند. مسئله‌ای که بعضی، آن را از حیله‌های معاویه برای به دست آوردن نکته‌ای از علی(ع) در خلال سخنان یاران او و برای تخریب چهره ایشان دانسته‌اند.

ضرار در ابتدا از توصیف امیرالمؤمنین(ع) خودداری کرد؛اما با اصرار معاویه، به مدح علی(ع) پردخت. سخنان او در منابع با عبارات مختلفی گزارش شده است.میرزا حبیب‌الله هاشمی خوئی در کتاب منهاج البراعة به نقل از ابن ابی الحدید گفتۀ ضرار به معاویه را چنین آورده است:

«به خدا، والا همت بود. شدید القوی بود. صریح و قاطع سخن می‌گفت. به دادگری حکومت می‌کرد. دانش از همه سویش فرو می‌ریخت و در پیرامونش حکمت، گویا بود. از دنیا و شکوفاییش (جلوه‌هایش) گریزان بود. به شبِ پُر هراس انس داشت. اشکش فراوان، اندیشه‌اش طولانی بود. جامه کوتاه درویشانه را خوش می‌داشت و خوراک ناهموار را. در میان جمع ما چون یکی از ما بود. هر پرسشی داشتیم جواب می‌داد و چون از او فتوا می‌خواستیم ما را آگاه می‌کرد. به خدا با این‌که ما را به خود بسیار نزدیک می‌کرد و با او هم‌نشین بودیم، بسا که از هیبت الهی او جرئت سخن با او را نداشتیم. اهل دین را بزرگ می‌داشت و مساکین را به خود نزدیک می‌کرد. هیچ نیرومندی طمع نداشت که ناحقی به سود خود از او بخواهد و هیچ بینوایی از دادگری او نومید نبود.

من خود گواهم که در یکی از مواقفش وی را دیدم درحالی‌که شب از نیمه گذشته و پرده‌های تاریکی خود را بر جهان گسترده بود و اخترانش در چاه مغرب فرو شده بودند، دست بر ریش داشت و چون مارگزیده بر خود پیچ و تاب می‌خورد و به مانند مصیبت‌زده‌ای می‌گریست و می‌گفت:‌ای دنیا دیگری را فریب بده! خود را به من عرضه می‌داری؟ برای من زیور نمایی و کرشمه می‌کنی؟! هیهات هیهات، من تو را سه‌طلاقه کردم که رجوع ندارد. عمرت کوتاه است و قَدرت اندک. آه و افسوس از توشه کم و دوری سفر و راه پر خطر.»(برگرفته از ویکی شیعه)

معاویه بعد از شنیدن سخنان ضرار گریست؛به گونه‌ای که اشک بر صورتش جاری شدو حاضران نیز اندوهگین شدند.

علامه جعفری دربیان جمله شدید القوی توضیح میدهد که مالک جهان بودن مهم نیست بلکه مالک خویشتن بودن مهم است و علی (ع) مالک خود بود.
و علامه در تشریح جملات ضرار بن ضمره ادامه میدهد علم از موجودیت علی (ع) منتشر میشد ، حکمت از زبان علی (ع) برای بشریت سخن میگفت، حکمت سخنی داشت و سخنش را با هرزبانی نمیتواند بگوید و حکیم مطلقی میخواهد که ان علی بود

خدمات الکترونی

محمد‌تقی جعفری مشهور به علامه جعفری (۱۳۰۴ - ۱۳۷۷)، حکیم، فیلسوف، متکلم، فقیه و اصولی. وی از اساتید مدرسه عالی و دانشگاه شهید مطهری (ره) بود و سراسر عمر خود را در تحصیل، تدریس و پژوهش و تحقیق سپری کرد. وی بیش از ۸۰ جلد کتاب تالیف کرده است. جبر و اختیار، شرح نهج‌البلاغه، شرح مثنوی معنوی و وجدان، از معروف‌ترین آثار اوست .

علامه جعفری چندین بار با «برتراند راسل» در مورد مسائل فلسفی نامه‌نگاری داشته و با «روژه گارودی»، «پروفسور عبدالسلام» و «پروفسور روزنتال» گفتگوهایی داشته است .

محمد تقی جعفری خواندن و نوشتن و بخشی از مقدمات دروس ابتدایی و قرآن را نزد مادرش آموخت. لذا وقتی شش سال داشت در مدرسه اعتماد تبریز، فقط پایه چهارم و پنجم را گذراند. سپس به همراه برادرش به مدرسه طالبیه تبریز رفت و آموزش علوم دینی را نزد استادان آنجا شروع کرد.

در سال ۱۳۱۹ش برای ادامه تحصیلات به تهران رفت. ابتدا در مدرسه فیلسوف، واقع در جوار امامزاده اسماعیل و سپس مدرسه مروی دروسی چون مکاسب٬ کفایه و حکمت منظومه و بخشی از اسفار اربعه را خواند. او در سال ۱۳۲۲ش به قم مهاجرت و در مدرسه دارالشفا اقامت گزید. در این زمان به دست آیة الله سید محمّد حجّت کوه کمره اى و شهید محمّد صدوقى ملبس به لباس روحانیت شد .

وی در درس خارج اساتید سطوح عالی حوزه شرکت کرد. سپس در ۱۳۶۳ق به نجف اشرف رفته و در حالی‌که تنها ۲۳ سالش بود،از آیت الله محمّد کاظم شیرازى اجازه اجتهاد دریافت کرد. وی در سال ۱۳۳۶ یا ۱۳۳۷ش پس از یازده سال اقامت در نجف، به ایران بازگشت و بیش از یک‌سال در مشهد مقدس ماند و سپس تا انتهای عمرش در تهران به تحصیل، تدریس و تحقیق پرداخت. در سال ۱۳۷۶ش محمدرضا خاتمی٬ رییس جمهور وقت به پاس خدمات پنجاه ساله در عرصه دانش و پژوهش٬ نشان درجه یک دانش را به محمدتقی جعفری تقدیم کرد .


برچسب‌ها: جرج جرداق, امام علی, محمد تقی جعفری, علامه جعفری
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵ساعت 18:56  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 


اى مدنى‏ برقع و مکّى‏ نقاب

سایه ‏نشین چند بود آفتاب‏
منتظران را به لب آمد نفس‏

اى ز تو فریاد، به فریاد رس‏
ملک بر آراى و جهان تازه کن‏

هر دو جهان را پر از آوازه کن‏
سکّه تو زن تا امرا کم زنند

خطبه تو کن تا خطبا دم زنند
کم کن اجرى که زیادت خورند

خاص کن اقطاع که غارتگرند
ما همه جسمیم، بیا جانْ تو باش‏

ما همه موریم، سلیمانْ تو باش‏
از طرفى رخنه دین مى‏کنند

و ز دگر اطراف، کمین مى‏کنند

باز کش این مسند از آسودگان‏

غسل ده این منبر از آلودگان‏
شحنه تویى، قافله تنها چراست؟

قلب تو دارى، علم آن جا چراست؟
شب به سر ماه یمانى در آر

سر چو مه از برد یمانى در آر
خیز و به فرماى سرافیل را

باد دمیدن دو سه قندیل را
خلوتىِ پرده اسرار شو

ما همه خفتیم تو بیدار شو
زآفت این خانه آفت‏ پذیر

دست بر آور، همه را دست گیر

هر چه رضاى تو، بجز راست نیست‏

با تو کسى را سَرِ واخواست نیست‏
گر نظر از راه عنایت کنى‏

جمله مهمّات، کفایت کنى‏
دایره بنماى به انگشت دست‏

تا به تو بخشیده شود هر چه هست‏
با تو تصرّف که کند وقت کار

از پى آمرزش مشتى غبار
از تو یکى پرده بر انداختن‏

وز دو جهان، خرقه برانداختن‏
مغز «نظامى» که خبرجوى توست‏

زنده ‏دل از غالیه موى توست.[2]

[1] ( 2). جمال الدین ابو محمّد الیاس بن یوسف بن زکى بن مؤیّد، معروف به حکیم نظامى گنجوى، حدود سال 530 ق، از مادرى کُردنژاد در گنجه به دنیا آمد. وى هیچ سفرى انجام نداد. او از استادان مسلّم شعر و زبان فارسى است و از او دیوان قصاید و غزلیات و مثنوى‏هاى مخزن الأسرار، خسرو و شیرین و لیلى و مجنون به جاى مانده است. در سال وفات وى اختلاف است و به احتمال بسیار زیاد در سال 614 ق، درگذشته است.
[2] یار غایب از نظر: ص 382، خوشه‏ هاى طلائى: ص 407.
[3] دانشنامه امام مهدى «عجل الله فرجه» بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ ؛ ج‏10 ؛ ص82محمدى رى‏شهرى، محمد، دانشنامه امام مهدى «عجل الله فرجه» بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، 10جلد، موسسه علمى فرهنگى دار الحدیث، سازمان چاپ و نشر - قم - ایران، چاپ: 1، 1393 ه.ش..وبلاگ بسوی ظهور


برچسب‌ها: امام زمان, حضرت مهدی, ادبیات فارسی, نظامی گنجوی
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵ساعت 18:54  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

شفقنا (پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه) - پس از پنجاه سال: پژوهشی تازه درباره ی قیام حسین (ع) از آثار ارزنده و ماندگار دکتر سید جعفر شهیدی پیرامون زندگانی امام حسین (ع) و قیام تاریخ ساز کربلا است که به مناسبت سوم شعبان سالروز ولادت حضرت سید الشهدا (ع) تقدیم می شود.

متن خلاصه و کامل این کتاب فاخر را می توانید اینجا بخوانید:

اهمیت قیام امام حسین (ع) علیه نظام اموی و شگفتی از این حادثه تلخ و فجیخ، یعنی قتل عام دست خاندان پیامبر در فاصله اندکی پس از رحلت رسول خدا (ص) آن هم به دست خاندانی که در عصر حیات پیامبر کینه‌توزترین خاندان با دیانت نبوی بودند و کمی بعد با نام دفاع از آیین محمدی (ص) و خلیفه مسلمین، به قتل عام امام حسین و اهل بیت پیامبر اسلام پرداختند، باعث شد تا از دیرباز نویسندگان شیعی و اهل سنت و حتی در قرون اخیر، شرق‌شناسان و اسلام‌شناسان غربی به بررسی این حادثه مهم تاریخ صدر اسلام توجهی جدی نشان داد و در ترسیم ابعاد مختلف آن مساعی فراوانی به کار بندند و آثار و نوشته‌هی گوناگونی تالیف کنند.

به گزارش خبرنگار شفقنا،(پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه) مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی از پیشکسوتان پژوهش و مطاعات دینی در کشور است که شخصیت علمی و فرهنگی او بر کسی پوشیده نبود. او متولد 1297 بود و تحصیلات حوزوی خود را تا مرحله اجتهاد در نجف اشرف و تحصیلات دانشگاهی خود را در تهران تا درجه دکترا ادامه داد و تا زمان وفاتش بیش از دو دهه استاد دانشگاه تهران بود. وی را با تالیفات ارزشمندی در حوزه تاریخ اسلام می‌شناسند، تالیفاتی مانند تاریخ تحلیلی اسلام، زندگانی حضرت فاطمه (س)، زندگانی علی بن الحسین (ع، شیرزن کربلا، انقلاب بزرگ و... در این میان کتاب پس از پنجاه سال، پژوهش تازه پیرامون قیام امام حسین (ع) از جمله کتاب‌های مطرح در تحلیل واقعه عاشورا است که به رخدادی که در سال 61 هجری و درست پنجاه سال پس از وفات پیامبر در سال 11 هجری اتفاق افتاد، می‌پردازد. دکتر شهیدی تحقیق و نگارش این کتاب را در سال 1330 انجام داده و کتاب را در سال 1357 با قلمی شیوا، متقن و مستند به منابع اصیل تاریخی مستند ساخت و تاکنون بیش از سی و دو بار به چاپ رسیده است و هنوز پس از انتشار ده‌ها هزار نسخه از رونق باز نیستاده است هرچند بیان حقایق تاریخی بخش عمده کتاب را تشکیل می‌دهد اما نوع مواجهه دکتر شهیدی با تاریخ در تحلیل حادثه عاشورا نو و بدیع است. دکتر شهیدی در این کتاب بیش از آن که در جست‌وجوی چگونگی آن رخداد عظیم باشد، به دنبال چرایی حادثه عاشورا بوده است؛ «مقصود من از نوشتن این یادداشت‌ها مقتل‌نویسی، تبلیغ مذهبی و حتی نوشتن تاریخ نیست. من کوشیده‌ام تا خود بدانم آن چه رخ داد، چرا رخ داد؟» (پس از پنجاه سال، ص 7)

کتاب پس از پنجاه سال، نه روایت زندگی امام حسین (علیه السلام) بلکه تحلیل و علت‌شناسی عاشوراست. بیان حوادث تاریخ صدر اسلام برای نویسنده چندان موضوعیت ندارد. او تلاش می‌کند تا به واسطه مرور بر آنچه در این پنجاه سال بر جامعه مسلمین گذشت، چرایی این حادثه را بازگو نماید.

منطق تاریخ

دکتر شهیدی علت فاجعه را فقط در سال 60 و 61 هجری جست‌وجو نمی‌کند او نقطه عزیمت خود را برای تحلیل حادثه، سال‌ها قبل قرار داد و به همین دلیل نامی این گونه برای اثر خویش برگزید.

دکتر شهیدی این حادثه تاریخی را به مثابه یک معلول مورد بررسی قرار می‌دهد و تلاش می‌کند که علل و ریشه‌های آن رخداد را برجسته نماید. او برای یافتن علل این حادثه شگفت، از سال‌ها قبل و از تحولاتی که قدم به قدم مسیر فاجعه را پیمودند سراغ می‌گیرد.

رویکرد معطوف به علت‌شناسی و تلاش برای درک چرایی حادثه و پرسش از زمینه‌ها و بسترهای رخداد عظیم عاشورا از برخی پیش‌فرض‌های دکتر شهیدی در نگارش کتاب پرده برمی‌دارد که مولف خود نیز به آن اشاراتی داشته است: «حادثه جزئی از تاریخ است، تاریخی که رویدادهای آن یکی معلول دیگری است.» (پس از پنجاه سال، ص 7)

«حادثه‌ها مانند حلقه‌های زنجیر یکی به دیگری بسته است و نمی‌توان آن‌ها را از هم جدا کرد.» (پس از پنجاه سال، ص 20) «پدید آمدن هر حادثه، حادثه دیگری را به دنبال دارد.» (پس از پنجاه سال، ص 38)

«برای دریافت حقیقت تاریخی ـ هرچند بر اساس مظنه و احتمال هم باشد ـ خواندن متن تاریخ آن سال‌ها به تنهایی کافی نیست، بلکه باید تاریخ را با دیگر شرایط از جمله وضع جغرافیایی، اقتصادی و اجتماعی سنجید.» (پس از پنجاه سال،‌ ص 4)

آنچه کتاب پس از پنجاه سال را از دیگر آثاری که آن‌ها نیز از صبغه تاریخی برخوردارند جدا می‌سازد، رویکرد عبرت‌جویانه آن است. مراجعه به تاریخ کم نیست. آنچه کمیاب است، نگاه عبرت جویانه است. در پرتو چنین نگاهی به گذشته است که تاریخ مشعلی می‌شود که مسیر آینده را روشن می‌سازد. تاریخ، گرانبها سرمایه‌ای است که آن را تنها با نگاه عبرت‌جویانه می‌توان به دست آورد.

کتاب پس از پنجاه سال، زمانی الهام‌بخش جوانان پرشور و انقلابی بود، اما دعوت به انقلاب نبود، بلکه هشداری بود برای درس‌آموزی از گذشته تاریخ، دعوتی بود برای دقت در صیانت و مراقبت از انقلاب و شاید به همین دلیل، نسل امروز بیش از نسل گذشته به این کتاب محتاج باشد. دکتر شهیدی به تکرار پذیری تاریخ و ثبات قواعد حاکم بر کامیابی‌ها و ناکامی‌ها اعتقاد دارد. از همین روست که بیمناک تکرار سرنوشت تلخ نخستین انقلاب اسلامی است.

«من در این کتاب از زاویه‌ای بدین حادثه نگریسته‌ام که در گذشته کمتر بدان توجه کرده‌اند. اگر در چنین کوششی توفیق یافته‌ باشم، یقین دارم آنچه به دست آورده‌ام، عبرتی برای حال و آینده خواهد بود. چه اگر قهرمان حادثه کشته شده است [اما] آنچه او برای آن می‌جنگید و آنان که برای رسیدن به هدف بدو وعده یاری دادند و به وعده خود وفا کردند یا نکردند، در طول تاریخ فراوان بوده و هستند و خواهند بود.» (پس از پنجاه سال، ص 8)

استاد شهیدی بر شیوه کار تاریخ‌نگاران گذشته این اشکار را وارد می‌بیند که آن‌ها غالبا به روایت‌گری و نقل حوادث اکتفا کرده‌اند و از تحلیل تاریخ و تبیین درس‌ها و عبرت‌های آن غفلت ورزیده‌اند و به همین خاطر جامعه‌ها را از گرانبهاترین قسمت سرمایه گذشته خویش محروم ساخته‌اند. او به روایت‌گری تاریخ به دیده یک وظیفه آن چنان که بایسته و شایسته بود، همت می‌گماردند، چه بسا جوامع، خطاها و شکست‌های کمتری به ثبت می‌رساندند و موفقیت‌های بیشتری از خویش به یادگار می‌گذاشتند.

«حقیقت این است که تاریخ‌نویسان قدیم نمی‌خواسته‌اند یا نمی‌توانسته‌اند هر حادثه‌ای را ـ هرچند اهمیت بسیار داشته باشد ـ از جهت اسباب و علت‌های اجتماعی، اقتصاید و مردم‌شناسی تحلیل کند. اگر تاریخ‌نویسان گذشته وظیفه خود را انجام داده بودند. اگر فقط به نقل روایت اکتفا نمی‌کردند، مسلما امروز تاریخ صورت دیگری داشت...» (پس از پنجاه سال، ص 19)

کتاب پس از پنجاه سال، سی فصل دارد. سیزده فصل نخست آن برای ورود به جزئیات حوادث سال‌های 60 و 61 هجری و بیان وقایع نهضت سیدالشهداء، حکم مقدمه‌ای را دارد که هرچند مقدمه است، اما جان کلام و کلید تحلیل حادثه را در خود جای داده است. سیزده فصل نخست، عهده‌دار بیان حقایق پشت پرده حادثه عاشورا است، یعنی روشن ساختن تحولاتی که یکی پس از دیگری بر جامعه ساخته و پرداخته رسول خدا وارد آمد و آن را آن گونه دگرگون ساخت که پس از پنجاه سال، یزید بر جایگاه پیامبر تکیه زد و بر قتل حسین فرزند همان پیامبر فرمان راند.

آری، در کوفه آن شب که هم‌پیمانان، عهد خویش گسستند و مسلم بن عقیل، نماینده حسین را رها کردند، غیرت سوخته بود، شرم و حیا بی‌معنی گشته، مردانگی و جوانمردی، به تمامی فراموش شده بود، اما نباید دچار اشتباه شد، چرا که این‌ها به یکباره انجام نشده بود. استاد شهیدی، در کتاب خود به دنبال برجسته ساختن تغییرات و تحولاتی است که قدم به قدم جامعه را به فاجعه عاشورا رسانده بود.

معمای عاشورا

او برای نخستین بار سوالاتی، راجع به آن حادثه مطرح نمود که برای جوانان مسلمان تازگی داشت. سوالاتی تامل‌برانگیز بود و پاسخی که استاد ارائه می‌داد، الهام‌بخش.

«چه شد اجتماع مسلمان آن روز در مقابل این حادثه تا آن حد خونسردی و بی‌اعتنایی نشان داد؟ حسین و یاران او چه جرمی مرتکب شده بودند که فقه مسلمانی کیفر آن را قتل می‌دانست؟» (پس از پنجاه سال، ص 15)

«در کوفه هنوز عده‌ای از صحابه پیغمبر می‌زیستند... این‌ها می‌توانستند با همکاری گروه بزرگی از تابعین و سران شهر، حاکم کوفه را مجبور کنند تا راه دیگری جز آن چه در پیش گرفت، اختیار کند ولی چنین نکردند، چرا؟» (پس از پنجاه سال، ص 16)

«در سال شصت و یکم، عده‌ای از یاران پیغمبر در شم به سر می‌بردند و بعضی از آن‌ها در نزد یزید مقامی والا داشتند. چرا در این حوزه مسلمانی هیچ گونه اقدامی برای مخالفت با این فاجعه به عمل نیامد؟» (پس از پنجاه سال، ص 16)

اساسا طرح جدی این سوال که «چه شد که حسین، فرزند رسول خدا و بزرگمرد جهان اسلام، به دست مسلمانان کشته شد؟» خود سوالی تازه و بدیع بود؛ اما نگاه مرسوم و معمولی به حادثه عاشورا که صرفا از بعد عاطفی به جریان کربلا می‌نگریست برای یافتن پاسخ این سوال ناتوان بود؛ به همین خاطر دکتر شهیدی از نگاه تاریخی مدد جست و البته به روایت تاریخ اکتفا نکرد و در سال 60 و 61 هجری متوقف نماند؛ بلکه به وقوع پیوست و در نهایت منجر به حادثه عاشورا شد، همت گمارد. از همین روست که می‌توان ادعا کرد دکتر شهیدی از یک سو با طرح چنین سوالی و از سوی دیگر با انتخاب چنین شیوه‌ای برای پاسخ‌گوی، مرحله‌ای تازه را در نگرش به عاشورا فراهم ساخته است.

مسیر فاجعه

کتاب پس از پنجاه سال، کتابی تلخ است که شاید تلخی آن به خاطر صداقت نویسنده در روایت تاریخی تلخ باشد. نویسنده تلاش نمود تا با مرور بر آنچه در این پنجاه سال بر جامعه مسلمانان گذشته است، چرایی حادثه عاشورا را بازگو نماید: «دستاویز قرار دادن سنتی برای محو سنت دیگر، به گناه رنگ دین دادن، تبعیض در اجرای احکام الهی، از بین بردن اصل مساوات اسلامی، سبقت در اسلام را بهانه امتیازطلبی قرار دادن، فخر فروشی درباره اصل و نسب، تغییر ارزش‌ها، ارتجاع جاهلی، حاکمیت جریان نفاق، برتری فروشی نژادی، پناه بردن به مسائل کلامی برای فرار از زیر بار مسئولیت، بی‌اعتنایی به عدالت، فراموشی برادری اسلامی، گرمتر و گرمتر شدن بازار حقیقت‌پوشی و دین فروشی...»

آری به این ترتیب هیچ چیز، غیر طبیعی رخ نداد. مسیری که جامعه مسلمین انتخاب کرده بود، اگر جز به کربلا ختم می‌شد موجب تعجب بود. از میان آنچه بر مسلمانان گذشت تنها به برخی موارد اشاره می‌کنیم که دکتر شهیدی در کتاب خویش نقش آن‌ها را در انحراف و سقوط برجسته‌تر می بیند.

بیست و پنج سال کافی بود

از همان آغاز که سقیفه برپا شد و خلافت رسول خدا از موضع خود خارج شد، عدالت رو به فراموشی نهاد و البته در همان حد متوقف نماند و آرام آرام بی‌عدالتی به دیگر شئون زندگی مسلمین نیز راه یافت. در اجرای احکام خدا تبعیض را مجاز شناختند، در بهره‌مندی از بیت‌المال مسلمین، اصل مساوات اسلامی را نادیده انگاشتند و به تدریج کرامت انسان‌ها را فراموش کردند و عرب را بر غیر عرب، قریش را بر غیر قریش و بنی‌امیه را بر سایر تیره برتری دادند.

گام‌ها رو به عدالت نبود و هرچه زمان می‌گذشت مسلمانان از عدالت موجود، فاصله بیشتری می‌گرفتند و عدالت که فرو ریخت، تقوا نیز بر جای ماند. برادری نیز فراموش گردید، مال و مقام اصالت یافت، برابری به سخره گرفته شد، فخرفروشی، تجمل و اشرافیت عادی شد و حقوق انسان‌ها انگار گردید، سنت رسول خدا از رونق افتاد و بار دیگر ارزش‌های جاهلی رواج یافت: «چون پیغمبر از جهان رفت و ابوبکر اعلام داشت رییس مسلمانان باید از فریش باشد و همین که در بودجه‌بندی، عمر پرداخت رقم بالاتر را به این طبقه مخصوص گردانید و همین که مال فراوانی زیر دست و پای آنان ریخته شد، اشرافیت معنوی با اشرافیت مادی در هم آمیخت و رفته رفته اصل مساوات اسلامی از میان رفت تا آنجا که در پایان خلافت عثمان، قریش، نه تنها از جهت تصدی مقامات مهم دولتی بر غیر قریش برتری یافت، بلکه مقدمات برتر شمردن عنصر عرب از دیگر نژادهایی که مسلمانی را پذیرفته بودند فراهم گردید. در دوره معاویه این برتری فروشی آشکار گردید... با اعتراف به برتری نژادی عرب از غیر عرب، اصل دیگری از اصول مسلمانی نادیده انگاشته شده و اجتماع اسلامی که بر پایه مساوات استوار بود به دور پیش از اسلام که در آن نسب بیش از هر عامل دیگر به حساب می‌آید، نزدیک‌‌تر گردید.» (پس از پنجاه سال، ص 51)

اگر به جزئی از بی‌عدالتی رضایت دادیم و آن را رسمیت بخشیدیم، دیگر نمی‌توان به توقف آن در همان حد امید بست. بی‌عدالتی به سرعت سرایت می‌کند و بافت‌های به هم تنیده جامعه را یکی پس از دیگری آلوده می‌سازد و این قانون اجتماع است. هیچ چیز همچون بی‌عدالتی، بی‌عدالتی را توجیه نمی‌کند. ظلم‌پیشگان در کمین‌اند که از جزئی‌ترین بی‌عدالتی، بهانه‌ای بسازند تا قید و بند عدالت را از پای تمایلات خویش بردارند. استثناء بر عدالت تا آن حد فزونی یافت که عدالت، خود خلاف اصل گردید. مسلمانان سال‌ها پیش، قبل از عاشورا، عدالت را سر بریدند.

اشرافیت، میوه تلخ بی‌عدالتی، تازیانه‌ای بود که روح محرومان و پابرهنگان را می‌آزرد. عروس دنیای تجمل، به تمام قد خود را به رخ می‌کشید. دنیا طلبان برای تصاحب، به رقابت برخاستند، سکه سکه بر زرهای خود افزودند و برای فقیران سهمی جز حسرت باقی نگذاردند. قبله مسلمانان یکبار دیگر عوض شد و به زودی خدا ناآشناترین نام برای آن‌ها شد.

«در خلافت عمر با فتح ایران و مصر و متصرفات امپراتوری روم، ناگهان درآمد مسلمانان افزایش یافت... پیدا شدن این ثروت، عمر را به فکر انداخت که چه کند... سرانجام با مشورت صحابه، نوعی بودجه‌بندی به وجود آورد. نام هر یک از مسلمانان را در دفتری ثبت کردند و با رعایت سبقت وی در اسلام و با نزدیکی او به پیغمبر برای او مقرری نوشتند.

دیری نگذشت که تنی چند از بزرگان صحابه با همین درآمد به تجارت و مضاربه پرداختند و از این راه ثروتی سرشار اندوختند. به موازات این درآمد، از غنیمت‌های جنگی هم که پیاپی افزایش می‌یافت، نصیب بیشتری به آنان می‌رسید. نتیجه آن شد که طبقه‌ای تازه در اسلام پدید گشت که اشرافیت معنوی و مادی را با هم درآمیخت. عمر تا آنجا که می‌توانست کوشید تا نگذارد این دسته به خرید خانه و مزرعه بپردازند؛ چرا که می‌ترسید به مال اندوزی عادت کنند و فاسد گردند... عمر می‌کوشید این دسته را در مدینه نگاه دارد، علاوه بر آن مراقب بود بزرگان این طایفه، شغل‌های مهم را به عهده نگیرند... عمر هرگاه می‌خواست حاکمی را به شهری بفرستد، نخست می‌گت تا دارایی او را صورت می‌گرفتند و پس از مدتی به حساب او رسیدگی می‌شد.

... سیاست خشن مالی که عمر پیش گرفت بر قریش ناگوار آمد و سرانجام خلیفه در توطئه‌ای که ظاهرا چند تن از سران این طایفه ترتیب دادند، کشته شد... همین که عمر کشده شد، بار سنگینی از دوش اشراف مال‌اندوز برخاست، آسودگی خاطر آنان وقتی به کمال رسید که پس از عمر، عثمان زمامدار مسلمانان گشت. سیاست مالی عثمان، قریش و جز قریش را بر دست‌اندازی به مال مسلمانان گستاخ کرد...

به روایت ابن سعد، به زبیر بن عوام ششصد هزار درهم و به طلحه دویست هزار درهم بخشید و مروان به حکم را ششصد هزا دینار داد. ابن سعد نوشته است هنگامی که زبیر مرد، خانه‌ها و سرزمین‌ها در مصر و اسکندریه و کوفه و بصره به جای گذارد. ترکه زبیر چهل میلیون و از آن طلحه سی میلیون [دینار] بود.» (پس از پنجاه سال، صص 54 ـ 56)

دکتر شهیدی به نمونه‌های دیگری از جلوه‌های دنیاگرایی در میان بزرگان صحابه اشاره می‌کند که همگی از ایجاد شکافی عظیم میان مسلمانان و پدید آمدن طبقه‌ای خاص از اشراف حکایت دارد. آنچه دنیاگرایی را در میان مسلمانان دامن می‌زد و شدت می‌بخشید این بود که صحابه اشرافی، به واسطه سابقه و مصاحبت با رسول خدا از شرافت معنوی نیز برخوردار بودند. دکتر شهیدی در میان عواملی که انحراف مسلمین را زمینه‌ساز شدند، سهم دنیاگرایی را بیش از سایرین می‌داند.

«در مدت نیم قرن، عامل‌های چندی در سقوط جامعه اسلامی موثر بود، اما هیچ یک از آن‌ها در شدت اثر به پایه این عامل ـ رغبت به مال اندوزی ـ نمی‌رسد.» (پس از پنجاه سال، ص 61)

علی آن گاه که به خلافت رسید، وارث آن همه اشتباه بود که گذشتگان او مرتکب شده بودند. از سال دهم هجرت که رسول خدا از دنیا رخت بربست تا سال سی و پنجم، بیست و پنج سال فاصله است و این مدت برای تغییر روحیه‌ها و رویه‌ها اصلا زمان اندکی نیست. نهج‌البلاغه گواه است بر مشکلات علی، آن گاه که او در قامت خطبه‌ها و نامه‌های خود، مردم را از دنیاگرایی برحذر می‌دارد و فرمانداران خویش را به خاطر عدول از سیره نبوی، مورد مذمت قرار می‌دهد.

علی (علیه السلام) برای احیای سنت پیامبر مجبور شد به روی کسانی شمشیر بکشد که دیروز در جنگ با کفار همگام و همپای او بودند. دشمنان علی این بار گرچه به نام خدا اما به خاطر دنیا می‌جنگیدند. دشمنی با علی از آن رو بود که اجازه نمی‌داد میان سخن و عمل او فاصله‌ای ایجاد شود. او گذشته را از یاد نبرده بود. می‌دانست که در فاصله سخن و عمل است که اشراف سر برمی‌آورند و حقوق محرومان و پابرهنگان لگدمال می‌شود.

«می‌توان گفت هیچ سالی برای انتخاب علی برای زمامداری، نامتناسب‌تر از سال سی و پنجم هجرت نبود. مدت یک ربع قرن از عصر پیغمبر می‌گذشت. در این مدت، بسیاری از سنت‌ وی به هم خورده بود، صراحت دین جای خود را به سیاست سازش داده ود و علی با سیاست‌ سازش کارانه میانه‌ای نداشت.» (پس از پنجاه سال، ص 90)

بسیاری از اصحاب پیغمبر را می‌شناسیم که در جنگ‌های اسلام جان خود را بر کف نهادند و برای رضای خدا به پیشواز دشمن رفتند. بسیاری از آنان را می‌شناسیم که در مصرف بیت‌المال دقت به کار می‌بردند اما همین که سایه محمد از سر آنان کم شد، همین که سادگی و بساطت عصر او و چند سال پس از او از میان رفت، همین که درآمدهای سرشار از کشورهای فتح شده نصیب آنان گردید، دیگر حاضر نشدند آسایش خود را به هم بزنند... منطقی دیگر برای توجیه کار خود به کار بردند تا روزی که درخت بدعت ستبر شد و شاخه‌های بسیار برآورد. شاید آنان در آغاز راضی نبودند کار به این جا بکشد ولی چنین پایانی حتمی بود، زیرا اگر جزئی بی‌عدالتی در اجتماعی پدید آمد و فوری برطرف نگردید، بی‌عدالتی‌های دیگر را یکی پس از دیگری به دنبال خواهد داشت.» (پس از پنجاه سال، ص 58)

فرار از خدا به بهانه خدا

دکتر شهیدی در معرفی عواملی که انحراف جامعه اسلامی را سرعت بخشید، به رواج مباحث کلامی اشاره می‌کند که بسیاری به آن توسل می‌جستند تا با تاویل کلام خدا از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند، کاهلی خویش در انجام وظایف دینی را موجه جلوه دهند و خطاهای خود را به آیات خدا و سخنان پیامبر اکبر منتسب سازند. ارزش‌ها را مقابل یکدیگر نهادند، برخی را بهانه برای فرار از برخی دیگر قرار دادند. آیات خدا را تکه پاره کردند، آن‌ها را که گریبانگیرشان بود، یکی پس از دیگری از صراحت انداختند تا فضا را غبارآلود کنند تا در پناه ابهام، آنچه می‌خواهند، انجام دهند تا هیچ چیز را غیر دینی تلقی نکنند، بلکه همه چیز را دینی جلوه دهند.

«هواخواه هر فرقه یا هر نحله و یا هر پیشوا یا طرفداران هر نوع تفکر علمی یا سیاسی، کوشیدند تا برای اثبات درسیتی نظر خود از ظاهر معنی آیه قرآن پشتوانه‌ای دست و پا کنند.» (پس از پنجاه سال، ص 66)

«هر تاویلی به تاویل دیگر می‌کشد و هر گریزگاهی به گریزگاه دیگر منتهی می‌گردد تا آنجا که دیگر بین آنچه بوده و آنچه هست فاصله‌ای عمیق پدید می‌آید. کار افراط در تاویل تا به آنجا کشید که کشنده فرزندان پیغمبر هم برای توجیه کردار زشت خود به آیه قرآن متوسل می‌شد و کشته شدن حسین را نتیجه کرداری وی و تقدیر خدا می‌شمرد.»‌ (پس از پنجاه سال، ص 67)

چاره کار جز به قیام نبود

زمان می‌گذشت و با گذشت زمان مردم از تربیت اسلامی آنچنان که خواست پیامبر بود، دور می‌شدند. در غیاب سنت نبوی، بار دیگر عادات جاهلی سر برآورد و ارزش‌های پیشین رونق گرفت و مبنای رفتارها و قضاوت‌های مردم شد و اگر در این میان کسی همچون ابوذر، به اقامه امر به معروف و نهی از منکر همت می‌گمارد و به مبارزه با بدعت دعوت می‌نمود، طرد و نفی می‌شد.

بسیاری از مسلمانان از اساس، مسلمانی را آن گونه که باید، نیاموخته‌ بودند، چرا که شیوه پیامبر را شاهد نبودند و آن‌ها هم که برجای پیامبر می‌نشستند، در شیوه و سیره، آینه‌دار صادق رسول خدا نبودند و آن دسته از مسلمانان که به روش پیامبر آشنا بودند، برخی در کار کتمام و حقیقت‌پوشی بودند و برخی نیز با جعل و تاویل و تفسیر خودساخته به حقیقت فروشی می‌پرداختند. در این کار تا بدان جا پیش رفتند که امر بر خود آنان نیز مشتبه و وجدان‌شان آسوده می‌شد، اما آنچه متوقف نمی‌شد، انحراف از سنت رسول خدا بود.

«اکثریت قریب به اتفاق نسل مسلمان که آن روز در شبه جزیره عربستان زندگی می‌کرد، در پایان خلافت عمر متولد و در عصر عثمان پرورش یافته و در آغاز حکومت معاویه وارد اجتماع شده بودند. پنجاه ساله‌های این نسل پیغمبر را ندیده بودند. شصت ساله‌ها هنگام مرگ وی ده ساله بودند.» (پس از پنجاه سال، ص 107)

«آنان که سال عمرشان بین بیست و پنج بود، آنچه از نظام اسلامی شعبه، سعد بن عاص، ولید، عمر بن سعد و دیگر اشراف زاده‌های قریش اداره می‌کردند، مردمانی فاسق، ستمکار، مال‌اندوز، تجمل دوست و از همه بدتر نژادپرست. این نسل تا خود و محیط خود را نشناخته بود، حاکمان بی رحمی بر خود می‌دید که هر مخالفی را می‌کشت یا به زندان می‌افکند، اعتراض کننده را گرفتن، تبعید کردن، به زندان افکندن و کشتن، برای آنان پیش افتاده و سیرتی رایج بود که نظام جاری مملکت بر آن صحه می‌گذاشت.» (پس از پنجاه سال، ص 108)

«هر اندازه مردم از دوره محمد (ص) و اصحاب پرهیزکار او دور می‌شدند درک حقیقت دین برای آنان مشکل می‌شد و به هر نسبت که از فهم معنی دین بی‌بهره می‌ماندند، روح تقوا در دل آنان می‌مرد و با عفاف و پارسایی وداع می‌گفتند.» (پس از پنجاه سال، ص 60)دکتر شهیدی در کتاب پس از پنجاه سال به فراموشی فریضه امر به معروف و نهی از منکر و فراگیری روح بی‌تفاوتی و بی‌اعتنایی در برابر ظلم اشاره می‌کند و وقوع این امر را البته باید طبیعی دانست.

وقتی جامعه از کتاب خدا و سنت رسول اکرم فاصله می‌گیرد، وقتی معیارها دگرگون می‌گردد و جایگاه معروف و منکر عوض می‌شود، وقتی قبح ریا و خدعه و نیرنگ فرو می‌ریزد و انسان‌ها به ظاهر بسنده می‌کند، آنگاه ظلم، قاعده رایج می‌شود و فریاد برای عدالت تحمل‌ناپذیر می‌گردد، بازار عافیت‌طلبی رونق می‌گیرد، حتی بسیاری از آگاهان نیز سر در گریبان فرو می‌برند تا ظلم را نبینند تا تکلیف را کتمان کنند تا خیال خویش آسوده دارند، اما واقعیت تغییر نمی‌کند. توقع ظلم گاه آن قدر اندک است که برای همراهی با آن، سکوت نیز کفایت می‌کند.

«دور افتادگی از دین و احکام اسلام و گرویدن به سنت‌های منسوخ شده دیرین برای مردمی که اجتماع نیم قرن پس از محمد را تشکیل می‌دادند طبیعی بود. در اجتماعی که دین و تقوا بر آن حکومت نداشته باشد، پیدایش و شیوع هر منکر، چندان غیر عادی به نظر نمی‌رسد.» (پس از پنجاه سال، ص 62)

«در بیست سال آخر این پنجاه سال، دیگر سخن در این نبود که زمامدار باید چه کند؟ عادل باشد یا نه؟ اگر بر خلاف عدالت رفت باید بدو هشدار داد یا نه؟ آنچه در این سا‌ل‌ها مهم می‌نمود، این که چه باید کرد تا زمامدار را راضی نگاه داشت.» (پس از پنجاه سال، ص 32)

زمان گذشت و پس از پنجاه سال، کار مسلمانان به آن جا رسید که یزید بر جایگاه پیامبر خدا تکیه زد. هر آنچه رخ داد بر اساس اختیار و خواست مسلمانان بود. آن‌ها مسیری را انتخاب کرده بودند که در نهایت به یزید ختم شده بود. یزید بر مسند پیامر نشست تا یک بار دیگر این آیه قرآن تفسیر شود که «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم»، خداوند احوال هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد، جز متناسب با آنچه که آن‌ها بری خود رقم می‌زنند.

جامعه مسلمین، همان که رسول خدا خود آن را تاسیس کرده بود و بر آن حاکمیت داشت پس از پنجاه سال این چنین دچار انحراف و سقوط شد و این واقعیت حکایت‌گر آن است که خداوند به سعادت و سلامت هیچ قومی متعهد نیست مگر آن که آنان خود طریق هدایت را انتخاب نمایند و بر پیمودن راه هدایت استقامت ورزند که البته اگر چنین شد خداوند از نصرت خود دریغ نمی‌ورزد.

دنیاطلبی و اشرافیت، بی‌عدالتی و تبعیض، فراموشی برادری دینی، فخر فروشی به اصل و نسب، نژاد پرستی و زیر پا نهادن احکام خدا همگی به یکباره در قامت یزید تجسم یافت. آری به این ترتیب هیچ چیز، غیر طبیعی رخ نداد. هر آنچه گذشت، بر اساس اختیار و خواست مسلمانان بود.

«بیش از چهل سال از مرگ پیغمبر نگذشته بود که رسم دیگری از رسم‌ها جاهلیت زنده گردید. چنان که در نظام قبیله رسم است، هرگاه شیخ بمیرد، فرزند ارشد او جای وی را می‌گیرد، معاویه درصدد برآمد این رسم را زنده کند.» (پس از پنجاه سال، ص 84)

از زندگی یزید آنچه می‌دانم این است که تربیتی درست نداشت. روزی معاویه از مادرش شنید که می‌گوید: پوشیدن عبا و زندگی در خیمه را بیشتر از ماندن در کاخ و جامه حریر بر تن کردن دوست می‌دارم، او را با فرزند وی به قبیله‌اش فرستاد. یزید در آن جا تربیتی بیابانی یافت، نه درسی خواند نه کمالی اندوخت و چون میان صحرانشینان پرورش یافته بود، گفتاری روان داشت و شعری نیک می‌سرود... تنها هنری که آموخته بود همین شعر گفتن اوست به حکم زندگی چادرنشینی، اسب سواری و شمشیرکشی را نیز چنان که نوشته‌اند، می‌دانست. اما آنچه نمی‌دانست، آیین مسلمانی و فقه اسلامی بود... آماده بودن وسایل زندگی آرام، شکار و شراب و سگ‌بازی، از او موجودی عیاش، هوس‌باز و بی‌بند و بار ساخته بود.» (پس از پنجاه سال، صص 87 ـ 88)

کار مسلمانان به آن جا رسید که چاره کار جز به قیام نبود و سرانجام امام حسین (علیه السلام) قیام نمود. از خواسته‌های او می‌توان دریافت که جامعه مسلمانان در آن روزگار گرفتار چه واقعیت‌های تلخی بود.حسین (علیه السلام) خواهان زنده شدن سنت و میراندن بدعت بود. همان سنتی که سال‌ها فراموش شده بود و همان بدعتی که همگان به آن خو گرفته بودند.او خود مردم آن روزگار را چنین توصیف نموده بود، مردم بندگان دنیایند، دین را تا بدانجا خواهانند که کار دنیا را با آن به سامان رسانند و آن گاه که روز امتحان فرا رسد، تنها اندکی از آنان دل در گروه دین دارند.

حسین را سرانجام روز عاشورا در کربلا به شهادت رساندند. اما حقیقت ن است که آن‌ها از همان روز که اساس ظلم را بنیان نهادند، در کار کشتن حسین بوده‌اند.

«حسین همچون پدرش مرد دین بود، نه مرد سیاست سازشکارانه و دین را همان می‌دانست که جدش از نخستین روزهای دعوت خود اعلام کرد، اجرای عدالت با گرفتن حقوق ضعیفان از متجاوزان. در حالی که در سراسر قلمرو اسلامی آن روزگار، نشانی از این عدالت دیده نمی‌شد، تشریفاتی که به نام دین در مسجدهای مکه و مدینه و دمشق و کوفه و بصره انجام می‌گرفت، چندان بهتر از مراسمی نبود که عرب پیش از بعثت محمد در مسجدالحرام در کنار خانه کعبه انجام می‌داد. تشریفاتی بی‌روح برای مردم‌فریبی یا خود را فریفتن.

او در قیام خود خدا را می‌خواست؛ پس از خدا مردم را. او می‌دید آنچه خدای اسلام به نام عبادت بر مسلمانان واجب ساخته، به خاطر آن است که آنان را مسلمانانی پاک‌دل، پاک‌اعتقاد و مسلمان دوست بار آورد تا آنچه را که روح اسلام خواهان آن است تحقق یابد.

از نظر او دین در نماز جمعه و خطبه آن که تمام کوشش خطیب صرف می‌شود تا جمله‌ها با سجع و قافیه ادا گردد خلاصه نمی‌گشت. او دین را سنت خدا می‌دانست که باید در اجتماع مردم جاری باشد. سنتی که در آن مردم با یکدیگر برابرند و هیچ نژاد بر نژاد دیگری برتری ندارد...» (پس از پنجاه سال، ص 117)

دکتر شهیدی در این کتاب از حقیقتی سخن می‌گوید که هرگز با گذشت زمان غبار کهنگی بر آن نمی‌نشیند. حقیقتی که مسلمانان همواره به یادآوری آن نیازمندند:«اگر جزئی بی‌عدالتی در اجتماعی پدید آمد و فوری برطرف نگردید، بی‌عدالتی‌هی دیگر را یکی پس از دیگری به دنبال خواهد داشت.» (پس از پنجاه سال، ص 85)

جامعه اسلامی همواره به کتاب پس از پنجاه سال محتاج است به خاطر هشداری که در آن نهفته است. هشداری خلاصه در این سوال که: «وقتی اصلی در اجتماعی به هم خورد، چه کسی ضمانت می‌کند که نسل‌هی بعد، اصل‌هی دیگر را به نفع خود به هم نزنند؟» (پس از پنجاه سال، ص 32)

برگرفته از دانشگاه پیام نور مرکز بهار


برچسب‌ها: سید جعفر شهیدی, امام حسین, تاریخ اسلام
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵ساعت 18:52  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

سفر امام رضا(ع) به ایران

چرا امام رضا علیه السلام به ایران آمدند؟

عباسیان طی ۱۵ سال آغازین امامت امام رضا(ع) یا در هراس از علویان به سر می بردند. تا اینکه مامون به قدرت رسید. در ارزیابی شورشهای علویان خطری جدی عباسیان را تهدید می کرد; زیرا این شورشها در مناطق بسیار حساسی برمی خاست .تزلزل شخصیت مامون و قیامها و حکومتهای مستقلی که در اندک مدتی جان گرفته بود، او را بر آن داشت تا به همان سیاست پیشین عباسیان، که با شعارهایی به نفع علویان حکومت عباسی را از آن خود ساختند، تمسک جوید و رژیم عباسی را با تدبیری زیرکانه از سقوط حتمی نجات بخشد. او چنان اندیشید که برای خلافت امام رضا(ع) از مردم بیعت بگیرد، تا امام را خلیفه مسلمانان و امیر بنی هاشم، قرار دهد. حضرت امام رضا(ع) با پیشنهاد مامون مخالفت کرد، خلیفه به حضرت رضا(ع) چنین پیام داد: «...درحالی که تو را از سطوت خود ایمنی بخشیدم. به خدا سوگند، اگر ولیعهدی را پذیرفتی که هیچ،... اگر باز همچنان امتناع بورزی، گردنت را خواهم زد». در واقع دلیل اصلی مهاجرت امام رضا(ع) از مدینه به ایران این بود که مامون، امام را مجبور کرد تا به مرکز حکومت مهاجرت کند.

دلیل اصلی مهاجرت امام رضا علیه السلام از مدینه به ایران این بود که مامون خلیفه ظالم عباسی، امام را مجبور کرد تا به مرو(خراسان امروزی) که مرکز حکومت آن زمان عباسیان بود مهاجرت کند.توضیح مطلب: حضرت امام رضا علیه السلام پس از شهادت پدر بزرگوارش، در سال 183 هجری در 35 سالگی، عهده دار مقام امامت شد.با شهادت امام موسی کاظم(ع)، سیاست ضد علوی عباسیان با شکست مواجه شد. مردم بیش از پیش به اهل بیت عصمت(ع) گرایش پیدا کردند و این گرایش حتی در میان خانواده خلفا و درباریان نیز رسوخ کرد. چنانکه گویند: زبیده، همسر هارون‌الرشید و نوه منصور و بزرگترین زن عباسی، شیعه شد .امام رضا(ع) با استفاده از فرصت بدست آمده، آشکارا اظهار امامت کرده; در حالی که می دانیم امام صادق(ع)، پنج نفر را وصی خود خواند تا وصی برگزیده از گزند دشمنان در امان ماند. عباسیان طی 15 سال آغازین امامت امام رضا(ع) یا در هراس از علویان به سر می بردند و یا به منازعات داخلی بین دو برادر، امین و مامون، مشغول بودند. تا اینکه مامون به قدرت رسید.
ولایتعهدی امام رضا(ع)
تزلزل شخصیت مامون و قیامها و حکومتهای مستقلی که در اندک مدتی جان گرفته بود، او را بر آن داشت تا به همان سیاست پیشین عباسیان، که با شعارهایی به نفع علویان حکومت عباسی را از آن خود ساختند، تمسک جوید و رژیم عباسی را با تدبیری زیرکانه از سقوط حتمی نجات بخشد.
بیشتر حکومتهای به استقلال رسیده و عموم قیام کنندگان و رهبران آنها از خاندان پیامبر بودند. مامون، که پس از شهادت امام کاظم(ع) از امامت علی بن موسی الرضا(ع) آگاهی داشت،با ترفندی وی را ولیعهد خود ساخت تا آتش انقلابها و شورشهای شیعی را فرو نشاند.
احمد شبلی می گوید: ... چه بسا انگیزه بیعت گرفتن مامون برای ولایتعهدی امام رضا(ع) آن بود که می خواست به آمال اهل خراسان پاسخ بدهد; زیرا آنان به اولاد علی(ع) تمایل بیشتری داشتند.
علامه جعفر مرتضی حسینی می گوید:
در ارزیابی شورشهای ضد عباسی به این نکته پی می بریم که از سوی علویان خطری جدی آنان را تهدید می کرد; زیرا این شورشها در مناطق بسیار حساسی برمی خاست و رهبریشان نیز در دست افرادی بود که از استدلال قوی و شایستگی غیر قابل انکاری برخوردار بودند و بدان لحاظ هرگز با عباسیان قابل مقایسه نبودند.
در این میان، مامون بیش از هر کس دیگری می دانست که اگر امام رضا(ع) بخواهد از آن فرصت استفاده کند و به تحکیم موقعیت و نفوذ خویش بر ضد حکومت جاری بپردازد، چه فاجعه ای در انتظارش است.
با توجه به موقعیت پیش آمده، مامون باید دست به کاری می زد تا از ورطه هلاکت رهایی یابد. فرو نشاندن شورشهای علویان، مشروعیت بخشیدن به حکومت عباسی، از میان بردن محبوبیت علویان، جلب اعتماد و مهر اعراب، خشنود ساختن عباسیان، مستمر ساختن تایید ایرانیان، تقویت حسن اطمینان مردم به خلیفه ای که برادر خود را کشته است و از میان بردن خطر قیام رضوی بخشی از حقایقی بود که مامون را در اندیشه نیرنگ فرو برد. او چنان اندیشید که برای خلافت امام رضا(ع) از مردم بیعت بگیرد، تا امام را خلیفه مسلمانان و امیر بنی هاشم، اعم از عباسیان و طالبیان، قرار دهد. حضرت امام رضا(ع) با پیشنهاد مامون مخالفت کرد. اصرار مامون و خودداری امام دو ماه به طول انجامید. سرانجام خلیفه به حضرت رضا(ع) چنین پیام داد:
«... تو همیشه به گونه ناخوشایندی با من برخورد می کنی، در حالی که تو را از سطوت خود ایمنی بخشیدم. به خدا سوگند، اگر ولیعهدی را پذیرفتی که هیچ، و گر نه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیری، اگر باز همچنان امتناع بورزی، گردنت را خواهم زد».
ناگفته پیداست که پیشنهاد خلافت هرگز جدی نبود، چگونه ممکن بود مامون، که برای به دست آوردن خلافت برادرش را از میان برد و عباسیان را از خود رنجاند، آن را به امام(ع) واگذار کند؟
این برنامه، مقدمه مساله ولایتعهدی امام رضا(ع) و هجرت آن حضرت به ایران بود; مساله ای که حضرت(ع) دلایل پذیرش آن را چنین بیان کرده است:
1. روزی «ابن عرفه » از امام پرسید: به چه انگیزه ای وارد ماجرای ولعیهدی شدی؟ امام جواب داد: به همان انگیزه ای که جدم علی(ع) را به ورود در شورا وادار کرد.
2. امام در پاسخ ریان، یکی از یارانش، فرمود: ... خدا می داند چقدر از این کار بدم می آمد. ولی چون مرا مجبور کردند که میان کشته شدن یا ولایتعهدی یکی را برگزینم ... در واقع این ضرورت بود که مرا به پذیرفتن آن کشانید و من تحت فشار بودم.
در این روایت امام پذیرش ولایتعهدی را به پذیرش خزانه داری از سوی حضرت یوسف مانند می کند.
هجرت امام رضا(ع) به ایران
صدوق از محول سجستانی نقل می کند: زمانی که پیکی برای بردن امام رضا(ع) به خراسان وارد مدینه شد، من آنجا بودم. امام برای خداحافظی از رسول خدا(ص) به حرم آمد. او را دیدم که چندین بار از حرم بیرون آمده، دوباره به سوی آرامگاه رسول خدا(ص) بازگشت و با صدای بلند گریست. من به امام نزدیک شده، سلام کردم و علت این امر را جویا شدم. امام در جواب فرمود: «من از جوار جدم بیرون می روم و در غربت از دنیا خواهم رفت...»
حسن بن علی وشاء نقل می کند که، امام به من فرمود:
وقتی خواستند مرا از مدینه بیرون ببرند، اعضای خانواده ام را جمع کردم و دستور دادم برایم چنان گریه کنند که صدایشان را بشنوم. سپس میان آنها دوازده هزار دینار تقسیم کردم و گفتم: من دیگر به سوی شما باز نخواهم گشت.

تأثیرات علمی امام رضا (ع) بر جامعه فکری ایران و جهان اسلام

هرچند امام رضا (ع) به اجبار و تحت فشار مأمون به ولایتعهدی تن داد و مجبور به مهاجرت شد، اما حضور ایشان در سرزمین ایران توانست علم و دانش را رنگ و بویی نوین ببخشد و در جامعه اسلامی تحولی چشمگیر ایجاد کند.

به گزارش خبرگزاری اقتصاد ایران ، مهاجرت امام رضا (ع) به ایران، اگرچه به‌زور و تحت فشار مأمون، خلیفه عباسی رخ داد، اما به نقطه عطفی در تاریخ تحولات اجتماعی و فرهنگی ایران تبدیل شد. این واقعه پیچیده دلایل متعددی داشت که از جمله آن می‌توان به علاقه عمیق ایرانیان به خاندان اهل بیت اشاره کرد.

حضور حضرت علی بن موسی الرضا (ع) در ایران، شور و شعف گسترده‌ای در میان مردم ایجاد کرد و آنان با اشتیاق و احترام تمام از ایشان استقبال کردند. در کنار این، دانش و بینش عمیق امام رضا (ع) به عنوان عالمی برجسته از آل محمد (ص) موجب شد که نخبگان فرهنگی و دینی آن دوره، به ویژه علما و متفکران، جایگاه والا و برجسته ایشان را به رسمیت بشناسند.

این شناخت گسترده و پایدار، باعث شد تا هرگونه توطئه و فشار مأمون برای تضعیف مقام امام رضا (ع) بی‌نتیجه بماند و در نهایت خلیفه مستبد عباسی مجبور به تصمیمی شوم برای به شهادت رساندن آن حضرت شود.

گوشه‌ای از برکات حضور امام رضا (ع) در ایران

هرچند امام رضا (ع) به اجبار و تحت فشار مأمون به ولایتعهدی تن داد و مجبور به مهاجرت شد، اما حضور ایشان در سرزمین ایران توانست علم و دانش را رنگ و بویی نوین ببخشد و در جامعه اسلامی تحولی چشمگیر ایجاد کند.

امام رضا (ع) نه تنها در میان شیعیان و ایرانیان بلکه حتی در میان اهل سنت هم به عنوان عالمی بزرگ و «عالم آل محمد(ص)» شناخته می‌شدند. این عنوان که از زمان پیشینیان معصوم به ایشان نسبت داده می‌شد، در دوران امامت ایشان به شکلی محسوس و گسترده‌تر جلوه‌گر شد.

حضرت امام رضا (ع) خود نقل می‌کند که در مدینه، پس از ظهرها به مسجد پیامبر (ص) می‌آمدند و تا غروب در آنجا حضور داشتند؛ جمعی از علمای اهل سنت به دور ایشان گرد می‌آمدند و مسائل پیچیده فقهی را از ایشان می‌پرسیدند. این بیان نشان می‌دهد که امام رضا (ع) پیش از مهاجرت به مرو، به عنوان فقیهی برجسته شناخته می‌شدند. اما پس از حضور در مرو و برگزاری جلسات متعدد علمی و مناظرات بین ادیان و مکاتب فکری، ابعاد علمی متنوع و گسترده‌تری از شخصیت علمی امام نمایان شد که تأثیرات عمیقی بر جامعه علمی و فکری آن دوران داشت.

در ایران برخلاف بسیاری از مناطق دیگر جهان اسلام، تا پیش از حمله مغول، مباحث فلسفی و عقلی رونق و پویایی خاصی داشتند که بخش قابل توجهی از این جریان را می‌توان مرهون روش علمی و میراث فکری امام رضا (ع) دانست. آن حضرت با بهره‌گیری از جایگاه ولایتعهدی، هرچند تحمیلی، توانستند زمینه را برای بروز و گسترش مباحث علمی، فلسفی و کلامی فراهم کنند تا جریان نوینی در عرصه اندیشه اسلامی ایجاد شود.

کتاب‌ها و منابع متعددی حاصل پرسش و پاسخ‌های مکتوب حضرت امام رضا (ع) است که بعدها به دست علما و دانشمندان مکتب اهل بیت گردآوری شده و مرجع علمی ارزشمندی برای نسل‌های بعدی شده‌اند. از جمله این آثار، کتاب «عیون اخبار الرضا(ع)» نوشته شیخ صدوق است که مجموعه‌ای از اخبار و آموزه‌های علمی و معرفتی حضرت را گردآوری کرده و از منابع معتبر این حوزه به شمار می‌رود.

مناظرات امام رضا (ع) با اندیشمندان سایر ادیان و مکاتب

از منظر دیگری، امام رضا (ع) نه تنها به عنوان امام جامعه اسلامی، بلکه به عنوان یک متفکر و اندیشمند برجسته، با رویی گشاده و بی‌طرفانه به گفت‌وگو و مناظره با صاحب‌نظران مذاهب و ادیان مختلف پرداختند. ایشان بدون تعصب و جانب‌داری، در جلسات متعدد با علمای مسیحی، یهودی، زرتشتی و سران فرقه‌های کلامی و فقهی، به طرح مباحث علمی پرداختند و با استدلال‌های مستحکم و منطق قوی، نه تنها طرف مقابل را قانع کردند بلکه الگویی بی‌نظیر برای مناظرات علمی و فرهنگی در اعصار بعدی پدید آوردند.

شیخ صدوق با جمع‌آوری سخنان و مناظرات علمی امام رضا (ع) در کتاب عیون اخبار الرضا(ع)، این میراث گرانبها را برای آیندگان حفظ و به جامعه اسلامی عرضه کرده است.

ویژگی‌های برجسته شخصیتی امام رضا (ع) مانند تواضع، استماع دقیق و صبورانه سخنان مخالفان و استدلال‌های محکم و علمی، باعث شد که آن حضرت نه تنها در میدان مناظره پیروز باشند بلکه به الگویی ماندگار برای اندیشمندان و دانشمندان تبدیل شوند.

در شرایط فعلی نیز جامعه اسلامی و دانشمندان جهان اسلام بیش از هر زمان دیگری نیازمند چنین رویکرد علمی، عالمانه و منصفانه‌ای هستند تا با پرهیز از پیش‌داوری‌ها و قضاوت‌های زودهنگام، زمینه همکاری، تبادل اندیشه و حل مشکلات علمی و اجتماعی فراهم شود و مسیر پیشرفت فکری و فرهنگی امت اسلام هموار باشد.

مناظرات امام رضا (ع)

مناظرات امام رضا (ع)

حسن بن محمد نوفلی هاشمی دربارۀ مناظرات امام رضا (ع) می‌گوید که زمانی که علی‌بن‌موسی‌الرضا(علیه‌السلام) به مرو آمد، مأمون به فضل بن سهل دستور داد تا همایشی با حضور بزرگان ادیان مختلف برگزار کند و از کسانی مانند جاثلیق، رأس‌الجالوت، رؤسای صابئين، هربذ، بزرگ زرتشتی‌ها و نسطاس رومی دعوت کند تا در این همایش حاضر شوند و افزون بر آنان عالمان کلام اسلامی را نیز برای حضور در این همایش فراخواند تا در حضور او با امام‌ رضا (علیه‌السلام) مناظره و گفت‌وگو کنند. فضل بن سهل نیز آنان را دعوت کرد و مأمون را از حضورشان مطلع ساخت.

مأمون دستور داد آنان را نزد او ببرند و پس از خوش‌آمدگویی به آنان، گفت: «شما را برای کاری نیک و پسندیده به اینجا دعوت کرده‌ام. من علاقه‌مندم که شما با پسرعمویم که از مدینه آمده به مناظره بپردازید؛ بنابراین بدون هیچ عذر و بهانه‌ای، فردا اول‌وقت به اینجا بیایید و در این همایش و مناظره شرکت کنید.»

حاضران در جلسه گفتند: «ان‌شاء‌الله فردا اول وقت اینجا خواهیم بود.»

نوفلی گوید که ما نزد امام‌رضا(علیه‌السلام) مشغول صحبت بودیم که ناگاه یاسر خادم که مسئول پیگیری کارهای امام‌رضا(علیه‌السلام) بود، وارد شد و گفت: «مولای من! امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به شما سلام می‌رساند و می‌گوید برادرت فدایت باد! فردا عالمان ادیان مختلف و عالمان کلام همگی نزد من همایش برگزار می‌کنند، خواستم از شما تقاضا کنم که شما نیز فردا تشریف بیاورید و با آن‌ها گفتگو کنید؛ البته اگر تمایل دارید؟ اگر تمایلی ندارید خودتان را به زحمت نیندازید و اگر هم مایل باشید، ما همه نزد شما بیاییم تا شما برای آمدن به اینجا به زحمت نیفتید.»

حضرت به یاسر خادم فرمود: «تو هم سلام برسان و بگو، بله ان‌شاءالله خودم فردا صبح خواهم آمد.» وقتی یاسر رفت، حضرت رو به من کرد و فرمود: «نوفلی! تو عراقی هستی و عراقی‌ها ظریف و نکته‌سنج‌اند، به نظر تو چرا پسرعمویت این گردهمایی را برگزار کرد؟»

عرض کردم: «می‌خواهد شما را امتحان کند و البته این کار، برای شما خطرناک است.»

فرمود: «چرا؟»

عرض کردم: «این‌ها اهل بحث و جدل‌اند و مثل علما نیستند که واقعیت‌ها را انکار نکنند، این‌ها اهل انکار و مغالطه‌اند. اگر دلیل بیاورید که خدا یکی است، خواهند گفت: ʼیگانگی‌اش را ثابت کنʻ و اگر بگویید: ʼمحمد رسول خداست،ʻ می‌گویند: ʼرسالتش را ثابت کنʻ و بعد با مغالطه و حرف‌های بیهوده، طرف خودشان را محکوم می‌کنند تا از حرفی که زده پشیمان شود. به نظر من فردا در این همایش شرکت نکنید. از این‌ها دوری کنید که خیلی خطرناک‌اند!»

حضرت تبسمی کرد و فرمود: «نوفلی عزیز! می‌ترسی آن‌ها مرا در مناظره شکست دهند؟»

گفتم: «نه به خدا، در مورد شما هیچ‌وقت چنین ترسی نداشته‌ام و امیدوارم خداوند شما را بر آنان پیروز کند.»

فرمود: «ای نوفلی! می‌خواهی بدانی مأمون کی پشیمان می‌شود؟»

گفتم: «نه بفرمایید.»

فرمود: «زمانی که ببیند با اهل تورات با تورات خودشان، با اهل انجیل با انجیل خودشان، با اهل زبور با زبور خودشان، با صابئین به زبان عبرانی، با زرتشتیان به زبان فارسی و با رومیان به زبان رومی و با هر فرقه‌ای از علما به زبان خودشان بحث کردم و در بحث بر همگی آنان پیروز شدم و همۀ آنان از گفتۀ خود دست برداشتند و سخنان مرا پذیرفتند، مأمون خواهد دانست که شایستگی نشستن بر جایگاه خلافت حضرت محمد (ص) را ندارد و اینجاست که پشیمان خواهد شد. البته هیچ توان و قدرتی نیست مگر با عنایت خدای بلندمرتبه و بزرگ.»

صبح روز بعد فضل بن سهل نزد ما آمد و به حضرت رضا گفت: «قربانت گردم پسرعمویتان منتظر شماست. همه آمده‌اند، شما کی تشریف می‌آورید؟»

حضرت فرمودند: «شما بروید من هم ان‌شاء‌الله خواهم آمد.»

فضل رفت. حضرت از جا برخاست و وضو گرفت و کمی سویق میل کرد و ما هم از آن سویق خوردیم و از منزل بیرون آمدیم. وقتی وارد کاخ مأمون شدیم، تالار مملو از جمعیت بود و محمد بن جعفر و گروهی از علویان و عباسیان و فرماندهان نظامی نیز حضور داشتند. به‌محض اینکه امام(علیه‌السلام) وارد شد، مأمون و همۀ حضار مجلس برخاستند و امام(علیه‌السلام) به همراه مأمون نشستند؛ اما حاضران همچنان برپا ایستاده بودند تا اینکه مأمون اجازه داد بنشینند.

مناظره امام رضا (ع) با جاثلیق

مأمون لحظـاتـی بـا امام(علیه‌السلام) صحبت کرد و سپس به جاثلیق رو کرد و گفت: «ایشان پسرعموی من على‌بن‌موسى‌بن‌جعفر هستند، از فرزندان فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها)، دختر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) ما و علی بن ابی‌طالب و من دوست دارم که با ایشان مناظره کنی ولی از تو می‌خواهم که انصاف را رعایت کنی.»

جاثلیق گفت: «یا امیرالمؤمنین من چطور با ایشان مناظره کنم درحالی‌که او به کتابی استدلال می‌کند که من آن را قبول ندارم و از پیغمبری سخن می‌گوید که من به او ایمان ندارم؟»

امام(علیه‌السلام) فرمود: «اگر از انجیل برایت استدلال کردم و دلیل آوردم می‌پذیری؟»

گفت: «مگر می‌توانم استدلال به انجیل را نپذیرم؟ به خدا قسم می‌پذیرم هرچند برخلاف میلم باشد.»

فرمود: «هرچه می‌خواهی بپرس.»

گفت: «در مورد نبوت عیسی و کتاب او چه نظری دارید؟ آیا این‌ها را انکار می‌کنید؟»

فرمود: «من به نبوت عیسی مسیح و کتاب او و بشارتی که داده و حواریون به آن اقرار کرده‌اند، ایمان دارم؛ ولی آن عیسایی را قبول ندارم که نبوت محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و کتاب او را نپذیرفته و بشارت آن را به پیروانش نداده است.»

گفت: «آیا این‌طور نیست که هر ادعایی نیاز به دو شاهد عادل دارد تا اثبات شود؟»

فرمود: «بله درست است.»

گفت: «پس برای نبوت محمد دو شاهد بیاورید که مسلمان نباشند و مسحیان نیز آن‌ها را قبول داشته باشند. آن وقت ما هم دو شاهد از غیرمسیحیان خواهیم آورد!»

فرمود: «حالا منصفانه سخن گفتی. اگر یک نفر عادل را به‌عنوان شاهد بیاورم که نزد عیسی بن مریم جایگاه بلندی دارد، می‌پذیری؟»

گفت: «این شاهد عادل کیست؟ نامش را بگویید.»

فرمود: «در مورد یوحنای دیلمی چه نظری داری؟»

گفت: «بسیار عالی! او از نزدیک‌ترین دوستان مسیح بود.»

فرمود: «تو را قسم می‌دهم که واقعیت را بگویی؛ آیا در انجیل نیامده که یوحنا گفت: ʼمسیح مرا خبر داد که پس از من محمد عربی(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و دین او خواهد آمد و این بشارت را به حواریون خود نیز داد و همۀ آنان به محمد و دین او ایمان آوردند؟ʻ»

گفت: «بله یوحنا این را از قول مسیح گفته و بشارت داده که مردی به پیامبری خواهد رسید که اهل‌بیت و وصی‌ای خواهد داشت؛ اما تعیین نکرده که چه وقت چنین اتفاقی خواهد افتاد و مشخص نکرده که آن‌ها چه کسانی خواهند بود تا ما آن‌ها را بشناسیم.»

فرمود: «اگر کسی را بیاورم که انجیل را در حافظه دارد و او متن انجیل را خواند با ذکر نام محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و اهل‌بیت و امتش، آیا ایمان می‌آوری؟»

گفت: «قطعاً.»

امام‌رضا(علیه‌السلام) رو به نسطاس رومی کردند و فرمودند: «آیا سفر سوم انجیل را حفظ هستی؟»

گفت: «بله.»

سپس رو به رأس‌الجالوت کرد و فرمود: «آیا انجیل را خوانده‌ای؟»

گفت: «بله.»

فرمود: «ســفـر ســوم را بیاور. اگر در آنجا نامی از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و اهل‌بیت او بود، به نفع من شهادت دهيد و اگر نبود، اعلام کنید.»

سپس امام(علیه‌السلام) از حفظ شروع کرد به خواندن سفر سوم. قدری خواند و سپس از خواندن باز ایستاد و فرمود: «ای نصرانی تو را به حق مسیح و مادرش(علیهماالسلام) سوگند می‌دهم آیا فهمیدی که من انجیل را به‌خوبی بلدم؟»

گفت: «بله کاملاً.»

سپس حضرت نام محمد(صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم) و اهل‌بیت و امت او را از انجیل برایمان خواند و فرمود: «حالا چه می‌گویی؟ این سخن عیسی بن مریم(علیهماالسلام) است. اگر گفته‌های انجیل را تکذیب کنی، موسی و عیسی(علیهماالسلام) را تکذیب کرده‌ای و در آن صورت مستحق مرگ خواهی بود؛ چون به خدا و پیامبرت و کتاب پیامبرت کفر ورزیده‌ای.»

جاثلیق گفت: «من هرگز آن را تکذیب نمی‌کنم و اقرار می‌کنم که این سخنان در انجیل هست.»

امام(علیه‌السلام) به حاضران فرمود: «شاهد باشید که اقرار کرد.» سپس به جاثلیق فرمود، اگر سؤالی داری بپرس.

گفت: «به من بگو حواریون عیسی ‌بن ‌مریم چند نفرند؟ و کسانی که انجیل را می‌دانستند و می‌فهمیدند چند نفر بودند؟»

امام(علیه‌السلام) فرمود: «از خوب کسی سؤال کردی! حواریون دوازده نفر بودند و داناترین و برترین آن‌ها لوقا بود و انجیل‌شناسان سه نفر بودند. یوحنای بزرگ در «أج»، یوحنای قرقيسا و یوحنای دیلمی در «رجّاز» و این یوحنای دیلمی بود که نام پیامبر ما(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و اهل‌بیت و امت او را از عیسی(علیه‌السلام) شنیده و پیروان عیسی(علیه‌السلام) و بنی‌اسرائیل را به آمدن او بشارت داده است.»

سپس فرمود: «به خدا قسم ما به عیسایی که به محمد(صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم) ایمان داشته، ایمان داریم؛ ولی یک انتقاد هم از عیسای شما داریم و آن این است که عیسای شما خیلی اهل نماز و روزه نبود و در این خصوص ضعف داشت.»

جاثلیق برآشفت و گفت: «به خدا قسم تمام علم خودت را بر باد دادی! من تا حالا فکر می‌کردم تو از همۀ مسلمانان داناتری؛ ولی ظاهراً اشتباه می‌کردم.»

فرمود: «برای چه؟»

گفت: «می‌گویی که عیسی خیلی کم نماز می‌خواند و خیلی کم روزه می‌گرفت؛ درحالی‌که عیسی حتی یک روز از عمرش را بدون روزه نبود و هیچ شبی نخوابید و تا صبح مشغول نماز و عبادت بود!»

امام(علیه‌السلام) فرمود: «عیسی(علیه‌السلام) در پیشگاه چه کسی نماز می‌خواند و برای چه کسی روزه می‌گرفت؟ (اگر او خدا بود چنان‌که تو و اهل تثلیث می‌گویید.)»

و اینجا بود که زبان جاثلیق بند آمد و دیگر چیزی نگفت.

امام(علیه‌السلام) فرمود: «ای جاثلیق ممکن است از تو سؤالی بپرسم؟»

گفت: «بپرسید اگر بلد باشم جواب می‌دهم.»

فرمود: «چرا می‌گویی عیسی(علیه‌السلام) خودش مرده‌ها را زنده می‌کرد و قبول نداری که او این کار را با اجازه و قدرتی که خدا به او داده بود، انجام می‌داد؟»

گفت: «چون کسی که بتواند مرده را زنده کند و کور و پیس را شفا دهد، خداست و شایستۀ پرستش است.»

فرمود: «اگر این ملاک باشد که «یسع(علیه‌السلام)» نیز همین کارها را انجام می‌داد. او روی آب راه می‌رفت، مرده را زنده می‌کرد و کور و پیس را شفا می‌داد؛ اما پیروانش او را نپرستیدند و او را خدای خود ندانستند و «حزقیل(علیه‌السلام)» پیامبر نیز همین کار را انجام داد. او سی‌و‌پنج‌هزار نفر را زنده کرد؛ درحالی‌که شصت سال از مرگشان گذشته بود.»

سپس امام(علیه‌السلام) رو به رأس‌الجالوت کرد و فرمود: «آیا ماجرای این‌ها را در تورات خوانده‌ای که بخت‌النصر آنان را پس از حمله به بیت‌المقدس از میان اسیران بنی‌اسرائیل برگزید و آن‌ها را به بابل برد و خدا حزقیل را به‌سوی آنان فرستاد و آنان را زنده کرد؟ این مطلب در تورات آمده است و کسی آن را انکار نمی‌کند مگر آنکه از نظر شما کافر شده باشد.»

رأس‌الجالوت گفت: «بله شما درست می‌گویید، ما این موضوع را شنیده‌ایم و از آن اطلاع داریم.»

آن‌گاه امام(علیه‌السلام) تورات را گشود و به رأس‌الجالوت داد و فرمود: «این سِفر از تورات را بگیر و سپس از حفظ برای ما آیات مربوط به این واقعه را از تورات تلاوت کرد. رأس‌الجالوت بسیار شگفت‌زده شده و دهانش از شدت تعجب باز مانده بود.

امام(علیه‌السلام) سپس رو به روحانی مسیحی کرد و فرمود: «ای جاثلیق! آیا یسع و حزقیل پیش از عیسی(علیه‌السلام) بودند یا بعد از او؟»

جاثلیق گفت: «نه این‌ها قبل از عیسی بودند.»

فرمود: «چند نفر از مردم قریش نزد پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) آمدند و از او خواستند که مرده‌هایشان را زنده کند. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)، علی ‌بن ‌ابی‌طالب(علیه‌السلام) را همراه آنان فرستاد و فرمود: ʼبا اینان به گورستان برو و با صدای بلند نام کسانی را که مورد نظر این‌هاست صدا بزن و بگو ای فلانی و فلانی محمد رسول خدا می‌گوید، به اذن خدا برخیزید.ʻ

امام علی (علیه‌السلام) رفت و آن‌ها را صدا زد. ناگهان خاک شکافته شد و آن‌ها از خاک بیرون آمدند و خاک‌ها را از سر و روی خود پاک می‌کردند. قریشیان از آن‌ها سؤالاتی کردند و آن‌ها نیز پاسخ دادند و گفتند که محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) پیامبر است و کاش ما بودیم و به او ایمان می‌آوردیم.

پیامبر ما کور و پیس و دیوانه را شفا داد. با چهارپایان و پرندگان و جن شیاطین صحبت کرد؛ لیکن ما او را خدا ندانستیم و البته بزرگی این پیامبران را نیز انکار نمی‌کنیم اما چرا شما از میان این پیامبران فقط عیسی را خدا می‌دانید؟ بلکه بر این قاعده باید یسع و حزقیل را هم خدا بدانید؛ چون آن‌ها هم همان کارهای عیسی را انجام داده‌اند؛ مرده زنده کرده‌اند و بقیه کارها.

و گروهی از بنی‌اسرائیل از بیم طاعون از شهرشان گریختند. آن‌ها هزاران نفر بودند؛ اما همه در یک زمان مردند و مردم شهر برگرد اجساد آنان دیواری کشیدند و اجساد آنان در آنجا ماند و پوسید و از بین رفت. روزی یکی از پیامبران بنی‌اسرائیل از آنجا می‌گذشت، از دیدن این‌همه استخوان پوسیده شگفت‌زده شد. خدا به او وحی کرد که آیا دوست داری این‌ها را زنده کنم؟ عرض کرد: ʼبلی ای پروردگار من!ʻ

خدا وحی فرمود که آن‌ها را صدا بزن. پیامبر گفت: «ای استخوان‌های پوسیده، به اذن خدا برخیزید» و آنان برخاستند و خاک از چهره‌های خود می‌زدودند. یا ابراهیم خلیل(علیه‌السلام) پرندگانی را گرفت و آن‌ها را سربرید و تکه‌تکه کرد و گوشتشان را با هم آمیخت و بر سر هر کوهی مقداری از آن گوشت گذاشت و سپس آن‌ها را صدا زد و همه زنده شدند و به‌سوی او آمدند یا موسی ‌بن ‌عمران(علیه‌السلام) هفتاد نفر از یاران خود را انتخاب کرد و با هم به کوه رفتند.

یاران موسی(علیه‌السلام) به او گفتند: ʼتو خدا را دیده‌ای، او را به ما هم نشان بده!ʻ موسی گفت: ʼمن خدا را ندیده‌ام.ʻ گفتند: ʼما نیز تا خدا را به‌وضوح نبینیم، به تو ایمان نمی‌آوریمʻ که در این هنگام صاعقه آمد و همۀ آنان را خاکستر کرد و موسی تنها ماند.

موسی(علیه‌السلام) به خدا عرض کرد: ʼخدایا هفتاد نفر از بنی‌اسرائیل را انتخاب کردم و به اینجا آوردم. حالا اگر تنها برگردم، مردم چه خواهند گفت و من به آن‌ها چه بگویم؟ خدایا لااقل قبل از این ماجرا آن‌ها و مرا هلاک می‌کردی! آیا به‌خاطر کاری که افراد نادان ما انجام دادند، ما را هلاک می‌کنی؟ʻ و خدا همۀ آن‌ها را زنده کرد.

همۀ این مواردی که برایت گفتم، درست است و تو نمی‌توانی آن‌ها را رد کنی؛ چون در تورات و انجیل و قرآن آمده است و در نتیجه اگر قرار باشد هرکس که مرده زنده می‌کند یا کور و پیس و دیوانه شفا می‌دهد خدا باشد، همۀ این‌ها خدا هستند. نظرت چیست؟»

جاثلیق گفت: «بله فرمایش شما کاملاً درست است و خدایی جز الله نیست.»

امام(علیه‌السلام) سپس رو به رأس‌الجالوت کردند و فرمودند: «به سؤال من دقت کن که می‌خواهم از تو دربارۀ ده آیه‌ای که بر موسی‌ بن ‌عمران(علیه‌السلام) نازل شده بپرسم. آیا در تورات دربارۀ محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و امت او این آیات هست که: ʼوقتی آخرین امت آمدند که پیروان مردی هستند که بر شترسوار است، آنان با جدیت تمام خدا را می‌پرستند و در کنیسه‌های جدید به شکلی تازه خدا را عبادت می‌کنند. آن‌گاه بنی‌اسرائیل باید دل به آنان و پادشاه آنان بسپارند تا خاطرشان آسوده باشد؛ زیرا آنان در دست‌های خود شمشیرهایی دارند که با آن امت‌های کافر را در سرتاسر زمین سرکوب می‌کنند.ʻ آیا این آیات در تورات هست یا خیر؟»

رأس‌الجالوت گفت: «بله هست.»

سپس امام(علیه‌السلام) از جاثلیق پرسید: «ای مسیحی از کتاب ʼاشعیاʻ چقدر اطلاع داری؟»

گفت: «حرف به حرف آن را می‌دانم.»

امام(علیه‌السلام) به جائليق و رأس‌الجالوت فرمود: «آیا این سخن اشعیا هست که: ʼای مردم من صورت آن کسی را که بر الاغ سوار است، دیدم که غرق در نور بود و آن شترسوار را دیدم که مانند ماه می‌درخشید؟ʻ»

گفتند: «بله این سخن اشعیاست.»

فرمود: «ای مسیحی، آیا سخن عیسی(علیه‌السلام) را در انجیل دیده‌ای که گفت: ʼمن به‌سوی خدا خواهم رفت و فارقلیط خواهد آمد و او به حقانیت من شهادت خواهد داد، همچنان که من به حقانیت او شهادت دادم. او همه‌چیز را برای شما تفسیر خواهد کرد و رسوایی‌های امت‌ها برملا خواهد ساخت و او ستون کفر را خواهد شکست؟ʻ»

جاثلیق گفت: «هرچه از انجیل بگویید ما آن را قبول داریم.»

فرمود: «آیا این مطلب را که گفتم در انجیل هست؟»

گفت: «بله هست.»

فرمود: «ای جاثلیق به من می‌گویی که شما وقتی انجیل نخستین و اصلی را گم کردید چه کسی آن را پیدا کرد؟ و این انجیل موجود را چه کسی برای شما گردآوری کرده است؟»

جاثلیق گفت: «ما فقط یک روز انجیل را گم کردیم و روز بعد آن را سالم و دست‌نخورده پیدا کردیم. یوحنا و متی آن را پیدا کردند.»

فرمود: «چقدر تو از سرگذشت انجیل و عالمان انجیل کم‌اطلاعی! اگر ماجرا همان است که تو گفتی، چرا انجیل‌ها مختلف‌اند؟ و خیلی روشن است که اگر به همان شکل نخستین بود، اختلافی در انجیل‌ها وجود نداشت. اما من به تو می‌گویم که چرا این طور شده است. بدان که وقتی انجیل نخستین گم شد، مسیحیان پیش عالمان خود رفتند و گفتند عیسی ‌بن ‌مریم کشته شد و ما انجیل را گم کردیم و شما عالمان ما هستید. حالا شما چه چیزی برای ما دارید که بتوانیم بر اساس آن عمل کنیم؟

لوقا و مرقابوس گفتند، انجیل در سینه‌های ماست و ما آن را برای شما جزء‌به‌جزء تدوین می‌کنیم تا همۀ انجیل گردآوری شود. شما ناراحت نباشید و کنیسه‌ها را خالی نکنید که ما انجیل را برای شما در روزهای یکشنبه خواهیم خواند تا همۀ آن گردآوری شود. پس از این ماجرا لوقا، مرقابوس، يوحنا و متى نشستند و این انجیل را برای شما نوشتند و این چهار تن شاگرد شاگردان مسیح بودند. حالا سرگذشت انجیل را دانستی؟»

جاثلیق گفت: «این را نمی‌دانستم و الان متوجه شدم و برایم روشن شد که شما از انجیل خیلی چیزها می‌دانید و دلم گواهی می‌دهد که گفته‌هایتان حق است و امروز چیزهای بسیاری فهمیدم.»

امام(علیه‌السلام) فرمود: «شهادت این چهار تن در نزد تو چگونه است؟»

گفت: «شهادت این‌ها پذیرفته است. این‌ها دانشمندان انجیل‌اند و به هرچه شهادت دهند، حق است.»

امام(علیه‌السلام) رو به مأمون و حاضران کردند و فرمودند: «شاهد باشید.»

حاضران گفتند: «ما شاهدیم.»

امام(علیه‌السلام) به جاثلیق فرمود: «تو را به حق پسر و مادرش قسم می‌دهم که آیا می‌دانی که متی گفت: ʼمسیح پسر داوود‌ بن ‌ابراهيم ‌بن ‌اسحاق ‌بن ‌يعقوب ‌بن‌ يهود ا‌بن ‌خضرون استʻ و مرقابوس در مورد نسب عیسی‌ بن ‌مریم گفته: ʼاو کلمۀ خدا بود که در تن آدم حلول کرد و تبدیل به انسان شدʻ و لوقا گفته: ʼعیسی‌ بن ‌مریم و مادرش دو انسان از گوشت و خون بودند و روح‌القدس در وجود آنان حلول کرد.ʻ

و عیسی هم درباره خودش فرموده: ʼای حواریون! من برایتان حق را می‌گویم. هیچ‌کس به آسمان بالا نخواهد رفت؛ به‌جز آن‌کس‌که از آن فرود آمده؛ آن مردی که بر شتر سوار است خاتم‌الانبيا(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) که او به آسمان صعود می‌کند و فرود می‌آیدʻ، نظرت دربارۀ این سخن چیست؟»

جاثلیق گفت: «این سخن عیسی است و ما آن را انکار نمی‌کنیم.»

حضرت فرمودند: «حالا نظرت دربارۀ شهادت لوقا، مرقابوس و متی دربارۀ عیسی و نسب او چیست؟»

جاثلیق: «گفت به عیسی افترا بسته‌اند.»

حضرت رو به حاضران فرمودند: «آیا او پاکی و صداقت آنان را تأیید نکرد و نگفت آنان عالمان انجیل هستند و گفتارشان حق است؟»

جاثلیق گفت: «ای دانشمند مسلمانان! دوست دارم مرا از ادامۀ سخن دربارۀ این چهار نفر معاف فرمایی.»

حضرت فرمودند: «قبول است، تو را معاف کردیم. حالا تو هرچه می‌خواهی بپرس.»

جاثلیق گفت: «بهتر است کسی دیگر سؤال کند. به مسیح قسم، فکر نمی‌کردم در میان دانشمندان مسلمان، کسی مثل شما وجود داشته باشد.»

مناظره امام رضا (ع) با رأس الجالوت

حضرت رو به رأس‌الجالوت کردند و فرمودند: «من از تو سؤال کنم یا تو از من سؤال می‌کنی؟»

گفت: «من سؤال می‌کنم و فقط جوابی را می‌پذیرم که یا از تورات باشد یا از انجیل و یا از زبور داود یا صحف ابراهیم و موسی.»

فرمود: «هر پاسخی که به تو دادم و از تورات موسی یا انجیل عیسی و یا زبور داوود نبود از من قبول نکن.»

رأس‌الجالوت پرسید: «از کجا نبوت محمد را اثبات می‌کنید؟»

امام(علیه‌السلام) فرمود: «ای یهودی! موسی‌ بن ‌عمران، عیسی بن مریم و داوود(علیهم‌السلام) خلیفۀ خدا در روی زمین، به نبوت او گواهی داده‌اند.»

گفت: «ثابت کن که موسی ‌بن ‌عمران چنین چیزی گفته است.»

فرمود: «آیا قبول داری که موسی(علیه‌السلام) به بنی‌اسرائیل توصیه کرد که: ʼپیامبری از برادران شما خواهد آمد. او را تصدیق کنید و سخنش را بپذیریدʻ، آیا قبول داری که بنی‌اسرائیل برادرانی غیر از فرزندان اسماعیل(علیه‌السلام) نداشتند؟ البته اگر ارتباط خویشاوندی بین اسرائیل (يعقوب) و اسماعيل(علیه‌السلام) و نسبت آن دو را با ابراهیم(علیه‌السلام) می‌دانی.»

رأس‌الجالوت گفت: «بله، این سخن حضرت موسی است و ما آن را رد نمی‌کنیم.»

فرمود: «آیا در میان برادران بنی‌اسرائیل، (که فرزندان اسماعیل باشند) پیامبری غیر از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) آمده است؟»

گفت: «نه.»

فرمود: «آیا از نظر شما مطلب تمام نیست؟»

گفت: «چرا! ولی دوست دارم آن را از تورات برایم ثابت کنید.»

فرمود: «آیا این‌طور نیست که تورات می‌گوید: ʼنور از سمت کوه طور سینا آمد و از کوه ساعیر بر ما تابید و از کوه فاران برای ما آشکار شد؟ʻ»

رأس‌الجالوت گفت: «با این کلمات آشنا هستم؛ ولی تفسیر آن‌ها را نمی‌دانم.»

فرمود: «من برايت تفسیر خواهم کرد. جملۀ ʼنور از سمت کوه طور سینا آمدʻ، اشاره به وحی خداوند است که در کوه طور سینا بر موسی(علیه‌السلام) نازل شد و جملۀ ʼاز کوه ساعیر بر ما تابیدʻ، اشاره به کوهی است که خداوند در آن بر عیسی‌ بن ‌مریم وحی فرمود و جملۀ ʼاز کوه فاران بر ما آشکار گردیدʻ اشاره به یکی از کوه‌های مکه است که فاصله‌اش تا مکه یک روز است و «شعیا»ی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) طبق گفتۀ تو و دوستانت در تورات گفته است: ʼدو سوار را می‌بینم که زمین از وجودشان پرنور می‌شود. یکی از آنان بر الاغ سوار است و دیگری بر شترʻ، این دو سوار چه کسانی هستند؟»

رأس‌الجالوت گفت: «آنان را نمی‌شناسم. آنان را معرفی کنید.»

فرمود: «آن‌که بر الاغ سوار است، عیسی(علیه‌السلام) است و آن شترسوار محمــد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) است. آیا قبول نداری که این مطلب در تورات آمده است؟»

گفت: «چرا قبول دارم.»

امام(علیه‌السلام) فرمود: «آیا حیقوق نبی را می‌شناسی؟»

گفت: «بله، ایشان را می‌شناسم.»

فرمود: «حیقوق نبی(علیه‌السلام) گفته است و این مطلب در کتاب شما نیز آمده است که: ʼخداوند از کوه فاران «بیان» را آورد و آسمان‌ها از تسبیح گفتن احمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و امتش پر شد. سوارانش در دریا و خشکی به پیش می‌روند. او بعد از خراب شدن بيت‌المقدس کتابی جدید برای ما می‌آوردʻ و منظور از کتاب جدید، همان قرآن است. آیا این‌ها را می‌دانی و قبول داری؟»

رأس‌الجالوت گفت: «بله این مطالب را حیقوق گفته و ما آن را انکار نمی‌کنیم.»

فرمود: «داوود در زبور خود گفته است: ʼخداوندا! احیاگر سنت پس از روزگار فترت را مبعوث کنʻ، آیا به‌جز محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) پیامبر دیگری را می‌شناسی که بعد از دوران فترت، سنت را احیا کرده باشد؟»

رأس‌الجالوت گفت: «این سخن داوود است و آن را قبول دارم و منکرش نیستم؛ لیکن منظور داوود، عیسی بوده و روزگار عیسی همان دوران فترت است.»

فرمود: «تو نمی‌دانی. عیسی(علیه‌السلام) در همۀ عمرش و تا آن هنگام که خداوند او را به نزد خود بالا برد، ادامه‌دهندۀ سنت تورات بود و در انجیل نیز نوشته شده است که: ʼپسر زن نیکوکار می‌رود و فارقلیطا بعد از او خواهد آمد و او کسی است که بارهای سنگین را سبک می‌کند، همه‌چیز را برایتان تفسیر می‌کند و همان‌طور که من برای او شهادت می‌دهم، او نیز برای من شهادت می‌دهد، من امثال را برای شما آوردم و او تأویل را برایتان خواهد آوردʻ، آیا این مطلب در انجیل هست؟»

گفت: «بله، هست.»

فرمود: «ای رأس‌الجالوت! از تو دربارۀ پیامبرت موسى بـن عـمـران(علیه‌السلام) سـؤال می‌کنم.»

گفت: «بفرمایید.»

فرمود: «چه دلیلی بر نبوت موسی(علیه‌السلام) هست؟»

گفت: «معجزاتی آورد که پیامبران پیشین نیاورده بودند.»

فرمود: «چه معجزاتی؟»

گفت: «شکافتن دریا! تبدیل کردن عصا به اژدها! ضربه زدن به سنگ و جاری شدن چند چشمه از آن! ید بیضا و معجزات دیگری که هیچ‌کس نمی‌توانست مانند آن را انجام دهد.»

فرمود: «بله درست است که دلیل موسی(علیه‌السلام) بر نبوتش این بود که کاری کرد که دیگران نتوانستند انجام دهند. اما آیا این موضوع تنها به موسی(علیه‌السلام) اختصاص دارد و اگر دیگری ادعای نبوت کند و کاری انجام دهد که دیگران قادر به انجام آن نباشند، لازم نیست او را تأیید و تصدیق کنید؟»

گفت: «نه؛ زیرا ما به این دلیل از موسی پیروی می‌کنیم که او انسان بی‌نظیری بود، او در پیشگاه خداوند جایگاه بلندی داشت و بسیار به خدا نزدیک بود و ما نبوت کسی را نمی‌پذیریم مگر اینکه دقیقاً معجزاتی مانند موسی داشته باشد.»

فرمود: «پس چرا به پیامبران پیش از موسی(علیه‌السلام) ایمان دارید؛ آنان که دریا را نشکافتند و از سنگ خارا دوازده چشمه جاری نکردند، ید بیضا نداشتند و عصا را به اژدها تبدیل نکردند؟»

گفت: «من که گفتم اگر معجزاتی بیاورند که دیگران از انجام آن عاجز باشند، ما آنان را تصدیق می‌کنیم، حالا چه معجزاتشان شبیه موسی باشد چه نباشد!»

فرمود: «پس چرا به نبوت عیسی(علیه‌السلام) اقرار نمی‌کنی؟ او هم مرده زنده کرد و کور و پیس را شفا داد، از گل پرنده ساخت و در او دمید و پرنده زنده شد؟»

گفت: «بله مردم می‌گویند چنین کارهایی انجام داده؛ ولی ما که ندیدیم!»

فرمود: «مگر معجزات موسی(علیه‌السلام) را دیده‌ای؟ مگر نه این است که آن را از آدم‌های مورد اعتماد و راستگو شنیده‌ای؟»

گفت: «بله همین‌طور است.»

فرمود: «به همین ترتیب در مورد عیسی(علیه‌السلام) هم اخبار و گزارش‌های فراوانی رسیده است که او معجزات بسیاری داشت، چطور است که شما نبوت موسی(علیه‌السلام) را پذیرفتید اما نبوت عیسی(علیه‌السلام) را نمی‌پذیرید؟»

رأس‌الجالوت درماند و چیزی نگفت.

امام(علیه‌السلام) فرمود: «این قضیه در مورد حضرت محمد(صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم) و سایر پیامبران نیز صادق است. محمد کودک یتیم و فقیری بود که شبانی می‌کرد و اجرتی می‌گرفت. او نه کتابی خوانده بود و نه معلمی دیده بود؛ ولی قرآنی آورد که ماجراهای پیامبران الهی را نکته به نکته برای مردم بازگو کرده و داستان گذشتگان و آیندگان را گفته است. محمد(صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم) به مردم رازهای پنهان آنان را می‌گفت و می‌گفت که در درون خانه‌های خود چه دارند و چه می‌کنند. او معجزات بسیاری داشت که از حد شمارش و احصا بیرون است.»

رأس‌الجالوت گفت: «پیامبری عیسی و محمد برای ما اثبات نشده و ما به چیزی که اثبات نشده، اقرار نمی‌کنیم.»

فرمود: «پس این‌همه شاهد که معجزات عیسی(علیه‌السلام) و محمد(صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم) را دیده و بازگو کرده‌اند، دروغ می‌گویند؟»

رأس‌الجالوت سکوت کرد و چیزی نگفت.

مناظره امام رضا (ع) با هربذ

سپس حضرت رو به هربذ بزرگ کرد و فرمود: «با من از زرتشت بگو و اینکه دلیل تو برای پیامبری زرتشت چیست؟»

هربذ گفت: «زرتشت آموزه‌هایی برای ما آورد که کسی پیش از او برایمان نیاورده بود و هرچند ما، او را ندیدیم؛ ولی بر اساس اخباری که از گذشتگان به دست ما رسیده، او چیزهایی به ما آموخت که دیگران نیاموخته بودند؛ بنابراین ما از او پیروی کردیم.»

حضرت فرمودند: «مگرنه این است که به‌خاطر خبرهایی که به دست شما رسیده، از او پیروی می‌کنید؟»

گفت: «بله همین‌طور است.»

حضرت فرمود: «سایر امت‌های گذشته نیز همین‌گونه‌اند؛ آنان نیز خبرهایی از آموزه‌های پیامبران و آموزه‌های موسی، عیسی(علیهم‌السلام) و محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) دریافت کرده‌اند، پس به چه دلیل به این بزرگواران ایمان نیاوردید و به زرتشت ایمان آوردید؟

هربذ مانند کسی که دچار صاعقه شده باشد، در سکوتی سنگین فرورفت. (۱)

مناظره امام رضا (ع) با عمران صابی

هنگامی که بزرگ زرتشتیان از ادامۀ بحث بازماند، امام(علیه‌السلام) رو به حاضران کردند و فرمودند: «آیا در میان شما کسی هست که با اسلام مخالف باشد؟ اگر مایل است بدون اضطراب و نگرانی سؤالاتش را مطرح کند.»

در این هنگام «عمران صابی» که یکی از متکلمان معروف بود، برخاست و نزد حضرت(علیه‌السلام) آمد و گفت: «ای دانشمند بزرگ! اگر خودت دعوت به سؤال نمی‌کردی، من سؤالي مطرح نمی‌کردم؛ چراکه من به کوفه و بصره و شام و الجزيره رفته‌ام و با علمای علم عقاید روبه‌رو شده‌ام؛ ولی احدی را نیافته‌ام که برای من ثابت کند که خداوند یگانه است و قائم به وحدانیت خویش است. آیا اجازه می‌دهی همین مسئله را با تو مطرح کنم؟»

امام(علیه‌السلام) که تا آن روز با عمران صابی روبه‌رو نشده بودند، فرمودند: «اگر در میان این جماعت عمران صابی باشد، تویی.» گفت: «آری منم!»

امام(علیه‌السلام) فرمودند: «سؤال کن؛ اما عدالت را در بحث از دست مده و از کلمات ناموزون و انحراف از اصول انصاف بپرهیز.»

عمران صابی گفت: «به خدا سوگند من چیزی جز این نمی‌خواهم که واقعیت را برای من ثابت کنی تا به دامنش چنگ بزنم و از آن صرف‌نظر نخواهم کرد.»

امام(علیه‌السلام) فرمودند: «هرچه می‌خواهی بپرس.» در این هنگام حاضران به یکدیگر نزدیک شدند. سپس سکوتی مطلق بر مجلس حکم‌فرما شد تا ببینند سرانجام این مناظره حساس به کجا میرسد.

عمران صابی گفت: «از نخستین وجود و مخلوقاتش با من سخن بگوی.»

(از قراین مشخص می‌شود که منظور عمران پاسخ به دو سؤال خداشناسی بوده است: نخست اینکه خداوند چه هدفی از آفرینش داشت و چه کمبودی با آفرینش برطرف می‌شد؟ دیگر اینکه آیا آفرینش از عدم صورت گرفته و هیچ ماده‌ای قبل از آن نبوده و چگونه این امر متصور است؟)

امام(علیه‌السلام) فرمودند: «اکنون که سؤال کردی با دقت گوش کن. خداوند همیشه یگانه و واحد بوده و چیزی با او نبوده است. مخلوقات مختلف را ابداع فرمود، نه در چیزی آن را بر پا داشت و نه در چیزی محدود کرد و نه طرح و نقشه‌ای از قبل در جهان بود تا مثل آن بیافریند.

سپس مخلوقات را به گروه‌های مختلف تقسیم کرد: برگزیده و غیربرگزیده، مؤخر و مقدم، رنگ و طعم (و غیر آن). نه نیازی به آن‌ها داشت و نه به‌وسیلۀ آن‌ها ارتقای مقام می‌یافت (چراکه او وجودی است بی‌نهایت و نامحدود از هر نظر و چنین وجودی منبع تمام کمالات است و کمبودی ندارد تا با آفرینش موجودات برطرف شود) آیا می‌فهمی چه می‌گویم؟»

عمران گفت: «بله مولای من.»

امام(علیه‌السلام) ادامه دادند: «بدان ای عمران، اگر خداوند برای نیازی جهان را آفریده بود، باید با قدرتی که داشت اضعاف این‌ها را بیافریند؛ چراکه هرقدر اعوان و یاوران بیشتر باشند، بهتر است. لذا می‌گویم آفرینش او برای رفع نیازی نبود (بلکه او فیاض است و ذات پاکش مبدأ انواع فیوضات و آفرینش فیض وجود اوست).»

سپس عمران سؤالاتی دربارۀ علم خداوند به ذات پاکش در ازل و قبل از آفرینش موجودات کرد و چگونگی علم خداوند را به آن‌ها بعد از وجودشان جویا شد که اگر علم او از طریق ضمیر (و علم اکتسابی) باشد، ذاتش معرض حوادث می‌شود.

پاسخ شنید: «علم او، علم حضوری است و موجودات نزد ذات پاکش حاضرند وگرنه تسلسل لازم می‌آید؛ چراکه باید به آن علم نیز علمی داشته باشد.»
عمران از انواع مخلوقات سؤال کرد. امام(علیه‌السلام) آن‌ها را به شش گروه تقسیم کردند؛ از محسوسات گرفته تا ماورای حس و از جواهر گرفته تا اعراض و از ذوات گرفته تا اعمال و حرکات.

سپس پرسید: «آیا آفرینش در ذات او تغییری ایجاد نکرده است؟» (گویا عمران گرفتار مسئلۀ قیاس در فهم صفات خدا بود؛ چون می‌دید انسان هر کاری را که انجام می‌دهد نوعی دگرگونی و تغییر در خودش به وجود می‌آید و خدا را به خود قیاس می‌کرد.)

اما جواب شنید که برای یک وجود قدیم و ازلی که عین هستی مطلق است، دگرگونی در او معنی ندارد.

بعد از ذات خدا سؤال کرد. امام(علیه‌السلام) فرمودند: «او نور است (اما نه نور ظاهری و حسی بلکه) نور به‌معنی هدایت‌کنندۀ همۀ مخلوقات و تمام اهل آسمان‌ها و زمین.»

باز سؤالات مهم دیگری در زمینۀ اینکه خدا کجاست و مانند آن مطرح کرد و جواب‌های مؤثر شنید و وقت نماز فرارسید. امام(علیه‌السلام) رو به مأمون کردند و فرمودند: «وقت نماز رسیده است (و باید به ادای فریضه بپردازم).»

عمران که از بادۀ روحانی این سخن مست شده بود و باقی قدح در دست داشت، عرض کرد: «مولاى من! جواب مرا قطع مکن که قلبم نرم و آمادۀ پذیرش شده است!»

امام(علیه‌السلام) فرمودند: «عجله مکن، نماز می‌خوانیم و بازمی‌گردیم.» امام(علیه‌السلام) (به دلایلی) وارد اندرون شدند و نماز را به جا آوردند؛ اما مردم در بیرون پشت سر محمد بن جعفر (عموی امام(علیه‌السلام)) نماز خواندند. امام(علیه‌السلام) به مجلس بازگشتند و عمران را صدا زدند و فرمودند: «سؤالاتت را ادامه ده.»

عمران عرض کرد: «آیا ممکن است به این سؤالم پاسخ فرمایی که آیا خداوند به ذاتش وجود دارد یا به اوصافش؟»

امام(علیه‌السلام) ضمن توضیحی او را متوجه به این حقیقت ساخت که بسیاری از این اوصاف که می‌بینی، اوصافی است که بعد از آفرینش موجودات از ذات پاکش انتزاع می‌شود. (مثلاً تا مخلوقی آفریده نشود، خالق و رازق و رئوف و رحیم و معبود و… مفهومی ندارد، هرچند علم و قدرت او بی‌پایان است.) بنابراین ذات مقدس او حتی قبل از اوصاف وجود داشته است.

سپس به تشریح مفاهیم ابداع، مشیت و اراده که یک حقیقت است با سه عنوان پرداختند و از نخستین ابداع در عالم هستی سخن گفتند. جالب اینکه نخستین ابداع را مسئلۀ حروف الفبا برشمردند که کلمات همگی از آن تشکیل می‌شود و به‌طور جداگانه مفهومی ندارد. عمران پیوسته توضیحات بیشتری از امام(علیه‌السلام) می‌خواست و امام(علیه‌السلام)، این سرچشمۀ فیاض علم، او را بهره‌مندتر می‌ساختند تا اینکه فرمودند: «آیا مطالب را خوب درک کردی؟»

عمران عرض کرد: «آری به‌خوبی فهمیدم و شهادت می‌دهم خداوند همان‌گونه است که شما توصیف کردید و وحدانیتش را ثابت نمودید. نیز گواهی می‌دهم که محمد بندۀ اوست که به هدایت و دین حق فرستاده شده است.»

سپس رو به قبله به سجده افتاد و مسلمان شد (اینجا بود که تعجب و شگفتی حضار به اوج خود رسید).

نوفلی می‌گوید که هنگامی که علمای کلام مشاهده کردند که عمران صابی که در استدلال بسیار نیرومند بود تا آنجا که هرگز کسی بر او غلبه نکرده بود، در برابر حضرت على‌بن‌موسى‌الرضا(علیه‌السلام) تسلیم شد، دیگر کسی از آنان نزدیک نیامد و از حضرت سؤالی نکرد.

مجلس تمام شد و مردم پراکنده شدند و من با جماعتی از دوستان در آنجا بودم. محمد بن جعفر کسی را به سراغ من فرستاد. نزد او رفتم؛ گفت: «ای نوفلی! دیدی چه شد؟ به خدا سوگند من هرگز گمان نمی‌کردم علی بن موسی(علیه‌السلام) در چیزی از این مسائل وارد باشد و هرگز او را به این امور نشناخته و نشنیده بودم که در مدینه از این مباحث سخن گفته باشد یا علمای کلام نزد او اجتماع کرده باشند!»

محمد بن جعفر افزود: «من می‌ترسم که این مرد (مأمون) به او حسد ورزد و او را مسموم سازد یا بلای دیگری بر حضرت وارد کند. به او بگو از این امور خودداری کند.»

گفتم: «او از من نخواهد پذیرفت و این مرد (مأمون) می‌خواست او را امتحان کند تا بداند آیا چیزی از علوم پدرانش نزد او هست یا نه؟» گفت: «به‌هرحال از قول من به ایشان بگو که عمویت از این ماجرا خشنود نیست و دوست می‌دارد به دلایلی این راه را ادامه ندهی!»

نوفلی می‌گوید که هنگامی که به منزل، خدمت امام(علیه‌السلام) رسیدم، ماجرای عمویش محمد بن جعفر را گفتم. امام تبسمی پرمعنا فرمودند و گفتند: «خدا عمویم را حفظ کند، خوب می‌دانم چرا از این ماجرا خشنود نیست.» سپس یکی از خادمان را صدا زد، فرمود: «به سراغ عمران صابی برو و او را نزد من آور.»

گفتم: «فدایت شوم می‌دانم او کجاست. او هم‌اکنون میهمان بعضی از شیعیان است.»

فرمودند: «اشکالی ندارد. او را سوار کن و نزد من بیاور.»

هنگامی که عمران آمد، امام(علیه‌السلام) به او خوشامد گفتند و لباس فاخر و مرکبی به او خلعت دادند و ده‌هزار درهم نیز به‌عنوان جایزه به او مرحمت فرمودند و دستور دادند شام را حاضر کنند. مرا دست راست خود و عمران صابی را دست چپ نشاندند تا شام پایان یافت.

رو به عمران کردند و فرمودند: «فردا نزد ما بیا، می‌خواهیم غذای مدینه برای تو تهیه کنیم.» (به این وسیله حضرت او را مورد تفقد خاص خود قرار دادند.) از آن به بعد عمران مدافع سرسخت اسلام شد؛ به‌طوری که علمای مذاهب مختلف نزد او می‌آمدند و دلایل آن‌ها را ابطال می‌کرد؛ به‌حدی که ناچار از او فاصله گرفتند. مأمون نیز ده‌هزار درهم جایزه برای او فرستاد. فضل بن سهل، وزير مأمون نیز اموال و مرکبی برای او ارسال داشت.

مناظره امام رضا (ع) با سلیمان مروزی

حسن بن محمد نوفلی چنین نقل می‌کند که سلیمان مروزی، متکلم معروف خراسان، بر مأمون وارد شد. مأمون به او احترام گذاشت و هدایایی به او داد و گفت: «علی‌بن‌موسی‌الرضا(علیه‌السلام) از حجاز نزد ما آمده است و علم کلام و متکلمان را دوست دارد. اگر مانعی ندارد روز ترویه (هشتم ذوالحجه) برای مناظره با او نزد ما بیا.»

سلیمان گفت: «یا امیرالمؤمنین، دوست ندارم در مجلس شما و در حضور بنی‌هاشم از کسی سؤالاتی کنم؛ چراکه در مقابل دیگران در بحث با من شکست می‌خورد.»

مأمون هم که هدفش از ترتیب دادن چنین مجلسی، مغلوب شدن امام‌رضا(علیه‌السلام) در مناظره بود، به سلیمان مروزی گفت: «من فقط به این دلیل که قدرت تو را در بحث و مناظره می‌دانستم به‌دنبالت فرستادم و تنها خواستۀ من این است که او را فقط در یک مورد مجاب کنی و ادلۀ او را رد نمایی.»

سلیمان گفت: «بسیار خوب من و او را با هم روبه‌رو و ما را به هم واگذار کن و خود شاهد باش.»

وقتی به حضرت پیشنهاد مناظره با سلیمان مروزی داده شد، حضرت قبول کردند. وضو گرفتند و برای مناظره آماده شدند. اولین بحث مناظره دربارۀ مسئلۀ «بدا» مطرح شد. حضرت رضا(علیه‌السلام) با استناد به آیات و روایات، پاسخ‌های قانع‌کننده‌ای به سلیمان دادند و حتی با استناد به قرآن به او فرمودند: «گمان می‌کنم در این موضوع همانند یهودیان فکر می‌کنی.»

سلیمان گفت: «به خدا پناه می‌برم از چنین چیزی.»

حضرت به آیه‌ای که یهودیان می‌گویند: «یدالله مغلوله؛ دست خدا بسته است»، اشاره کردند که منظور یهود این است که خداوند از کار خود فارغ شده و دست کشیده است و دیگر چیزی ایجاد نمی‌کند و خداوند متعال در جواب می‌فرماید: «غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا؛ دست آنان بسته باد و لعنت شدند به‌خاطر گفته‌هایشان.» پس آگاه شدن سلیمان در مورد مسئلۀ «بدا» به مأمون گفت: «یا امیرالمؤمنین، از امروز به بعد به خواست خدا «بدا» را انکار نخواهم کرد و آن را دروغ نخواهم پنداشت.»

مأمون که دید سلیمان عقب‌نشینی کرده است، برای اینکه جلسه بدون تحقق یافتن اهداف وی پایان نیابد، به سلیمان گفت: «هرچه می‌خواهی از ابوالحسن سؤال کن؛ ولی به این شرط که خوب گوش کنی و انصاف را رعایت کنی.» امام‌رضا(علیه‌السلام) فرمودند: «سل عما بدا لک؛ هرچه می‌خواهی بپرس.»

سلیمان سؤالی دربارۀ ارادۀ خداوند کرد و امام(علیه‌السلام) سلیمان را چنان در تنگنا قرار داد که مجبور شد پاسخ‌هایی بدهد که موجب خندۀ حضار شد. مأمون جهت

دلداری سلیمان گفت: «ای سلیمان او عالم‌ترین هاشمی است.»

مناظره امام رضا (ع) با علی بن محمد بن الجهم

این مناظره نیز در دربار مأمون واقع شد؛ چنان‌که خواجه اباصلت می‌گوید هنگامی که مأمون پیروان مذاهب و مکاتب مختلف از یهود و نصاری و مجوس و صابئین و دیگر فرق و علمای اسلام را در دربار خود جمع کرد تا با امام علی‌بن‌موسی‌الرضا(علیه‌السلام) مناظره کنند، هرکس در برابر آن حضرت عرض‌اندام کرد، با پاسخ دندان‌شکن روبه‌رو شد و خاموش گشت. در این میان نوبت به علی بن محمد بن جهم رسید.

او رو به امام(علیه‌السلام) کرد و گفت: «عقیدۀ شما دربارۀ عصمت انبیا چیست؟ آیا شما همه را معصوم می‌دانید؟»

امام(علیه‌السلام) فرمود: «آری.»

ابن‌جهم پرسید: «پس این آیات را که ظاهرش مبنی بر صدور گناه از آنان است، چگونه تفسیر می‌کنید؟»

قرآن دربارۀ آدم می‌فرماید: «و عصی آدم ربه فغوی؛ آدم به پروردگارش عصیان کرد و از پاداش او محروم ماند» و دربارۀ یونس می‌گوید: «و ذاالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه؛ یونس خشمگین از میان قوم خودش رفت و گمان کرد بر او تنگ نخواهیم گرفت» و دربارۀ یوسف می‌گوید: «و لقد همّت به و هم بها؛ و زلیخا قصد یوسف کرد و یوسف قصد او را» و در مورد داوود آمده است: «و ظنّ داود انّما فتنّاه فاستغفر ربّه؛ داوود گمان کرد ما او را امتحان کردیم و از کار خود توبه کرد» و دربارۀ پیامبرش محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) می‌فرماید: «و تخفی فی نفسک ما الله مبدیه؛ تو در دل چیزی دربارۀ همسر (زید) پنهان می‌داشتی که خدا آن را آشکار ساخت.»

امام(علیه‌السلام) فرمود که وای بر تو! گناهان زشت را به پیامبران الهی نسبت مده و کتاب خدا را به رأی خود تفسیر منما که خداوند فرموده است: تأویل (و تفسیر) آن را جز خدا و راسخان در علم نمی‌دانند (اکنون جواب‌های سؤالاتت را بشنو).

اما دربارۀ آدم(علیه‌السلام)، خداوند او را حجت در زمین و نمایندۀ خود در بلادش قرار داده بود. آدم برای بهشت آفریده نشده بود (و سكونتش در بهشت موقتی بود). عصیان آدم در بهشت واقع شد، نه در زمین و عصمت باید در زمین باشد و مقادیر امر الهی تکمیل شود (و آدم الگو و اسوه و رهبری برای مردم جهان باشد). لذا هنگامی که به زمین گام نهاد، او را حجت و خلیفۀ معصوم قرار داد؛ چنان‌که در حق او می‌فرماید: «انّ الله اصطفی آدم و نوحاً و آل ابراهيم و آل عمران علی العالمین؛ خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید.»

این گزینش خود دلیل بر معصوم بودن این رهبران است؛ زیرا گزینش برای رهبری بدون عصمت موجب نقض غرض است.

اما در مورد یونس(علیه‌السلام)، منظور از «لن نقدر علیه» این نیست که او گمان کرد خداوند قادر بر (مجازات) او نیست؛ بلکه به‌معنی این است که او گمان کرد خداوند بر او تنگ نمی‌گیرد (و ترک اولی نکرده است) همان‌گونه که در آیۀ دیگر قرآن آمده است: «و امّا اذا ما ابتلاه فقدر عليه رزقه؛ اما هنگامی که خداوند انسان را مبتلا سازد و روزی را بر او تنگ بگیرد.» چه اینکه اگر او گمان کرده بود، خداوند قادر بر (مجازات) او نیست، کافر می‌شد.

اما در مورد یوسف(علیه‌السلام) منظور این است که زلیخا قصد (کام‌گیری از) یوسف کرد و یوسف قصد (قتل این زن آلوده) را نمود هرگاه او را زیاد تحت فشار برای عمل خلاف عفت قرار دهد؛ چراکه از این پیشنهاد بسیار ناراحت شده بود؛ اما (خداوند این لطف را در حق یوسف کرد) هم آلوده به قتل نشد و هم عمل خلاف عفت: «كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء.»

اما در داستان داوود شما چه می‌گویید؟ على بن محمد بن جهم، افسانۀ مجعول و ساختگی شبیه آنچه در تورات کنونی آمده است در اینجا ذکر کرد که خلاصه‌اش چنین است:

داوود در محراب خود مشغول نماز بود که شیطان به‌صورت پرندۀ زیبایی در برابر او نمایان شد؛ نمازش را شکست و به‌دنبال آن پرنده به پشت‌بام رفت و از آنجا چشمش به درون خانه و همسایه، بر اندام زن زیبایی که در حال غسل کردن بود، افتاد دلبستۀ او شد و برای از میان برداشتن مانع، دستور داد همسرش را (که یکی از افسران ارشد لشکر داوود بود) و اوریا نام داشت، پیشاپیش صفوف به میدان نبرد بفرستند تا هنگامی که او کشته شد، داوود همسرش را به ازدواج خود درآورد.

هنگامی که سخن به اینجا رسید، امام(علیه‌السلام) دست بر پیشانی زدند و فرمودند: «انا لله و انا اليه راجعون. شما پیامبر بزرگی را به سستی در نماز و سپس ارتکاب عمل خلاف عفت (قبل از ازدواج رسمی با او) و سپس قتل انسان بی‌گناهی متهم کنید؟»

على بن محمد بن جهم عرض کرد: «پس گناه داوود که خداوند در آیۀ مذکور به آن اشاره کرده است، چه بود؟»

امام(علیه‌السلام) فرمودند که وای بر تو، گناهی نداشت؛ او گمان کرد خداوند از وی داناتر نیافریده است. خداوند دو فرشته را مأمور کرد تا از محراب او بالا روند و بگویند ما دو نفر با هم نزاع داریم. «یکی بر دیگری ستم کرده است، میان ما به حق داوری کن و ستم روا مدار و ما را به راه راست هدایت کن. این یکی برادر من است. ۹۹ میش دارد و من یکی دارم؛ ولی او اصرار می‌کند که این یکی را نیز به او واگذارم و او در سخن بر من غلبه کرده و از من گویاتر است.»

در اینجا داوود در قضاوت عجله کرد و بی‌آنکه از مدعی تقاضای دلیل و بینه کند، رو به او کرد و گفت: «این برادرت به تو ستم کرده که همان یک میش تو را هم مطالبه کرده است و حتی توضیح و دفاع لازم را از مدعی علیه او نخواست (اگرچه حکم نهایی را نداده بود؛ اما همین عجله در این گفتار ترک اولایی بود که از داوود سر زد. سپس متوجه شد و در مقام جبران برآمد و استغفار کرد و خداوند این ترک اولی را بر او بخشید.) این بود خطای داوود نه آنچه شما می‌گویید.

سپس امام(علیه‌السلام) افزودند که مگر نمی‌بینی خداوند بعد از ماجرا می‌گوید: «يا داود انّا جعلناك خليفةً في الارض فاحكم بين النّاس بالحق و لا تتّبع الهوی؛ ای داود، ما تو را خلیفه و نمایندۀ خود در زمین قرار دادیم، در میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی منما.»

(اگر داود العياذ بالله مرتکب آن جنايات عظیم و گناهان بزرگ شده بود، چگونه خداوند چنین مقام و منصبی به او می‌بخشید و چگونه او را مورد عفو و بخشش قرار می‌داد؛ پس بدان همۀ آن‌ها خرافات است.)

او پرسید: «پس داستان ازدواج داوود با همسر اوریا چه بوده است؟»

امام(علیه‌السلام) پاسخ دادند که جریان چنین بود که در آن زمان هرگاه زنی، شوهرش از دنیا می‌رفت یا کشته می‌شد، هرگز ازدواج نمی‌کرد. خداوند به داوود اجازه داد که با همسر اوریا که در یک حادثه کشته شده بود، ازدواج کند (تا این رسم نادرست برافتد). داوود صبر کرد هنگامی که همسر اوریا از عده درآمد، با او ازدواج کرد (بدون اینکه مسئلۀ دیگری در کار باشد) و لکن چون این امر در میان مردم آن زمان سابقه نداشت، بر آن‌ها گران آمد (و داستان‌هایی درخصوص آن به هم بافتند).

اما در مورد پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و همسر پسرخوانده‌اش، زید که قرآن می‌گوید: «تو چیزی را در دل پنهان می‌داشتی که خداوند آن را آشکار ساخت.»

ماجرا از این قرار بود که خداوند پیشتر نام همسران پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را در این جهان به ایشان فرموده بود و در میان آن‌ها نام زینب، دختر جحش بود که آن روز در قید زوجیت پسرخواندۀ پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) بود؛ ولی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) این نام را در دل خود مخفی می‌داشتند، مبادا بهانه‌ای به دست منافقان بیفتد و بگویند پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) نسبت به زن شوهرداری چشمداشت دارد (اما حوادث آینده و جدایی آن زن از همسرش با اینکه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) اصرار داشت جدا نشود، نشان داد که چنین امری از قبل مقدر بوده است).

این را نیز بدان که خداوند در میان تمام خلق خود تنها عهده‌دار اجرای عقد سه زن شد: حوا را برای آدم، زینب را برای رسول خدا و فاطمه را برای علی.

اینجا بود که علی بن محمد جهم گریه کرد و عرض نمود: «ای فرزند رسول خدا! من توبه می‌کنم و تعهد می‌نمایم از امروز به بعد دربارۀ پیامبران خدا جز آنچه شما فرمودید، نگویم.»

مناظره امام رضا (ع) با پیروان مکاتب مختلف در بصره

نه‌تنها کاخ مأمون به برکت وجود امام(علیه‌السلام) كانون بحث و مناظرات علمی شد و به‌وسیله آن امام بزرگوار نور آفتاب اسلام، برخلاف خواست مأمون، از آنجا به نقاط دوردست تابید که در بصره نیز یک بار چنین ماجرایی اتفاق افتاد؛ زیرا بصره دروازۀ عراق و در آن زمان یکی از شهرهای مهم اسلام بود. بسیاری از مكتب‌ها و مذاهب مختلف که بعد از گسترش اسلام به کانون اسلام راه یافت، از دروازۀ بصره بود!

طبق روایت مشروحی که قطب راوندی در کتاب «الخرائج» آورده است، هنگامی که آتش فتنه در بصره بالا گرفت و فرقه های مختلف و مکتب‌های گوناگون آنجا را پایگاه فعالیت خود قرار دادند، امام علی‌بن‌موسی‌الرضا(علیه‌السلام) برای خاموش کردن آتش فتنه با استفاده از یک فرصت کوتاه به بصره آمدند و با اقوام و گروه‌های مختلف به بحث و گفت‌وگو نشستند، و از همۀ آن‌ها دعوت فرمودند که در مجلس حضور یابند؛ از علمای بزرگ مسیحی گرفته تا علمای یهودی و کسان دیگر.

سپس فصول مختلف انجیل و بشاراتی را که از پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در آن آمده است تا بشارت‌های اسفار مختلف تورات و زبور همه را برشمردند و بشارت‌های عهدین را برای آن‌ها دقیقاً بازگو کردند و با زبان خودشان با آن‌ها تکلم فرمودند؛ آن‌چنان که حجت بر آن‌ها تمام شد. سپس رو به تودۀ مردم مسلمان که در آن مجلس حضور داشتند، کردند و در بخشی از سخنانش چنین گفتند: «ای مردم، آیا کسی که با مخالفانش به آیین و کتاب و شریعت خود آن‌ها احتجاج و استدلال کند، از همه باانصاف‌تر نیست؟»

عرض کردند: «آری.»

فرمودند: «بدانید امام بعد از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) تنها کسی است که برنامه‌های او را تداوم می‌بخشد و مقام امامت تنها برای کسی زیبنده است که با تمام امت‌ها و پیروان مذاهب مختلف، با کتاب‌های خود آن‌ها گفت‌وگو کند. مسیحیان را با انجيل، یهودیان را با تورات و مسلمانان را با قرآن قانع سازد و عالم به جميع لغات باشد و با هر قومی با زبان خودشان سخن گوید و علاوه‌بر همۀ این‌ها، باتقوا و پاک از هر عیب و نقصی باشد، عدالت‌پیشه، باانصاف، حکیم، مهربان، باگذشت، پرمحبت، راستگو، مشفق، نیکوکار، امین، درستکار و مدبّر باشد. به‌این‌ترتیب حجت را بر اهل بصره تمام کرد و رسالت خود را در پاسداری از حریم اسلام انجام داد. (۲)

تصاویری از مجموعه آثار حسن روح الامین برای امام رضا (ع)

امام محمد بن علی (ع) معروف به جواد که القاب دیگری چون قانع، مرتضی و تقی هم دارد، روز دهم رجب ۱۹۵ هجری قمری متولد شد و در کودکی به امامت رسید. ایشان در ماه ذی القعده ۲۲۰ هجری قمری در سن ۲۵ سالگی مسموم شد و به شهادت رسید.

امام رضا (ع) فرزند خود را با برکت‌ترین مولود برای شیعیان معرفی کرد و یکی از مهم‌ترین جلوه‌های فرهنگ شیعه از زمان امامت امام جواد (ع) بروز و ظهور پیدا کرد. به همین‌دلیل با وجود فشارهای خلفای عباسی و تقیه شیعیان، دوره مربوط به امامت حضرت جواد (ع) به بعد را باید دورانی طلایی در رشد و شکوفایی فرهنگ شیعه محسوب کرد. این‌مساله مربوط به امامت ایشان در سنین خردسالی است که در ابتدا مورد تمسخر عده‌ای از مردم حتی شیعیان قرار گرفت اما با توجه به موفقیت امام جواد (ع) در کار امامت و هدایت امت، و همچنین پیروزی امامان بعد از ایشان در امر امامت، منابع شیعه و سنی سرشار از تمجید و تحسین امام جواد (ع) و فرزندانشان تا امام زمان (عج) هستند.

پادشاه این‌دوره جبهه‌گیری‌های متفاوتی علیه امامان شیعه (ع) داشتند و از احترام و برگزاری جلسات مناظره علمی گرفته تا زندان و انواع بی‌حرمتی‌ها در دستور کار آن‌ها قرار داشت. این‌واقعیت از آن‌جهت مهم است که عباسیان ادعای خویشاوندی با علویان داشتند و خود را از خون آن‌ها و جبهه مخالف امویان معرفی می‌کردند اما برخوردهای خشن‌ و سنگدلانه‌ای نسبت به علویان و شیعیان داشتند و امامان همدوره با خود را به شهادت رساندند.

مامون عباسی در ادامه سیاست‌ عباسیان در جنگ علمی با اهل بیت (ع) تلاش کرد از کودکی امام جواد (ع) سوءاستفاده و بهره‌برداری کند. به همین‌دلیل دست به برگزاری جلسات علمی و مناظره با آن‌حضرت به‌عنوان امام شیعیان زد تا ایشان را رسوا و بدنام کند.

او در این‌زمینه از یحیی بن اکثم کمک خواست که در باطن به حقانیت امامان شیعه واقف بود.

از ریان بن شبیب گزارش شده: «هنگامی که مامون تصمیم گرفت دخترش را به همسری امام جواد (ع) درآورد، عباسیان او را دوره کردند تا دست از این‌تصمیم بردارد چون می‌گفتند ممکن است باعث بیرون رفتن پادشاهی (خلافت) از حلقه آن‌ها شود. اما مامون دست‌بردار نبود و امام (ع) را داناترین فرد به دین خدا معرفی می‌کرد.

این‌گروه مامون را رها کردند و دست به دامان یحیی بن اکثم شدند تا در مجلس عقد امام جواد (ع) و دختر مامون، با پرسشی سخت، ناتوانی او را به مامون ثابت کنند. به همین‌دلیل در مجلس عقد، از مامون خواستند به یحیی اجازه دهد از امام جواد (ع) سوال کند تا میزان دانش امام (ع) آشکار شود. مامون اجازه داد و یحیی پرسید: اگر شخصی در لباس احرام، حیوانی را شکار کرد، تکلیفش چیست؟ حضرت گفت: در منطقه حلّ شکار کرده یا در منطقه حرم؟ حرمت این‌کار را می‌دانسته یا نه؟ از روی عمد کشته یا خطا کرده؟ شکارچی نابالغ بوده یا بالغ؟ برده بوده یا آزاد؟ اولین‌شکارش بوده یا پیش از آن نیز شکار کرده؟ همچنان بر شکار پافشاری می‌کند یا پشیمان شده؟ احرام عمره داشته یا احرام حج؟ شکار، پرنده بوده یا غیر پرنده؟ کوچک بوده یا بزرگ؟ شکار، در شب بوده یا روز؟

یحیی ماند چه بگوید و مامون از امام (ع) خواست خطبه عقد را جاری کند.

مامون از یحیی خواست پرسشی از امام مطرح کند تا ناتوانی او آشکار شود. یحیی از امام پرسید: «اگر مردی با زنی زنا کرد، آیا می‌تواند با او ازدواج کند؟» حضرت فرمود: «باید او را رها کند تا رحمش پاک شود. چرا که احتمال زنای او با افراد دیگر نیز وجود دارد. پس از آن می‌تواند با او ازدواج کند.»

یحیی دیگر حرفی نداشت. این‌بار امام (ع) از او پرسید: «زنی ابتدای روز بر مردی حرام بود، روز که بالا آمد بر او حلال شد، در نیمروز حرام شد، ظهر حلال شد، عصرگاه حرام شد، هنگام غروب حرام شد و در نیمروز بر او حلال شد. توضیح بده چگونه؟»

نه یحیی و نه هیچ‌یک از فقیهان حاضر در جلسه نتوانستند پاسخ بدهند.

امام (ع) به درخواست مامون، مساله را این‌گونه توضیح داد: «این‌شخص، نگاه به کنیزی انداخت که بر او حرام بود، سپس او را خرید، سپس او را آزاد کرد، سپس با او ازدواج کرد، سپس با او ظهار کرد، سپس کفاره ظهار را داد، سپس طلاق داد، سپس رجوع کرد، سپس مرتد شد و سپس توبه کرد.»

حضرت جواد (ع) در موقعیتی اعجازگون، مردی شامی را هدایت کرد. در این‌باره از علی بن خالد که زیدی‌مذهب بود، گزارش شده:

«در عسکر (سامرا) بودم که شنیدم مردی شامی را به زندان شهر آورده‌اند که ادعای پیامبری دارد. به هر نیرنگی بود خود را به او رساندم و او را آدمی فهمیده یافتم. بنابراین، از حقیقت ماجرا جویا شدم. گفت: من در شام مشغول عبادت بودم. یک‌روز میان عبادتم، شخصی آمد و گفت: با ما بیا! من هر برخاستم و همین‌طور که با او بودم، ناگهان خود را در مسجد کوفه دیدم. آن‌مرد پرسید: این‌جا را می‌شناسی؟ گفتم آری. این‌جا مسجد کوفه است. به نماز ایستاد و من هم با او نماز گذاردم. در همین‌حال ناگهان خود را در مسجدالنبی دیدم. آن‌مرد به رسول خدا (ص) سلام داد و من هم سلام دادم و کنارش نماز گزاردم. باز ناگهان خود را در مکه دیدم و کنار او عمره به جا آوردم و پس از پایان عمره، در محل عبادتم در شام بودم و آن شخص رفت.

سال بعد دوباره همان‌شخص را دیدم و همان‌اتفاقات تکرار شد. این‌بار وقتی می‌خواست از من جدا شود، گفتم: «تو را به حق آن‌کسی که چنین‌نیرویی به تو داده، خودت را به من معرفی کن!» گفت: «من محمد بن علی بن موسی هستم.»

ماجرای من دهان به دهان می‌پیچد تا به محمد بن عبدالملک زیات رسید و دستور دستگیری و فرستادن من به عراق را داد. از او خواستم نامه‌ای به زیات بنویسد و ماجرا را یادآور شود. او نیز چنین کرد؛ ولی زیات پاسخ فرستاده بود: به همان‌که چنان قدرتی داشت، بگو از زندان نجاتت دهد! این بود تا این‌که یک‌روز صبح که مثل همیشه برای ملاقات با وی به درب زندان رفتم، رییس زندان و زندانبانان و سربازان و گروهی از مردم را دیدم. از ماجرا که جویا شدم، گفتند: آن‌مرد شامی که مدعی پیامبری بود، دیشب گم شده. معلوم نیست به زمین رفته یا به آسمان پریده!»

تابناک// پرسمان //و.....snn.ir //blog.nasimrezvan.com//goohag.com

پی‌نوشت‌ها

  1. چشمه‌‍‌‌های بهشت: گزیده عیون اخبارالرضا(علیه‌السلام)، صص. ۱۵۶-۱۷۶.
  2. برهان قاطع: مناظرات امام علی‌بن‌موسی‌الرضا(علیه‌السلام) با علما و دانشمندان سایر ادیان، صص. ۲۶-۴۲.

برچسب‌ها: امام رضا, امام جواد, مناظرات, ادیان
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵ساعت 18:19  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

هو الفاروق هو الاعظم
هو الباقی علی مولا
هو الظاهر هو الباطن
هو الساقی علی مولا
هو الرزاق هو الصدیق
هو الکرار علی مولا
هو المالک هو الناطق هو الجبار
رب الغضب رب الادب
محبوب رب قدسی شجر
نیکو ثمر والا گوهر

نقاشان امام علی (ع) را چگونه دیدند؟ +تصویر

تهران- ایرنا-باشگاه خبرنگاران جوان - امام علی (ع) به عنوان موضوع دستمایه تولید آثار هنری بسیاری از هنرمندان کشورهای مختلف جهان است که قدرت اعجاز محتوا بر فرم را می توان در آثار هنرمندانی همچون محمود فرشچیان، حسن روح‌الامین، آیدین آغداشلو و حبیب‌الله صادقی یافت.

به گزارش خبرنگار هنرهای تجسمی ایرنا، هنر برآمده از روح انسان است و هنرمند به مدد این نیروی الهی، به انسان و هستی، می نگرد و فرآورده هایی بدیع، شگفت انگیز و چشم نواز می‌آفریند.

هنر مذهبی گونه‌ای بسیار اصیل و تاریخی از انواع هنرهاست که هنرمندان بسیاری را در طول دوره‌های گوناگون تاریخ هنر، شیفته خود کرده و چون همیشه از وجه اخلاقی انکارناپذیری برخوردار بوده است، محققان و منتقدان هنر از آن با عنوان شریف‌ترین هنر نام برده‌اند و در این مسیر الهی، هنرمندان شیعی، اثر گذار و نقش آفرین بوده‌اند.

حضرت علی بن ابی‌طالب در آثار هنری هنرمندان بسیاری از کشورهای مختلف جهان به عنوان موضوع یا مضمون اصلی تولید اثر دستمایه کار نقاشان، خوشنویسان، فیلم‌سازان، خوانندگان، آهنگسازان و… بوده‌است.

بیشترین آثاری که در این زمینه تولید شده‌اند مربوط به کشورهای شیعه‌نشین مثل: ایران، عراق، سوریه، لبنان است که هنرمندان ایرانی نقشی غیرقابل مقایسه با هنرمندان کشورهای دیگر در این زمینه داشته‌اند.

در این گزارش مروری بر آثار تولید شده با مضمون حضرت علی (ع) داریم.

استاد محمود فرشچیان؛ استاد نقاشی و مینیاتور ایران، یکی از برجسته‌ترین هنرمندان کشور است که در دوره‌های مختلف زندگی، به آموزه‌ها و سوژه‌های دینی توجه داشته‌است؛ آنچنانکه آثار بی‌بدیل و ارزشمندی مانند «ظهر عاشورا» را از خود به جای گذاشته است.
او همچنین آثار ماندگار را در ارتباط با امام علی (ع) خلق کرده که در زمره هنر دینی، بسیار ارزشمند و فوق‌العاده‌اند.

نقاشان امام علی (ع) را چگونه دیدند+ تصویر

حضرت علی (ع) در محراب/ اثری از استاد فرشچیان

حسن روح‌الامین هنرمند نقاش اثری رنگ روغن با عنوان «اسدالله» ولادت مولی الموحدین حضرت امیرالمونین از علی بن ابی طالب علیه السلام خلق کرده است.

حسن روح‌الامین از نقاشان جوان آئینی است که اغلب آثارش مفاهیم عاشورایی و جلوه‌هایی از آئین‌های مذهبی اسلامی را با خود دارد و محوریت موضوعات منتخب او غالباً مضامین شیعی و اسطوره‌های دینی است. حسن روح‌الامین در به تصویر کشیدن مقاتل و روضه‌ها دقیق، ظریف و دستی قوی دارد. او از جذابیت و شکوه و عظمت سبک باروک و همچنین شیوه کلاسیک برای نمایش سیر و سلوکی که به آن معتقد است بهره کامل می‌برد و تصاویر باشکوه وقایع مذهبی‌ای که برای مسلمانان آشنایی دارد و موضوعات مورد علاقه مسلمانان است را به خوبی ترسیم می‌کند.

نقاشان امام علی (ع) را چگونه دیدند+ تصویر

آیدین آغداشلو از چگونگی خلق تابلویی که در آن حضرت علی (ع) را به تصویر کشیده است، گفت و اینکه جمله "لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار" را به خط کوفی با آب طلا نوشته است.

آغداشلو، هنرمند پیشکسوت نقاشی و کارشناس هنری در مورد نقاشی‌ای که از وی با موضوع امام علی (ع) کشیده شده گفته است که مثل هر اثر دیگری که خلق می‌کنم از من خواسته شد که برداشت شخصی خودم را از زندگی و شخصیت امام علی (ع)‌ به تصویر بکشم. برای چنین برنامه‌هایی معمولا یک سری داور وجود دارد که به کار خلق شده توسط هنرمند نظارت کرده و آن را از نظر مفهومی و تکنیکی مورد تائید قرار می‌دهند ولی در خاطرم هست که در آن جریان و در آن سال داور خود هنرمند بود. در خلق آن آثار مهم این بود که برداشت خود هنرمند از زندگی امام علی (ع) چیست.

نقاشان امام علی (ع) را چگونه دیدند+ تصویر

اثر لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار از آیدین آغداشلو

وی معتقد است که همه ویژگی‌های مرد بزرگی مانند امیرمومنان نمی تواند در قاب یک تصویر بگنجد چون زندگی حضرت علی (ع)‌ حوادث متعددی دارد و مالامال از وقایع مختلفی است.

من مرغ عشق حیدرم عنوان اثری از حبیب‌الله صادقی، هنرمند نقاش است که معتقد است هنرهای دینی و معرفتی ریشه در تاریخ بشریت دارد که همچنان نیز برخی هنرمندان آثار زیادی در حوزه هنرهای دینی خلق می‌کنند و لازم است بیشتر مورد توجه قرار بگیرد.

من مرغ عشق حیدرم از حبیب‌الله صادقی

من مرغ عشق حیدرم عنوان اثری از حبیب‌الله صادقی

در تابلوی «ضربت خوردن امام علی (ع)» اثر یوسف عبدی‌نژاد، نقاش با چنین دوگانگی مواجه است. شهادت امام به همراه شمشیر زدن قاتل، مقرر شده تا در کنار هم قرار گیرند و داستان ترک جهان مادی توسط امام را با جنایتی هولناک و زشت، بیان کند.

دوگانگی اشاره شده، ابتدا در استفاده از رنگ‌ها خود را نمایان می‌سازد. هنرمند میخواهد با آمیختگی رنگ‌ها که هم به موضوع عروج معنوی امام اشاره دارد و هم به زشتی عمل قاتل امام، تابلویی بیافریند که حس خاصی که مدنظرش است را به مخاطب منتقل کند.
یوسف عبدی نژاد نقاش بهاری است که نگارگری (نقاشی ایرانی) را از سال ۱۳۷۴ شروع کرد.

«ضربت خوردن امام علی (ع)» اثر یوسف عبدی‌نژاد

اثر «ضربت خوردن امام علی (ع)» اثر یوسف عبدی‌نژاد

در تاریخ هنر دینی و اسلامی ایران، هنر بدون فیگور رواج داشته است و قالب فیگوراتیو که فضائل اهل بیت (ع) را دنبال می‌کند، بعد از دوره صفویه در ایران به وجود آمد؛ قالبی که شعر و نقاشی قهوه‌خانه‌ای را در سه بخش حماسی، رزمی و بزمی و مذهبی در کنار هم داشت.
آثار زیر توسط نقاشان ناشناس در اواسط دوره قاجار تا اواسط دوره پهلوی کشیده شده است که عمدتا در تکایا، حجره ها، قهوه خانه ها و مکان های پر رفت و آمد نصب می شدند.

نقاشان امام علی (ع) را چگونه دیدند+ تصویر

نقاشان امام علی (ع) را چگونه دیدند+ تصویر

نقاشان امام علی (ع) را چگونه دیدند+ تصویر

نقاشان امام علی (ع) را چگونه دیدند+ تصویر

نقاشان امام علی (ع) را چگونه دیدند+ تصویر

نقاشان امام علی (ع) را چگونه دیدند+ تصویر


وجه‌ ایمان، هنر دینی را خاص و متمایز می‌کند. آفرینش صحنه‌های هنر مذهبی برای هنرمند به‌هیچ‌وجه ساده نیست، چرا که اثر هنری باید ضمن حفظ تقدس موضوع و رعایت نظریات و روایات دینی، از خلاقیت هنری برخوردار باشد. پس هنرمند دینی مسئولیتی دوگانه دارد: اگر هنجارگرایی را از الزامات هنر دینی بدانیم، حفظ آزادی و خلاقیت هنرمند وجه دیگر آن است.در طول تاریخ هنر جهان دین یکی از مهم‌ترین عوامل شکل‌دهنده هنر بوده و در سرزمین ما نیز هنر ایرانی با تکیه بر مفاهیم والای مذهب تشیع همواره اعتقادات، باورها و شعائر مذهب شیعه را در قالب‌های نمادین، تصویری یا نوشتاری مرتبط با حضرت علی(ع) اولین امام شیعیان، حضرت فاطمه(س) و فرزندانش، متجلی کرده است.

گلچینی از بهترین نقاشی‌ها با موضوع شب قدر و شهادت حضرت امیرالمومنین (ع)

علی (ع) در محراب عبادت

اثر فرهاد صادقی

گلچینی از بهترین نقاشی‌ها با موضوع شب قدر و شهادت حضرت امیرالمومنین (ع)

یتیم نوازی امیرالمومنین (ع)

اثر استاد محمود فرشچیان

گلچینی از بهترین نقاشی‌ها با موضوع شب قدر و شهادت حضرت امیرالمومنین (ع)


برچسب‌ها: امام علی, نقاشی, صورت گر, هنر
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵ساعت 18:2  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

اقتصاد اسلامی اصطلاحی به معنای دانش اقتصاد یا فعالیت‌ها و فرایندهای اقتصادی، بر مبنای اصول و آموزه‌های اسلامی است. بعضی به علم اقتصاد با لحاظ روش‌ها و مبانی مختلف اما با توجه به ارزش‌های مادی و معنوی در سطح فردی و اجتماعی که در اسلام ذکر شده نیز ،اقتصاد اسلامی می‌گویند.

اسلام درباره رفتار اقتصادی فردی و اجتماعی انسان، مجموعه‌ای از هنجارها و ارزش‌های ویژه دارد. از این رو دارای نظام اقتصادی خاص خود است که بر پایه دیدگاه‌های فلسفی آن بنا شده،و با سازماندهی اسلامی، دیگر جنبه‌های رفتارهای بشری؛ یعنی نظام‌های اجتماعی و سیاسی سازگار است.

منابع اسلامی یعنی قرآن و سنّت تأکید دارند که رفتار اقتصادی انسان باید در چارچوب هنجارها، ارزش‌ها و الگوهای اخلاقی رفتاری که قرآن و سنّت تعریف می‌کنند، قرار گیرد. این مطلب حتی در آیات مکّی قرآن که به دوران پیش از هجرت محمد منسوب‌اند، دیده می‌شود و بخش بزرگی از آثار فقهی که خود بر قرآن و سنّت مبتنی‌اند، درباره الگوهای رفتار اقتصادی و روابط تجاری است.

اغلب صاحب‌ نظران اقتصاد اسلامی همچون محمدباقر صدر معتقدند اقتصاد اسلامی را می‌توان به صورت قسمتی از علم اقتصاد دانست، در این صورت، اقتصاد اسلامی نه علمی مستقل قلمداد می‌شود و نه ماهیت علمی علم اقتصاد را نفی می‌کند. بلکه اقتصاد اسلامی، یک مکتب اقتصادی در کنار سایر مکاتب اقتصادی است.

نگاه اسلام به اقتصاد

اقتصاد اسلامی بر قناعت و اعتدال در مصرف‌گرایی تأکید دارد. اقتصاد در اندیشه غرب نیازهای انسان را نامحدود و منابع و امکانات جهان را محدود می‌داند؛ ولی در اسلام منابع و امکانات، نامحدود معرفی‌شده‌اند.

(به عربی: وَإِن تَعُدُّواْ نِعْمَتَ اللّهِ لاَ تُحْصُوهَا) قرآن، سوره ابراهیم، آیه ۳۴
ترجمهٔ آیه:«و اگر بخواهید نعمت‌های خداوند را در شمار بیاورید نمی‌توانید نعمت‌های خداوند را به حد و حصری محدود کنید.»

اسلام، مسئلهٔ اقتصاد را (بر اساس اصالت انسان) به عنوان جزئی از مجموعه قوانین خود که تنها می‌تواند قسمتی از نواحی حیات انسانی را تنظیم کند، مورد توجه قرار داده‌است و حل مشکلات اقتصادی را در اصلاح مبانی عقیدتی و اخلاقی مردم می‌داند.

(به عربی: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الأْرْضِ) قرآن مجید، آیهٔ ۹۶
ترجمهٔ آیه: و اگر مردم ایمان آورده و پرهیزگار بودند، ما درهای برکات زمین و آسمان را بر آن‌ها گشوده بودیم.

برخی معتقدند اقتصاد اسلامی ترکیب دو نگرش سوسیالیستی و سرمایه‌داری است که البته با ادعای نظریه‌پردازان اقتصاد اسلامی هم‌خوانی‌ندارد.

برخی هم چون علی شریعتی معتقد اند که اقتصاد اسلامی، یک اقتصاد سوسیالیستی می باشد.

اهداف اقتصاد اسلامی

عدالت اقتصادی

بر اساس نظر سید محمد باقر صدر عدالت اقتصادی، مهم‌ترین هدف اقتصاد اسلامی دانسته شده‌است؛ عدالت اجتماعی در تمامی زمینه‌ها، از جمله اقتصاد در رأس برنامه‌های پیامبران الهی معرفی شده‌ است.

استقلال

یکی دیگر از اهداف مهم اقتصاد اسلامی، استقلال است که در پی آن، جامعه بتواند نیازمندی‌های خود را در حد قابل قبولی از رفاه، تولید کند و در اداره امور اقتصادی نیازمند و متکی به دیگران نباشد.

رفاه عمومی

یکی از مهم‌ترین اهداف نظام اقتصادی اسلام، ریشه‌کن کردن فقر و ایجاد رفاه عمومی در جامعه دانسته شده‌ است.

در آیه ۳۲ اعراف: نیز به صراحت بهره‌مندی از زینت‌های خداوند و روزی‌های پاکیزه او را مجاز می‌داند بیان‌می‌شود: «قُل مَن حَرَّمَ زینَةَ اللّهِ الَّتی اَخرَجَ لِعِبادِهِ و الطَّیِّبتِ مِنَ الرِّزقِ قُل هِیَ لِلَّذینَ ءامَنوا فِی الحَیوةِ الدُّنیا خالِصَةً یَومَ القِیمَةِ». «زینت» را به لباس‌های آراسته و «طیبات من الرزق»[۹] را به روزی‌های لذت‌بخش و مورد علاقه تفسیر کرده‌اند.

اصول روش اسلام در توزیع ثروت

همان گونه که اشاره شد اصول روش اسلام در توزیع ثروت، در درجه اول، صیانت از عدالت اجتماعی، حفظ حقوق مردم، تقسیم مالکیت به سه بخش (ملی، خصوصی و دولتی) است. در این راستا، به تحریم راه‌های نامشروع مانند ربا می‌پردازد و حل مشکلات اقتصادی را در چهارچوب قوانینی مانند استفاده از عقود اسلامی می‌داند. برخی از این قوانین در ابواب مضاربه، مزارعه، مساقات، بیع، اجاره، جعاله، زکات، خمس و امثال آن بیان شده‌است.

اقتصاد اسلامی در ایران

در سال ۱۳۵۷، سید روح‌الله خمینی مدعی شد که شرکت‌های چند ملیتی اقتصاد ایران را در دست گرفته‌اند و سیاست‌های محمدرضاشاه در حال به نابودی کشاندن کشاورزی است تا به خارجیان فعال در حوزه کشاورزی تجاری کمک کند، وی اعلام کرد که هدف اصلیش را در اقتصاد، کم شدن وابستگی ایران به غرب و استقلال اقتصادی قرار خواهد داد و این که اقتصاد بر اساس تعالیم اسلام پایه‌ریزی خواهدشد.

قبل از پیروزی انقلاب، سید محمد باقر صدر تلاش‌هایی جهت تبیین نظام اقتصادی اسلامی و مولفه‌های مکتب اقتصادی آن کرد.

پس از انقلاب اسلامی، بانکداری یکی از عرصه‌هایی بود که برای تطبیق آن با قوانین اسلامی، محل ورود اقتصاد اسلامی بود؛ در همین راستا قانون بانکداری بدون ربا تصویب و اجراشد.

در سال ۱۳۸۶ کمیته فقهی سازمان بورس و اوراق بهادار ایران توسط غلامرضا مصباحی مقدم و علی صالح آبادی رئیس وقت سازمان بورس جهت کنترل و نظارت بر اجرای قواعد اقتصاد اسلامی در معاملات و فرایندهای سازمان بورس تأسیس‌شد.

عرصه دیگر مهم ورود اقتصاد اسلامی، موضوع انفال و مالکیت منابع طبیعی بود که در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، محل تأکید قرارگرفت. بحث استقلال و خودکفایی به معنای نفی وابستگی از مفاهیم مهم دیگر در اقتصاد اسلامی بود که با پیروزی انقلاب پررنگ‌تر شد؛ در حال حاضر و برپایه برخی آموزه‌های اقتصادی موجود، باید تا حد ممکن در راستای استقلال معقول اقتصادی همت‌ گمارد.

نقد و مناقشه

در بی‌طرفی این مقاله اختلاف‌نظر وجود دارد.

هر چند می توان به عنوان بخشی از حوزه اقتصاد دستوری بر روی اقتصاد اسلامی تمرکز کرد اما تلاش هایی که تا کنون در این زمینه انجام شده به‌علت روش شناسی نادرست، عدم دقت در تعاریف اولیه و پیشفرض ها، عدم مشاهده صحیح پدیده ها، عدم تمایز بین تغییرات مقتضی زمان و مکان در جوامع بشری و همچنین عدم درک صحیح علم و روش علمی در کلیت خود و حوزه توصیفی علم اقتصاد به‌طور اخص با ایرادات فراوانی همراه است.

اقتصاد اسلامی به این دلایل بی‌اعتبار و دون شناخته‌است:

  • متهم به «عدم انسجام، ناقص بودن، غیر عملی بودن و نامناسب بودن»[یادداشت ۱] و این که به جای حل مسئله، توسط «هویت فرهنگی» به کار انگیخته شده‌است (تیمور کوران، جان فاستر)؛
  • به‌طور تئوریک «شلم‌شوربایی از تفکرات پوپولیستی و سوسیالیستی»[یادداشت ۲] بودن آن و این که در عمل، "چیزی بیش از کنترلِ دولتیِ ناکارآمدِ اقتصاد و یک سری سیاست‌های بازتوزیع تقریباً به یک اندازه ناکارآمد [نیست]" (فرد هالیدی)؛

در زمینه ای سیاسی و منطقه ای، که در آن اسلام گرایان و علما ادعا می‌کنند در مورد همه چیز نظری دارند، جالب است که در موردِ این مرکزی‌ترینِ فعالیت‌هایِ انسان، فراتر از سخنانِ پارسامنشانهٔ پی‌درپی دربارهٔ این که چه طور مدلِ آن‌ها نه سرمایه‌داری است و نه سوسیالیستی، چه قدر برای گفتن کم‌دارند.

  • چیزی چندانی بیش از این نیست: تقلید از اقتصاد سنتی، مزین به آیات قرآن و سنت (محمد احمد خان)؛
  • مدعی تقاضا برای بازگشت به رسوم اسلامی، که [این رسوم] در واقع «سنت ابداع شده»] هستند (تیمور کوران)؛
  • شکست در رسیدن به این اهدافش: براندازی سود روی پول، برقراری برابری اقتصادی و یک وجدان کسب‌وکار برتر؛با این حال «از روی جهالت، از روی تحمل و بردباریِ هدایت‌شده در مسیرِ اشتباه، از نگاه موشکافانهٔ نقادانه فروگذار کرد» و در رسیدن به این اهداف شکست خورد چرا که شیوه‌ها و مقاصدش «بیش از حد غیر واقع بینانه [است] تا که بخواهد برای ساختارهای غالب اقتصادی شاخ و شانه بکشد» (تیمور خان).

دانش مالی و بانک‌داری اسلامی

یک نتیجه قابل توجه (و آماج انتقاد) اقتصاد اسلامی، ابداع صنعت دانش مالی و بانک‌داری اسلامی است

علیرضا علوی‌تبار تشریح کرد

منشأ «اقتصاد توحیدی» بنی‌صدر چه بود؟

علوی‌تبار نوشت: اقتصاد توحیدی، نوعی اقتصاد مختلط است و نه التقاطی. اقتصاد مختلط شناخته‌شده و معنای روشنی نیز دارد. ممکن است آن را دوست نداشته باشیم، اما نمی‌توانیم آن را بی‌معنا تلقی کنیم. در میان گروه‌های فعال سیاسی که اندیشه راهنمای خود را اسلام معرفی می‌کردند، گروه‌هایی بودند که نظام اقتصادی مطلوب خود را سوسیالیسم دولتی معرفی می‌کردند (مانند آرمان مستضعفین و فرقان)، اما بنی‌صدر را نمی‌توان در میان این جریان‌ها طبقه‌بندی کرد

علیرضا علوی‌تبار در یادداشتی در سایت «مشق نو» درباره اقتصاد دلخواه ابوالحسن بنی‌صدر نوشت: «ادعا شده است که نظام اقتصادی مطلوب اقتصاد توحیدی متأثر از مارکسیسم، نظامی سوسیالیستی است. این ادعا دقیق نیست و بسیاری از مباحث را نادیده می‌گیرد.

همان‌طور‌که صدر در کتاب اقتصاد ما به‌روشنی نشان داده است، آنچه اقتصاد اسلامی نامیده می‌شود، نظام اقتصادی مختلط است؛ به این معنا که در زمینه مالکیت عوامل تولید، هم مالکیت خصوصی داریم و هم مالکیت عمومی (دولتی). عامل تولید، چون نیروی کار در مالکیت خصوصی است، اما بخش‌های مهمی از منابع طبیعی در مالکیت دولت قرار دارند.

پس، از نظر مالکیت عوامل تولید با یک اقتصاد مختلط مواجهیم. در زمینه سازوکار ایجاد هماهنگی و تخصیص منابع نیز هم سازوکار بازار (مبادله آزاد میان افراد) و هم سازوکار برنامه‌ریزی دستوری مرکزی را داریم. به طبقه‌بندی زیر توجه کنید: همان‌طور‌که می‌بینیم، نظام‌های مختلط اقتصادی روی پیوستار گسترده‌ای قرار می‌گیرند، اما نظام‌های اقتصادی خالص ذیل چهار عنوان دسته‌بندی می‌شوند. نکته مهم این است که در جهان واقعی همه اقتصادها، اقتصاد مختلط هستند.

هیچ‌یک از نظام‌های اقتصادی جهان از نوع نظام‌های خالص نیستند. البته ممکن است یک نظام اقتصادی واقعا مختلط، یکی از نظام‌های اقتصادی خالص را به‌عنوان آرمان خویش در نظر گرفته و بکوشد تا به‌سوی آن حرکت کند. از سخنان محمدباقر صدر و ابوالحسن بنی‌صدر چنین بر‌می‌آید که نظام اقتصادی مطلوب آنها، آرمانش نیز «اقتصاد مختلط» است، هم در واقعیت مختلط و هم در آرمان مختلط. این وجه تمایز نظام اقتصادی مورد نظر آن‌ها از سایر نظام‌های اقتصادی است!».

او ادامه داد: «اقتصاد توحیدی، نوعی اقتصاد مختلط است و نه التقاطی. اقتصاد مختلط شناخته‌شده و معنای روشنی نیز دارد. ممکن است آن را دوست نداشته باشیم، اما نمی‌توانیم آن را بی‌معنا تلقی کنیم. در میان گروه‌های فعال سیاسی که اندیشه راهنمای خود را اسلام معرفی می‌کردند، گروه‌هایی بودند که نظام اقتصادی مطلوب خود را سوسیالیسم دولتی معرفی می‌کردند (مانند آرمان مستضعفین و فرقان)، اما بنی‌صدر را نمی‌توان در میان این جریان‌ها طبقه‌بندی کرد».

این تحلیلگر سیاسی بیان کرد: «ادعا شده است که طرفداران اقتصاد اسلامی (اقتصاد توحیدی)، به‌دنبال جایگزین‌کردن آن به‌جای «علم اقتصاد» هستند و علم اقتصاد را بی‌اعتبار و بی‌فایده می‌دانند. در حاشیه این ادعا بحث‌های عجیبی در مورد محوریت آزادی در علم اقتصاد و محوریت «عدالت» در اقتصاد اسلامی مطرح می‌گردد که همگی حکایت از نوعی خلط مبحث و گسترش بی‌دلیل داوری‌ها دارد.

تفکیک حوزه‌های مختلف اندیشه و رعایت معیار‌ها و موازین نقد در هر حوزه ضرورتی انکارناپذیر است که امروز بیشتر به چشم می‌آید. توضیح آنکه، پدیده‌ها و رفتار‌های اقتصادی را می‌توان با سه هدف مختلف مورد مطالعه و بررسی قرار داد. گاه هدف از مطالعه توصیف (بیان ویژگی‌ها) و تبیین (بیان چرایی و چگونگی پدیدآمدن) پدیده‌ها و رفتارهاست.

نتیجه مطالعه روش‌مند با این هدف پیدایش اندیشه‌های اقتصادی توصیفی و تبیینی است. علم اقتصاد، شاخه‌ای از اندیشه‌های توصیفی-تبیینی است که با فرض وجود کمیابی و ضرورت انتخاب از میان گزینه‌های مختلف به تحلیل و مطالعه با روش‌های تجربی (مشاهده و آزمایش) می‌پردازد. به‌دلیل ویژگی‌های علوم تجربی (از جمله علوم اجتماعی که علم اقتصاد یکی از آنهاست) این علوم ما را قادر به پیش‌بینی آینده کرده و امکان تصرف و تغییر در طبیعت و جامعه را فراهم می‌آورند. علم اقتصاد (مانند همه علوم تجربی) در مورد خوب و بد، باید و نباید، شایسته و ناشایسته سخن نمی‌گوید.

می‌تواند نتیجه برابری یا نابرابری بیشتر درآمدی را برایتان پیش‌بینی کند، یا نتیجه دخالت دولت در قیمت‌گذاری را بر مبنای چارچوب‌های نظری خود مشخص کند و...، اما نمی‌تواند در مورد این جهت‌گیری‌ها داوری ارزشی کرده و قضاوت اخلاقی کند. داوری اخلاقی و قضاوت ارزشی در شاخه دیگری از اندیشه‌های اقتصادی صورت می‌گیرد که هدف آن بحث از ارزش‌ها و هنجار‌های اقتصادی است، اندیشه‌های اقتصادی ارزشی–هنجاری».

او افزود: «مباحث اقتصاد اسلامی یا اقتصاد توحیدی از جنس مباحث ارزشی و هنجاری است. پیش از انقلاب اندیشمندانی، چون محمدباقر صدر و مرتضی مطهری به تفاوت میان علم اقتصاد و مکتب اقتصادی (دیدگاه‌های ارزشی و هنجاری در مورد اقتصاد) توجه داشته و آن را مورد تأکید قرار داده‌اند. بحث علم اقتصاد اسلامی، بعد از انقلاب (به‌ویژه بعد از تعطیلی دانشگاه‌ها به اسم انقلاب فرهنگی) مطرح شد و پیش از انقلاب به این شکل مطرح نبود.

اقتصاد توحیدی نیز در فضای پیش از انقلاب نگاشته شده است؛ اندیشمندانی که به‌طور‌جدی در مورد آموزه‌های دینی می‌اندیشیده‌اند، می‌دانستند که از هر شاخه‌ای از اندیشه‌های اقتصادی چه انتظار و توقعی می‌توانند داشته باشند. در‌حالی‌که کتاب‌های متعددی با سطوح کیفی بسیار متفاوت در مورد «اقتصاد اسلامی» در دسترس ماست، متن قابل‌اعتنایی که بتوان آن را «علم اقتصاد اسلامی» نامید پدید نیامده است.

به‌عنوان یک نکته حاشیه‌ای باید یادآور شوم که می‌توان برخی از پیش‌فرض‌های رفتار انسان‌ها را تغییر داد و با کمک ابزار‌های علم اقتصاد به مطالعه پیامد‌ها و نتایج آن پرداخت. برای مثال می‌توان فرض کرد که مطلوبیت برای یک فرد تنها حاصل میزان مصرف او از کالا‌های مختلف نیست بلکه به میزان مصرف دیگران هم بستگی دارد و آنگاه پیامد‌های این تابع مطلوبیت جدید را مورد بحث و بررسی قرار داد. تا زمانی که ما «اصول موضوع» علم اقتصاد را حفظ کرده و با پایبندی به آن‌ها بحث می‌کنیم، در چارچوب علم اقتصاد متعارف قرار داریم و علم اقتصاد جدیدی متولد نشده است».

علوی‌تبار همچنین در این یادداشت آورد: «البته شاخه سومی از اندیشه‌های اقتصادی نیز وجود دارد که حاصل همکاری دو شاخه پیش‌گفته است: اندیشه‌های توصیه‌ای و تجویزی؛ وقتی که اقتصاددانی به دولت توصیه می‌کند که «برای مهار تورم، رشد نقدینگی را مهار کن. از یک‌سو پذیرفته است که رابطه‌ای علت ومعلولی میان تورم و رشد نقدینگی وجود دارد (اندیشه‌ای توصیفی و تبیینی) و از سوی دیگر پذیرفته است که تورم پدیده نامطلوبی است و باید آن را مهار کرد (اندیشه‌ای ارزشی و هنجاری).

تفکیک این شاخه‌های مختلف با واکاوی مفاهیم و روش‌ها ممکن می‌شود و در ذهن و زبان اغلب ما این تفکیک‌ها رعایت نمی‌شود. نتیجه مهمی که می‌توان از این تفکیک‌ها گرفت این است که سیاست‌گذاری و هدایت اقتصاد یک جامعه هم احتیاج به علم اقتصاد دارد و هم نیازمند جهت‌گیری‌های ارزشی در اقتصاد است».

نظرات ارایه شده در ویکی پدیا و فرارو لزوما نظرات نویسنده وبلاگ نمی باشد


برچسب‌ها: اقتصاد اسلامی, اقتصاد توحیدی, اقتصاد, اسلام
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 0:33  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

دمی با دوست به سر بردن
💞دو صد دنیا بها دارد

خوشا آن کس که در دنیا
💞رفیق با وفا دارد

تقدیم به دوستان بزرگوارم 🌸🍃

‌‎

از نظر دین اسلام ملاک حد و حدود رفاقت و دوستی با یک شخص تا چه اندازه هست؟

با توجه به این‌که نیاز به دوستى و دوستان یکى از نیازهای مهم انسان است و جاى خالى این نیاز را چیز دیگرى پر نمی‌کند، باید حتماً به دنبال فراهم آوردن زمینه آن از یک‌سو و آسیب‌شناسی آن از سوی دیگر بود. در همین راستا، امام حسن مجتبى (ع) به یکى از فرزندانشان فرموده‌اند: پسرم! با احدى برادرى و دوستى مکن، مگر بدانى به چه جاهایى می‌رود و با چه افرادى نشست‌وبرخاست می‌کند و چون خوب بر احوالش آگاهى یافتى و روش او را پسندیدی، با او دوستى کن. دوستى تو به خاطر این باشد که او را از لغزش‌ها بازدارى و در تنگدستى به او یاری‌رسانی.

امیرالمؤمنین (ع) نیز فرموده‌اند: هرگاه وضع شخصى بر شما نامعلوم شد و دین و آیین او را نشناختید، به دوستانش بنگرید. اگر اهل دین و آیین الهی‌اند، بدانید او نیز پیرو آیین خدا است.

در روایات از دوستی با چند گروه نهی شده است:

1. دروغ‌گو: امام سجاد (ع) به یکی از پسران خود فرمودند: فرزندم! پنج دسته را در نظر داشته باش و با آنان هم‌نشین و هم گفتار و رفیق راه مشو. مبادا با دروغ‌گو هم‌نشین شوى که چون سراب است.

2. فاسق: مبادا با فاسق هم‌نشین شوى که تو را به لقمه‌ای نان و یا به کمتر از آن بفروشد.

3. بخیل: مبادا با بخیل دوست شوی، زیرا وقتی به کمک مالى او نیازمند بشوى، تو را رها می‌کند.

4. احمق و نادان: مبادا با احمق دوست شوی، زیرا به‌جای این‌که به تو سودى برساند، به تو ضرر می‌رساند.

5. قاطع رحم: از هم‌نشینی باکسی که پیوند خویشاوندى را قطع کرده، دوری‌کن، زیرا که من او را در سه جاى قرآن مورد لعن و نفرین یافتم.

6. بدزبان: لقمان حکیم به فرزندش فرمود: فرزندم! هیچ‌گاه بدزبان تو را فریب ندهد، زیرا بر دلش مهر زده شود و اندام و جوارحش علیه او شهادت خواهد داد.

7. جاهل: امام على (ع) به فرزندش امام حسن (ع) فرمودند: صحبة الجاهل شؤم یعنی هم‌نشینی با جاهل، نحس و بی‌برکت است.

8. فرومایگان: آن حضرت به امام حسین (ع) فرمودند: و من خالط الأراذل حقّر یعنی هر که با فرومایگان معاشرت کند، پست و حقیر شود.

9. اشرار: مبادا با شخص بدکار و تبهکار دوستی و رابطه برقرار کنی، زیرا او همانند شمشیر است که جلوه زیبایی دارد، ولى اثرش زشت و نازیبا است.

در سفارش‌های لقمان حکیم به فرزند خود به برقرارى رابطه با دوستان خوب تأکید شده است: دوست خوب بهتر از تنهایى و گوشه‌نشینی است. فرزندم! هزار دوست براى خود انتخاب کن و بدان که هزار دوست کم است و هیچ‌کس را دشمن خود مساز، زیرا یک دشمن هم زیاد است.

هم‌چنین امیرالمؤمنین (ع) فرمود: تا می‌توانی دوستانت را زیاد کن. دوستان به هنگام یارى جستن تکیه‌گاه و پشتیبان آدمى هستند.

از نظر روایات دوست واقعی کسی است که به حدود دوستی پای بند باشد. امام علی (ع) در این رابطه می‌فرماید: دوست واقعی نخواهد بود مگر این‌که دوستش را در سه حالت فراموش نکند: به هنگامی‌که دنیا به او پشت کرده و وقتی‌که غایب است و پس از مرگ.

هزار دوست براى خود انتخاب کن و بدان که هزار دوست کم است و هیچ‌کس را دشمن خود مساز، زیرا یک دشمن هم زیاد است.
همان‌طور که می‌بینید اسلام، اصل معاشرت با مردم و دوستی با آن‌ها را تأیید کرده و حتی بر دوست گیری تأکید نموده است تا جایی که امام علی (ع) می‌فرماید: کسی که دوست پاک‌ضمیر خود را برای خدا با وی پیوند دوستی داشته، از دست بدهد، مثل این است که شریف‌ترین اعضای بدن خود را ازدست‌داده است.

اما اسلام به‌منظور پیشگیری از خطرات احتمالی بر رعایت نکاتی تأکید کرده است؛ مانند:

1. جهت‌گیری صحیح در برخوردها و ارتباط انسانی: اسلام می‌خواهد همه دوستی‌ها و دشمنی‌ها برای خدا باشد و اغراض نفسانی در آن دخالت نداشته باشد.

2. دوستی حساب‌شده: جوانان در انتخاب دوست آسان پذیر و زود پسند و با یک برخورد عادی مجذوب دیگری می‌گردند. چنین دوستی‌های تصادفی و حساب‌نشده می‌تواند ثمرات تلخی داشته باشد.

3. اعتدال در دوستی: جوانان به دلیل برخورداری از احساسات و عواطف، در دوستی افراط می‌کنند و ارتباط امروز را ثابت و ناگسستنی می‌پندارند. ازاین‌رو، به‌قدری در دوستی زیاده‌روی می‌کنند که گویی یک روح در دو بدن‌اند. ازجمله مثل هم لباس می‌پوشند و مانند یکدیگر موی و روی خود را می‌آرایند و نیز باهم از هر سرّی سخن می‌گویند و تحمل جدایی از یکدیگر را ندارند، چنان‌که در ایام جدایی از نظر روحی به هم می‌ریزند.

اسلام اعتدال در دوستی را توصیه کرده و در دوستی و دشمنی خواهان میانه‌روی است. امام علی (ع) می‌فرماید: با دوستت با حفظ جهات و مدارا اظهار دوستی کن. شاید روزی دشمنت شود. همچنین در اظهار دشمنی نیز مدارا کن. شاید روزی دوستت گردد.

🌟

اینکه گفته اند: «هزار دوست، کم است و یک دشمن، بسیار»، سخن درستی است؛ زیرا دوستی هم نیاز روحی انسان است، هم ضروت اجتماعی و هم عامل هم بستگی افراد.

روح جمع گرای انسان، او را به مهرورزی و دوستی می کشاند وهمچنین بهره گیری از یاری و ارشاد دوستان در زندگی، میزان تحمل مشکلات و توفیق دست یابی وی به اهداف را بیشتر می کند و برای او پشتوانه ای ارزشمند به شمار می آید.

این، خود، نوعی هنرمندی است که آدمی بتواند با جاذبه اخلاق و رفتارش، با دیگران بجوشد و صمیمی و همدل شود و دل ها را شیفته خود سازد و حلقه ای از بهترین دوستان را بر گرد خود پدید آورد. این کار، هم هنرمندی است و هم خردمندی، چنان که امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرماید: «اَلتَّوَدُّدُ نِصْفُ الْعَقْلِ؛ دوستی و مهرورزی، نیمی از خِرد است».1

رابطه های خویشاوندی، در کمک رسانی و غم زدایی و پشت گرمی هر فرد، نقش مهمی ایفا می کند. با این حال، گاهی دوستان همدل و با صفا، بیش از خویشاوندان به یاری انسان می شتابند و تکیه گاه و همدم او می شوند. از این رو، حضرت علی علیه السلام، مهرورزی و دوستی را نوعی خویشاوندی و پیوند نزدیک و ثمربخش می شمارد2 و نداشتن دوست یا از دست دادن دوست را غربت روح می داند و می فرماید: «الْغَریبُ مَنْ لَیسَ لَهُ حَبیبٌ؛ غریب، کسی است که دوستی ندارد».3

پیام متن:

1. دوست یابی، نیاز روحی و ضرورت اجتماعی است که می تواند پشتوانه بزرگی برای آدمی در رویارویی با مشکلات باشد.

2. چه بسا ثمربخشی دوست در زندگی انسان، از خویشاوند نیز بیشتر باشد.

توصیه اسلام به دوست یابی

روح انسان، در سایه دوستی و مهرورزی، شکوفا و مصفا می شود و از این رهگذر، آدمی طعم شیرین حیات را بهتر می چشد و از احساس غربت و تنهایی به در می آید.

حضرت علی علیه السلام، آن را که موفق نشود دوست به دست آورد، آدمی ناتوان معرفی می کند و می فرماید:

اَعْجَزُ النّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنْ اِکتِسابِ الاِْخْوانِ، وَ اَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ.4

ناتوان ترین مردم، کسی است که از به دست آوردن برادران [و دوستان] ناتوان باشد و ناتوان تر از او کسی است که دوستی را که به دست آورده است، از دست بدهد.

پیام متن:

1. شخصیت انسان در سایه دوستی و مهرورزی شکوفا و معنا می شود.

2. اسلام به دوست یابی، تأکید و از انسان بی دوست، به شخصی «ناتوان» تعبیر کرده است.

دوست خوب کیست؟

از برجسته ترین ویژگی های دوست خوب و واقعی، آن است که با انسان، یک دل و یک رو باشد و هنگام نیاز، او را رها نکند. در گرفتاری به کمکش بشتابد و در غم و شادی و راحت و رنج، با او هم دردی و مشارکت کند.

در حدیثی از امام علی علیه السلام در این باره نقل است

​​

لایکونُ الصَّدیقُ صَدیقا حَتّی یحْفَظَ اَخاهُ فی ثَلاثٍ: فی نَکبَتِهِ وَ غَیبَتِهِ وَ وَفاتِه.5

دوست، هرگز دوست نخواهد بود، مگر آنکه در سه موقعیت، دوستش را نگهبان و پاسدار باشد: یک: در رنج و گرفتاری به کمکش بشتابد؛ دو: آبروی او را در غیاب او حفظ کند و سه: پس از وفاتش، با یادکرد او و استغفار برایش، به او نیکی کند.

محمّد بن حسام خوسفی، این کلام حضرت علی علیه السلام را این گونه به نظم درآورده است:

تو را گر دوستی باشد موافق سه خاصیت در او موجود باشد

نخستین آنکه اندر غیبت دوست نگوید آنچه او را خوش نیاید

دوم آن است کاندر حال عُسرت به جای او جوان مردی نماید

سه دیگر آنکه بعد از مرگ آن دوست به هر حالی که باشد، یادش آید

چو دانی کاین سه خاصیت ندارد چنان کس، دوستداری را نشاید6

دوست خوب، با ادعا و شعار شناخته نمی شود و باید در فراز و نشیب های زندگی که جوهره اشخاص در آنها نمود می یابد، دوست واقعی را شناخت. از این رو، اساس انتخاب دوستان شایسته باید معیارهای اخلاقی و انسانی باشد و به هر کسی نباید اعتماد کرد. امیرمؤمنان علی علیه السلام می فرماید: «الطُّمَأنینَه اِلی کلِّ اَحَدٍ قَبْلَ الاْخْتِبارِ عَجْزٌ؛ اطمینان و اعتماد کردن به هر کس، پیش از آزمودن، [نشانه] ناتوانی است».7

باز از این امام بزرگوار روایت می شود: «حَسُدَ الصَّدیقِ مِنْ سُقْمِ الْمَوَدَّه؛ حسدورزی دوست، از ناسالم بودن دوستی است».8

به هرحال، دوست گزینی پیش از آزمون و شناخت، امری ناسنجیده و مایه پشیمانی است. پروین اعتصامی می گوید:

پروین! نخست زیور یاران، «صداقت» است باری، نیازموده کسی را مدار دوست

پیام متن:

1. یکرنگی، فریاد رسی و حافظ آبرو بودن، از ویژگی های یک دوست خوب و شایسته به شمار می آید.

2. قبل از انتخاب شخص برای دوستی باید وی را آزمود.

دوستان با معرفت

انسان باشعور و آگاه، اگر به شناختی خوب از دوستش برسد و به او اعتماد کند، دیگر به سخن چینی و بدگویی دیگران از اوتوجهی نمی کند و دل خویش را چرکین نمی سازد. البته اگر شناخت کاملی از کسی نداریم، باید در سخنان و توصیف هایی که درباره او گفته می شود، تأمل و دقت کنیم، ولی اگر فردی را به نیکی و تعهد و پاکی شناختیم، به راحتی نباید به حرف های دیگران درباره او گوش تأیید بسپاریم.

علی علیه السلام در کلامی گهربار می فرماید:

مَنْ عَرَفَ مِنْ اَخیهِ وَثیقَه دینٍ و سَدادَ طَریقٍ، فَلایسْمَعَنَّ فیهِ اَقاویلَ الرِّجالِ.9

کسی که از برادر دینی اش، دین داری و درستی را بشناسد، پس دیگر به سخنان این و آن درباره او گوش فرا ندهد.

آن حضرت در سخن دیگری درباره شیوه رفتار با دوستان شایسته چنین توصیه می کند:

آن گاه که برادرت [و دوستت] با تو قطع رابطه می کند، تو با او بپیوند. وقتی او از تو قهر می کند، تو با وی مهر بورز و به او نزدیک شو. هرگاه او به تو بخل می ورزد، تو بذل و بخشش کن. هر وقت او تندی نشان می دهد، تو نرم باش و هرگاه او خطا می کند، عذرش را بپذیر و چنان باش که گویا تو غلام اویی و او صاحب نعمت بر توست. (البته) مبادا اینها را در غیر جای مناسب انجام دهی یا چنین لطف و بزرگواری را با نااهل داشته باشی!10

شناخت حق دوست و ادای آن و پای بندی به قانون دوستی، گوهر نفیسی است که از آن، به معرفت یاد می شود. سعدی می گوید:

دوست مشمار آن که در نعمت زند لاف یاری و برادرخواندگی

دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی

پیام متن:

1. هرگاه بنابر اصول محکم عقلی و اعتقادی به کسی اعتماد کردیم، هرگز به سخنان دیگران درباره او اعتماد نکنیم

2. دوست با معرفت، در برابر هر کار نادرست دوست خویش، رفتاری دوراندیشانه و عاقلانه انجام می دهد.

آداب دوستی

1. خوشرویی

یکی از راه های دوست یابی و رسیدن به توفیق حفظ این نعمت، داشتن چهره ای گشاده و خندان و رفتار با مهر و محبت است. حضرت علی علیه السلام دراین باره فرمود: «البَشاشَه حِبالَه الْمَوَدَّه؛ خوشرویی، رشته و دام دوستی است»11 و به تعبیر زیبای حافظ:

به حسن خلق توان کرد صید اهل نظر به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را

2. نرمش و مدارا

تداوم دوستی، در سایه نرمش و مداراست. از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل می کند: «مَنْ لانَ عُودُهُ کثُفَتْ اَغْصانُهُ؛ کسی که درخت وجودش نرم باشد، شاخ و برگ او انبوه و فراوان می شود».12

3. انصاف

انصاف، یعنی پرهیز از امتیازطلبی برای خود و برابر دانستن خویش با دیگران در بهره مندی از حقوق و مزایا. رفتار منصفانه با دیگران، هم مایه آرامش وجدان انسان است، هم برای او محبوبیت می آورد و هم دوام دوستی و افزایش دوستان را درپی دارد. حضرت علی علیه السلامدراین باره می فرماید:

خودت را در آنچه میان تو و دیگری است، میزان قرار بده. پس آنچه برای خود دوست می داری، برای دیگران هم دوست بدار و آنچه برای خودت نمی پسندی، برای دیگری هم مپسند و همان گونه که دوست نداری به تو ستم کنند، تو هم ستم نکن.13

4. رعایت اعتدال

میانه روی در هر کاری، نیک و لازم است، حتی در دوستی و مهرورزی. افراط در دوستی و دشمنی، مایه پشیمانی است. گاهی دو دوست به حدی از ویژگی های اخلاقی و اسرار و کارهای محرمانه زندگی شخصی یکدیگر باخبر می شوند که اگر روزی دوستی آنان به هم بخورد، زیان های جبران ناپذیری متوجه آنان می شود. در دشمنی با افراد نیز نباید افراط کرد، که اگر روزی دشمنی ها به دوستی تبدیل شد، رفتار ناپسند گذشته، مایه شرمساری و عذاب وجدان نشود. در روایتی از حضرت علی علیه السلام، درباره رعایت اعتدال در دوستی و دشمنی می خوانیم:

اَحْبِبْ حَبیبَک هونا ما، عَسی اَنْ یکونَ بَغیضَک یوْما ما و اَبْغِضْ بَغیضَک هَوْناما، عَسی اَنْ یکونَ حبیبَک یوْما ما.14

با دوستت به اندازه معین دوستی کن؛ شاید روزی دشمنت شود. دشمنت را هم در حد اعتدال دشمن بدار؛ شاید روزی با تو دوست شود.

پیام متن:

1. خوشرویی، نرمش، مدارا و انصاف، از شرایط دوست یابی و تداوم دوستی است.

2. در دوستی و دشمنی باید اعتدال را رعایت کرد.

با این چند گروه دوستی نکنید!

1. کوته فکران بد کار

افراد سست اندیشه، جاهل و کوته فکر، به ویژه اگر از نظر رفتاری نیز اهل خلاف و زشت کاری باشند، سزاوار رفاقت نیستند؛ زیرا هم نشینان خود را به وادی گمراهی و فساد می کشانند. امام علی علیه السلام در رهنمودی می فرماید: «وَ احْذَرْ صَحابَه مَنْ یفیلُ رأیهُ وَ ینْکرُ عَمَلُه؛ از هم نشینی با کسی که اندیشه اش، سست و ضعیف و کارش، زشت و ناپسند است، بپرهیز».15

2. احمق

امیرمؤمنان علی علیه السلام، پیروانش را از دوستی با احمق باز می دارد و می فرماید:

اِیاک وَ مُصادَقَه الاَْحْمَقِ، فَاِنَّهُ یریدُ اَنْ ینْفَعَک فَیضُرُّک.16

از دوستی با احمق برحذر باش؛ چرا که او می خواهد به تو سود برساند، ولی [به خاطر حماقتش] به تو زیان می رساند.

از آن حضرت در بیانی دیگر نقل است:

با بی خرد و احمق هم نشین مباش؛ زیرا کار خودش را در نظر تو زیبا جلوه می دهد و دوست دارد تو نیز مانند او باشی.17

3. بخیل

افراد تنگ نظر و بخیل، همیشه از خیررسانی به دیگران دریغ می کنند و بهره ای از ایشان به مردم نمی رسد. از این رو، دوستی با آنان بیهوده و زیانبار است. کلام مولا علی علیه السلام نیز درباره نهی از دوستی با بخیلان چنین است:

اِیاک وَ مُصادَقَه الْبَخیلِ، فَاِنَّهُ یقْعُدُ عَنْک اَحْوَجَ ماتَکونُ اِلَیهِ.18

از دوستی با بخیل بپرهیز؛ چون او در سخت ترین شرایط نیازمندی تو، از کمک رسانی به تو دریغ می ورزد.

4. افراد بی خیال

از ویژگی های دوست خوب، همدردی، غمخواری و کمک به دوست در موقعیت های دشوار زندگی است. آنان که در گرفتاری ها هرگز در پی رسیدگی به وضع و حال دوست خود نیستند، شایسته پیوند پاک دوستی نیستند. حضرت علی علیه السلام در سخنی آموزنده، این گونه افراد را دشمن آدمی معرفی می کند و می فرماید: «مَنْ لَمْ یبالِک فَهُوَ عَدُوُّک؛ کسی که به فکر تو نیست و به تو اهمیتی نمی دهد، [در واقع،] دشمن توست».19

پیام متن:

چنانچه از روایات استفاده می شود انسان های کوته فکر، بد کار، احمق، بخیل و افراد بی خیال، شایسته دوستی نیستند.

...............................................................................................................................

1. نهج البلاغه، حکمت 142.

2. همان، حکمت 211.

3. همان، نامه 31.

4. همان، حکمت 12.

5. همان، حکمت 134.

6. احمدی بیرجندی، اشعار اخلاقی در ادب فارسی، ص 75.

7. نهج البلاغه، حکمت 384.

8. همان، حکمت 218.

9. همان، خطبه 141.

10. همان، نامه 31.

11. همان، حکمت 6.

12. همان، حکمت 214.

13. همان، نامه 31.

14. همان، حکمت 268.

15. همان، نامه 69.

16. همان، حکمت 38.

17. همان، حکمت 293.

18. همان، حکمت 38.

19. همان، نامه 31.- ​.انسان طبیعتاً نیازمند دوست و مونس است؛ چرا که موجودی اجتماعی است و سعادت وی در معاشرت با دیگران کامل می گردد. در دوران نوجوانی و جوانی این نیاز فطری شدت می یابد و جوان از تنهایی و انزوا به سختی در رنج و عذاب است. او همواره تلاش می کند تا دوستانی را که باب میل او هستند و در سلیقه ها و رفتار با یکدیگر سازگاری دارند، یافته و ساعاتی از عمرش را با آنها بگذراند. این ارتباطات بدین دلیل صورت می پذیرد تا اطلاعاتی را با همدیگر تبادل کنند، تجربیات زندگی را از یکدیگر بیاموزند، خاطرات، گفتارها، شیرینی ها و تلخی های زندگی را به همدیگر بگویند و بشنوند و از زندگی و دوران جوانی شان لذّت ببرند. انسانی که دوست و رفیق مناسب نداشته باشد، غریب و تنهاست و بیشتر وقت ها افسرده حال و پژمرده احوال است. چنین شخصی حرف دل خود را کتمان می کند و نمی تواند خودش را آن چنان که هست، بشناسد و فردی خجالتی و کم رو خواهد بود. داشتن دوست مناسب و خوب فوائد بی شمار دنیوی و اخروی دارد. علی علیه السلام فرمود:
اَلتَّوَدّدُ نِصْفُ الْعَقْلِ (1)؛ دوستی نصف خردمندی است.
دوست آیینه اخلاق و رفتار، کمک حال ساعات تنهایی و غم بار، و به عنوان بازوی کمکی و پشتیبان است. دوست خوب محرم اسرار، مشاور و معاون افکار و دستگیر و یاور در مشکلات و سختی هاست. حافظ می گوید:
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم که کیمیای سعادت، رفیق بود و رفیق
در یک کلام، دوست خوب نعمت بزرگی است که نظیر ندارد و عامل مهمی در رسیدن انسان به کمالات است؛ چنان که دوست بد هم بلای خانمان سوزی است که در انعطاف و سقوط انسان به درّه های هولناک و نابودی تأثیر بسزایی دارد.
انتخاب دوست و همنشین برای جوانان از حساسیت ویژه ای برخوردار است؛ زیرا آنان به آسانی و به سرعت، رفیق انتخاب می کنند و این، به علت عاطفی و احساسی عمل کردن آنهاست. آنان چندان به نکات عقلایی توجه ندارند و با شخصی بدون آشنایی قبلی و اطلاع از وضع خانوادگی دوست می شوند. آنان به روحیات، عقاید و اخلاق دوستان خود چندان توجهی ندارند و فقط به خاطر اینکه در یک موردی رفتار وی خوشایندشان قرار گرفته، به او دل می بندند و روابط عمیق و محکمی هم با او برقرار ساخته، تمام اسرارشان را در اختیار او قرار می دهند. اگر مربیان و والدین بتوانند در انتخاب دوست به جوانان کمک کنند و با استدلال و منطق و رفتار صحیحْ آنان را به سوی انتخاب دوستان خوب رهنمون شوند، مطمئنّاً یکی از مهم ترین وظیفه های خود را انجام داده اند.
در اینجا به برخی از رهنمودهای حکیمانه امام جوادعلیه السلام در زمینه فوائد، آفات و شرایط دوستی می پردازیم:
ارتباطات و دوستی هایی که بر معیار صحیح و موازین عقلی و شرعی ترتیب یافته باشد، می تواند در زندگی انسان زمینه ساز موفقیت ها و پیشرفت های قابل ملاحظه ای شود.
یک فرد مسلمان در اثر این ارتباطات گاهی به بالاترین درجه سعادت نائل می شود. امام جوادعلیه السلام می فرماید:
مَن استَفادَ اَخاً فِی اللهِ، فَقَد اسْتَفادَ بَیْتاً فِی الْجَنّةِ(2)؛ هرکس در راه خدا برادری و دوستی پیدا کند، همانا خانه ای در بهشت به دست آورده است.
دوستی های حقیقی که برای خدا باشد، راهی مناسب برای رسیدن به بهشت است؛ چرا که انسان در اثر معاشرت با نیکان، خلق و خوی نیک خود را تقویت می کند و عمل نیک است که سعادت و خوشبختی ابدی را در پی دارد. در روایتی آمده است:
برادران مؤمنی که در بهشت ساکن می شوند، گاهی درجه و منزلت یکی، از دیگری بیشتر و بالاتر است. آنکه درجه بالاتری دارد، به خداوند متعال عرضه می کند:
پروردگارا! دوست با ایمان من مرا به اطاعت تو و پرهیز از نافرمانی ات ترغیب می کرد و من به وسیله دوستی با او به این درجه رسیده ام. خدایا! او را نیز با من هم درجه گردان!
و خداوند متعال سخن او را پذیرفته و به دوست او نیز رفعتِ درجه می دهد.(3)
اگر انتخاب دوست بر اساس معیارهای عقلانی و الهی نباشد، علاوه بر ضررهایی که به روح و روان آدمی وارد می شود، در نهایت تبدیل به دشمنی خواهد شد. امام محمدتقی علیه السلام در این رابطه می فرماید:
در اثر معاشرت با نادان، اخلاق و رفتار انسان فاسد می شود؛ اما با تمایل به سوی عقلا و اندیشمندان، رفتارهای نادرست انسان اصلاح می گردد.
مردم نیز هر یک اخلاق ویژه ای دارند، که از نهاد و فطرت آنان ریشه می گیرد. آنان با یکدیگر ارتباط و دوستی دارند؛ اما دوستی هرکس در غیر راه خدا باشد، بالاخره به دشمنی بدل خواهد شد. خداوند متعال در قرآن به این نکته اشاره فرموده است:
«أَلأخِلاَّءُ یَوْمَئذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ اِلاَّ الْمُتَّقینَ»(4)؛ در روز قیامت برخی از دوستان، دشمن یکدیگرند مگر پارسایان و تقوا پیشه گان (5).
رعایت اعتدال و میانه روی در دوستی های حقیقی، ضامن بقای رشته مودّت است؛ اما در ارتباطات غیر عقلانی و احساساتی، چون موازین عقلی و اعتدال رعایت نمی شود و بر اساس احساسات زودگذر و یا مطامع دنیوی پای گرفته است، دوستی ها زوال پذیر بوده و در بحران ها و گرفتاری ها رشته دوستی از هم گسیخته و از میان می رود. سعدی می گوید:
دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی
دوست مشمار آنکه در نعمت زند لاف یاری و برادر خواندگی
قرآن کریم در مورد کسانی که دوستان ناجنس برگزیده اند، می فرماید:
روز قیامت، متأسّف و پشیمان شده و می گوید: «یا وَیْلَتی لَیْتَنی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلیلاً»(6)؛ وای بر من! ای کاش فلان شخص آلوده و ناپاک را به دوستی انتخاب نکرده بودم!
اساساً رفاقت با انسان های آلوده، انسان را از نیکان جدا می کند و در صف افراد شرور و ناهنجار قرار می دهد و هنگامی که فردی در آن وادی داخل شد، دیگر به نصیحت انسان های خوب توجّه نمی کند و حتّی نسبت به آنان سوءظن هم پیدا می کند. به همین علت امام جوادعلیه السلام فرمود:
مُجالِسَةُ اْلأَشْرارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنِّ بِالأَخْیارِ(7)؛ همنشینی با خطاکاران باعث می شود تا انسان به افراد خوب و بهتر بدبین شود.
تا توانی می گریز از یار بد یار بد، بدتر بود از مار بد
مار بد، تنها ترا بر جان زند یار بد، هم جان و هم ایمان زند
عوامل تحکیم دوستی
1. دیدار و ملاقات آنان
از مهم ترین عوامل پایداری رشته دوستی، دیدار دوستان صمیمی و جویا شدن از احوالات آنهاست. به وسیله دیدار با همفکران و دوستان، عقل انسان تقویت شده و نیروی خرد رشد می یابد؛ زیرا در این ملاقات ها تجربه ها، آگاهی ها و اطلاعات گسترده ای ردّ و بدل شده و اندیشه های نو و پویایی برای انسان حاصل می شود. بدین سبب امام جوادعلیه السلام فرمود:
مُلاقاتُ اْلإخْوانِ نُشْرَةٌ وَ تَلْقیحٌ لِلْعَقْلِ و إنْ کانَ نَزْراً قَلیلاً(8)؛ دیدار با برادران دینی و دوستان صمیمی موجب حفظ و بالندگی نیروی عقلانی است هرچند که این ملاقات ها کوتاه و بسیار اندک باشد.
آری، ملاقات های نتیجه بخش در تحکیم پیوندهای دوستی و روح و جان انسان ها تأثیر دارد و عُلقه دوستی را مستحکم تر می گرداند.
شایسته است رفتار فرد مسلمان، اجتماعی بوده و با برادران دینی و دوستان مناسب، دیدار و رفت و آمد داشته باشد؛ زیرا انزوای از مردم و فاصله گرفتن از آنان عواقب زیانباری برای شخص دارد. انسان هایی که تنها زندگی می کنند و عُزلت طلب و گوشه گیرند، معمولاً از خود بیگانه اند و از لحاظ عواطف و احساسات دچار بی حسی و رکودند. آنان خود را آن گونه که واقعاً هستند، نمی شناسند و نمی دانند به چه چیزی علاقه دارند، از چه چیزهایی متنفّرند و از چه چیزهایی می ترسند. آنان هدف ها، انگیزه ها و باورهای خودشان را دقیقاً نمی دانند. این گونه اشخاص از نظر روانی، شدیداً به دیگران نیازمندند و از لحاظ روحی و عاطفی بین خود و دیگران فاصله ایجاد می کنند. آنان هرگاه احساس کنند کسی مخل و مزاحم تنهایی آنها خواهد شد، دچار هراس و تشویش می شوند.(9)
رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به پیروان خود، اجتماعی زندگی کردن را آموخته و از انزوا و عزلت طلبی نهی کرده است. آن بزرگوار همزیستی با مردم و انس و الفت با آنان را مورد تشویق قرار داده و فرموده است:
خِیارُکُمْ أَحْسَنُکُمْ أَخْلاقاً ألَّذینَ یَأْلِفُونَ وَ یُؤْلَفُونَ (10)؛ بهترین شما کسانی هستند که اخلاقشان نیکوتر است، آنان که با مردم مأنوس شده و به آنان محبت می ورزند و مردم نیز متقابلاً آنان را دوست داشته و پیوند انس و الفت برقرار می سازند.
امام جوادعلیه السلام در این راستا دوستی و پیوند با مردم را نوعی «فامیلی اکتسابی» قلمداد کرده و می فرماید:
أَلْمَوَدَّةُ قَرابَةٌ مُسْتَفادَةٌ(11)؛ دوستی، نوعی خویشاوندی اکتسابی است.
در حقیقت دوستان انسان، فامیل های اکتسابی او محسوب می شوند و کسی که دوستان بسیاری داشته باشد، دارای خویشاوندان بسیاری است.
2. حُسن خُلق و گشاده رویی
یکی از شیوه های جذب دوستان و یاران صمیمی، خوشخویی و خوشرویی در معاشرت با دیگران است. این خصلت پسندیده موجب می شود که دیگران قلباً به سوی انسان های خوش برخورد جذب شوند و ناخودآگاه آنان را دوست داشته باشند. امام جوادعلیه السلام به نقل از امیرمؤمنان علی علیه السلام می فرماید:
إنَّکُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوالِکُمْ فَسَعُوهُمْ بِطَلاقَةِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِ الْلِقاءِ(12)؛ شما هرگز با مال و منال دنیا نمی توانید به مردم توسعه داده و آنان را راضی کنید. پس تلاش نمایید با گشاده رویی و خوش برخوردی آنان را راضی نمایید.
از آنجا که ارتباط و دوستی با مردم، ضرورتی عقلی در زندگی بشر است و انسان برای تداوم زندگی و غلبه بر مشکلات و پیمودن راه ترقی و تکامل، نیاز به همراهان و هم فکرانی دارد که مایه دلگرمی و قوّت قلب او باشند، شایسته است که این عامل کارساز را، در معاشرت با دیگران به کار گیرد و هر روز دوستان زیادی را برای خود کسب کند. برای همین علی علیه السلام ناتوان ترین افراد جامعه را کسانی می داند که از به دست آوردن دوست و رفیق همدل، عاجز و ناتوانند.
أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنْ إِکْتِسابِ اْلإخْوانِ وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ (13)؛ ناتوان ترین مردم کسی است که از یافتن دوست، ناتوان باشد و عاجزتر از او هم کسی است که دوستی را که به دست آورده، از دست بدهد.
لقمان به فرزندش گفت:
یا بُنَیَّ إتَّخِذْ أَلْفَ صَدیقٍ وَ أَلْفٌ قَلیلٌ وَ لاتَتَّخِذْ عَدُوّاً واحِداً وَ الْواحِدُ کَثیرٌ(14)؛ پسرم! برای خود هزار دوست بگیر؛ چرا که هزار دوست کم است. و یک دشمن نگیر؛ چرا که یک دشمن هم زیاد است.
و علی علیه السلام فرمود:
وَ لَیْسَ کَثیراً أَلْفُ خِلٍّ وَ صاحِبٍ وَ إنَّ عَدُوّاً واحِداً لَکَثیرٌ(15)؛ هزار دوست و همنشین بسیار نیست؛ ولی یک دشمن برای آدمی البته زیاد است.
یکی از مهم ترین فوائد داشتن دوستان خوب، هم فکری با آنان است. گاهی انسان قادر به تصمیم گیری نیست؛ در چنین مواقعی می توان با دوستان صالح و نیک اندیش مشورت نمود و از نظرات آنان در پیشبرد اهداف خویش بهره گرفت. کسانی که با دوستان شایسته و خوب مشورت می کنند، در کارهایشان پشیمان نخواهند شد. امام جوادعلیه السلام فرمود:
ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فیهِ لَمْ یَنْدِمْ: تَرْکُ الْعَجَلَةِ وَ الْمَشْوَرَةُ وَ التَّوَکُّلُ عِنْدَ الْعَزْمِ عَلَی اللهِ عزّوجلّ (16)؛ سه خصلت در هرکسی باشد، از کار خود پشیمان نمی شود: 1. در کار خود عجله نکند؛ 2. مشورت و هم فکری با دوستان و نزدیکانش داشته باشد؛ 3. هنگامی که کاری را قصد می کند، بر خداوند - عزّوجلّ - توکّل نماید.
مشورت با دوستان در تحکیم ارتباط نیز مؤثر است؛ چرا که انسان در مشورت، علاوه بر اینکه از نظرات دیگران بهره می برد، برای دوستان خود نیز شخصیت و احترام قائل می شود و مطمئنّاً احترام به دیگران، افزایش محبّت آنان را در پی خواهد داشت.
3. راهنمایی و خیرخواهی
از دیگر عواملی که می تواند رابطه دوستی را تقویت کرده و ابدی نماید، خیرخواهی و راهنمایی دوستان است. البته خیرخواهی باید طوری عملی شود که به آبرو و شخصیت دوستان کوچک ترین اهانتی نشود؛ چرا که در این صورت، نتیجه معکوس خواهد داشت. امام نهم علیه السلام در این رابطه فرمود:
مَنْ وَعَظَ أَخاهُ سِرّاً فَقَدْ زانَهُ وَ مَنْ وَعَظَ عَلانِیَةً فَقَدْ شانَهُ (17)؛ هرکس برادر دینی خود را پنهانی راهنمایی و موعظه کند، او را آراسته است و اگر علنی و آشکارا او را موعظه نماید، شخصیت او را پایین آورده و ناراحتش نموده است.
:
یک زن نیرومند،
می‌تونه از یک مرد هم قوی‌تر باشه.
مخصوصاً اگر توی دلش،
عشق هم باشه!
فکر می‌کنم یک زن عاشق،
تقریبا نابود نشدنی باشه
.

📕 #شرق_بهشت
🏻 #جان_اشتاین_بک
پی نوشت ها:
1. بحارالانوار، ج 75، ص 60.
2. موسوعة الامام الجواد(ع)، ج 2، ص 352.
3. الف حدیث فی المؤمن، ص 76.
4. زخرف / 67.
5. کشف الغمّه، ج 2، ص 349.
6. فرقان / 28.
7. امالی، شیخ صدوق، ص 531.
8. امالی، شیخ مفید، ص 328.
9. بزرگسال و جوان، ج 1، ص 136.
10. مستدرک الوسائل، ج 8، ص 451.
11. بحارالانوار، ج 71، ص 166.
12. امالی، شیخ صدوق، ص 531.
13. نهج البلاغه، حکمت 12.
14 و 15. وسائل الشیعه، ج 12، ص 16.
16. کشف الغمّه، ج 2، ص 343.
17. همان، ص 349.

منبع: پرسش و پاسخ های عمومی مشاوره مذهبی مرکز مشاوره تبیان حوزه ' کیهان ' پرتقال جامع علوم انسانی نویسندگان: عبدالکریم پاک نیا📚 @BookTop

منبع: فرهنگ کوثر 1384


برچسب‌ها: دوستی, اسلام
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 0:30  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

اندكی پس از ظهور اسلام ، مسلمانان سفرنامه‌های بسیاری چه به‌صورت مستقل و چه به‌صورت كتاب‌های جغرافیایی و تاریخی تألیف كردند. كتاب‌های «مسالك» كه در حقیقت وصف راه‌ها و فاصله شهرهاست، حاصل مشاهدات نویسندگان آنها بوده و غالبآ از نوع سیاحت‌نامه‌ها به‌شمار می‌روند . یعقوبی نخستین جغرافی‌نویس عرب است كه در قرن سوم هجری سرزمین‌ها را بر پایه مشاهدات خود تعریف كرده و اختصاصآ به همین منظور به سیاحت پرداخته است. به گفته خودش از آغاز جوانی و شكفتگی ذهن، به دانستن اوضاع شهرها و فاصله راه‌ها علاقه پیدا كرد، از این‌رو، ممالك اسلامی را گشت و حاصل جست‌وجوها و مسافرت‌های خود را در شرق و غرب در كتاب مختصر اخبار البلدان تألیف كرد.

از دیگر جهانگردان مسلمان در این عصر ابن حوقل است. وی در 331ق. برای تجارت به بغداد، افریقای شمالی، اندلس، ناپل، عراق، ایران، و قسمتی از هند مسافرت كرد. ابن حوقل سفرنامه خود را المسالك و الممالك نامید ولی اثرش به نام صوره الارض نیز معروف است. وی از نخستین خبرگان جغرافیای سرزمین‌های غرب به‌شمار می‌رود. از دیگر سفرنامه‌نویسان در نیمه اول قرن چهارم یكی از دانشمندان عرب به نام ابودُلَف است. وی دو رساله پرارزش با نام‌های الرساله الاولی و الرساله الثانیه نوشته است. رساله نخست مربوط به مسافرت ابودلف میان قبایل ترك آسیای مركزی چین و هند است و رساله دوم مربوط به مسافرت‌های طولانی او در نقاط مختلف ایران است كه در آن با بیانی ساده و به اختصار، اطلاعات بسیار سودمندی درباره ایران آمده است. از دیگر مورخان و جهانگردان قرن چهارم هجری، مسعودی است. وی در سال‌های 309-333ق. به فارس، كرمان، استخر، هند، مولتان، منصوره، چمپا، سیمور، سراندیب (سریلانكا)، چین، آذربایجان، جزیره ماداگاسكار، گرگان، شام، فلسطین، و انطاكیه سفر كرد و حاصل دیده‌ها و شنیده‌های خود را در كتاب التنبیه و الاشراف به دقت بیان كرده است

استخری در 303 ق. رو به سیاحت نهاد. وی نخستین جغرافی‌نویس ایرانی است كه كتابش را بر اساس مشاهدات شخصی نوشت اطلاعات او درباره صقالبه (اسلاوها) و قبایل خزر با آنكه مختصر و پراكنده است خالی از ارزش نیست .

ابوعبدالله محمد بن ابی بكر البسار مشهور به مقدسی (-381ق.)، سرزمین‌های اسلامی، به‌ جز سیستان و اسپانیا را درنوردید. هدف او گردآوری اطلاعات درباره تمام نقاط دنیای اسلام بر پایه مسافرت‌ها و مشاهدات شخصی بود .

مقدسی به لباس هر گروهی داخل می‌شد تا حقیقت حال ایشان را دریابد، چندان كه در شهرها و ممالك مختلف بیش از سی نام و لقب به خود گرفت .ابوریحان بیرونی حكیم و دانشمند نامی ایران، در جریان حمله محمود غزنوی به هند، كتابی به نام تحقیق ماللهند درباره تمدن هندی نگاشت و به‌گونه‌ای محققانه اطلاعات بسیار دقیق و ارزشمندی درباره تمدن، فرهنگ، زبان، ادبیات، و مردم آن سرزمین به‌دست داده است. اثر او از زمان نگارش مورد توجه بسیار قرار گرفت .

كهن‌ترین سفرنامه موجود فارسی ظاهرآ سفرنامه ناصر خسرو ست. سفر وی از 437 تا 444 طول كشید. وی در این سفر از شهرهای مرو، نیشابور، سمنان، ری، قزوین، آذربایجان، آسیای صغیر، شام، فلسطین، مكه، و قاهره گذشت .ناصر خسرو از آغاز سفر از دیده‌ها و گاه شنیده‌های خود، یادداشت روزانه برمی‌داشت. زمینه این یادداشت‌ها بسیار وسیع و موضوعات آنها متنوع و ارزنده است .

خاقانی

، شاعر بلند پایه، از شمار سیاحان قرن ششم هجری است كه بر سر راه خود به مكه، عراق عجم و عراق عرب را سیاحت كرد و حاصل مشاهدات خود را در مثنوی گرانبهای تحفه‌العراقین جاودانه ساخت .

نزاری قهستانی شاعر قرن هفتم نیز در 678 سفری به شهرهای اصفهان، تبریز، ارّان، گرجستان، ارمنستان، باكو، اردبیل، و ابهر داشت و دربازگشت سفرنامه‌ای منظوم سرود.

عبدالرزاق سمرقندی (816-887 ق.) در دوران پادشاهی شاهرخ، به سفارت و دربار سلطان بیجانگر از بنادر هند منصوب شد و سه سال از زندگی خود را در این سفر سپری كرد. شرح این سفر را با توصیف استادانه، هر جا و هر چه دیده بود، در كتاب مطلع‌السعدین به تفصیل آورده است. این كتاب از جمله جامع‌ترین و معتبرترین كتب تاریخ عهد تیموری است .

سفرنامه اولیا چلبی (1020-1090ق.)، مستملكات عثمانی، در اروپا و آسیا و افریقا از بهترین سفرنامه‌های دوره امپراتوری عثمانی است و درباره تاریخ و جغرافیا و رسوم و فرهنگ عامیانه سرزمین‌هایی كه وی از آنها بازدید كرده است اطلاعات گرانبهایی به‌دست می‌دهد.

عطاملك جوینی صاحب تاریخ جهانگشا از رجال و مورخان زمان خوارزمشاهیان و مغول است. او نیز چندبار به قراقروم، پایتخت مغولستان، سفر كرد و در ضمن همین سفرها درباره احوال مغول‌ها و یورت‌های اصلی ایشان اطلاع كافی به‌ دست آورد و برای نوشتن تاریخ خود مواد لازم را فراهم كرد (:18 ج 5، ذیل "عطاملك").

ابن بطوطه (703-779) را معروف‌ترین و مهم‌ترین جهانگرد همه اعصار دانسته‌اند. عنوان سفرنامه او تحفه النظار فی غرائب الامصار و العجایب الاسفار نزد اهل دانش بیشتر با نام رحله یا سفرنامه ابن بطوطه شناخته شده است (:4 ج ،1 ص 1031-1032). كتاب او از دو جهت بر سایر سفرنامه‌های اسلامی برتری دارد: اول از جهت وسعت دامنه سفر كه در برداشتی داستان مسافرت او از طنجه مراكش شروع شده و به مصر، شامات، مكه، عراق، قسمت بزرگی از ایران، یمن، عمان، بلادالروم، قسطنطنیه، دشت قبچاق، ماوراءالنهر، افغانستان، سند، هند، جزایر جنوبی هندوستان، چین، اندلس، نیجریه، و مانند آنها بسط یافت؛ دوم از جهت صداقت او در بیان اوضاع و احوال ممالكی كه دیده است و ضبط و توصیف رسوم و آداب و عادات مللی كه در این خط سیر زندگی می‌كرده‌اند (:12 165-166). سفرنامه ابن بطوطه جهات و جوانب زندگی مردم را نشان می‌دهد. از این‌رو، نه تنها از لحاظ جغرافیای تاریخی، بلكه برای آشنایی با فرهنگ آن زمان نیز گرانبهاست (:3 ج 3، ص 126). با مطالعه سفرنامه ابن بطوطه كه در فاصله بین ایلغار مغول و یورش تیمور نوشته شده است، تصویر ممالك اسلامی در یكی از حساس‌ترین و بحرانی‌ترین اعصار تاریخ مجسم می‌شود (:20 95).

الغ بیگ ، معروف به دون ژوان ایرانی (1013-1065ق.)، منشی ایلچی شاه عباس یكم به دربار شاهان اروپا بود. وی در اروپا به مسیحیت گروید و از طرف دربار اسپانیا به دون ژوان ایرانی ملقب شد. وی ظاهرآ سفرنامه مبسوطی از آنچه در راه دیده و شنیده بود به فارسی تدوین كرد. سپس یكی از دوستانش آن را به زبان اسپانیولی برگردانید كه در 1604 با نام «روایات دون ژوان» به چاپ رسیده است . در جریان جنگ‌های ایران و روسیه در عصر قاجار، میرزا ابوالحسن خان شیرازی معروف به ایلچی سفارت، از طرف دولت ایران به روسیه رفت و سرگذشت سفرش را در كتاب دلیل السفرا تدوین كرد. این كتاب را باید یكی از بهترین و جامع‌ترین كتب درباره اوضاع و آداب و رسوم مردم روسیه دانست .

در ایران، بسیاری از اهل قلم پس از سفر حج به نگارش سفرنامه مكه پرداخته‌اند. فتوح الحرمین از محی‌الدین لاری (932ق.)؛ سفرنامه مكه از مشتری خراسانی (1264-1305)، مهتاج السعادت از حكیم غلام محمد دهلوی ؛ سفرنامه حج میرزا علی خان امین الدوله (1260-1322ق.)؛ و در دوران معاصر خسی در میقات از جلال آل احمد از جمله این آثار است. از اوایل دوران مشروطه، برخی نویسندگان از سفرنامه برای بیان انتقادات خود از اوضاع سیاسی و اجتماعی بهره گرفتند كه از آن میان می‌توان به مسالك المحسنین از عبدالرحیم طالبوف (1250-1328) و سیاحت‌نامه ابراهیم بیگ از حاج زین‌العابدین مراغه‌ای اشاره كرداثر اخیر در واقع اطلاعات جامعی درباره اوضاع ایران در اواخر قرن سیزدهم هجری به‌دست می‌دهد. كتاب مراغه‌ای را می‌توان نخستین رمان اصیل اجتماعی از نوع اروپایی در زبان فارسی و هجویه‌ای استادانه دانست كه اصول قدیم ایران و اخلاق و عادات ناپسند ایرانیان را به ‌صورت تابلوهای زنده و جاندار و بسیار دقیق مورد ایراد و انتقاد قرار داده است.

شرایط كنونی: امروزه سفرنامه‌نویسی به‌ عنوان شیوه مطلع ساختن مخاطبان از سرزمین‌ها و مردمان دیگر، جای خود را به گزارش‌های مصور و روزآمد تلویزیونی و اینترنتی داده است. به این ترتیب، اهمیت سفرنامه‌ها به‌واسطه آگاهی یافتن از تجربه شخصی مسافر است و از اثرگذاری اجتماعی آنها، آن‌گونه كه در مورد سفرنامه‌های قدیمی تصور می‌شود، نیز كاسته شده است. در واقع سفرنامه‌نویسی به معنای كهن، در جهانی كه از لحاظ ارتباطی دیری است به دهكده‌ای بدل شده است، كاری كم جاذبه می‌تواند باشد.

از وبلاگ ادبیات فارسی هاتفی


برچسب‌ها: سفرنامه, اسلام
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 0:27  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

معراج پیامبر اسلام و داستان «ارداویرافنامه» زرتشتیان هر دو روایت‌هایی از سفر روحانی به عالم بالا و مشاهده بهشت و دوزخ هستند که در برخی جزئیات شباهت‌هایی دارند، اما تفاوت‌های بنیادین و محتوایی مهمی نیز میان آن‌ها وجود دارد.

شباهت‌ها

  • هر دو داستان به نوعی «معراج» یا عروج روحانی اشاره دارند که در آن فرد به عالم بالا می‌رود و از سرنوشت نیکان و بدان آگاه می‌شود.
  • در هر دو روایت، سفر به عالم بالا با مشاهده بهشت و دوزخ همراه است و مجازات‌ها و پاداش‌های اخروی برای اعمال دنیوی نمایش داده می‌شود.
  • در «ارداویرافنامه» و معراج پیامبر، شخصیت اصلی پس از طی مراحلی به عالم بالا می‌رود و حقایقی را می‌بیند که برای هدایت و عبرت بیان می‌شود.
  • برخی تصاویر، مانند عبور از پل و مشاهده عذاب‌های خاص، در هر دو متن دیده می‌شود.

تفاوت‌ها

  • معراج پیامبر اسلام بر پایه وحی الهی و آموزه‌های توحیدی و اخلاقی اسلام استوار است، در حالی که ارداویرافنامه متعلق به دین زرتشتی و دارای آموزه‌ها و باورهای خاص آن دین است.
  • در معراج پیامبر، سفر جسمانی و روحانی به امر خداوند صورت می‌گیرد و بر توحید و عدالت الهی تأکید می‌شود، اما در ارداویرافنامه، سفر بیشتر به صورت روحانی و با مصرف مواد مخدر (بنگ) انجام می‌شود که در اسلام حرام است.
  • آموزه‌های اخلاقی و دینی در معراج پیامبر با تعالیم اسلام هماهنگ است، اما در ارداویرافنامه برخی آموزه‌ها مانند روابط نامشروع و برخی رسوم زرتشتی که در اسلام مردود است، دیده می‌شود.
  • معراج پیامبر شامل دیدار با پیامبران، ملائکه و دریافت دستورهای دینی است، در حالی که ارداویرافنامه بیشتر به شرح مجازات‌ها و پاداش‌های پس از مرگ می‌پردازد.

نتیجه‌گیری

اگرچه از نظر ساختاری و موضوعی، معراج پیامبر و ارداویرافنامه هر دو داستان‌هایی از سفر روحانی به عالم بالا هستند و برخی تصاویر و مفاهیم مشابه دارند، اما تفاوت‌های اساسی در مبانی دینی، اخلاقی و فلسفی آن‌ها وجود دارد که نشان می‌دهد معراج پیامبر اسلام اقتباسی صرف از ارداویرافنامه نیست بلکه یک تجربه الهی و منحصر به فرد است که در چارچوب توحید و آموزه‌های اسلامی شکل گرفته است.

منابع

  • پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب: بررسی ادعای اقتباس معراج پیامبر از ارداویرافنامه
  • مقاله تطبیقی معراج پیامبر اکرم (ص) با ارداویراف نامه
  • دانشگاه آزاد اسلامی واحد رودهن: معراج در دین زرتشت و دین یهودی با تأکید بر ارداویرافنامه
  • مقالات و تحلیل‌های تاریخی درباره معراج ارداویراف و معراج پیامبر اسلام

این منابع به طور مفصل به شباهت‌ها و تفاوت‌های این دو روایت پرداخته‌اند و نشان می‌دهند که هر دو در بستر فرهنگی و دینی خاص خود شکل گرفته‌اند


برچسب‌ها: معراج, پیامبر اسلام, ارداویرافنامه, ادیان
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 0:25  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

کمدی الهی اثر دانته آلیگیری، یکی از بزرگ‌ترین آثار ادبیات ایتالیا و جهان است که در اوایل قرن چهاردهم میلادی (بین سال‌های ۱۳۰۸ تا ۱۳۲۱ میلادی) نوشته شده است. این کتاب به صورت منظوم و از زبان اول شخص روایتگر سفر خیالی دانته به دنیای پس از مرگ است که شامل سه بخش دوزخ، برزخ و بهشت می‌شود. در این سفر، دانته با شخصیت‌های تاریخی و فلسفی متعددی مانند ارسطو، هومر و صلاح‌الدین ایوبی دیدار می‌کند و در نهایت به دیدار خدا می‌رسد

کمدی الهی با رویکرد دینی، اخلاقی و آموزشی، هدفش کمک به خروج انسان از نگون‌بختی‌های جهان فانی و گشودن راه سعادت است

. این اثر از منابع مختلفی الهام گرفته، از جمله معراج پیامبر اسلام و آثار عرفانی اسلامی مانند «فتوحات مکیه» ابن عربی و «رسالة الغفران» ابوالعلا معری. همچنین شباهت‌هایی میان کمدی الهی و متون دینی و عرفانی ایرانی مانند «معراجنامه» و «ارداویرافنامه» وجود دارد که هر دو به سفر روحانی به عالم پس از مرگ و مشاهده پاداش و عذاب در بهشت و دوزخ می‌پردازند

در کمدی الهی، دو راهنما دانته را همراهی می‌کنند: ویرژیل، شاعر رومی که نماد عقل و منطق بشری است، در بخش‌های دوزخ و برزخ، و بئاتریس، نماد عشق و فروغ الهی، در بخش بهشت

. این ساختار و مضمون سفر روحانی، شباهت‌هایی با معراج پیامبر اسلام دارد که در آن پیامبر به عالم بالا عروج می‌کند و حقایق اخروی را می‌بیند

خلاصه:

  • کمدی الهی اثر دانته آلیگیری، منظومه‌ای است درباره سفر خیالی به دوزخ، برزخ و بهشت.
  • هدف اثر، آموزش اخلاقی و دینی و راهنمایی انسان به سوی سعادت است.
  • اثر از منابع اسلامی و عرفانی مانند معراج پیامبر و آثار ابن عربی و ابوالعلا معری الهام گرفته است.
  • در سفر دانته، دو راهنما (ویرژیل و بئاتریس) او را همراهی می‌کنند.
  • کمدی الهی با متون ایرانی و اسلامی مانند معراجنامه و ارداویرافنامه شباهت‌هایی دارد.

منابع

مطالعه تطبیقی «کمدی الهی» دانته و «معراجنامه»

ویکی‌پدیا: کمدی الهی

مقاله ابن عربی، دانته و کمدی الهی

مشرق نیوز: ارتباط کمدی الهی و معراج پیامبر

دانلود کتاب کمدی الهی دانته آلیگیری

پایان نامه تطبیقی تصاویر کمدی الهی و معراجنامه میرحیدر


برچسب‌ها: دانته, کمدی الهی, ادبیات, مرگ
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 0:19  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

مرد اگر مرد است گو نزد من آی
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی
تا بوسه زنم بر رخسار کبودش
تا بگیرم از دلق رنگ رنگش
عمر جاودانی که او می‌ستاند
من نیز زنده شوم از آن دمستان
تا ندانم که مرگ چیست و کجاست
تا ندانم که من کیستم و کجاست
تا ندانم که منم یا اوست
تا ندانم که اوست یا منم
تا ندانم که ما کیستیم و کجاست
تا ندانم که ما کیستیم و کجاست شعر «مرگ اگر مرد است گو نزد من آی» از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، بیانگر نگرشی عرفانی و عاشقانه به مرگ است که فراتر از ترس و هراس رایج از مرگ می‌رود. در این بیت، مولانا مرگ را به مثابه معشوقی می‌بیند که اگر واقعاً «مرد» و راستین است، باید نزد او بیاید تا او را در آغوش گیرد و از او «عمر جاودان» طلب کند، یعنی زندگی‌ای فراتر از زندگی مادی و زودگذر دنیا.

تفسیر عرفانی بیت:

  • مرگ به عنوان معشوق و دوست: مرگ نه به عنوان پایان تلخ، بلکه به عنوان مرحله‌ای از تحول و وصال به حقیقت نهایی دیده می‌شود. شاعر از مرگ دعوت می‌کند که بیاید و او را در آغوش گیرد، نشانه‌ای از پذیرش کامل و عاشقانه‌ی مرگ است.
  • طلب عمر جاودان از مرگ: این عمر جاودان اشاره به زندگی حقیقی و ابدی دارد که پس از مرگ ظاهری آغاز می‌شود؛ زندگی‌ای که روح از آن بهره‌مند می‌شود و از تعلقات دنیوی آزاد می‌گردد.
  • دلقی که مرگ می‌ستاند: «دلق رنگ رنگ» نمادی از پوشش‌های دنیوی و تعلقات است که مرگ آن‌ها را از انسان می‌گیرد تا به حقیقت اصلی وجود برسد.

مفاهیم کلیدی در عرفان اسلامی مرتبط با این بیت:

  • مرگ حقیقی و مرگ ظاهری: عرفا مرگ ظاهری را رها کردن بدن می‌دانند و مرگ حقیقی، مرگ نفس اماره و رسیدن به فنا فی الله است.
  • توفی و وفات: در قرآن مرگ به معنای «توفی» یا بازپس‌گیری جان است، نه پایان مطلق، بلکه انتقال به مرحله‌ای دیگر از وجود.
  • عشق به مرگ: در عرفان، مرگ به عنوان راهی برای وصال به معشوق حقیقی (خداوند) دیده می‌شود و این عشق به مرگ، نوعی شجاعت و آگاهی است که از ترس مرگ رها شده است.

اشاره به آیات قرآن و روایات:

آیه «اللّهُ یَتَوفَّی الأنفُسَ حینَ مَوتِها...» (سوره زمر، آیه ۴۲) بیانگر این است که خداوند جان‌ها را در هنگام مرگ قبض می‌کند و این قبض روح، بازپس‌گیری امانت است. همچنین در روایات آمده که مرگ پایان نیست بلکه انتقال به عالم دیگر است. این جهان زندان و ما زندانیان بر شکن زندان و خود را وارهان

بیت «حفره کن زندان و خود را وا رهان» از مثنوی معنوی مولانا، تشبیهی عرفانی است که جهان را به زندانی تشبیه می‌کند که انسان در آن اسیر است و باید با تلاش و کوشش (حفره کن زندان) خود را از این اسارت رها سازد.

تفسیر عرفانی و معنوی

  • دنیا به مثابه زندان: مولانا دنیا را زندانی می‌داند که جان و روح انسان در آن گرفتار شده است. این زندان نمادی از تعلقات مادی، نفس اماره و غفلت از حقیقت است.
  • حفره کن زندان: به معنای تلاش و جهد برای شکستن قیدهای دنیوی و نفسانی است. این تلاش می‌تواند معنوی، اخلاقی و عملی باشد تا انسان بتواند از اسارت دنیا رهایی یابد.
  • خود را وا رهان: رهایی از قیدهای نفس و دنیا، رسیدن به آزادی حقیقی و بازگشت به اصل و حقیقت وجود است.
  • تلاش و جهاد: مولانا تأکید می‌کند که رهایی نیازمند جهد و کوشش است و صرف توکل یا انتظار کافی نیست. باید فعالانه در مسیر رشد و کمال گام برداشت.
  • دنیا و مال: دنیا و مال اگر برای دین و هدف الهی به کار گرفته شوند، نعمت‌اند؛ اما اگر دل را به آن‌ها ببندیم، زندانی و مانع رهایی می‌شوند.

مولانا با این بیت می‌گوید: این دنیا زندانی است که ما در آن اسیر هستیم، پس باید با تلاش و کوشش راهی برای خروج از آن پیدا کنیم و خود را از قیدهای دنیوی و نفسانی آزاد سازیم تا به آزادی و حقیقت برسیم.

شعر «مرگ اگر مرد است گو نزد من آی» بیانگر پذیرش عاشقانه و آگاهانه مرگ است که در عرفان اسلامی به معنای گذر از زندگی مادی و رسیدن به زندگی ابدی و حقیقی است. این دیدگاه مرگ را نه پایان، بلکه آغازی نو و وصال به حقیقت می‌داند.

فیلم‌های «بهشت بر فراز برلین» (زیر آسمان برلین) و «شهر فرشتگان» و همچنین «ملاقات با جو بلک» هر سه به نوعی با مفهوم فرشته مرگ و معاد از دیدگاه‌های مختلف انسانی و فلسفی ارتباط دارند، اگرچه با رویکردهای متفاوت و از منظرهای فرهنگی و دینی گوناگون.

۱.بهشت بر فراز برلین یا بال های اشتیاق

این فیلم ساخته ویم وندرس درباره فرشتگان نامرئی است که در شهر برلین پرسه می‌زنند، افکار و دردهای انسان‌ها را می‌شنوند و به آن‌ها آرامش می‌دهند. این فرشتگان قادر به تجربه احساسات انسانی نیستند و نمی‌توانند مستقیماً در زندگی انسان‌ها دخالت کنند. یکی از فرشتگان عاشق یک زن می‌شود و برای تجربه عشق و احساسات انسانی، تصمیم می‌گیرد انسان شود.

  • : این فرشتگان در نقش ناظران و همراهان انسان‌ها هستند که شباهت‌هایی به مفهوم «ملک الموت» (فرشته مرگ) در اسلام دارند که مأمور قبض روح است اما در این فیلم بیشتر نقش مراقب و شاهد را دارند تا عامل مرگ.
  • : فیلم به نوعی به گذرا بودن زندگی و ارزش لحظه‌های انسانی اشاره می‌کند و مفهوم معاد و زندگی پس از مرگ به صورت ضمنی در نگرش فرشتگان به انسان‌ها و سرنوشت‌شان حضور دارد.

فیلم بالهای تمایل Wings of desire یک اثر قابل بحث درباره عالم ملکوت و فرشتگان است. برخی این اثر را به بالهای اشتیاق یا آرزو ترجمه کرده اند درحالی که واژه desire ، با توجه به استعمال آن و سیاق داستان فیلم، به معنای میل و شهوت است. داستان فیلم درباره دنیای سیاه و سفید فرشتگان برلین است که بر اعمال مردم نظارت می کنند ولی یکی از آنها با دیدن دنیای مادی تمایل پیدا می کند مانند انسانها مادی شود و برای یک عشق مادی، " ابدیت" خود را قربانی می‌کند تا بتواند طعم لذت آنها را بچشد!

این فیلم در زمان خود در مجلات سینمایی ایران با ستایش روبرو شد و محسن مخملباف کارگردان فیلم ، ویم وندرس را یکی از پیامبران قرن بیستم نامید! شهید آوینی در نقد سینمایی خود به این ستایشها واکنش نشان داد و ضمن اذعان به تکنیک قوی فیلم و ساختار زیبا و شاعرانه آن، محتوای آن را نقد کرد و گفت مقصود وندرس از قصه عشق، love story است، اما ما شرقی‌ها همواره " عشق" ر ا به معنای مقدس و عرفانی آن می‌فهمیم... اما در غرب، عشق هرگز بدین معنا نیست و این " قصه عشق"‌یا " لاواستوری" که وندرس می‌گوید، عشقی کاملاً زمینی و اروتیک است... که مانند فرویدیستها ریشه ای اسطوری ای برای آن قائل است.

شاید بتوان فیلمهای فلسفی غربی را بهانه ای برای شناخت بهتر معارف اسلامی دانست. اکنون پس از یادداشت مهم آوینی در نقد این فیلم ، لازم است ریشه های الهیاتی آن بیشتر بررسی شود. واقعیت این است که اگر تصاویر خرافه آمیزی از فرشتگان وجود دارد حاصل سوء تفسیر متون دینی است.

شگفت اینجاست که شباهتی بین این داستان و داستان توراتی انجیلی «هاروت و ماروت» وجود دارد_فرشتگانی که برای هدایت افراد بشر به زمین نزول یافته اند، اما بعد آلوده به گناه شدند_و یا شباهتی ظاهری بین پیام آقای «ویم وندرس» و بعضی حقایق عرفانی رایج در میان ما وجود دارد؛ در منابع روایی اهل سنت نیز روایتی دیده شده است که فرشتگان گفتند حالاکه لذت دنیا را به انسان دادی آخرت را به ما بده! پیش فرض این سخن می تواند این باشد که فرشتگان برای لذات دنیا میل داشتند. نقد علامه طباطبایی بر دلالت این روایت تأمل برانگیز است.

در نگرش اسلامی انسان با عشق از مقام فرشتگان بالا می رود و مسجود ملائکه می شود ولی در نگرش مدرن و بر اساس تحریفات الهیاتی فرشتگان دچار عشق مادی شده و به مقام خاکی انسان غبطه می خورند! در هردو نگرش انسان عاشق است و بالاتر از فرشته. اما این کجا و آن کجا؟

۲.شهر فرشتگان (CITY OF ANGELS)

این فیلم بازسازی و اقتباسی از «بهشت بر فراز برلین» است که در فضای رمانتیک‌تر و کمدی-درام ساخته شده و داستان فرشته‌ای است که عاشق یک زن انسان می‌شود و تصمیم می‌گیرد انسان شود.

شهر فرشتگان روایتی غم انگیز از هبوط است. اما نه هبوط انسان برای سیب یا گندم، هبوط فرشته‌ای عاشق برای رسیدن به انسان!

ست فرشته‌ی مرگ است. فرشته‌ای جذاب در یک لباس مشکی بلند که آدمها زمانی می‌توانند او را ببینند که دیگر امیدی به برگشتشان نیست و این ست است که روح آنها را به سمتی که باید بروند هدایت می‌کند. از ظاهر جذاب و حالات این فرشته و همچنین از لبخند و شادیِ انسانهای پیر و جوانی که او مسئول تحویلشان است، به خوبی مشخص است که این آدمها آدمهایی بوده‌اند که در زندگی دنیوی انسانهای بدی نبوده‌اند و حالا رستگار شده‌اند. تا این که یک روز در اتاق عمل، بیمار به رغم تلاش‌های پزشک جراح دکتر مگی رایس ( با بازی مِگ رایان) برای احیاء قلبی، می‌میرد. ضمن این که تلاش‌های بی وقفه مگی برای احیأ بیمار قبلأ ست را متعجب کرده است، در اینجا شوک اول فیلم رخ می‌دهد و مگی جوری به چشمهای ست – که قاعدتأ نه می‌تواند و نه باید او را ببیند – خیره می‌شود که انگار او را می‌بیند و شکایت می‌کند که چرا این کار را کرد. ست گیج می‌شود و درگیر این پزشک می‌شود و همه جا به دنبال او است که ببیند که او چطور توانسته او را که نادیدینی بوده، ببیند! و البته به زودی می‌فهمد که این صرفأ یک اتفاق بوده است. اما از این به بعد فرشته‌ی داستان عاشق شده است و در همه لحاظ به دنبال مگی است. پزشک متعهدی که در زندگی شخصی با فروپاشی عاطفی و جدایی روبروست. شوک بعدی فیلم زمانی است که یکی از مریضهای مگی، ست را صدا میزند و اعلام می‌کند که از وجود او خبر دارد و مشخص می‌شود این مرد هم زمانی فرشته‌ای بوده که هبوط کرده است. در ادامه صحبت‌ها و آشنایی بیشتر این دو، که یکی فرشته‌ای است که می‌خواهد از دنیای انسانی بداند و دیگری انسانی است که دلش برای دوران فرشته بودنش و قابلیتهایی که از دست داده است تنگ شده، درخور توجه است. در این میان صحنه‌هایی جالب، باعث هیجان بیشتر فیلم می‌شود، صحنه‌ای که دست ست می‌بُرد اما هیچ اتفاقی نمی‌افتد و مگی تعمدأ چاقو را به بدنش می‌زند اما باز هم اتفاقی نمی‌افتد یا صحنه‌ای که تصویر ست در عکسهای گرفته شده در روز پیک نیک به صورت چهره‌ای نورانی افتاده که قابل تشخیص نیست. این روایت تا فهمیدن مگی از ماهیت وجودی ست و تصمیم او برای زمینی شدن و نزدیک شدن و علاقمندی این دو به یکدیگر پیش می‌رود و در نهایت شوک اصلی فیلم مرگ مگی است آن هم زمانی که مگی تازه از شرایط بد روانی و شکست عاطفی قبلی رها شده و همان روز در آغوش فرشته‌ا‌ی بیدار شده که فقط به خاطر او هبوط کرده است

شهر فرشتگان روایت جذابی است که تا مدتها ذهن را مشغول می‌سازد. این که آیا مرگ مگی در فردای همان شبی که به مثابه شروع یک ماه عسل بود انتقام خدا از ست است که جایگاه آسمانی پیش او را با موقیعتی زمینی برای بودن پیش یک زن عوض کرد؟ مرگ مگی آن هم در آن شرایط و به آن سرعت، آنقدر تلخ است که همزادپنداری همه‌ی خواستن‌ها و نرسیدن‌ها و تجلی همه‌ی ناکامی‌های مخاطب را به بالاترین حد می‌رساند. و از آن تلخ تر تنهایی ست پس از آن است، فرشته‌ای که حالا از این جدایی تلخ، بسیار عصبی و دلشکسته و شاکی است و به در و دیوار می‌زند که بتواند راهی برای ارتباط با هم نوعان آسمانی پیدا کند و دلیل این تنهایی را بپرسد و البته در نهایت در لحظات کوتاهی که موفق به صحبت با صمیمی‌ترین دوستش می‌شود، در جواب او که آیا از کارش پیشمان است می‌گوید که به خاطر تجربیات و احساساتی که در این عشق در زمین تجربه کرده اگر می‌دانست که این اتفاق می‌افتد باز هم این کار را می‌کرد.

فیلم شهر فرشتگان یا City of Angels ساخته برَد سیلبرلینگ و محصول سال ۱۹۹۸ آمریکا است. این فیلم که خودش اقتباسی از Wings of Desire بوده است توانسته با بهره‌گیری از بازیگران توانمندی چون نیکولاس کیج و مگ رایان داستان جذابی را روایت کند که به رغم گذشت ۲۰ سال از زمان ساخت هنوز هم خوش ساخت و قابل تحسین است. این فیلم دستمایه اقتباس سریال حلقه سبز ساخته ابراهیم حاتمی کیا بوده است (۱۳۸۶). قضاوت در باب کیفیت و درجه موفقیت این سریال بر عهده خوانندگان است و در اینجا قصد بر سخن از این مسأله نیست اما جالب است که به رغم شباهت‌های فراوان و نزدیکی خط سیر در این دو داستان در طی این سالها هرگز اشاره‌ای نشده که این سریال اقتباس و حتی در ضعیف ترین حالت الگوبرداری‌هایی از داستان شهر فرشتگان داشته است. در فیلم شهر فرشتگان تأکید بر جنبه‌های جسمانی و مادی دنیا به صورت زیبایی مورد تأکید است. لذت قرار گرفتن زیر دوش آب گرم یا عطر پرتغال و سایر جنبه‌های بسیار معمولی و پیش پا افتاده‌ای که ما به رغم تکرار هرروزه حتی آن ها را نمی‌بینیم اما در این فیلم و وقتی از زاویه دید کسی به آنها نگاه می‌کنیم که تا کنون چنین تجربه‌ای نداشته است، لذت آنها را درک خواهیم کرد. در یکی از سکانس‌ها مگی در حین خوردن گلابی طعم و ماهیت آن را برای ست -فرشته‌ای که درکی از خوردن ندارد و مشتاقانه چشم به دست و دهان مگی دوخته- توصیف می‌کند، در فیلم حلقه سبز و آن جایی که زن اصلی داستان گلبهار با بازی سیما تیرانداز -که اتفاقأ او هم خانم دکتر است – در حال خورد کله پاچه است و مزه و حس خودش را برای نقش اول مرد داستان – روح حسن گلاب با بازی حمید فرخ نژاد – توضیح می‌دهد تکرار شده است.

اقتباس و تقلید سینمایی و داستانی البته نه تنها چیز بدی نیست که در صورت قدرت و ظرافت بیان، می‌تواند بسیار دلچسب و جذاب باشد. البته اقرار به این مسأله امری اخلاقی و منطقی خواهد بود که متأسفانه در بسیاری از موارد به ویژه در ایران به دلایل مختلف شاهد عدم ذکر چنین موضوعی هستیم.

شهر فرشتگان در نهایت با دویدن حاکی از خوشحالی و آزادی ست در آب دریایی است که ساحلش همان جایی است که دوستان سابقش – فرشتگان- برای عبادت آنجا جمع می‌شدند. این پایان البته پایان خوبی برای کسی است که عاقبت تصمیمش هیچ شباهتی به شروعش ندارد. حداقل در این پایان، ما با غم ناشی از فقدان و بی معنا شدن هبوط روبرو نیستیم و می‌توانیم به خودمان تسلی بدهیم که ست از عاقبتش غمگین و مستأصل نیست اگرچه که می‌دانیم این شروع زندگی دنیایی مساوی با بسیاری از محدودیت‌ها، ناتوانی‌ها و غصه‌هایی خواهد بود که پیش شرط زندگی انسانی است

  • : فرشته‌ای که در فیلم است، نقش مشابهی با فرشته مرگ دارد که بین عالم غیب و عالم انسان‌ها در رفت و آمد است و وظیفه‌اش همراهی و هدایت انسان‌هاست.
  • : فیلم به زندگی، عشق، انتخاب و ارزش‌های انسانی می‌پردازد و مفاهیم روحانی و زندگی پس از مرگ را به صورت استعاری و فلسفی مطرح می‌کند.

۳.ملاقات با جو بلک(MEET JOE BLACK)

در این فیلم، فرشته مرگ در قالب یک مرد جوان به زمین می‌آید تا با انسان‌ها آشنا شود و به نوعی با زندگی و مرگ مواجه شود. این اثر به بررسی رابطه انسان با مرگ، زندگی و معنای وجود می‌پردازد.از شاخص‌ترین بازیگران فیلم میتوان به آنتونی هاپکینز در نقش “ویلیام پریش” و برد پیت در نقش “جو بلک” اشاره کرد. بازیگران دیگری نیز همچون “کلر فورلانی”، “جیک وبر” و “مارسیا گی هاردن” در این درام آمریکایی به ایفای نقش پرداخته‌اند. بازی فوق‌العاده برد پیت و آنتونی هاپکینز این فیلم را به یکی از بهترین و ماندگارترین آثار مشترک این بازیگران تبدیل کرده است

دختر ویلیام به نام سوزان پریش (با بازی کلر فورلانی) عاشق جو بلک شده و از او درخواست می‌کند که با او باشد؛ وقتی با این حرف جو روبرو می‌شود که به زودی قرار است از این جا برود، به او می‌گوید حاضر است تا با او به هر کجا که جو می‌رود، بیاید. اما ویلیام به جو می‌گوید او عاشق مردی شده که تو در جسم او رفتی، نه خود تو!

اما جو که خودش هم عاشق سوزان شده، می‌خواهد او را با خودش به دنیای دیگر ببرد.ویلیام از جو می‌خواهد تا واقعیت را به سوزان بگوید و سپس واکنش او را ببیند. در پایان جو قسمتی از حقیقت خودش را به سوزان می‌گوید و تصمیم می‌گیرد تا از او خداحافظی کند و او را با خود نبرد.

در پایان جشن تولد ۶۵ سالگی ویلیام، جو بلک جان او را می‌گیرد. در نهایت مردی که در ابتدای فیلم در کافی شاپ نشتسه بود (برد پیت)، به جسم خود بازمی‌گردد و با سوزان آشنا می‌شود.

“ملاقات با جو بلک” فیلمی است که از ما می خواهد به خودمان نگاه کنیم و بفهمیم که این زندگی یک هدیه معجزه‌آسا است و شاید کمی بیش از حد داریم به آن بدیهی می‌نگریم. فیلم “ملاقات با جو بلک” از ما می‌خواهد که از خود بپرسیم: آیا واقعاً طوری که ما زندگی می‌کنیم، به اندازه کافی خوب است؟

آنتونی هاپکینز نقش بیل را بازی می کند. بیل یک مرد تجاری بسیار موفق است، اما زمان او فرا رسیده. همه ما باید یک روز بمیریم، این بخشی از زندگی ماست. حالا زمان ویلیام از راه سیده. اما قبل از رفتن او جو بلک را ملاقات می کند و به او کمی فرصت می‌دهد. در عوض ویلیام به “مرگ” نشان خواهد داد که زنده بودن چگونه است. مطمئناً کمی سخت است اما با این وجود درست است.

زمانی که مرگ شروع به یادگیری چیزهای ارزشمند زندگی ما انسان‌ها می‌کند، چه اتفاقی میفتد؟ نقطه اوج این فیلم همینجاست. آنچه را که ما انسان‌ها در زندگی خود بدیهی می‌دانیم، او آن‌ها را پاک و جادویی می‌بیند. به عنوان مثال، کره بادام زمینی. جو بلک آن را می‌چشد و درمی‌یابد که شگفت‌انگیزترین غذایی است که در عمر کوتاه خود خورده است.

موقع خاویار خوردن بقیه او خودداری می کند و کره بادام زمینی بیشتری می‌خورد. این سکانس یکی از ناب ترین و صادقانه‌ترین صحنه‌های فیلم است. نه برای آنچه که می‌بینیم، بلکه به خاطر آن چیزی که می‌خواهد ما درک کنیم. برای من، این صحنه تصویری است از آنچه که فیلم و زندگی باید درباره آن باشد. زندگی یک هدیه است. چیزهای شگفت انگیز زیادی وجود دارد که ما به عنوان یک انسان آن‌ها را داریم اما فراموششان کرده‌ایم.

ما در نقد فیلم meet joe black متوجه می‌شویم ما انسان‌ها آنقدر درگیر چیزهایی هستیم که زمانی مهم به نظر می‌رسند، اما بعد از کلی تلاش و رسیدن به آن، بی اهمیت می‌شوند. این فیلم می‌خواهد به ما بگوید شاید چیزهای کوچکی که همین الان داریم، می‌توانند بزرگترین خوشحالی ما در زندگیمان باشند. مانند کره بادام زمینی، مانند فوتبال بازی کردن با دوستان، مانند آفتاب گرفتن در بالکن خانه.

  • : شخصیت جو بلک خود تجسم فرشته مرگ است که به شکل انسانی ظاهر می‌شود و به انسان‌ها فرصت تأمل درباره زندگی و مرگ می‌دهد.
  • : فیلم به طور مستقیم به موضوع مرگ و زندگی پس از آن می‌پردازد و از دیدگاه فلسفی و انسانی به معاد نگاه می‌کند.در آموزه‌های اسلامی، فرشتگان از جمله فرشته مرگ (عزرائیل) موجوداتی نورانی و غیرمادی هستند که دارای جسم لطیف و نامرئی‌اند و می‌توانند به شکل انسان ظاهر شوند، همان‌طور که در قرآن و روایات آمده است که فرشته جبرئیل به حضرت مریم به صورت جوانی زیبا ظاهر شد.

. بنابراین، فرشته مرگ نیز می‌تواند به شکل انسان درآید، اما این تغییر شکل صرفاً ظاهری است و ماهیت او همچنان فرشته‌ای غیرمادی باقی می‌ماند.

با این حال، برخلاف فیلم «ملاقات با جو بلک» که فرشته مرگ به صورت یک انسان کامل و با اراده آزاد تبدیل می‌شود، در باور اسلامی چنین امکانی برای فرشته مرگ وجود ندارد؛ فرشتگان مأموران خداوند هستند و نمی‌توانند ماهیت خود را تغییر دهند یا مانند انسان‌ها زندگی کنند. آنها تابع امر الهی‌اند و هیچ گونه اختیار شخصی برای تغییر ذات خود ندارند

بنابراین، پاسخ به سؤال این است که فرشته مرگ می‌تواند به شکل انسان ظاهر شود، اما نمی‌تواند به انسان تبدیل شود یا زندگی انسانی داشته باشد همانند شخصیت جو بلک در فیلم. این تفاوت، ناشی از تفاوت میان باورهای دینی و تخیل سینمایی است.

در اسلام، فرشته مرگ (ملک الموت) مأمور قبض روح است و انسان‌ها را به سوی معاد و زندگی پس از مرگ می‌برد. این فرشته نقشی جدی و قطعی در سرنوشت انسان‌ها دارد. فیلم‌های مذکور هر کدام به نوعی این مفهوم را به زبان سینمایی و فلسفی بازتاب داده‌اند:

  • «بهشت بر فراز برلین» و «شهر فرشتگان» بیشتر بر نقش فرشتگان به عنوان همراهان و ناظران زندگی انسان‌ها تمرکز دارند و به تجربه انسانی و ارزش زندگی توجه می‌کنند.
  • «ملاقات با جو بلک» به صورت مستقیم‌تر به فرشته مرگ و مواجهه انسان با مرگ و معاد می‌پردازد.

.۵ .«برادران شیردل»

کتاب و فیلم «برادران شیردل» اثر آسترید لیندگرن، داستان دو برادر است که پس از مرگ وارد دنیایی خیالی به نام «دره گل سرخ» یا «نانییالا» می‌شوند و در آنجا با مبارزه علیه ظلم و ستم مواجه می‌شوند

. این اثر به موضوعاتی چون مرگ، زندگی پس از مرگ، مبارزه خیر و شر، شجاعت و اتحاد می‌پردازد و دنیای پس از مرگ را به صورت داستانی و نمادین به تصویر می‌کشد.

از سوی دیگر، معاد در اسلام به معنای بازگشت انسان پس از مرگ به سوی خداوند و زندگی دوباره در جهان آخرت است که شامل مراحل حساب، پاداش و کیفر، بهشت و جهنم می‌شود. معاد در حکایات اسلامی با تأکید بر واقعی بودن زندگی پس از مرگ، وجود فرشتگان مأمور قبض روح (ملک الموت)، منکر و نکیر، و مراحل مختلف عذاب و نعمت پس از مرگ مطرح شده است

تشابهات

  • هر دو روایت به زندگی پس از مرگ و وجود دنیایی دیگر پس از مرگ اشاره دارند.
  • در «برادران شیردل» و معاد اسلامی، مفاهیمی مانند عدالت، مبارزه با ظلم، پاداش نیکوکاران و کیفر ظالمان مطرح است.
  • حضور موجودات یا نیروهایی که بر سرنوشت انسان‌ها پس از مرگ تأثیر می‌گذارند (در «برادران شیردل» پادشاه ظالم و در اسلام فرشتگان و حساب و کتاب) دیده می‌شود.
  • هر دو بر اهمیت اخلاق، شجاعت، اتحاد و امید در زندگی تأکید دارند.

تفاوت‌ها

  • «برادران شیردل» یک داستان تخیلی و نمادین است که دنیای پس از مرگ را به صورت یک سرزمین خیالی و مبارزه‌ای قهرمانانه نشان می‌دهد، در حالی که معاد اسلامی بر اساس آموزه‌های دینی و واقعیات متافیزیکی استوار است.
  • در معاد اسلامی، مراحل دقیق و مشخصی برای پس از مرگ وجود دارد و فرشتگان خاصی مأمور قبض روح و سوال قبر هستند، اما در «برادران شیردل» این مسائل به شکل داستانی و نمادین بیان شده‌اند.
  • معاد اسلامی تأکید بر حسابرسی دقیق اعمال و عدالت الهی دارد، اما «برادران شیردل» بیشتر بر مبارزه با ظلم و حاکمیت ظالم در دنیای پس از مرگ تمرکز دارد.
  • «برادران شیردل» بیشتر جنبه ادبی، تخیلی و آموزشی برای کودکان دارد و معاد اسلامی یک باور دینی و فلسفی است.

اگرچه این فیلم‌ها از دیدگاه اسلامی دقیقاً مطابق نیستند، اما در سطح مفهومی و فلسفی به موضوعات فرشته مرگ، زندگی، مرگ، و معاد نزدیک می‌شوند و می‌توان آن‌ها را بازتاب‌های هنری و فرهنگی این مفاهیم دانست . کتاب «برادران شیردل» و معاد اسلامی هر دو به زندگی پس از مرگ و مفاهیم عدالت، پاداش و کیفر می‌پردازند اما از منظرهای متفاوت؛ یکی به صورت داستانی و نمادین و دیگری به صورت آموزه‌های دینی و واقعی. تشابهات آن‌ها در تأکید بر اخلاق و عدالت است و تفاوت‌ها در نحوه تصویرسازی و جزئیات اعتقادی.

اگر بخواهیم خلاصه کنیم، این فیلم‌ها با زبان سینما و داستان‌پردازی به مفاهیم فرشته مرگ و معاد نزدیک شده‌اند، هر کدام با تأکید بر جنبه‌ای خاص از این مفاهیم، ولی از منظر اسلامی، فرشته مرگ نقشی قطعی و مأموریتی مشخص دارد که در این آثار بیشتر به صورت استعاری و فلسفی نمایش داده شده است

برخی از منابع

  • مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۵۰، مولانا
  • گنجور: مثنوی معنوی
  • نورلایب: تفسیر مثنوی معنوی
  • عباس64.blogfa: گفتگوی مولانا و شمس تبریزی درباره دنیا و رهایی
  • گنجور: غزل شماره ۱۳۲۶ مولانا
  • سایت حوزه: تفسیر عرفانی مرگ در اشعار مولانا
  • تکیه: شرح و تفسیر بیت «مرگ اگر مرد است گو نزد من آی»
  • قرآن کریم، سوره زمر، آیه ۴۲
  • آثار علامه حسن‌زاده آملی درباره مرگ و معاد

ketabak.org: برادران شیردل . فیلیمو .صبحینو .

ibna.ir: ماجرای برادران شیردل . همشهری آنلاین . جنت نوین

fa.wikipedia.org: برادران شیردل (فیلم). سینما فارس . نقد فارسی . انسان شناسی و فرهنگ.توسط سارا بقایی

iranketab.ir: کتاب برادران شیردل . سایت حوزه . استنطاق . راسخون

ziaossalehin.ir: معاد در حکایات . طرفداری .


برچسب‌ها: مرگ, معاد, اسلام, فیلم و سریال
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 0:15  توسط سید محمد رضا معتمدی  | 

  • رحیم صالحی
  • بعضى گفته‌اند جوشیدن آب از درون تنور یک نشانه الهى بوده است براى نوح، تا او متوجه جریان شود و خود و یارانش با وسائل و اسباب لازم بر کشتى سوار شوند.
  • نی زال مداین کم از پیر زن کوفه
  • نی حجره تنگ این کمتر زتنور آن
  • (خاقانی)
  • از دیرباز شعرا و نویسندگان به شیوه های مختلف اشعار خود را با آیات و احادیث زینت داده اند.
  • قرآن و قصه‌های قرآنی در اشعار خاقانی جلوه‌های گوناگون دارد و خاقانی به زیبایی از آن‌ها بهره برده و آن‌ها را در اشعار خویش به کار برده است. تشبیه، استعاره، تلمیح، اقتباس و آیات قرآن در شعر خاقانی دیده می‌شود.
  • این بیت یکی از ابیات قصیده ی معروف«ایوان مداین» از شاعر گران قدر ادب فارسی خاقانی شروانی است که در موقع بازگشت از سفر حج بادیدن خرابه های « ایوان مداین» این قصیده ی استوار راسروده است.
  • زال مداین:اشاره است به حکایت پیر زنی که خانه ای در مجاورت طاق کسری داشت، وبرای راست برآوردن دیوار،نیاز به ویران کردن خانه ی اوبود.اما پیرزن به فروش خانه راضی نمی شد، ونوشیروان هم براین حال صبر کرد و تحمیل برپیرزن روا نداشت وبه ناچار گوشه ای از دیواررا کج برآوردند تا هم قصر ساخته شود و هم بر پیرزن جوری نرود. (فرهنگ اساطیر،ص ۲۲۳)
  • پیرزن کوفه :اشاره است به پیرزنی که مقارن طوفان نوح ،از تنور خانه او آب بر تراوید و مقدّمه و آغاز طوفان نوح-که طوفان آب بود- همین امر دانسته شده است .(تاریخ بلعمی ج ۱،ص۹۳)
  • در قرآن کریم نیز در سوره ی هود آیه ۴۰ آمده است:*حتی اذا جاءَ اَمرنُا وفارَ التّنور…* آنگاه که فرمان ما فرا رسید وازتنور، آب برجوشید.
  • تنور” (با تشدید نون) همان معنى را مى‌بخشد که” تنور” در فارسى متداول امروز یعنى محلى که نان در آن پخت و پز مى‌شود.
  • در اینکه جوشیدن آب از تنور چه تناسبى با مساله نزدیک‌شدن طوفان دارد مفسران در آن گفتگو بسیار کرده‌اند.
  • بعضى گفته‌اند جوشیدن آب از درون تنور یک نشانه الهى بوده است براى نوح، تا او متوجه جریان شود و خود و یارانش با وسائل و اسباب لازم بر کشتى سوار شوند.
  • گروهى دیگر احتمال داده‌اند که تنور در اینجا در معنى مجازى و کنایى استعمال شده، اشاره به اینکه تنور خشم و غضب پروردگار فوران پیدا کرد و شعله‌ور شد، و این به معنى نزدیک شدن عذاب کوبنده الهى است، این تعبیر در فارسى و هم در زبان عربى آمده است که شدت غضب را تشبیه به فوران آتش مى‌کنند.
  • (تفسیر نمونه‌ ، مکارم شیرازى، ناصر ،ج : ۹ ص : ۹۷)
  • معنی بیت: پیرزن مداین از پیرزن کوفه کمتر نیست وخانه کوچک او از تنور پیرزن کوفه کمتر نمی باشد به بیان دیگر هردو مایه ی عبرت هستند.
  • منابع:
  • ۱-قرآن کریم
  • ۲- تفسیر نمونه‌ ، مکارم شیرازى، ناصر، نشر دارالکتب اسلامیه ، ج ۹
  • ۳- ارمغان صبح( شرح قصاید خاقانی شروانی ) به کوشش : دکتر نصراله امامی، نشر جام، ۱۳۷۵قرآن مجید کلام خداوند و کتاب دینی مسلمانان، بی گمان سنگ زیرین و محور بنیادین فرهنگ و تمدّن برجسته و با شکوه اسلامی است، و آثار مبارک و خجسته آن در همه ابعاد و اضلاع این فرهنگ فرخنده آشکار است. در این گفتار و گفتارهایی که در پی آن خواهد آمد، برآنیم تا به یاری خدای بزرگ، گوشه‌هایی از اثر گذاری‌های این کتاب عظیم آسمانی را بر شعر و ادب پارسی بازنماییم.
  • زمینه و پیشینه بهره‌گیری شاعران فارسی از قرآن
  • می دانیم که شعر و ادب پارسی، از آغازه‌های سده سوّم، با کوشش‌های پی‌گیر نخستین شاعران و سخنوران پارس، مانند حنظله بادغیسی، محمد ابن وصیف، فیروز مشرقی... ابوشکور بلخی، رودکی سمرقندی و… پا می‌گیرد و استوار می‌شود. در همین روزگاران، زبان عربی نیز که زبان قرآن و اسلام بود، گسترشی چنان فراگیر و ریشه دار یافته بود که کتاب‌ها به این زبان نوشته می‌شد، درس‌ها به این زبان گفته و آموخته می‌شد، وعظ‌ها به این زبان صورت می‌گرفت.
  • از سوی دیگر بسیاری از شاعران پارسی زبان آن روزگار، زبان عربی را در مدرسه آموخته بودند و با فرهنگ و معارف قرآنی آشنا گشته بودند و چون از این چشمه جوشان فصاحت و بلاغت، و معرفت و درایت جرعه‌ها نوشیده و بهره‌ها اندوخته بودند، طبیعی بود که از این کتاب عظیم اثر پذیرفته و پاره‌ای از معارف و ظرایف آن را در شعر خویش بیاورند، به ویژه که قرآن از دیدگاه ادبی و بلاغی نیز پایگاه بسیار والایی داشت. افزون بر این‌ها، بهره‌گیری از قرآن و کلام خدا، به سخن آنان رنگی از تقدّس نیز می‌بخشید و آن را برای خواننده، خواندنی‌تر و پذیرفتنی‌تر می‌ساخت.
  • شیوه‌ها و گونه‌های اثر پذیری از قرآن
  • اثر پذیری از قران کریم بر دو گونه واژگانی و گزاره ای میباشد.
  • 1. اثر پذیری واژگانی:
  • در این شیوه اثر پذیری، شاعر در به کارگیری پاره‌ای از واژه‌ها و ترکیب‌ها وام دار قرآن و حدیث است. یعنی واژه‌ها و ترکیب‌هایی که ریشه قرآنی و یا حدیثی دارند و مستقیم یا غیر مستقیم توسّط خود شاعر یا دیگران به زبان و ادب پارسی راه یافته‌اند.
  • اثر پذیری واژگانی خود به سه شیوه وام گیری، ترجمه و برآیند سازی، انجام پذیراست:
  • الف:‌وام‌گیری
  • در این شیوه، واژه یا ترکیبی قرآنی یا حدیثی با همان ساختار عربی خود، بی هیچ دگرگونی یا با اندک دگرگونی لفظی یا معنوی، بی آن که ساختار عربی آن چندان آسیب ببیند، به زبان و ادب فارسی راه می‌یابد، مثلاً در بیت:
  • نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
  • (حافظ)
  • واژه «تقوا» واژه‌ای قرآنی است که با بسامد بسیار بالایی در این کتاب کریم به کار رفته است. از جمله در آیه «تَزَوّدوا فإنَّ خیرالزادِ التَقوی؛ توشه برگیر ید که نیکوترین توشه تقواست»1
  • و از آن جا به زبان و ادب پارسی راه یافته است. و یا در بیت:
  • نوشته‌اند بر ایوان جنّة المأوی
  • که هر که عشوه دنیا خرید وای به وی
  • (حافظ)
  • نیز ترکیب «جنة المأوی» ترکیبی قرآنی است که با همین ساختار در این آیه آمده است:
  • «وَلَقَد رَءاهُ نَزلِةً اُخری، عِندَسدرة المنتهی، عِندَها جنَّةُ المأوی؛همانا که [پیامبر(ص)] باری دیگر جبرئیل را دید، در سدرة المنتهی که جنةالمأوی نیز آنجاست»2.
  • گفتیم که این‌گونه اثر پذیری، گاه با اندک دگرگونی لفظی یا معنوی نیز همراه است. مثلاً واژه «حور» (دوشیزگان بهشتی خوش چشم) که واژه‌ای قرآنی است و در ساختار عربی خود جمع «حوراء» است و از این‌رو، در آیه «حُور مقصورات فی الخیام؛ حوریان پرده نشین در سراپرده‌ها»3، برای آن صفت جمع آمده است، با اندک دگرگونی معنایی در شعر و زبان پارسی، مفرد پنداشته‌شده و هرگاه نیاز بوده مانند بیت زیر با نشانه جمع همراه شده است:
  • شکر آن را که میان من و او صلح افتاد
  • حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
  • (حافظ)
  • و یا مثلاً ترکیب قرآنی «کِراماً کاتبین»، یعنی فرشتگان بزرگواری که شبانه‌روز، آدمی را می‌پایند و آنچه را می‌کند می‌نویسند، با اندک دگرگونی لفظی، به صورت «کرام الکاتبین» به شعر فارسی راه جسته است:
  • تو پنداری که بدگو رفت و جان برد
  • حسابش با کرام الکاتبین است
  • (حافظ)
  • ب:ترجمه:
  • در این شیوه ، شاعر ازگردانیده(ترجمه) فارسی یا پارسی شده واژه یا ترکیبی قرآنی، حدیثی بهره می‌گیرد. برای نمونه ترکیب «شب قدر» در بیت:
  • آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب ا ست
  • یا رب این تأثیر دولت درکدامین کوکب است
  • (حافظ)
  • گردانیده فارسی ترکیب «لیلة القدر» است که سه بار در سوره قدر به کار رفته است.
  • و یا ترکیب «وادی ایمن» در بیت:
  • با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم
  • همچو موسی اَرِنی گوی به میقات بریم
  • (حافظ)
  • پارسی شده «الواد الایمن» است که در این آیه شریفه آمده است:«فلَمّا اَتیها نودی مِن شاطی الواد
  • الأیمن فی البُقعَةِ المبارَکَةِ منَ الشَجَرَة اَن یا موسی اِنّی انا اللّهُ ربُ العالمین؛ چون به سوی آن [آتش] آمد، از کرانه راست صحرا، در جایگاهی مبارک از درخت ندا برآمد: موسی! همانا که من خداوندم، پروردگار جهانیان»5.
  • ج: برآیند سازی
  • دراین شیوه، واژه یا ترکیبی، بی آن که به همان صورت در قرآن یا حدیث آمده باشد، بر پایه مضمون آیه‌ای یا حدیثی یا داستانی قرآنی، حدیثی ساخته می‌شود. به دیگر سخن، چنان واژه یا ترکیبی برآیند و بر آورده‌ای است از قرآن و حدیث، برای نمونه، ترکیب «ید بیضا»(دست سپید و نورانی) که در شعر و زبان فارسی کاربردی گسترده دارد، و در بیت:
  • سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار
  • سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
  • (حافظ)
  • نیز آمده است. برآیند و برآورده آیه‌هایی است که از معجزه دست درخشان حضرت موسی سخن می‌گویند، مانند آیه «و نَزَعَ یدَهُ فَاِذا هی بیضاءُ للناظرین؛ [موسی از گریبان] دستش را برکشید، ناگهان تابان و نورافشان برتماشاگران پدیدار شد»6. و یا مثلاً ترکیب‌های «آتش موسی» و «آتش طور» در بیت‌های:
  • یعنی بیا که آتش موسی نمود گل
  • تا از درخت نکته توحید بشنوی
  • برساخته و برآینه‌هایی هستند از داستان آتشی که حضرت موسی در کوه طور دید و از آ‌ن نکته توحید شنید و گزارشی از آن در این آیه آمده است:«...آنَسَ مِِنْ جانِب الطورِ ناراً قال لأهْلِهِ امکُثُوا انّی آنَسْتُ ناراً لَعَلّی آتیکم منها بخبَرٍ اَوْ جَذْوَةٍ مِن النار...؛ از سوی طور آتشی دید، به خانواده خود گفت: لختی درنگ کنید، من آتشی دیدم باشد که برای شما خبری یا پاره‌ای از آن بیاورم»7.
  • اینک نمونه‌ای از اثر پذیری واژگانی را با خاستگاه قرآنی آن‌ها می‌آوریم؛
  • با این یاد آوری که بسیاری از اسما و صفات خدا، مانند: خالق، رازق، رحمان، رحیم، هادی، ستّار، غفّار، قهّار و ... و نیز ترجمه و فارسی شده آن‌ها، مانند: جهان آفرین، روزی ده، رهنمای، بنده پرور، خطا‌پوش، بخشنده و … و بسیاری از اسم‌های خاص (اعلام) ِ
  • قرآنی، مانند: آدم، ابراهیم، اسحاق ، اسماعیل، داود، سلیمان، یعقوب، یوسف، هاروت، ماروت، یأجوج، مأجوج و…، همچنین ترکیب‌ها و تعبیرهایی که در پیوند با آن ها ساخته شده، مانند: گناه آدم، گلستان ابراهیم، صبر ایوب، آتش نمرود، عصای موسی، نَفَس عیسی، پیراهن یوسف، کلبه احزان، سحربابل، سحر هاروت، کشتی نوح، عمر نوح، ملک سلیمان، نگین سلیمان و… و بسیاری از الفاظ واصطلاحات دینی، مانند: نماز، روزه، رکوع، سجود، وضو، حج، طواف، سعی، توبه، طهارت، ثواب، عقاب، بهشت، دوزخ، صراط، میزان، حساب، نامه اعمال، حور، قصور، غلمان، اصحاب یمین، اصحاب شمال، جام طهور، عهدالست، شراب الست و…، همه و همه، نمونه‌هایی از اثر پذیری واژگانی‌اند که به شیوه‌های گوناگون به زبان و ادب فارسی راه یافته‌اند و بسیاری از آن‌ها با گذشت روزگار و کاربرد بسیار، چنان در ذهن و زبان فارسی زبانان جا خوش کرده‌اند که نه بوی بیگانگی می‌دهند و نه غبار غربت می‌پراکنند.
  • چند نمونه دیگر :
  • بضاعت مزجاة (کالا و سرمایه اندک)
  • این ترکیب در بیت‌های بسیاری آمده، ازجمله در این بیت سعدی:
  • مارا به جز تو در همه عالم عزیز نیست
  • گر رد کنی بضاعت مزجاة ورقبول
  • برگرفته از داستان برادران یوسف است که چون به قحط و خشک سالی گرفتار شدند، برای گرفتن آذوقه یا کالایی اندک، نزد یوسف رفتند و گفتند: «…یا أیهاالعزیز مَسّنا و اَهلنا الضّروجِئنا ببضاعَةٍ مُزجاةٍ؛ ای عزیز! ما و خانواده ما را رنج بسیار رسیده است و مایه‌ای اندک آورده‌ایم…»8.
  • توبه نصوح (توبه خالص و بی بازگشت به گناه)
  • این ترکیب نیز که در شعر و زبان فارسی ترکیبی جا افتاده و رایج است و در بیت‌های بسیاری، از جمله بیت زیر آمده است:
  • باده نوشیم بی ریا به از آنک به ریا توبه نصوح کنیم9
  • پارسی شده «توبهً نصوحاً»… است که در آیه «…یا ایها الذین آمنوا تُوبوا اِلی الله تَوبة نصوحاً؛ ای مؤمنان! به سوی خدا باز گردید و توبه کنید، توبه‌ای خالص و بی بازگشت».
  • روزنامه اعمال (نامه اعمال)
  • این ترکیب که در بیتهای زیر آمده است :
  • ابی به روزنامه اعمال ما فشان
  • بتوان مگر سترد حروف گناه از او
  • حافظ
  • بکی روزنامه است مر کاره
  • که ان را جهان دار دادارداند10
  • برگرفته از آیاتی است چون: «واِنّ علیکم لحافظین.کراماً کاتبین. یعلمون ما تفعلون؛ همانا شما را نویسندگانی بزرگوار می‌پایند که آنچه را می‌کنید می‌دانند»11.
  • سحرمبین (جادوی آشکار)
  • این ترکیب رایج که در بیت‌های زیر نیز آمده:
  • جـمالت مـعـجـز حـسـن است لیکـن حـدیث غـمزه‌ات سحــر مـبین اسـت
  • (حافظ)
  • تـو در سخن، ید بیضا نموده‌ای خواجو چگونه نسبت شعرت کنم به سحر مبین12
  • پارسی شده «سحر مبین» است که چندین بار در قرآن از زبان کافران در برابر پیامبران و سخنان و معجزات آنان به کاررفته است، از جمله در آیه «لَیقُولُنَّ الذین کَفَروا اِنْ هذا الاّ سِحر مبینُ؛ کافران‌خواهند گفت: این نیست جز جادویی آشکار»13.
  • عروة الوثقی ( دست آویز استوا ر)
  • این ترکیب قرآنی که در بیت‌های زیر آمده:
  • عروة الوثقاست این ترک هو برکشد این شاخ جان را بر هما14
  • تکیه بر شرع محمّد کن و بر قرآن کن زان کجا عروه وثقای تو جزقرآن‌نیست15
  • برگرفته از این آیه شریفه است: «…فَمَن یکفُر بالطاغوت و یؤمن بالله فَقَد استَمسک بالعروة الوثقی لاانفصام لها؛…هر کس به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد، به دست آویزی استوار و گسست ناپذیر، چنگ زده است»16.
  • مقام محمود (پایگاهی پسندیده)
  • این ترکیب که در این بیت‌ها آمده:
  • برگرفته از این آیه شریفه است:«و مِنَ اللیل فَتَهَجّد بهِ نافِلةً لَکَ عَسی اَن یبعَثَکَ رَبُّک مَقاماً مَحموداً؛ پاره ای از شب را به نماز و نیاز ـ که نافله ویژه توست ـ بیدارباش. باشد که خدایت به پایگاهی پسندیده برافرازد»19.
  • نفس صبح
  • ترکیب‌های اسمی: نفس صبح و دم صبح، نیز فعل‌های: صبح نفس زد، صبح دمید، صبح دم زد و... که در بیت‌های زیر آمده‌اند:
  • آمد نفس صبح و سلامت نرسانید بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید20
  • زد نفس سر به مهر صبح ملمّع نقاب
  • خیمه روحانیان کرد معتبر طناب21
  • از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
  • بوی زلف توهمان مونس جان است که بود
  • به گمان بسیار، الهام گرفته ازاین تعبیر قرآنی‌اند: «والصبح اذا تنفّس؛ سوگند به صبح، آن گاه که دم زند و بدمد»22.
  • و ان یکاد
  • این تعبیر رایج در فارسی که در بیت‌های بسیاری از جمله این بیت حافظ:
  • حضور مجلس انس است و دوستان جمع‌اند
  • وان یکاد بخوانید و در فراز کنید
  • آمده است و کنایه از دعای چشم زخم است، آغازه آیه زیر است که برای دفع چشم زخم خوانده و نوشته می‌شود و در آن اشارتی هست به کسانی که می‌خواستند به آسیب چشم زخم، پیامبر (ص) را از پا در آورند، و خداوند او را از چشم شوخ و شوم آنان پاس داشت:«وان یکاد الذین کَفَروا لیزلقونک بِابصارهم لَمّا سَمعوا الذکر…؛23 کافران چون قرآن را شنیدند، نزدیک بود تو را چشم زنند…».
  • پانوشتها
  • 1. بقره (2) آیه 197.
  • 2. نجم (53) آیه 1315.
  • 3. الرحمن (55) آیه 72.
  • 5. قصص (28) آیه 30.
  • 6. اعراف (7) آیه 108.
  • 7. قصص (28) آیه 29.
  • 8. یوسف (12) آیه 88.
  • 9. دیوان سنائی، ص 408.
  • 10. دیوان ناصر خسرو، ص376.
  • 11. انفطار (82) آیه 1012
  • 12. دیوان خواجو، ص479.
  • 13. هود (11) آیه 7.
  • 14. مثنوی، دفتر دوم، بیت 1274.
  • 15. دیوان سنایی، ص59.
  • 16. بقره (2) آیه 256.
  • 17. دیوان سلمان ساوجی، ص51.
  • 18. دیوان خواجو، ص221.
  • 19. اسراء (17) آیه 79.
  • 20. دیوان خاقانی، ص661.
  • 21. همان، ص41.
  • 22. تکویر (81) آیه 18.
  • 23. قلم (68) آیه 68.
  • کتاب‌نامه مقاله:
  • دیوان حافظ، به تصحیح و تنقیح سید محمد راستگو، نشر خرم ، قم.
  • دیوان خاقانی، تصحیح سید ضیاءالدین سجادی ، انتشارات زوار، تهران.
  • دیوان خواجوی کرمانی، تصحیح احمد سهیلی، انتشارات پاژنگ ، تهران.
  • دیوان سلمان ساوجی، به اهتمام منصور مشفق، انتشارات صفی علیشاه، تهران.
  • دیوان سنایی، به سعی و اهتمام مدرس رضوی، کتابخانه سنایی، تهران.
  • دیوان کمال خجندی، به اهتمام ک. شیرفر، چهار جلد، مسکو.
  • دیوان ناصرخسرو،تصحیح مجتبی‌مینوی و مهدی‌محقق، مؤسسه مطالعات اسلامی، تهران.
  • غزلیات سعدی، تصحیح محمد علی فروغی، از مجموعه‌چهارجلدی، انتشارات اقبال، تهران.
  • مثنوی مولوی، تصحیح نیکلسون، انتشارات مولا، تهران .رمشیر نیوز ' پرتال جامع علوم انسانی '

برچسب‌ها: ادبیات فارسی, قران
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 23:58  توسط سید محمد رضا معتمدی  |