|
بیش از سه دهه از پخش سریال «اوشین» در تلویزیون ایران میگذرد، اما تنها چند نت از موسیقی آغازین این مجموعه کافی است تا خاطرات یک نسل زنده شود. حالا سفیر ژاپن در ایران با اجرای موسیقی این سریال، بار دیگر یکی از ماندگارترین پیوندهای فرهنگی میان دو کشور را یادآوری کرده است. تسوکادا تاماکی، سفیر ژاپن در ایران، این بار نه در قامت یک دیپلمات، بلکه به عنوان نوازنده فلوت، در کنار ارکستر خصوصی «ایستگاه» به اجرای موسیقی سه مجموعه تلویزیونی شناختهشده ژاپنی، از جمله «اوشین»، پرداخت.در این اجرا، موسیقی سه مجموعه تلویزیونی ژاپنی شامل «اوشین»، «هاناکو و آن» و «سرزمینهای شمالی» (Kita no Kuni kara) بازآفرینی شده است؛ آثاری که حافظه فرهنگی مردم ژاپن را به ایران پیوند میدهد. این مطلب بهانه ای شد برای پرداختن به این مسآله که عنوان می شود در گذشته به جایی سفر می کردیم چقدر خاطره انگیز بود و اکنون این حس وجود ندارد .یا طعم فلان خوراکی یا محصول اینچنین بود این تجربهای است که بسیاری از افراد در دهههای ۳۰، ۴۰ و بالاتر زندگی از آن صحبت میکنند. دلیلش این نیست که فقط «همه چیز بدتر شده»، بلکه مغز و احساسات ما هم تغییر میکنند. برچسبها: روان شناسی, خاطرات, نوستالژیک
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 23:11  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
برچسبها: مرگ, ادیان, روح
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:30  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
همچنین باد اجل با عارفان
مرگ برای عارفان مثل بوی خوش و دل انگیز و دلاویز انسانهای زیباروی که به مشام آدمی میخورد، دیدید هر کسی یک عطر و بویی دارد انسانهای زیباروی هم یک عطر و رایحهء خاصی دارند، چطور عطر و رایحهء آنها به مشام انسان میخورد و انسان مست و سرمست و شیدا میشه شکفته میشه پرگ هم وقتی به اولیای خدا میرسه یک چنین قصه و حکایتی دارد، در روایت هم داریم که مرگ برای اهل معرفت برای اهل ایمان دقیقا شبیه بوییدن سیب است، سیب یک عطری دارد عطر سیب هم ملایم است هم دلپذیر است میگه مرگ برای اینها دقیقا شبیه بوییدن سیب است یعنی اینقدر ملایم و لطیف است اینقدر نوازشگر است.برگرفته از کانال تلگرامی تفسیر مثنوی
تعبير زيبايي از مرگ / خواب نو عروس
تعدادی حشره کوچولو در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند. آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند. یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او میشود، چون هر حشره ای که بیرون رفته بود برنگشته بود. وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید. وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود. حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود. سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود. تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد ولی نمی توانست وارد آب شود چون به موجود دیگری تبدیل شده بود. شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد، اما مطمن باشید خارج از پیله تنهایی، غم و ترس، تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی است! خواب نوعروس مؤلف: سیدمجتبی بحرینی ناشر: منیر زبان: فارسی سال چاپ: 1387 نوبت چاپ: 1 توضیح کتاب: در روایات و احادیث از بهشت و دوزخ برزخی با عنوان خواب نوعروس یاد شده است. رسول اکرم (ص) در این باره میفرماید: «هرکدام از شما که از دنیا رفت صبح و شام نشیمنگاه و جایگاه آخرتی او بر او عرضه میشود: اگر از اهل بهشت باشد از بهشت و اگر از اهل آتش باشد از آتش، و به او گفته میشود این محل و جایگاه توست در قیامت». نگارنده در این کتاب نخست، بهشت و دوزخ برزخی را با ذکر آیاتی تشریح، سپس آن را در ادیان و مکاتب دیگر بررسی کرده است. آنگاه در قالب مثال به تبیین بهشت و دوزخ برزخی در گفتار عالمانی چون علامه مجلسی، شیخ بهایی، فیض کاشانی و... همت گماشته و در پایان با ذکر حکایاتی از بزرگان به بررسی تشابه مشاغل دنیوی و برزخی پرداخته است اريك امانوئل اشمیت ༆~☕️••࿐@halofalو گیسوم برچسبها: معاد, مرگ, عطر, مثنوی
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:23  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
دادگری دید برای صواب صورت بیدادگری را به خواب گفت «خدا با تو ظالم چه کرد؟ در شبت از روز مظالم چه کرد؟» گفت «چو بر من به سر آمد حیات در نِگَریدم به همه کاینات تا به من امید هدایت کهراست یا به خدا چشم عنایت کهراست در دلِ کس شَفْقَتی از من نبود هیچکسی را به کرم ظن نبود لرزه درافتاد به من بر چو بید روی خجل گشته و دل ناامید طرح به غرقاب درانداختم تکیه به آمرزش حق ساختم کهای منِ مسکین به تو در شرمسار از خجلان درگذر و درگذار! گرچه ز فرمان تو بگذشتهام رد مکنم کز همه رد گشتهام یا ادبِ من به شراری بکن یا به خلافِ همه کاری بکن چون خجلم دید ز یاریرسان یاری من کرد کس بیکسان فیض کرم را سخنم درگرفت بار من افکند و مرا برگرفت هر نفسی کآن به ندامت بود شحنهٔ غوغای قیامت بوَد جمله نفسهای تو ای بادسنج کیل زیانست و ترازوی رنج کیل زیان سال و مهت بوده گیر این مه و این سال بپیموده گیر مانده ترازوی تو بی سنگ و در کیل تهی گشته و پیمانه پر سنگ زمی سنگ ترازو مکن مُهره گِل مُهره بازو مکن یک درم است آنچه بدو بندهای یک نفس است آنچه بدو زندهای هر چه در این پرده ستانی بده خود مَسِتان تا بتوانی بده تا بود آنروز که باشد بهی گردنت آزاد و دهانت تهی وام یتیمان نَبُوَد دامنت بارکش پیرهزنان گردنت باز هِل این فرشِ کهنپوده را طرح کن این دامن آلوده را یا چو غریبان پیِ رهتوشه گیر یا چو نظامی ز جهان گوشه گیر
دکتر ابن الکساندر (Dr. Eben Alexander) از متخصصین دانشگاه هاروارد است که ۲۵ سال گذشته را به عنوان یک جراح مغز و اعصاب و مدرس دانشگاه هاروارد گذرانده. وی پس از تحقیقات بلند مدت خود به تازگی توانست وجود زندگی پس از مرگ را با دلایل پزشکی و تجربی (و نه دلایل فلسفی که قابل بحث و تفسیر هستند) ثابت کند. آیا ما پس از مرگ زندگی مجددی را تجربه خواهیم کرد؟ این سوالی است که ضمن مشغول کردن اذهان همه جوامع در طول تاریخ بشر توانسته سر چشمه تصمیمات بسیاری از ما ها در طول زندگیمان باشد. حال در این میان بسیاری نسبت به قبول وجود زندگی پس از مرگ واکنش های مختلفی داشتند، چرا که تا کنون اثبات این قضیه تنها با استفاده از قوانین فلسفی ممکن بوده و قوانین فلسفی از نظر علم شناسی اصلا علم (Science) شناخته نمیشود و تنها دانش محسوب میشود که میتواند وابسته به شیوه دید فرد نسبت به جهان متغیر باشد و لذا دین و مذهب هم در این دیدگاه اموری شخصی تلقی میشوند که هر فرد وابسته به سیستم تفکرش میتواند برگزیند. اما ابهامات مذکور در این عصر نهایتا با تحقیقات تجربی و بر پایه علوم آقای الکساندر نهایتا با انتشار اعلامیه هایی مبنی بر اثبات علمی زندگی پس از مرگ در هفته اخیر پایان یافت. وی همچون بسیاری از همنوعانش و بسیاری از آمریکاییان و در حین تحصیل در علم پزشکی با دست و پنجه نرم کردن با زندگی و علوم کاملا محسوس تجربی اعتقاد محکمی به وجود زندگی پس از مرگ نداشت. پس از دچار شدن به یک بیماری باکتریایی به مدت ۷ روز و گذراندن این مدت در کما نظراتش در باره جهان تغییراتی کرد و به همین دلیل است که چند سال گذشته را به تحقیق در این باره و اثبات این قضیه پرداخته است. این جزییات در مقاله اخیر وی در روزنامه نیویورک تایمز درج شده اند. در اینجا با صرف نظر از جزییات کم ارزش، نگاهی مختصر به ۵ بند اصلی مستندات اثبات علمی جهان اخرت در اسناد دکتر ابن الکساندر میپردازیم و سعی خواهیم کرد این جزییات را به بیان ساده در اینجا متذکر شویم: مقدمه و مختصری از بند های دیگر: طبق نتایج تحقیقات دکتر الکساندر این دنیا صرفا برای آماده شدن افراد و کسب مهارت های علمی و احساسی برای رفتن به جهان آخرت است. توجه کنید که وی در تحقیقاتش تنها به اثبات جهان آخرت پرداخته و از وجود خداوند صحبتی نمیکند. در مقالات وی جهان آخرت تنها با داشتن "دلیلی موجه" توجیه شده. این دلیل میتواند خداوند و یا یک عامل فیزیکی و یا شیمیایی باشد که در این مجموعه تحقیقات بررسی نشده اند. ضمنا وی تنها وجود جهان آخرت را اثبات کرده و از بهشت و جهنم حرفی نزده. لذا رفتن هر فرد به مکانی که لذت بخش یا عذاب اور است از این مبحث خارج است. از نظر وی فرد ضمن رشد کردن و آمادگی در این جهان باید سعی کند تا میتواند عشق بورزد تا آماده سفر به آخرت شود. وی ویژگی هایی را برای آخرت اثبات کرده است: جنس آخرت: جنس آخرت از جنس احساس و عشق است. شما تنها از ۵ حس خود در آخرت بهره میگیرید اما وجود فیزیکی ندارید. البته قادر به دیدن ماهیت ها و خود و انجام کار های گوناگون هستید. آزادی از قیود فیزیکی همان چیزی است که انجام هر کاری را در آن جهان ممکن میکند. شیوه ارتباطات: ارتباطات از طریق احساسات انجام میشود و زبان مطرح نیست. حس وجود: مبتنی بر اسناد آقای الکساندر رفتن به آخرت مانند یک رویا در حین یک خواب عمیق است، اما رویایی که از آن بیدار نمیشوید. اگر در جهان آخرت به مکان لذت بخشی بروید احساس خوبی خواهید داشت و اگر به مکان عذاب آوری بروید عذاب میکشید. ۱. سیستم انقلاب احساسی افراد در این دنیا بر اساس فاکتور "درد کشیدن" کار میکند. یعنی هرچه شما بیشتر درد بکشید. بیشتر می آموزید. لذا در حین لذت بردن از زندگی شما چیزی نمی آموزید و در حین یاد گیری حس خوبی ندارید. برای مثال ماندن در سر کلاس های درس میتواند نوعی درد از نظر علمی در این نقطه نظر محسوب شود. البته با توجه به همین اصل برخی عارفان درد کشیدن را راه رسیدن به عشق و احساسات در طول تاریخ میندانستند که البته با توجه به اهمیت نوع درد در یادگیری این مقوله اگرچه درست به نظر میرسد اما کاملا باطل است زیرا درد بدون هدف کاملا بیهوده و ناسازنده است. ۲. شما هر آنچه را که در زندگی میبینید می اموزید زیرا تمام زندگی از نظر علمی درد محسوب میشود اما میزان آن متفاوت است. لذا هنگامی که در جهان آخرت از قید وجود فیزیکی رها میشوید عملا کاملا احساس آسایش میکنید. هر انچه که آموخته میشود توسط سلول های عصبی که عملا مغز و مکان ذخیره سازی مجزایی دارند ثبت و ضبظ میشوند. که همان خاطرات ما هستند. اما این خاطرات علاوه بر مغز میتوانند توسط سلول های عصبی هم ذخیره شوند و این اصل حتما هدفی را به دنبال دارد که در بند بعدی بررسی شده. ۳. یاد آوری خاطرات به شیوه های مختلف در بدن صورت میگیرد و عمدتا این عمل که بصورت فکری و یا در خواب انجام میشود، به علت یک فر آیند شیمیایی در سلول های عصبی مغز صورت میپذیرد و آن انتشار سروتونینی به نام DMT در بدن و ساختار عصبی است. سروتونین ها موادی هستند که فر آیند هایی را شامل میشوند که عمدتا هنگام مصرف مواد مخدر به انسان دست میدهد که فرد بتواند موقعیت را متفاوت تصور کند. انجام این پروسه توسط خود مغز ایجاد یک محیط متفاوت از نظر احساسی و محیطی با کیفیتی را از نظر فکری برای فرد ایجاد میکند که میتواند آخرت را ایجاد نماید. ۴. از طرفی پروسه ای به نام ریبوت برای سلول های عصبی تعریف شده که امکان بازگرداندن خاطرات در لحظات دلخواه را برای فرد فراهم میکند و به همین دلیل گاها ما هم خاطراتی را که ممکن است با موقعیت فعلیمان مرتبط نباشند به خاطر بیاوریم. اما این پروسه و عملیات های سلول های عصبی بدون نیاز به خون و در عدم کارکرد قلب و مغز هم انجام شدنی هستند زیرا این سلول ها همانطور که گفته شد حافظه جداگانه دارند. ۵. سلول های مغز و اعصاب همچنین با اتصال مستقیم به عمه بخش های بدن تنها رابط احساس و فیزیک بدنی هستند لذا به همین دلیل است که بیماری های عصبی و استرسی روی تمام وجود فیزیکی انسان تاثیر میگذارند. برای مثال یک استرس ساده میتواند سیستم گوارش را مختل کند ویا سبب بی اشتهایی شود. لذا از نظر علمی امکان سیر کردن و گذراندن یک زندگی مجدد بدون نیاز به فیزیک و ماده در ساختار بدن هم ممکن است زیرا آنچه به انسان حس لذت القا میکند احساس است و نه بدن وی. بدن تنها مجموعه ای از مولکول ها و اتمها را شامل میشود که با سیستم عصبی به احساس پیوند میخورند. لازم به ذکر است علم اعصاب از علومی است که اگرچه علم تجربی به جزییات زیادی در حوزه ای دست یافته اما هنوز هم در بسیاری مسایل نتوانسته در کسب دانش در این حوزه پیشرفتی داشته باشد. وی در هفته گذشته نتایج تحقیقات خود را در قالب مصاحبه ای روی شبکه تلویزیونی ABC News آمریکا نیز با مخاطبین در میان گذاشت.linkedin استادالهی قمشه اي ، فیلسوف بزرگ جهانی اینگونه می گوید: که مرگ واقعی چگونه است وفشار قبر چیست؟
جدا شدن روح از بدن هنگام مرگ قطعی ، در کسری از ثانیه انجام میشود . این لحظه چنان سریع اتفاق می افتد که حتی کسی که چشمانش لحظه مرگ باز است فرصت بستن آن را پیدا نمیکند . یکی از شیرین ترین تجربیات انسان دقیقا لحظه جدا شدن روح از جسم میباشد . یه حس سبک شدن و معلق بودن . وابستگی ها باعث میشود که روح ، شاید سالها نتواند از این مرحله بگذرد . بحث روح های سرگردان و سنگین بودن قبرستانها بدلیل همین وابستگی هاست . گاهی تا سالها فرد فوت شده نمیتواند وابستگی به قبر خود و جسمی که دیگر اثری از آن نیست را رها کند . دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
«زندگی پس از زندگی» برنامه ای است متفاوت درباره مرگ و عالم ماوراء شبکه چهارسیما برای دقایق عرفانی پیش از افطار. از میان صدها مستندی که سیما در این خصوص تولید کرده است . «زندگی پس از زندگی» روایت افرادی است که در تجربه ای نزدیک به مرگ (معادل انگلیسی: Near Death Expeience)، از کالبد جسم خارج شده و با مشاهده فرازهایی از بی کرانه های عالم غیب به کالبد تن بازگشتند. در این برنامه با سفر به نقاط مختلف ایران و جهان ، مخاطبان برنامه، مهمان روایت های شگفت انگیز تجربه گران مرگ تقریبی از عالمی دیگر میشوند. هر فصل از این برنامه در 30 الی 33 قسمت 90 دقیقه ای به تهیه کنندگی و اجرای عباس موزون در گروه ادب و هنر شبکه چهار سیما تولید شده است. تا کنون چهار فصل از این برنامه در سال های 1399 و 1400 و 1401 و 1402 در روزهای ماه مبارک رمضان پخش شده است. پایان دوره ابهامات: وجود زندگی پس از مرگ را بصورت تجربی ثابت کرد Rasool Bahramian Rasool Bahramian System Administrator at MAPNA Group Published Mar 11, 2015 و ...... برچسبها: الهی قمشه ای, زندگی, مرگ, نظامی گنجوی
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:6  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
انسان باید قدری حالش مرغوب باشد تا بی واسطه بداند . جسم من مدتهاست مرده تنها روح من هست که بین این اشیا نفس می کشد و حرکت می کند . ادمی بهتر است علایقش را بین عزیزانش و اشیا تقسیم کند .انسان میراست یادش را حفظ کنید .تصویر او را در ذهن پیدا کنید تکه های یادش را مثل یک اینه به هم متصل کنید ازخاطره ها موجود واقغی بیافرینید هنرمند باشید خلق کنید همچون خداوند ان یکتا هنرمند .دیالوگی از فیلم پرواز را به خاطر بسپار
نویسنده : روان بوک و روان رهنما منبع مقاله روانشناسی نوستالژی : دکتر اوحدی/ روزنامه شرق تعریف سوگ روانشناسی نوستالژی یا اشتیاق روزگار گذشته یا اشیاء قدیمی بسیاری آدمیان شیفته و تشنه «روزگار از دست رفته» و هر آنچه نسبتی با آن داشته باشد، هستند. اینان خودآگاهانه و نیمه خودآگاهانه از اکنون می گریزند تا به گذشته های رویایی آرمانی ساخته شان پناه برند. بر این پایه، در بازار اشیای دست چندم کلاسیک و آنتیک، فروشندگان و خریداران کم شمار نبوده و نیستند. اگر آنان را که به دنبال به چنگ آوردن هویت خانوادگی و خاندانی قدیمی و اصیل برای خود هستند، از این بازار پرغوغا و هیاهو کنار بگذاریم، مجموعه داران خرد و سترگ فراوانی عمری را به دلدادگی به سمساری دلنشین و دوست داشتنی خود می گذرانند. در این سرزمین نیز، همچون دیگر جاهای گیتی، هر از چندی، تب خرید برخی از این چیزها فراگیر می شود: گرامافون های شیپوری، ساعت ها و رادیوهای قدیمی، تپانچه های سر پر و به تازگی خودروهای کلاسیک رو به آنتیک. اما این تب و لرز فراگیر اجتماعی زودگذر، نزد آدمیان نوستالژیک، نه گذرا که ماندگار و دیرپا بوده و هستند. غار ژرف و سترگ تنهایی این گونه آدمیان شیفته و دلبسته روزگار خوش از دست رفته، سمساری ذهنی و عملی است که می تواند در گذر وسواس، به موزه مردم شناسی بینجامد.
روانشناسی نوستالژی نوستالژی (Nostalgia)، که در برخی آدمیان همچون شخصیت های افسرده – منتقد (دپرسیو)، درخودمانده -تنهایی گزین (اسکیزوئید)، سرسخت – قانونمدار (وسواسی -جبری) و… دیده می شود، از دو واژه یونانی ساخته شده است: «Nostos» به معنی بازگشت به خانه و «Algia» به معنی «درد». نوستالژی (درد بازگشت) را می توان گونه ای از دلتنگی که برخاسته از دوری طولانی از زادگاه است، تعریف کرد؛ یک احساس درونی تلخ و شیرین به اشیا، اشخاص و ایستارهای گذشته و از دست رفته. نوستالژی، دلتنگی شدید برای زادگاه و اجزای ریز و درشت آن، به ویژه در روزگار کهن تر کودکی و نوجوانی است. نخستین بار یک پزشک سوئیسی به نام «ژوهانس هوفر» در مقاله ای که برای توصیف حالات روحی – روانی دو بیمار منتشر کرد، این واژه را آفرید و به کار برد. این مقاله دقیقا در تاریخ ۲۲ ژوئن ۱۶۸۸ نوشته شده است. یکی از بیماران دکتر «هوفر»، دانشجویی از شهر «برن» بود که به «بازل» آمده بود و بیمار دیگر این پزشک یک پیشخدمت بود. هر دو اینان پس از بازگشت نزد خانواده هایشان بهبودی کامل پیدا کردند. شاید بنا بر دسته بندی نوین روانپزشکی امروز، بتوان مشکل این بیماران را «اختلال سازگاری (انطباقی)» برشمرد. گرچه نوستالژی نخست واژه ای پزشکی بود، اما به زودی مورد توجه فیلسوفان، ادیبان و هنرمندان قرار گرفت. «هالر» مقاله ای درباره نوستالژی در دانشنامه دیبرات نوشت. «روسو» شرح داد که چگونه یک ملودی می تواند به گونه ای همه گیر برانگیزاننده میل شدید بازگشت و نوستالژی شود. «کانت» بیان داشت که نوستالژی یک بیماری ناشی از تبعید نیست، بلکه فقر مسبب آن است و دارایی و موفقیت های اجتماعی می تواند آن را از بین ببرد. آیا دیدگاه «کانت» پس از تماشای فیلم «فانی و آلکساندر» برگمان دگرگون نمی شد؟ یک سده پس از انتشار مقاله دکتر «هوفر»، بین سال های ۱۷۸۹ تا ۱۸۱۵، شمار مهاجران و سربازان دور از وطن و بیمارانی که در آن هنگام برایشان «بیماری نوستالژی» تشخیص داده شده بود، چند برابر شد. اما در این زمان پزشکان و به ویژه پزشکان ارتش، به آزمودگی بالینی بیشتری دست پیدا کرده بودند. آنها بنا بر تجربه، آموخته بودند که چگونه این اختلال را تشخیص دهند و آن را با روان درمانی مهار کنند. در آن هنگام، چنین می اندیشیدند که سود جستن از دارو برای «بیماری نوستالژی» سودمند نیست. دکتر «بارون پرسی»، در مقاله ای در این باره نوشته است: «درمان بیماری نوستالژی باید روحی -روانی و نه دارویی باشد». پس از سال ۱۸۳۰، شیوه و کارکرد تشخیصی و درمانی پزشکان تفاوت بسیار یافت. آنها برای تشخیص و درمان بیماری ها، از آسیب شناسی و کشف میکروارگانیسم های پدیدآورنده بیماری ها سود می جستند. اما بی گمان نه کالبدشکافی پس از مرگ، نه میکروسکوپ و نه هیچ ابزار پاراکلینیکی دیگری نمی توانست کمکی به تشخیص و درمان بیماری افرادی کند که «وسواس فکری» ژرف و سترگی برای بازگشت به رخدادهای گذشته و زادگاه داشتند. با گذشت پنجاه سال، واژه نوستالژی از متون پزشکی ناپدید شد و دیگر برای توصیف اختلالات روحی -روانی بیماران به کار برده نشد. درست در همین هنگام واژه نوستالژی آهسته اما پیوسته گام به دنیای ادبیات گذاشت. نوستالژی در ادبیات، دیگر یک بیماری نبود، بلکه گونه ای جوشش و لبریز شدن احساسات رمانتیک در رابطه با «اندوه دیر زاده شدن» بود. در زبان ادبی دوره رمانتیک در فرانسه، نوستالژی در آثار «هوگو»، «بالزاک» و «بودلر» پیدا و پنهان پیش چشم و ذهن می نشیند. «هوگو» به آن به مثابه «درد سوزان دوری از وطن» می نگرد. «بودلر» آن را برابر با «اشتیاق برای چیزهای از دست رفته» برمی شمرد و «سارتر» آن را «در حسرت یا اشتیاق هیچ بودن» می داند. در آغاز سده بیستم نوستالژی از یک سو، معنای «بی وطنی جغرافیایی آدمی» پیدا می کند. «مارسل پروست» در رمان «در جست وجوی زمان از دست رفته» شرح می دهد که چگونه قهرمان داستانش پس از نوشیدن چای و نوشیدنی، به یاد گذشته و دوران کودکی خوش، شیرین و دوست داشتنی اش می افتد که در آن یک کودک خوشبخت بود نه یک مرد بزرگسال بیزار از دنیا! شواهد نوستالژی برانگیخته شده از منظره ها، طعم ها و بوهای یادآورکننده کودکی را فراوان می توان در رمان ها و خودنوشت های نویسندگان گوناگون پیدا کرد. «لرد بایرون» درباره نوستالژی چنین می نویسد: «اوقات خوش گذشته؛ همه اوقاتی که قدیمی شوند، خوب هستند!» «آلبر کامو» هم دیدگاهی این گونه دارد: «کسانی که برای اوقات خوش گذشته، مویه می کنند، به چیزهایی که دوست دارند دست یابند، اشاره می کنند و نمی توانند احساس بدبختی شان را تسکین دهند یا خاموش سازند.» از نظر روانشناسی نوستالژی ، نوستالژی مداری یا مجموعه داری ، هیچ یک به خودی خود، به تنهایی یک اختلال روانپزشکی برشمرده نمی شوند؛ اما آن هنگام که نمایی شگفت انگیز پیدا کنند، کارکردهای پیشه ای یا تحصیلی یا روابط بین فردی یا زناشویی فرد را آشکارا به چالش و کشمکش کشند و دچار کاستی سازند یا رنج و عذاب و سختی و دشواری برای فرد و خانواده پدید آورند، می توانند در چارچوب اختلالات روانپزشکی نشانده شوند. در چنین ایستارهایی باید این اختلال را همانند اختلالاتی چون اختلال سازگاری (تطبیق)، اختلال شخصیت افسرده -منتقد (دپرسیو)، اختلال کژخلقی (دیس تایمیا)، اختلال افسردگی دوره ای مزمن، اختلال افسردگی اندک (مینور) و حتی شاید گهگاه اختلال اسکیزوفرنی ساده تباه کننده، با سود جستن از روان درمانی های تحلیلی یا شناختی -رفتاری، داروهای افسردگی و روانپریشی ستیز و گونه هایی از درمان های خودیاورانه مهار و درمان کرد چرا که بسنده کردن به زندگی مجازی رویایی در روزگار گذشته، می تواند آدمیان را از اکنون و آینده باز دارد و فرصت رشد و پیشرفت را برای ماه ها، سال ها و حتی دهه ها از ایشان بازستاند.
دلم گرفتهاست به ایوان میروم و انگشتانم را کسی مرا به آفتاب
برچسبها: فروغ فرخزاد, مرگ, روان شناسی, سوگ
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 18:34  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
سفرهای آکادمیک دانشگاه ادیان و مذاهب؛ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ۚ (آیه ۲۰ سوره عنکبوت) بسیار سفر باید تا پخته شود خامی… سفر گروهی ما خیلی وقت پیش شروع شده بود، از همان زمانی که پا به فرودگاه امام گذاشتیم و یا همان زمانیکه ویزای شینگن صادر شد. شاید بهتر است بگویم از زمانیکه دانشگاه ادیان و مذاهب اعلام کرد که برای اساتید و دانشجویانش سفری را به ایتالیا، واتیکان و فرانسه تدارک دیده این سفر شروع شده بود. اما من از شهری روایتگر این سفر هستم که بسیار برایم دلنشین و خاطره انگیز بود، از شهر میلان، ۳اکتبر ۲۰۲۲؛ دوشنبه ۱۱ مهرماه ۱۴۰۱. میلان! به زعم ایتالیاییها: Milano، دومین شهر پرجمعیت ایتالیا و پایتخت مد جهان. شهر میلان با تمام جاذبههای گردشگری، مذهبی، تاریخی، فرهنگی و هنری لذتبخشترین اوقات سفر را برایم رقم زد. اگر از من بپرسید کدام شهر برایت جذابتر بود و در کجا بیشتر به تو خوش گذشت، قطعاً میگویم میلان. اقامت ما در هتل کوچک و سنتی با فضایی گرم و دوست داشتنی و خدمات خوب همراه با مدیریت بانویی با وقار، بلند قامت و بلند همت شروع شده بود. در روز اول سفر بعد از اینکه از فرودگاه به هتل رسیدیم چند ساعتی استراحت کردیم تا کمی خستگی سفر از تنمان بیرون برود. حدود ساعت ۵ قرار بود برویم گردش، که با توجه به تاخیر برخی از دوستان ساعت ۶ از هتل برای اولین گشت شهری خارج شدیم. بعد از پیادهروی نه چندان طولانی و تنفس در هوای پاییزی و گذر از خیابانی که دو طرف آن را بوتیکهای برندهای معروف ایتالیایی فرا گرفته بودند به یکی از مکانهای مهم شهر رسیدیم. کلیسای جامع میلان یا دومو به سبک گوتیک (Duomo di Milano) با معماری تحسین برانگیزش که ساخت آن در حدود شش قرن طول کشیده بود. این کلیسا دومین کلیسای بزرگ ایتالیا و سومین کلیسای بزرگ در جهان محسوب میشود. تماشای کلیسایی که محل تاج گذاری ناپلئون بناپارت نیز بوده، در کنار موزه و هنرهای مذهبی مربوط به قرون وسطی در کنار هیاهوی گردشگران و حضور پررنگ کبوتران و طرفداران باشگاه میلان در مرکز شهر لذت و هیجان بازدید از این مکان مذهبی_تاریخی را دو چندان کرده بود. البته برای یک دانشگاه ادیانی مثل من، چیزی بهتر از تجربهی ملموس از تاریخ ادیان و عرفان نیست، و پر واضح است که همگی ما مدیون و قدردان مسئولان دانشگاه ادیان و مذاهب هستیم که این فرصت طلایی را در اختیارمان گذاشتند. زمانیکه غرق در تماشای این همه شکوه بودم، حتی لحظهای لبخند از صورتم محو نمیشد. در همان لحظه به ناگاه مردی به انگلیسی البته با لهجهی عربی مرا به دادن دانههای ذرت به کبوتران دعوت کرد، به این طریق که ذرتها را توی مشتم نگه میداشتم رو به آسمان بلند میکردم و کبوتران روی دستم مینشستند و دانه بر میداشتند. این کار حس وصفناپذیری داشت. برنامهی ما در روز ۴ اکتبر با بازدید از قلعه تاریخی اسفورزا (Sforza Castle) شروع شد. قلعهای تاریخی با معماری خاص و منحصر به فرد با برجهای بلندی که در چهارگوشهی آن به چشم میخورد. بعد از آن از کلیسای سانتا ماریا دله گرتزیه (Santa Maria delle Grazie)، که تلفیقی از معماری گوتیک و رنسانس را به نمایش میگذارد، دیدن کردیم. لحظاتی توقف همراه با تأمل و سکوت در فضای روحانی کلیسا داشتیم، که قطعاً جزء جدانشدنی بازدید از همهی مکانهای مذهبی است و تجربهای متفاوت برای بازدیدکنندگان خواهد بود. سپس به سمت بازدید از مکانهای دیگر و یافتن رستوران حلال حرکت کردیم. یکی از تجربههای دلانگیز من، به غیر از پیاده روی و گشتوگذار در شهر، چشیدن غذاهای بومی است، در نتیجه خودم را به یک پیتزای ایتالیایی با خمیر نازک و پنیر به تمام معنا کشدار و البته حلال دعوت کردم، جای همگیتان خالی؛ بدانید تا الان هر چه پیتزا خوردهاید فیک بوده است. گشتوگذار یک روزه در ونیز میرسیم به ۵ اکتبر و یکی از جذابترین روزهای سفر، گشتوگذار در شهر رویایی ونیز. بعد از خوردن صبحانهی دست جمعی در هتل، که انصافاً کارمندان آن برای وعدهی صبحانه سنگ تمام گذاشته بودند، همگی به طرف ایستگاه اتوبوس حرکت کردیم. در اتوبوس متوجه شدم که تلفن همراهم را در هتل جا گذاشتهام، دروغ چرا بهت زده بودم، گویا ذوق سفر به ونیز تمام توجه مرا به خودش جلب کرده بود و مرا از توجه به مهمترین ابزار سفرم غافل نموده بود. ولی از آنجائیکه همسفرانم از همان ابتدا دوستانم شده بودند، از سرِ خوش شانسی یکی از عزیزان گوشی خودش را به من داد تا از فرصت عکسبرداری بیبهره نمانم. ناگفته نماند که تلفن همراه من قرار بود مرا به نداشتنش عادت بدهد چراکه این اولین بار بود که او را جا میگذاشتم ولی متأسفانه آخرین بار نبود! بگذارید از این مسئله عبور نکنم که یکی از زیباییهای سفر گروهی با دانشگاه ادیان و مذاهب این بود که تقریباً از همان آغاز سفر همه با هم دوست شدیم. انگار همدیگر را میشناختیم. همه تلاش میکردیم که با هم باشیم، با هم بخندیم و با هم لذتهایمان را تقسیم کنیم. این فضای دوستداشتنی که حاصل روحیه خوب بچههای گروه بود مسیر را برای لذت هر چه بیشتر از سفر باز کرده بود. شاید دلیلش هم هممسیری ما بود یا اینکه همه دانشگاهی بودیم و میدانستیم که باید به همدیگر و به عقاید هم احترام بگذاریم. میدانستم که لذت را اگر تقسیم کنیم اثرش چندین برابر میشود. خلاصه هر چه که بود فضای حاکم بر سفر را بسیار خاطرهانگیز میکرد. قبل از سفر مدیرمان جناب آقای دکتر بهرامی تأکید زیادی داشتند که حملونقلهای ما در سفر با حملو نقل عمومی باشد. من که تجربه زیادی داشتم میدانستم این کار در درک و تجربه بهتر از سفر مؤثر است. در حقیقت باید گفت استفاده از وسایل حملونقل عمومی در سفر تجربهی به غایت ارزندهای است؛ زیرا کموبیش میتوان با شرایط و امکانات شهری و تا حدودی با فرهنگ مردم شناخت پیدا کرد و از دیدن مناظر شهر لذت برد. بعد از دقایقی به ایستگاه قطار میلان رسیدیم و سوار قطار سریع و سیر شدیم که یکی از بهترین آپشنهایش اینترنت پرسرعت بود. همه همراهانم از اینترنت استفاده میکردند الّا من که فقط به تماشای مناظر نشسته بودم. اولین تصاویر شهر ونیز را از پنجرههای بلند و کشیده قطار دیدم. جادهای که از پلی بزرگ عبور میکرد و در دو طرف آن هر چه چشم میدید آب بود. آنقدر هیجانزده شده بودیم که با صدای بلند احساساتم را ابراز کردم و خانم ایتالیایی با چهرهای خندان مرا در این ابراز احساسات همراهی کرد. سرانجام به شهر رمانتیک ونیز رسیدیم. جزیرهای در شمال ایتالیا که سالانه میلیونها گردشگر را به این شهر میکشاند. دوستانم شگفتزده از دیدن آن همه زیبایی مشغول عکسبرداری شدند و در ابتدا بعد از خارج شدن از ایستگاه قطار، از کلیسایی که در همان نزدیکیها بود دیدن کردیم. گشتزنی ما از جزیرهی دیدنی و زیبای ونیز شروع شده بود، عبور از پلهای سنگی و کانالهای آب و کوچههای تنگ حس خوبی را به همهمان منتقل کرده بود. در یکی از کوچههای قدیمی با خانمی مسن، ساکن ونیز هم کلام شدم که بعد از مطلع شدن از ملیت من درباره اوضاع داخلی ایران در این اواخر پرسوجو کرد. ابتدا از اینکه خانم مسنی در ونیز از اخبار داخلی ایران اطلاع پیدا کرده بود متعجب شدم ولی خب این چیزی نبود جز، جادوی رسانههای خارجی. یکی از دلایل توریستی بودن شهر ونیز ساختار منحصربهفرد این شهر است. حملونقل عمومی در شهر ونیز از طریق قایقهای گوندولا، اتوبوسهای آبی و تاکسیهای خصوصی آبی انجام میشود. ما نیز خاطرهی ماندگاری از گوندولاسواری بر روی آبهای ونیز و تماشای شهر و پرواز مرغان دریایی کسب کردیم. خوب به یاد میآورم: در صف گوندولاسواری، در انتظار رسیدن قایق ایستاده بودیم تا به سن مارکو برویم. مشغول گپوگفت بودیم که صدای اذان ظهر از تلفن همراه حاج آقای غفورینژاد بلند شد، حالوهوای خاص و دلنشینی بود. به میدان سن مارکو که رسیدیم گوشهی دنجی پیدا کردیم و ادای فریضه نماز ظهر را بجا آوردیم. دیدنیهای این شهر بسیار زیاد بود، از جمله این دیدنیها میتوان به میدان سن مارکو (San Marco) محل دفن مرقس، یکی از حواریون حضرت عیسای مسیح (ع)، اشاره کرد. با ورود به این میدان اولین بنایی که نظر من را به خودش جلب کرد برج بلند و آجری، محل نصب ناقوس کلیسا، بود. بعد از آن کلیسای جامع سنت مارک که اصلیترین بنای میدان بود خودنمایی میکرد. دور تا دور میدان پر از کافه و رستوران و مغازههایی مملو از گردشگران بود که خودشان را از نقاط مختلف دنیا برای سیر و سیاحت به آنجا رسانده بودند. بعد از تهیه نهار و خوردن نهار حلال آن هم با سختی، (تهیه غذای حلال سخت بود) به طرف ایستگاه قطار حرکت کردیم، ولی متأسفانه به دلیل بعضی از شرایط پیش آمده از قطار جاماندیم. برای همین مدتی را در ایستگاه قطار به گشتوگذار گذراندیم تا مسئول سفر بتواند بلیط قطار دیگری را بگیرد و زمان سفر را مشخص کند. خداحافظی از ونیز آسان نبود. اما خب مکانهای دیگری انتظار ما را میکشیدند. پنج شنبه ۶ اکتبر، حرکت از میلان به سمت رم بار دیگر سوار قطار شدیم تا شهر میلان را که تلفیقی از هنر و معماری مدرن و باستان بود، به مقصد رم ترک کنیم. حوالی ظهر به مقصد رسیدیم، به پایتخت ایتالیا، شهری با قدمتی ۲۵۰۰ ساله، شهر باستانی امپراطوری روم، شهر مجسمهها، شهر کلیساها، شهر میکلآنژ و داوینچی. ما به بزرگترین موزه بیسقف دنیا سفر کرده بودیم. هتل ما در رم نسبت به هتلمان در میلان بزرگ تر بود اما از نظر مدیریت و امکانات تعریف چندانی نداشت. بعد از تحویل اتاقها و کمی استراحت برای بیرون رفتن و نهار خوردن حاضر شدیم. قرار شد در هتل برای نهار دوستان از چیزهایی که از ایران با خودشان آوردند چیزی بخورند و نهار سفر را تبدیل به شام کنیم. برای گشتوگذار در رم به غیر از پیادهروی از تجربهی ترامواسواری و متروسواری نیز بیبهره نماندیم، همانها که قدمتشان دست کمی از رم نداشت و گاهاً اینطور به نظر میرسید که هر آن ممکن است تراموا بر اثر تکانهای پیدرپی در وسط راه به دو تکه تقسیم شود در تمام شهر به راحتی میتوان مهاجران و گردشگران بسیاری را دید که تعداد مسلمانان در بینشان اگر نگویم زیاد است، کم هم نیست. در اولین بازدید از بخش تاریخی شهر رم دختر دانشجوی افغانستانی چند قدمی با ما همراه شد، او که به تازگی برای ادامه تحصیل از ایران به رم آمده بود با همان لهجهی شیرین کابلی با خوشحالی با ما هم صحبت شد و جالب اینکه از تاریخی بودن شهر رم گلایه میکرد و با هیجان خاصی شهر مدرن تهران را به رخ رم میکشید! هوا گرم بود و پیشبینی من درست از آب در نیامده بود، دقیقتر بگویم اصلاً نیازی به آوردن اینهمه لباس پاییزه نبود و اینکه از خجالت ریالهای چنج شده به یورو در آمدم و لباسهای مناسبتری تهیه کردم. همه میدانند که مکانهای دیدنی رم بسیار است. ولی خب ضیق وقت مجال بازدید از تمام مکانهای تاریخی را نمیداد. باید دست به انتخاب میزدیم و چه گزینههایی بهتر از کولوسئوم، معبد پانتئون، فوارهی تروی یا چشمهی آرزوها، پلههای اسپانیایی، واتیکان، کلیسای سن پیترو و سه … . البته مدیر سفر به نحوی برنامهریزی کرده بود که بتوانیم تا آنجا که ممکن است اکثر مکانهای رم را ببینیم. ما از صبح ساعت ۸ صبح از هتل خارج میشدیم و تقریباً ساعت ۹ الی ۱۱ شب به هتل باز میگشتیم. قطعاً سختکوشی مدیر سفر و همراهی دوستان عامل مهمی بود که بتوانیم بیشتر مکانهای تاریخی را ببینیم. البته به قول مدیر سفر رم همهاش اثر باستانی است. شما از هر کوچه و گذری که عبور کنید با یک مکان باستانی یا دیدنی مواجه میشوید و ما این مهم را با پیادهرویهای طولانی تجربه کردیم. برخی از روزها نزدیک به ۱۵ الی ۲۰ کیلومتر پیادهروی میکردیم. البته در برخی از شهرها مثل پاریس چیزی که زمان پیادهروی ما را بیشتر میکرد چراغهای قرمز متعدد بود. خرافههای رمی برای بازدید از چشمهی آرزوها از کوچهها و خیابانهای تاریخی رم با همراهی همسفران به غایت خوشمشرب با راهنمایی مدیر سفر جناب دکتر بهرامی گذر کردیم و همینطور که از خیابانهای باریک و سنگفرش شده عبور میکردیم وارد میدان تروی شدیم و صحنهای نفسگیر از فواره تروی در برابر چشمان ما جلوهگر شد؛ بلاخره به منطقه تروی که محل چشمهی عشاق و آرزوها بود رسیدیم. یکی از معروفترین فوارهها در جهان با طراحی تأثیرگذار و زیبا که داستانها و خرافههای زیادی حول آن وجود داشت. یکی از خرافهها و البته شاید بتوانیم بگوییم از جذابیتهای فواره تروی رسم انداختن سکه به دورن حوض و باور به برآورده شدن آرزوها بود. معروف شده بود که اگر میخواهید دوباره به رم بازگردید باید پشت به فواره و حوزه تروی کنید و سکهای در آن بیاندازید. بر اساس همین داستان بود که برخی از گردشگران به نیت بازگشت به ایتالیا سکهای در داخل این حوضچه میانداختند. قطعاً از آن جهت که باوری به این خرافات نداشتیم و نمیخواستیم پولمان را هدر دهیم سکهای درون چشمه نیانداختیم. مقصد بعدی پلههای اسپانیایی بود. شب بود و پیاده روی در کوچهها و خیابانها و سیر کردن در حالوهوای رم با موسیقی نوازندگانی که با سازهای سنتی شان ترانههای قدیمی ایتالیا و اسپانیا را مینواختند حسابی کیفمان را کوک کرده بود و همه چیز ما را به طرز مرموزی با وجود بیمیلی برخی، به سمت بستنی ایتالیایی میکشاند. مگر میشود ایتالیا بروی و بستنی نخوری؟؟؟!!! البته این برنامهای بود که مدیر سفر آن را چیده بود و از قبل هم وعده آن را به ما داده بود. حضور در یکی از مغازههایی که یکی از برندههای مهم بستنی ایتالیایی بود. شب شاعرانهای بود و احساساتم به غلیان آمده بود. در بستنی فروشی معروف و بزرگی که آبشار بزرگی از شکلات بخشی از طراحی داخلی این مغاز بود توقف کردیم. برای خرید بستنی در صف دراز مشتریان که به صورت مارپیچ در انتظار سفارش و تحویل بستنی دلخواه خود بودند، ایستادیم. البته چون تعداد ما زیاد بود قرار شد که چند نفر در صف بایستند و سفارش را بدهند و هر وقت نوبتمان شد برویم و هر کسی بستنی خودش را سفارش بدهد. بستنی ایتالیایی در سراسر جهان شناخته شده است. درون یخچالها انواع بستنی با طعمهای آشنا و ناآشنا دیده میشد. یک بستنی قیفی سه اسکوپه با طعمهای انجیر، نوتلا و استروبری با تزئین شکلات تلخ نوش جان کردم. سعیم این بود در طول مسیر بستنیام را آرام آرام بخورم، تا به مانند ایام کودکی دیر تمام شود و لذتش ماندگارتر. همانطور که گوشمان از ترانه بلاچاو پر میشد و به تماشای بوتیکهای برندهای معروف ایتالیایی مثل گوچی، دولچی گابانا، ورساچه و … مشغول بودیم به پلههای اسپانیایی نزدیک میشدیم. پلههایی به سبک باروک، جایی برای نشستن و عکسبرداری و لذت بردن از حال و هوای شهر، که در انتهای آن برجهای دوقلوی کلیسای «ترینیتا دی مونتی» به چشم میخورد. آنچه که نخست به چشم میآید فوارهی دلا بارکاسیا به معنی فوارهی قایق زشت است. وقتی شروع به بالا رفتن از راه پلههای عریض اسپانیایی میکنید میل رسیدن به انتها در شما قوت میگیرد. نقاشانی را میبینید که تصویر گردشگران را طراحی میکنند، نوازندگانی که بعد از هر بار صله گرفتن به نوازندگی مشغول میشوند. نشستن به مدت طولانی به جز برای لحظهای عکس گرفتن، ممنوع بود. البته مدیر میگفت این اساساً برای نشستن است و توریستها میآیند و اینجا ساعتها مینشینند، اما به دلیل شلوغی رم آن شب کسی اجازه نشستن نداشت و مأمورانی آنجا حضور داشتند که این موضوع را مدیریت میکردند و به افراد تذکر میدادند. پایین پلهها گلفروشی کوچکی به سبک دکههای خودمان بود. شاخه گلی خریدم تا با دوستانم عکسهایی به یادماندنی به یادگار داشته باشیم. دیر وقت شده بود و باید به هتل باز میگشتیم. البته قبل از بازگشت باید شام میخوردیم چون نهار نخورده بودیم و قرار شد وقت را برای شام بگذاریم. برای رفتن رستوران حلال سوار مترو شدیم. به ایستگاه مرکزی یا منطقه مرکزی رم به نام ترمینی رسیدیم. پیاده شدیم و به سمت رستوران حلالی رفتیم که در کنار ایستگاه مرکزی قطار قرار داشت. یک رستوران که توسط بنگلادشیها اداره میشد. هوا خوب بود، برای همین بیرون رستوران صندلیها و میزها را به هم چسپاندیم و کنار هم نشستیم، حرف زدیم، شعر خواندیم و شام خوردیم و در آخر بعد از سرو شام صاحب رستوران برایمان چای آورد. چای را خوردیم و سوار تراموا شدیم تا به هتل بازگردیم. ناکوکی آژیر خطر هتل و شرکت در ورکشاپ علمی در رم به غیر از بازید از مکانهای تاریخی و دینی رسالت دیگری نیز داشتیم که در واقع هدف اصلی ما از سفر بود. تیم ما به دعوت دانشگاه گرگوریانا، دانشگاه کاتولیکی رم و به جهت ورکشاپ علمی و ارائه مقاله در زمینه الهیات اسلامی در قالب ویزای short Study عازم سفر شده بود. شب تقریباً سختی را گذرانده بودیم، چراکه آژیر خطر وقت نشناس هتل زمانیکه همگی در اتاق هایمان غرق در خواب ناز بودیم با صدای ممتد و ناکوک بیدارمان کرد. گویا خطر جدیای تهدیدمان نمیکرد و فقط خطای انسانی رخ داده بود! پس نیازی به بیرون رفتن از هتل و پناه گرفتن نبود. البته که باید بگویم ما از شدت خواب آلودگی و خستگی حتی پایمان را از تخت پایین نگذاشته بودیم چه رسد به خارج شدن از اتاقهایمان. فقط گیج و منگ به اطراف نگاه میکردیم و در خیالمان به دنبال خاموش کردن زنگ ساعت موبایلهایمان بودیم. صبح بعد از خوردن صبحانه با چندین ون متشکل از اساتید و دانشجویان دکتری دانشگاه ادیان به سمت دانشگاه گرگوریانا حرکت کردیم. زمانیکه به دانشگاه رسیدیم با استقبال گرم پروفسور پدر لورنت مواجه شدیم. ماشین ما زودتر از ونی که آقای دکتر بهرامی (مدیر سفر) در آن بودند به محل دانشگاه رسیده بود. با وجود اینکه پدر لورنت تنها نسبت به ایشان شناخت داشتند اما به محض دیدن ما از حجاب خانمها متوجه گروه ما شدند و با گرمی از ما استقبال کردند. روز موعود فرا رسیده بود. هیجان و استرس توأمان با من بود. به سالن کنفرانس هدایت شدیم. بعد از معارفه و گفتوگوی دوستانه، به نوبت برای ارائه مقالهمان به انگلیسی و پرسش و پاسخ احتمالی به جایگاه دعوت میشدیم. در تمام مدت ورکشاپ مباحث علمی، پرسش و پاسخها و گفتوگوهای مفید و ارزشمندی در فضای آرام بر پایهی صلح و دوستی و رواداری رد و بدل شد. در حقیقت فضای آکادمیک باید چنین جایی باشد، مکانی امن برای بیان باورها و نظریههای مختلف. تجربه و فرصت استثناییای بود که مسئولان دانشگاه ادیان و مذاهب خالصانه در اختیار ما قرار داده بودند. بسیار ارزشمند و مفید بود. بعد از تمام شدن برنامه دانشگاه با اجازه پرفسور لورنت آنجا نماز خواندیم و بعد از آن برای بازید از مکانهای دیگر به راه افتادیم. مکانهایی چون کولوسئوم عظیمالجثه، بزرگترین آمفی تئاتر جهان که در گذشتههای دور محل مبارزات گلادیاتورها و صحنه نمایش امپراطورها بوده است، به همراه مجموعههای تاریخی اطراف آن. شب عدهای از همسفران قصد بازید از مرکز امام مهدی شیعیان رم را کردند و بقیه از شدت خستگی به هتل برگشتند. در راه بازگشت چند ایستگاه زودتر به اشتباه از تراموا پیاده شدیم و مسیر بسیار طولانی را پیاده رفتیم و بلاخره با کمک گرفتن از شخصی مصری و همراهیاش که به عنوان معمار سالها در رم زندگی میکرد، به هتل رسیدیم. واتیکان کوچکترین کشور دنیا تا قبل از سفر به واتیکان چیزهای زیادی درباره آن شنیده بودم و برایم جالب بود تا از نزدیک به حقیقت آن پیببرم. همانطور که همه میدانید واتیکان کوچکترین کشور جهان است و جالب اینجاست که این کشور در پایتخت کشوری دیگر قرار دارد و فقط یک شهر دارد. در واقع شهر واتیکان مرکز فعالیت کلیسای کاتولیک و محل اقامت جناب پاپ است واتیکان چند بخش عمومی برای بازدید دارد. موزه، باغ پشت کلیسای سنت پیتر و کلیسای سنت پیتر. برای ورد به بخش موزه و کلیسا باید صف ایستاد. علاقهمندان زیادی برای بازدید از واتیکان میآیند بنابراین شلوغ است و جهت بازدید باید در صف ایستاد. ما صبح زود به موزه رسیده بودیم. بنابراین در ابتدای صف بودیم و بعد از حدود نیم ساعت معطلی در کنار دیوار سر به فلک کشیده واتیکان که این کشور را از رم جدا میکرد از درب ورودی موزه وارد موزه واتیکان شدیم. همین که به کوچکترین کشور جهان پا گذاشته بودم برایم فوقالعاده جذاب بود. برای بازدید از موزه با اشتیاق قدمهایم را تندتر بر میداشتم. اصلاً از اول سفر همینطور بودم. دائم دلهره داشتم نکند زمان از دست برود و من ناکام بمانم. موزه واتیکان رم یکی از بزرگترین و کاملترین موزههای مجموعه آثار هنری دنیا که در طول قرون متوالی توسط پاپ ها جمع آوری شده است به شمار میرود. به نظر من تماشای گالریها، نقاشیها و مجسمههای کلاسیک تنها رویای یک هنرمند و یا یک هنر دوست نیست بلکه هر بینندهای را متحیر میکند. موزهی واتیکان پر است از مجسمهها و تابلوهای نقاشی معروف و باستانی. با عبور از دالانها، راهروها و پلههای پیچ در پیچ، گویی با تونل زمان به گذشتهها سفر میکردیم. نقاشیهایی زنده که تصور میکنی با تو حرف میزنند و تاریخی را بازگو میکنند. ای کاش میشد تنها به تماشای یک اثر هنری بسنده کرد. به این صورت که روبهروی آن بنشینی و ساعتها در سکوت تماشا و تأمل کنی. راه رفتن در کلیسای سیستین و تماشای آثار فراوان هنرمندان بزرگی چون میکل آنژ کافی نیست و بهتر بگویم بیفایده است. باید بال در بیاوری و پرواز کنی تا بتوانی تمام آثاری که در و دیوار و سقف کلیسا را پر کردهاند ببینی. نقشه به دست سعی میکردیم مسیر درست را پیدا کنیم و طبق برنامه از مکانهای مهم دیدن کنیم. بعد از خوردن نهار ترکی حلال خودمان را برای جذاب ترین بخش واتیکان، کلیسای سن پیترو، آماده کردیم. کلیسای سنت پیتر مقدس، یکی از مهمترین جاذبهها و آثار تاریخی نه تنها در شهر رم بلکه در کل ایتالیا به شمار میرود. گنبد باشکوه کلیسا طراحی میکل آنژ است. اگر از بالا نگاه کنیم، کلیسای سن پیتر شبیه یک کلید است که نماد کلید بهشت محسوب میشود. به باور کاتولیک این کلیسا محل دفن پیتر مقدس، حواری مسیح است. با گذر از ستونهای بلند پیازا سنت پیترو که میدان را در آغوش کشیده بودند و در بالای سر خود مجسمهی قدیسان را به دوش میکشیدند وارد میدان شدیم، میدانی بزرگی در مقابل کلیسا با دو فوارهی تماشایی و تک ستون هرمی که به وضوح از هرجای میدان قابل دیدن بود. برای بازدید از کلیسا مانند دیگر گردشگران وارد صف شدیم. صفی طویل و مار پیچ، نه سر آن پیدا بود و نه پایانی برایش قابل تصور. اما خب مثل همیشه مشغول گپوگفت و عکس گرفتن و تماشا کردن بودیم و به همین دلیل با چشم بههم زدنی وارد صحن جلوی درب اصلی کلیسا شدیم؛ فضایی بزرگ با صندلیهایی خالی در انتظار مردمی که قرار است به سخنان پاپ گوش بدهند و مورد لطف و دعای او قرار بگیرند. از پلهها بالا رفتم و تا جایی که میتوانستم به بالا نگاه کردم. تمام قد کلیسا را تماشا کردم. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد درب اصلی کلیسا بود. دری آهنین که با پردهای به گمانم از جنس مخمل، قرمز رنگ با صلیبی از عیسای مصلوب پوشیده شده بود. درب بین دو ستون، با عظمت جلوهگری میکرد. به پشت سر برگشتم و صحنهای دیگر توجه مرا به خودش جلب کرد، چیزی شبیه به سالنی بیسقف و بزرگ برای سخنرانی. همان جایی که چند سطر قبل بدان اشاره کردم، اما از اینجا تماشاییتر بود. همه یک جا در کنار هم جمع شدیم تا مدیر سفر برای مان در مورد کلیسا توضیحاتی بدهد. بعد از آن دوربینم را روشن کردم و وارد کلیسا شدم. وقتی وارد میشوی عظمت و تجملات کلیسا تو را شگفت زده میکند. به هر سو نگاه میاندازی هنر و معماری رنسانس را میبینی. و آنچه که بیشتر از بقیه به چشم میآید بنای برنزی بزرگ کلیسا، سایهبان بالداچینو است که درست زیر گنبد و بالای مقبره سنت پیتر قرار دارد. همانطور که به تماشای کلیسا و عکسبرداری مشغول بودم ناگهان صدای آهنگی بلند شد و چند روحانی با لباس سبز رنگ وارد شدند. همراهان راه را برایشان باز کردند و برای دعا و نیایش به جایگاه مخصوص وارد شدند. فقط مسیحیان میتوانستند روی صندلیهای چوبی مخصوص عبادت بنشینند و به مناجات بپردازند. بعد از سخنرانی کشیش، مراسم دعا شروع شد. همگی ذکر هللویا را تکرار میکردند. فرصت از این بهتر پیدا نمیشد. واتیکان باشی و در کلیسای سنت پیترو و در مراسم عبادی مسیحی شرکت کنی. شرکت در این مراسم برایم یکی از هیجان انگیزترین تجربههای سفر بود. گردش در واتیکان به پایان آمده بود. اما ای کاش با پاپ ملاقات کرده بودیم و حسرت عمیقتر اینکه ای کاش از کتابخانه واتیکان دیدن میکردیم. در راه برگشت فرصتی دست داد و همراه با دیگر دوستان گشتی در بازار زدیم و اندکی خرید کردیم. شب بود و هوا خوب، احوالاتمان خوشتر و در آخر بار دیگر با مترو به اقامتگاهمان بازگشتیم. در معبد خدایان ۹ اکتبر، آخرین فرصت ما بود تا بتوانیم روحمان را در میان جاذبههای شهر رم به پرواز در بیاوریم و لحظه لحظهی تاریخش را تنفس کنیم. آن روز با قدم زدن در خیابانها و تماشای آثار تاریخی در مرکز شهر رم، کلوسئوم و طاق نصرت کنستانتین، به همراه گشت زدن در اطراف میدان ونیز که یکی از شلوغترین میادین شهر رم است و بازدید از پانتئون یا معبد رومی قدیم و کلیسای کاتولیک فعلی و خرید کردن در یکی از مراکز خرید حومه شهر، به پایان رسید. و اما پانتئون؛ معبدی برای همه خدایان، شاهکاری از معماری باشکوه روم باستان، با طراحیای بینظیر، که برایم جذابیتی فوقالعاده داشت. هیجان زده بودم و درست نمیدانم به کدامین علت. شاید به این دلیل که دفعه قبل با وجود ایستادن در صف و انتظاری طولانی موفق به بازدید از پانتئون نشده بودیم. زمان بازید به اتمام رسیده بود و از جهت فوبیایی که به آن دچار بودم و قبلتر بدان اشاره کردم، امیدی برای بازید از این مکان نداشتم. ناگفته نماند زحمت ایستادن طولانی مدت در صف را دوستان دیگر کشیده بودند و من در حالیکه روی پلههای آبنمای رو به روی پانتئون نشسته بودم، انتظار آنها را میکشیدم. شاید هم به دلیل همراهی یک دوست که اگرچه تا قبل از سفر همدیگر را نمیشناختیم ولی بلافاصله از همان ابتدای سفر هم اتاقی و دوستان همدلی برای هم شده بودیم. شاید هم دیگر اینکه من و هماتاقیام اولین کسانی بودیم که از گروه آنهم با ارفاق وارد معبد شده بودیم، درست در روزی که بازید از معبد نیاز به رزور داشت. خلاصه و خوشبختانه با همهی این اوصاف با عنایت یکی از مأمورین به داخل هدایت شدیم. ابتدا تحتتأثیر معماری گرد معبد با هشت ستون بلند جلوی آن و مثلث بالای ستون قرار گرفتم. معبدی دایرهای که مانند دیگر کلیساها پر بود از نقاشی و مجسمه. سقف گنبدی معبد و محراب آن بیشتر از بقیه جلوهگری میکردند. لحظاتی در جایگاه عبادتکنندگان رو به محراب نشستیم و مشغول تماشا شدیم. ورود به اماکن مقدس قوانین خاصی داشت. که گاهی روی تابلویی نزدیک درب ورودی با علائم مشخصی به وضوح قابل فهم بود. مثلاً میزان پوشش مرد و زن در کلیسا و ممنوعیت ورود سگ و … . گاهی با اشاره دیگران را دعوت به سکوت و عبادت میکردند. مثلاً زمانیکه روی صندلی نشسته بودم لحظهای به پشت سر برگشتم تا عکسی بگیرم و یکی از همین افراد با اشاره به من تذکر داد که رو به سمت محراب بنشینم. بعد از بازدید دیگر دوستان از معبد در مکانی نزدیک به پانتئون نماز ظهر را خواندیم و به سمت رستوران حلال حرکت کردیم. خیلی زودتر از آنچه که فکرش را میکردم هوس غذای ایرانی کرده بودم که خب شکر خدا فراهم بود. از قضا به یاد وطن چلو جوجه کباب سفارش دادم. شب آخری بود که در رم بودیم، بنابراین به اصرار دوستان مدیر سفر ما را به یکی از مراکز خرید حومه شهر که به نظرم طبق شواهد و قرائن محله چینیها بود، از طریق مترو و بعد اتوبوس و بعد پیادهروی به شدت طولانی، برای خرید رهسپار شدیم. زمان رسیدن ما نزدیک ساعت بستن مرکز خرید بود. بنابراین با عجله تنها به بعضی از بوتیکها سری زدیم و از آنجایی که بر طبق عادت و خلاف معمول دیگر خانمها، در خرید خیلی زود دست به انتخاب میزنم، سوغاتیهایم را خریدم. صبح زود با چمدانی پر از تجربه و خاطره به سمت فرودگاه لئوناردو داوینچی حرکت کردیم. به ذوق دیدن پاریس سر از پا نمیشناختم. این ذوق به علاوهی کمی عجله، چنان فکر مرا به خودش مشغول کرد که در بخش سکیوریتی فرودگاه، تلفن همراهم را جا گذاشتم! وحشتناک بود. گشتن من کمی طول کشیده بود و تلفن همراهم توسط یکی از مأمورین در باکسی جدا گذاشته شده بود. زمانی متوجه نبودنش شدم که کار از کار گذشته بود. سوار هواپیما شده بودم و کادر پرواز آمادهی پرواز میشد. تمام سعی خودم را کردم که قانعشان کنم و برگردم، ولی غیر ممکن بود. خانم فرانسوی که مهماندار پرواز ما بود با تمام وجود سعی داشت به من کمک کند و تا پایان پرواز با من همدردی میکرد و حتی برای پس گرفتن تلفنم به چند روش، راهنماییم کرد. قبول کردم دیگر راه برگشتی ندارم و فقط امید داشتم که بتوانم از طریقی تلفنم را تحویل بگیرم. پسر بچهی سه سالهای نزدیک صندلی من نشسته بود و مرا به خودش مشغول کرده بود. تمام طول پرواز با او بازی میکردم. فرانچسکو به زبان فرانسه سعی در ارتباط با من داشت. پسرک بسیار شیرین بود و همین دلیل فراموش کردن ناراحتیام بود. دوستانم همچنین هر کدام به طریقی من را به آرامش دعوت میکردند. بلافاصله در فرودگاه پاریس با تلفن یکی از دوستان به فرودگاه رم ایمیل زدم. پیگیریهای من از همان موقع شروع شد و تا همین الان که این سفرنامه را مینویسم نزدیک است که به نتیجه برسد. خوشبختانه از طریق شخصی در رم که مسئولیت تحویل گرفتن تلفن همراهم را به عهده گرفته بود، بعد از تنظیم وکالتنامه، ایشان توانستند با مراجعه به فرودگاه تلفن را پس بگیرند و بزودی به ایران ارسال میشود. در پاریس، شهر عاشقانهها با هوای همیشه بارانی و به اصطلاح دو نفره، زمان برایم به سرعت میگذشت. چشم بر هم زدنی از فرودگاه به هتل رسیدیم. از نظر من امتیاز هتل به اتاقهایش بود، اتاقهایی بزرگ، مشرف به خیابان و مجهز. صبحانه هتل چندان چنگی به دل نمیزد. البته هتل خیلی نزدیک به مترو بود و رفتوآمد را آسان میکرد. یک فروشگاه بزرگ نیز سر کوچه هتلمان بود که باید این را هم به جذابیتهای هتل اضافه کرد. بعد از تحویل اتاقها همگی برای سرو نهار به آنطرف خیابان، درست روبهروی هتل، رفتیم. غذایمان را سفارش دادیم و در فضای بیرونی رستوران، نزدیک به خیابان، نشستیم. سردم بود و میلی به غذا نداشتم. به زور دو سه لقمهای خوردم و دوان دوان خودم را به هتل رساندم. تصمیم گرفته بودم لباس گرمتری بپوشم تا سرمای شب غافلگیرم نکند. نهار را که خوردیم به همان متروی نزدیک هتل رفتیم و سوار مترو شدیم. مترو شلوغ بود و چیزی که در مترو نظرم را جلب کرد تعداد مسلمانان بود که با دیگران برابری میکرد. هیچگاه در طول سفر احساس بدی از جانب دیگران نسبت به پوششم به عنوان یک بانوی مسلمان، به من دست نداد. هیچگاه با نگاه و کلام تحقیر آمیز و یا توهینآمیز مواجه نشود جمعیت زیادی در ایستگاه بود همه سعی داشتند که سوار مترو شوند. برای لحظاتی کوتاه همهمه شد. عدهای از ما سوار شدیم و برخی جاماندند تا با قطار بعدی خودشان را به ما برسانند. تا به خودم آمدم قطار به ایستگاه بعد رسیده بود و عدهای پیاده شدند. کمی خلوت شد و به جایی تکیه دادم. همان وقت خانم چینیای با تایپ کردن در تلفن همراهش به چینی و ترنسلیت همزمانش به انگلیسی من را نسبت به اتفاقی غیرمنتظره که از سر گذرانده بودم مطلع کرد. تعجب کردم و چند بار نوشته را خواندم تا بالاخره باورم شد. ماجرا از این قرار بود که چند دختر در همان همهمه از داخل کیف من پولهایم را دزدیده بودند. به کیفم نگاهی انداختم. در کیف باز بود. در دلم گفتم اول جا گذاشتن گوشیام حالا هم که دزدیده شدن پولم! خدایا سومی را بخیر بگذران. صدقهای کنار گذاشتم و طبق عادت همیشگیام تلاش کردم که ناراحتیام را فراموش کنم تا اشتیاقم را برای ادامه سفر از دست ندهم. قبل از سفر از یکی از دوستانم که تجربه زندگی در پاریس را داشت دربارهی دزدان متبحر پاریس شنیده بودم. نمیدانم دقیقاً چه زمانی کیف مرا با یک قفل و دو زیپ باز کرده بودند. همهمه و شلوغی هم لابد کار خودشان بود. به سفارش دوستان در اولین فرصت به یکی از نیازمندان که به جهت تعداد بالایشان به راحتی در سطح شهر قابل رؤیت بودند، صدقهای دادم. الان شده بودم مصادق No phone, No money. نه گوشی داشتم و نه پول. این عبارتی بود که در این چند روز باقیمانده سفر نقل بچههای گروه شده بود. به ایستگاه آخر رسیدیم و از پلهها بالا رفتیم. قدم زنان و بعد از عکاسیهای فراوان به میدان شارل دوگل پا گذاشتیم، که در مرکز آن طاق نصرت یا دروازه پیروزی قرار داشت. در همان لحظهی ورود ما مراسمی با همراهی عدهای ظاهراً ارتشی در حال اجرا بود. عدهای از دوستان با ایشان عکسهای یادگاری گرفتند. میدان شلوغ بود و ما نظارهگر دوروبرمان بودیم. برنامهی بعدی پیادهروی به یاد ماندنی در خیابان شانزلیزه بود. خیابن شانزلیزه یکی از معروفترین خیابانهای جهان با لوکسترین فروشگاهها و مشهورترین رستورانها و کافههاست. خیابانی چراغانی و سرسبز که در هر دو طرف آن ردیفی از درختان در امتداد هم کاشته شدهاند. پیادهروی دلچسبی بود. شب و بعد از اینکه همگی در زمان و مکان مقرر جمع شدیم به سمت برج ایفل به راه افتادیم. برج ایفل از دور دیده میشد، از خیابانهای منتهی به ایفل گذشتیم و هر لحظه به رود سن نزدیکتر شدیم و برج را واضح تر دیدیم. پشت آخرین چراغ قرمز قبل از رسیدن به ایفل، یکی از دوستان صحنهای را که برای عکس برداری با برج مناسبتر بود شکار کرد و با دوربینش از همگی ما عکس گرفت. از کنار رود سن طولانیترین رود فرانسه گذر کردیم و به ورودی بازدید از این سازهی آهنی رسیدیم. بعد از تهیه بلیط برای بالا رفتن از برج سوار آسانسور شدیم. البته استفاده از پلهها نیز گزینهی دیگری است که به علت تعداد بالایشان ترجیح بر سوار شدن آسانسور بود. آسانسور در طبقات نگه میداشت و ما برای بازدید پیاده میشدیم و در نهایت در بلند ترین نقطه برج ایفل که از آنجا تمام شهر زیر پایمان قرار داشت، در ایستگاه آخر، پیاده شدیم. هوا خیلی سرد و تماشای شهر چراغانی را سخت کرده بود. ارتفاع زیاد و ترس و هیجان لذت ایفل را کم میکرد. تماشاگر نمایی بینظیر شدیم که از بالای بلندترین سمبل پاریس به شهر نورها، شهر گوژپشت نوتردام و بینوایان تسلط داشت بعد از حدود نیم ساعتی گشتوگذار و تماشای شهر پاریس از بالای برج ایفل سوار آسانسور شدیم و پایین آمدیم. قدم زنان به سمت مترو حرکت کردیم. ساعت حدود ده بود و باز هم شلوغ بود. با توجه به اتفاقی که برای من افتاده بود من بیش از پیش هوشیار بودم و البته به بچهها هم گفته بودم که مواظب باشند. وقتی به هتل رسیدم هیچ رمقی در من نمانده بود و به محض تماس با تخت به خوابی عمیق فرو رفتم. مسجدی در قلب با پاریس با طعم درختان زیتون روز ۱۱ اکتبر، صبح زود برای پاریسگردی و بازدید از اماکن دینی به بیرون رفتیم. گشت در هوای بارانی و مطبوع پاریس و پیادهروی در کوچههایی با عطر پاییز و همراهی و همصحبتی با دوستانم خواب را از سرم پرانده بود. به پانتئون پاریس رسیدیم. معبدی با گنبد بزرگ و ستونهای عظیم که الهام گرفته از پانتئون یونان باستان است. عدهای برای بازدید بلیط تهیه کردند و بعضی از ما از تماشای فضای بیرونی معبد لذت بردیم. در راه از کلیسای قدیمی و کمی رعبانگیز نیز دیدن کردیم. هنگام بازدید ما موسیقی کلیسای نواخته میشد. دقایقی در این کلیسا نشستیم و از موسیقی معنوی در فضای کلیسا لذت بردیم. مدتی بعد قدمزنان بر روی پل در حال تماشای رود سن بودیم که به کلیسای نوتردام یا بانوی ما، رسیدیم. کلیسایی معروف در قلب شهر با برجهای دوقلو که به عنوان زیباترین اثر در معماری گوتیک شناخته شده است. همانطور که میدانید این کلیسا در سال ۲۰۱۹ دچار آتشسوزی گسترده شد بنابراین به جهت بازسازی متأسفانه امکان بازدید برایمان فراهم نبود. با دوستانم در کنار رود سن و اطراف کلیسای نوتردام مشغول عکس گرفتن بودیم که ناگهان مردی فلسطینی با سردادن شعار برای آزادی فلسطین به طرف ما آمد. با صدای بلند شعار میداد و ما را به اجبار دعوت به همراهی میکرد. فردی دیگر به ما اشاره کرد که مراقب وسایلمان باشیم چون ممکن است او دزد باشد. ما فاصلهمان را حفظ کردیم و به مکانی دیگر رفتیم. او همچنان به دنبالمان آمد تا زمانیکه ماشین پلیس مستقر در محوطه را دید و دور شد.
البته مدیر قبلا گفته بود که ممکن است کلیسای نوتردام بسته باشد ولی حتی اگر بسته باشد دیدن همان فضای بیرونی کلیسا هم ارزش دیدن دارد. برنامه این بود که اگر کلیسای نوتردام بسته بود به کلیسای سکرهکر برویم و بعد از آن مسجد الجزایری. برنامه این بود که نماز ظهر را در مسجد باشیم اما متأسفانه به دلیل تأخیرهای فراوان چند نفر ما نتوانستم در آخر هنگام اذان ظهر به مسجد برسیم. بعد از ناامیدی مدیر از پیوستن افرادی که تأخیر کرده بودند بالاخره به سمت بازدید از کلیسای سکرهکر یا قلب مقدس حرکت کردیم. این کلیسا بعد از نوتردام پربازدیدترین مکان دیدنی پاریس است. کلیسا بر بالای تپه مونتمار ساخته شده و این تپه از زمانهای قدیم مکانی مقدس بود. کلیسای جامع سفید رنگ با ناقوسی عظیم و یک گنبد مرکزی و دو گنبد کوچکتر در اطرافش که به تاج محل هند شباهت دارد. برای دیدن کلیسا باید از پلههای بسیاری بالا میرفتیم. فرصتی دست داد تا برای رفع خستگی و تشنگی کمی در فضای سرسبز و لذت بخش پایین کلیسا بنشینیم و بعد شروع به پیادهروی کنیم. نزدیک ظهر بود و هوا گرم، نشستن زیر سایه درختان فرصتی عالی برای استراحت بود. آنطرف خیابان پر بود از کافه و رستوران. بوی نان تازه فرانسوی و قهوه و شکلات مرا به یکی از کافهها کشاند. ایستاده بودم به تماشای کرپ نوتلا و بدون فوت وقت سفارش دادم و برای بالارفتن از پلهها به دوستانم ملحق شدم. به بالاترین تراس که میرسی با نمایی بینظیر از شهر مواجه میشوی. برای ورود به کلیسا باید در صف میایستادیم. زمان خوبی بود برای تماشای شهر. زمان زیادی نگذشته بود که به داخل کلیسا وارد شدیم. بلافاصله شیشههای رنگی که نور از داخلشان عبور میکرد و حالتی خاص به فضای کلیسا میبخشید نظرم را جلب کرد. قدری نشستم و به نقاشی گنبد کلیسا خیره شدم. تصویر عیسای مسیح (ع) با دستانی به هر سو باز برای دادن عشق به بشریت. پایین آمدن از پلهها نیز حال و هوای خاص خودش را داشت. همانطور که گفتم، مقصد بعدی اقامه نماز ظهر در مسجد مراکشیها بود. مسجدی بزرگ و زیبا که از قدیمیترین مراکز مسلمانان در فرانسه بود. حیاطی با معماری اسلامی دارای حوض و فضایی سرسبز با درختان زیتون. انگار به خانه خودم آمده بودم. سراسر روح بود و اشتیاق، از تجملات خبری نبود. هم توریستها را میدیدیم که برای بازدید آمده بودند و هم مسلمانان. یکی از خانمها در مصلی به هنگام نماز دختر ایرانی را دیده بود که در پاریس زندگی میکرد و از دیدن ما خوشحال شده بود. او برای نماز به مسجد آمده و با همان استیل اروپایی وارد نمازخانه شده و برای ادای نماز سر خود را پوشاند و بعد دوباره با همان استایل خارج شد. در حیاطهای مسجد گشتی زدیم و عکس گرفتیم و بعد برای نهارخوردن خارج شدیم. به یک رستوران عربی نزدیک مسجد رفتیم و در نهایت طبق معمول همیشگی کمی گشت زدیم و به هتل برگشتیم. ۱۲ اکتبر بازدید از موزه لوور بعد از خوردن صبحانه برای بازدید از بخش منحصربهفرد برنامهمان در پاریس حاضر شدیم. موزه لوور به تنهایی میتواند برنامهی چند روز را به خود اختصاص دهد. بازدید از تمام آثار و بخشها در یک روز غیر ممکن است. باید دست به انتخاب زد و از برخی آثار چشمپوشی کرد. از طریق مترو و پیادهروی دوست داشتنی همیشگی، به ورودی لوور رسیدیم. مدیر از قبل برای کل گروه بلیط تهیه کرده بود بنابراین بدون ایستادن در صف وارد هرم شیشهای و دیدنی موزه شدیم. آویزهایی به شکل بقچههای رنگی از نوک هرم آویزان بود، نمیدانم چه بود ولی هرچه بودند شبیه به بقچههای مادربزگهایمان بود. اول از همه نقشه موزه را برداشتیم و نگاه کردیم و طبق معمول زمان و مکان برای برگشت را مشخص کردیم. برنامهی سفر از همان ابتدا گروهی بود اما برای مواقع خاص، مثلا اگر فردی ناخواسته از گروه جدا میشد، حتما مکان و زمان مشخص برای جمع شدن گروه تعیین میشد. همه میدانند موزه لوور، معروفترین و پربازدیدترین موزهی جهان است با آثاری بسیار کمیاب. رویای دیدن آثار ایران باستان و هنر اسلامی و تابلوی مونالیزا و مجسمه ابوالهول را در سر میپروراندم که متوجه شدم از گروه جدا شدهام. موزه بسیار شلوغ بود. همانطور که از قبل گفته بودم تلفن همراه نداشتم ولی یکی از عزیزان تلفن همراهش را در اختیار من قرار داده بود. او میدانست که من به عکاسی خیلی علاقه دارم. بنابراین با نقشه پیش میرفتم و از برخی آثار تا جایی که زمان بود عکس میگرفتم. از بخشهای مصر، یونان، چین و عمارت ناپلئون، مجسمه ابوالهول و تابلو مونالیزا و مجموعه بزرگ ایران باستان و هنر اسلامی، مجسمه ها و آثار دیگر دیدن کردم. آثاری که هر کدام باور، آئین، دین و تاریخی را بازگو میکرد. در گالریها نقاشانی را میدیدم که مشغول طراحی آثار بودند. غرق در دنیای هنر بودیم. عکسی یادگاری در کنار مجسمه پیروزی بالدار ساموتراس (نایکی) گرفتم. زحمت عکس را یکی از توریستهای ترک کشید. بازدید از همهی گالریها، مجسمهها و آثار تاریخی برایم جذاب بود. اما بخش ایران باستان که تکههایی از وطنم را در خود جای داده بود، برایم زمین تا آسمان تفاوت داشت. با دنبال کردن نشانهها به نام ایران رسیدم. با عبور و تماشای اشیاء خارقالعادهی بیمانند سرزمینم، همچون لوح حمورابی و مجسمه بی سر ملکه ناپیرآسو با پیراهنی بلند، و سفالینههای شوش و آثار ارزشمند دیگر، به تالار هخامنشیان رسیدم، که در آن سر ستون سنگی کاخ آپادانا به همراه قابهای رنگی کمانداران هخامنشی و آثار دیگر چشم هر بینندهای را به خود خیره میکرد. ناخودآگاه سرود ای ایران را زمزمه میکردم و اشک شوق بود که از چشمانم سرازیر میشد. دقایقی به احترام این شکوه ایستادم و در سکوت نظارهگر خاک جدا افتادهی وطنم شدم. بعضی از همسفرانم و همچنین ایرانیان را نیز در آنجا دیدم. همه به تماشا ایستاده بودند. یکی از گردشگران که حدس زده بود ما ایرانی هستیم نزدیک آمد و خوشحالی و حیرت خود را از دیدن این آثار و مطالعه تاریخ ایران باستان با ما در میان گذاشت. استاد دانشگاه بود و در جریان مطالعه تاریخ هند با تاریخ ایران آشنا شده بود. به دوستان دیگر پیوستم و به سمت موزه هنرهای اسلامی رفتیم. این موزه، با معماری زیبای اسلامی، آثاری از اسپانیا، مصر، هند، آسیای مرکزی و ایران را در بر میگیرد و این آثار گرانبها حاکی از تمدن غنی اسلامی است. تماشای آثاری که آیات قرآن کریم و همینطور اشعار بلند عرفانی بر روی آنها حک شده بودند، ما را به وجد میآورد. زمان ما رو به اتمام بود و باید به سرعت برای بیرون رفتن به جمع دوستان دیگر بر میگشتیم. در لابی هرمی موزه نماز گذاردیم و به قصد نهار به سمت خروجی حرکت کردیم. بعد از نهار در خیابانی همان نزدیکی که دو طرف آن پر بود از مراکز خرید پراکنده شدیم. شب به هتل بازگشتیم. نزدیک به هتل بودم که خانمی فرانسوی از پشت سر صدایم زد، برگشتم و او به روسریام دستی کشید و از زیبایی حجابم با خوشرویی تعریف کرد. این لحظه برایم شیرینی خاصی داشت. شب آخر سفر بود تا دیر وقت مشغول بستن چمدان و جمع کردن وسایلم بودم. بازگشت به ایران صبح با چمدانهایمان که برای بعضی از ما وزنش نسبت به قبل بیشتر شده بود و مشکل اضافه بار را به همراه داشت، از هتل خارج شدیم و به فرودگاه پاریس رفتیم. در فرودگاه کمی به خاطر شلوغی و همچنین اضافه بار چمدانهایمان معطل شدیم. اضافه بار من تقریباً ۴ کیلو بود و مجبور شدم بعضی از وسایلم را از چمدان خارج کنم و به دست بگیرم. کارت پرواز صادر شد، اما پرواز تأخیر داشت. همگی در صفی طولانی منتظر رد شدن از گیت بودیم. عدهای بدون توجه به دیگران جلو رفتند و به قولی صف بهم ریخت و به همین خاطر پلیس فرودگاه همهی ما را مدتی معطل کرد. جالب است که در کشوری مانند فرانسه که این همه توریست دارد پلیسها و کارمندان فرودگاه اصرار دارند که فرانسوی حرف بزنند و از مردم و مسافران توقع داشته باشند که فرانسویشان را بفهمند. مسافرانی که در صفهای طولانی بودند و بسیار مضطرب و مستأصل از اینکه پروازشان از دست برود. البته تا حدودی این روحیه را در ایتالیاییها هم مشاهده کردم اما به هر حال در جایی مثل فرودگاه، آن هم یکی از بزرگترین فرودگاههای بینالمللی چنین رفتارهایی قابل پذیرش نیست. البته مشکل دیگری هم برای ما در فرودگاه ایجاد شد. در حالی که همه کشورها محدودیتهای کرونایی را لغو کرده بودند ظاهراً کشور ایران فراموش کرده بود که این کار را بکند یا حداقل این کار را برای شهروندان خودش انجام دهد. خاطرم هست قبل از سفر و هنگام ثبتنام، یکی از شرایط حضور سفر تزریق دو دوز واکسن آسترازنکا یا موارد مشابه آن بود که در ایران یافت نمیشد. تا مدتی این مسئله وجود داشت و ما برخی از افراد به دنبال این واکسن بودند اما یکدفعه کشورهای اروپایی محدودیتهای سفر را برداشتند و اعلام کردند که نه واکسن نیاز است و نه پی سی آر. اما به هر حال بسیاری از دوستان احتیاط کردند و برگه واکسن آورده بودند. از میان ما فقط یک نفر بود که یک دوز واکسن زده بود، بنابراین مجبور بود برای سوار شدن به هواپیما تست پی سی آر بدهد. گرفتن تست پی سی آر در آن شلوغی بسیار مشکل بود علاوه بر این فرانسویها هم عادت به همراهی با مسافر نداشتند و اصلاً تلاش نمیکردند که به انگلیسی سخن بگویند و این هم کار را پیچیدهتر میکرد. تنها زبان دیالوگ با آنها زبان دست و بدن بود که به هر حال در برخی از موارد قابل فهم نیست. در حالی که تعداد مبتلایان و مرگ و میرها در ایران بسیار کم بود این حرکت چندان قابل پذیرش نبود و جز مشکلات چیز دیگری نصیب مسافران نمیکرد. من به همراه یکی از دوستان که واکسن نزده بود و مجبور شد تست پی سی آر بدهد، مجبور شدم برای تست پی سی آر همراهیاش کنم. مسیر دور بود و شلوغ. متأسفانه به دلیل نرسیدن تست پی سی آر آن دوست ما از پرواز جا ماند و روز بعد به ایران برگشت اما برایش خیلی سخت بود چرا که مجبور بود یک روز تنها بماند. خلاصه به هر ترتیب که بود سوار هواپیما شدیم. پرواز ما مستقیم نبود و در دبی دوباره با پروازی دیگر به تهران نشستیم. به تهران برگشتم. به پایان آمده بود این سفر و چه خوش سفری بود. برای من فصلی نو آغاز شده بود، فصلی با تجربههای نو، دوستانی نو و نگرشی نو. نویسنده: سرکار خانم عطیه کهنسال؛ دانشجوی دکتری مطالعات تطبیقی ادیان و عرفان دانشکده ادیان و مذاهب برچسبها: مسیح, مسیحیت, کلیسا, سفرنامه
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 18:13  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
بعد از آزمون و خطای زیاد دو وبلاگ تاریخی هنری در مورد نیروهای مسلح و دو وبلاگ در خصوص امور معنوی و'''' ایجاد نمودم ' و بابت هر یک کد اهنگ متناسب با محتوای وبلاگ را پیدا کردم که بعد از مدتی غیر فعال شد مجدد فایلها و کلیپهای ویدیویی از سایت اپارات را در وبلاگ قرار دادم که متاسفانه بعد از مدتی تنظیماتش دچار مشکل شد قبلش اگهی بازرگانی پخش می شد که با اهداف وبلاگ تناسبی نداشت ' در نهایت مانند بیشتر وبلاگ ها از قرار دادن فایل های ویدیویی و صوتی منصرف گشتم چون پشتیبانی فنی درستی نسبت به ان ها وجود نداشت ' و مخاطبان هم با ان اثار اشنا بودند ' متن ها ی نوشتاری وبلاگ بویژه ان قسمت هایی که به رشادت های نیروهای مسلح ایران مربوط می شود همچنان موجود است ' با ارزوی سلامتی برای یکایک شما ارجمندان '
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 21:23  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
News . Goya ارتش جمهوری اسلامی هویت یکی از چهار خلبان کشتهشده در حمله به قطر را اعلام کرد ارتش جمهوری اسلامی اعلام کرد هویت یکی از چهار خلبانی که به گفته مقامهای ایرانی، اسفندماه سال گذشته در جریان حمله به پایگاه العدید آمریکا در قطر کشته شدند، پس از انجام آزمایشهای پزشکی قانونی و بررسی DNA تایید شده و پیکر او بهزودی به ایران بازگردانده خواهد شد.
در اطلاعیهای که صبح چهارشنبه در رسانههای ایران منتشر شد، آمده است: «امیر سرتیپدوم مجید کاظمی، خلبان یکی از جنگندههای سوخو۲۴ نیروی هوایی ارتش که اسفندماه سال گذشته در عملیات حمله به پایگاه العدید آمریکا در قطر حضور داشت، با انجام آزمایشهای تخصصی و بررسی DNA شناسایی شد و پیکر او تا ساعاتی دیگر به کشور بازخواهد گشت.» خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران، مدعی شده است دو فروند جنگنده سوخو۲۴ نیروی هوایی ارتش پس از عبور از سامانههای شناسایی و راداری، پایگاه العدید آمریکا در قطر را بمباران کردند و در مسیر بازگشت بر فراز خلیج فارس هدف حمله قرار گرفتند. با این حال، این روایت با گزارشهای منتشرشده از سوی مقامهای قطری و رسانههای بینالمللی همخوانی ندارد. بر اساس آن گزارشها، دو جنگنده سوخو۲۴ پیش از رسیدن به اهداف خود توسط جنگندههای نیروی هوایی قطر رهگیری و سرنگون شدند و عملیات جستوجو برای یافتن سرنشینان آنها آغاز شد. بر اساس این گزارش، مراحل شناسایی و بازگرداندن بقایای سه خلبان دیگر نیز همچنان در جریان است. آن فرو ريخته گلهاي پريشان در باد نامشان زمزمهي نيمهشبِ مستان باد! برچسبها: شهید, جنگ, ارتش
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 20:25  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
در ناگریز دهر گه ملحد و گه دهری و کافر باشد باید بچشد عذاب تنهایی را
In the helplessness of the world The one who is higher than others in his age assumed sometime atheist, sometime secular and sometime renegade محمدرضا شفیعی کدکنی . از سایت آقای نبوی برچسبها: قیامت, مرگ, معاد
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 17:47  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
🍃🍃 مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: برچسبها: نماز, دعا, نیایش, مناجات
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 17:45  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
یک آدم بی سر و پای بی سواد مفلوک را بگذارید پشت یک میز، یا یک باجه ، که بلیت راه آهن یا چیز بی مقداری مثل آن بفروشد ... برچسبها: غرور, کبر, اصالت, قدرت
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 17:34  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
کم هی صعبه لحظه الاشتیاق لمن لا یمکن رویتهم و لا محادثتهم فاقسی الحروب ان تحارب اشتیاقک // چقدر سخت است لحظه ی دلتنگی برای کسانی که نه می توان دیدشان و نه می توان با ان ها حرف زد و سخت ترین جنگ ها جنگیدن با دل خودت است .
«20» فیلموگرافیِ :
برچسبها: تنهایی, مرگ, فیلم و سریال, شادی
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 23:45  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
یا الهی یا ربی من لی غیرک هنگامی که حضرت موسی از دست قوم فرعون فرار کرد و در حالت ذکر الله به مدین رسید تنها غریب در محاصره ترس و رنج و گرسنگی و درد ..... موسی عرض کرد پروردگارا تنها و بیمار و غریبم خداوند فرمود یا موسی تنها کسی است که دوست صمیمی چون من ندارد ....و غریب کسی است که با من ارتباط ندارد..... برچسبها: خدا, تنهایی, انسان, حضرت موسی
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 23:31  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
و .......parvazclub650is20.blogfa.com برچسبها: بهشت, دنیا
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 23:5  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
الله مدد الله مدد الله مدد الله مدد
ای یار من ای یار من آواره در هامون شده ای خالق یکتا مدد آواره در هامون شده ای خالق یکتا مدد تا به سرگردانیم ای شاعر عرفانیم
برچسبها: خدا, پیامبر اکرم, حج
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:54  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
سید جلال الدین آشتیانی، حکیم و شارح حکمت صدرایی، در سال 1304 ه ش در آشتیان از توابع اراک متولد شد و دوره ابتدایی تحصیلات خود را در همانجا به پایان رساند. علامه سید جلال الدین آشتیانی، حکیم و شارح حکمت صدرایی، در سال 1304 ه ش در آشتیان از توابع اراک متولد شد و دوره ابتدایی تحصیلات خود را در همانجا به پایان رساند و در سال 1323 ه ش به راهنمایی آیة اللّه میرزا ابو القاسم دانش آشتیانی، برای فراگیری معارف اسلامی عازم حوزه علمیه قم شد. پس از فراگیری کتابهای مقدماتی و شرکت در شرح منظومه حکمت و مکاسب و شوارق مرحوم حاج شیخ مهدی امیر کلاهی، درس خارج فقه و اصول مرحوم آیة اللّه العظمی بروجردی حاضر گردید و مدت 8 سال در حوزه درس فلسفه و تفسیر و اصول فقه علامه سید محمد حسین طباطبایی شرکت کرد و الهیات شفا و اسفار را نیز از خدمت ایشان تلمذ کرد. استاد آشتیانی برای تکمیل فلسفه و حکمت الهی در تهران از سید محمّد کاظم عصار بهره برد و به قزوین مسافرت کرد و سفر نفس اسفار را همراه قسمتی از امور عامه، از محضر فیلسوف محقق آیة اللّه سید ابو الحسن رفیعی قزوینی آموخت. سپس جهت تکمیل علوم نقلی به نجف هجرت کرد و مدت دو سال در محضر مراجع عصر به ویژه آیات میرزا سید حسن بجنوردی و سید محسن حکیم و شیخ حسین حلی و میرزا عبد الهادی شیرازی حضور یافت و پس از بازگشت در تهران نیز مدتی در حوزه درس حکیم محقق مرحوم میرزا احمد آشتیانی و میرزا مهدی آشتیانی شرکت نمود و در قم از دانش آیات خوانساری و سید محمد حجت کوه کمری و میرزا رضی تبریزی استفاده کرد. ایشان در ایام جوانی به متون فلسفی و عرفانی تسلط یافت و در عین حال از کندوکاو در حوزه ادبیات عربی و فارسی غافل نماند. استاد فقید آشتیانی در سال 1338 ش به عنوان مدرس دانشگاه مشهد در رشته فلسفه و تصوف اسلامی انتخاب شد و در آذرماه 1345 به رتبه استادی نایل آمد و در سال 1349 مدیریت گروه فلسفه و حکمت را در همان دانشگاه به عهده گرفت و خرداد سال 1375 از خدمت در دانشگاه بازنشسته شد و آبان 1376 به عنوان دانشمند برجسته توسط فرهنگستان علوم جمهوری اسلامی ایران معرفی گردید. ایشان ضمن تدریس در دانشگاه سالیان مدید در مدرسه امام صادق علیه السّلام از مدارس حوزه علمیه مشهد و از بناهای مرحوم آیة اللّه العظمی سید محمّد هادی میلانی به تدریس حکمت و عرفان مشغول بود. از سال 1337 تا 1357 همکاری نزدیک میان علامه آشتیانی و دکتر سید حسین نصر برقرار بود. دکتر نصر او را با هانری کربن آشنا کرد و محصول این همکاری مجلدات «منتخباتی از آثار حکمای الهی ایران» است. مرحوم سید جلال الدین آشتیانی مصداق کامل همت، تلاش، اخلاص، بصیرت، فهم عمیق و پژوهش علمی بود و نسبت به نظریات و آرای حکمای پیشین نگاه نقادانه داشت. تحلیل های فلسفی و عرفانی آشتیانی در کتابهای هستی از نظر فلسفه و عرفان، شرح مقدمه قیصری بر فصوص الحکم و شرح حال و آرای فلسفی ملا صدرا، شرح فصوص الحکم فارابی و شرح بر زاد المسافرین ملا صدرا به چشم می خورد. آشتیانی عمر خود را مصروف حلقه های مفقوده سلسله فلسفه و حکمت اسلامی ایران کرد. ایشان در جستجوی دقیق خود توانست رابطه بین شیخ الرئیس و خواجه نصیر و حکمای بین آنها را مشخص کند و سه مکتب شیراز، اصفهان و تهران را معرفی کند. به این منظور ایشان بیش از 30 مقاله و 30 تعلیقه و مقدمه بر آثار عرفانی و فلسفی نوشت و آنها را به چاپ رساند.
برچسبها: سید جلال الدین آشتیانی, فلسفه, کلام, الهیات
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 20:43  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
موبد اردشیر خورشیدیان، زادهی تیرماه 1325 خورشیدی، در محلهی دستوران شهر یزد، چشم به جهان گشود. پدر وی روانشاد موبد هرمزدیار پور موبد اردشیر و سلطانبانو خورشیدیان، کارمند بانک ملی و از هموندان انجمن موبدان یزد بود. مادر وی، بانو، دُخت موبد اردشیر و دولتخانم شهزادی، از نخستین بانوان یزد بود که در سال 1314 خورشیدی دیپلم گرفت و مدیر دبستان دخترانهی مارکار یزد شد. موبد خورشیدیان سال 1356 با بانو سیمین نعیمی، پیوند زناشویی بست و فرزندانشان به نامهای آزیتا، آرش و نازنین هستند.موبد خورشیدیان در خانوادهای فرهیخته رشد کرد پدر و مادر موبد خورشیدیان، موبد و موبدزاده، دیندار و دینیار و درسخوانده بودند. آنها به کیش زرتشتی پایبند و به میهن و هممیهنان از هر تیره و باوری، مهر میورزیدند. و هماره کوشش داشتند که فرزندانشان را از کودکی با تاریخ گذشته ایران و جهان، به ویژه آنچه که بر زرتشتیان در درازای تاریخ رفته است، آشنا کنند. روانشاد پدر موبد اردشیر خورشیدیان، دوستدار فلسفه و ستارهشناسی بود. و به این دانش ها آگاهی داشت. روانشاد مادر موبد خورشیدیان با دیگر بانوان خانواده با هوشمندی، آیینها را گرامی میداشت و در راستای درک دانستههای دین مزدیسنی و باورهای سپندینه در پشت آیینهای دینی زرتشتیان و ملی ایرانیان کوشا بود. روانشاد پدر موبد خورشیدیان پیوسته با فرزندان خود به ویژه موبد اردشیر، که پسر بزرگ خانواده است، به گفت و شنود و پرسش و پاسخ میگذراند و میکوشید که اندیشهی فرزندان را به تکاپو وادارد و انسانیت و اخلاق نیکو بیاموزاند و فرزندانی «کنشگر و کنشساز» به هازمان بسپارد. پدر ومادر خانواده میکوشیدند، تا فرزندانشان را دیندار و دینیار، میهن دوست، کوشا و با غیرت بار بیاورند، به فرزندان فروتنی آموزند و خودخواه و جزماندیش، متعصب بار نیاورند. پدر خانواده از اوان کودکی فرزندانش را به شرکت در کنشهای مردمی، هموندی در سازمان جوانان زرتشتی، شرکت در گروههای هنری گوناگون و ورزشی و آموزش مدیریت کارهای مردمی، تشویق و راهنمایی می کرد. پدر اینگونه فرزندان را پرورش میداد تا آنان در آینده در زندگانی ریسکپذیر باشند و اندیشههای نو در اندازند و در خدمت خلق کوشند، همهی باورها را برپایهی آخرین دانش روز به چالش کشند و ذهن کاوشگر و پرسشگر داشته باشند. یادی از روزگار کودکی هنگامی که اردشیر خورشیدیان در پایهی چهارم یا پنجم دبستان درس میخواند، به کوشش روانشاد پدر وی و برخی دیگر ازهموندان هیاتمدیرهی سازمان جوانان زرتشتی، همچون روانشادان پریبرز نسیمی، شهریار خدایاری، با هزینهی روانشاد دکتر اسفندیار یگانگی، بزرگ نیکاندیش زمانه، تالار بزرگی در مکان سازمان و باشگاه جوانان زرتشتی یزد ساخته و گشایش یافت. وی به همراه برادر و دیگر نوجوانان و جوانان زرتشتی، در نمایشنامههایی که به مربیگری روانشادان آقای وزیری و گاهی آقای مفیدی که از هنرمندان برجستهی یزد بودند، مدیریت میشد، بازی میکرد. اجرای نمایشها، سرودن پیش پردهها، ایراد سخنرانی، تهیه نوشتار برای ماهنامهی داخلی و دیگر کارهای هنری، در رشد و شکوفایی استعدادهای جوانان، بسیار مفید و کارساز بود. کارآیی انجمن موبدان یزد در بازدارندگی آیینهای بیبنیان روانشاد هرمزدیار، پدر موبد اردشیر خورشیدیان، با همراهی موبد بزرگ، روانشاد رستم آذرگشسب و دیگرموبدان آن زمان همچون روانشادان: بهمن اهورایی، وفادار فیروزبخت، سروش شهزادی، مهربان فروهر،ازهموندان هیاتمدیرهی آن زمان انجمن موبدان یزد بودند. در آن زمان روانشاد ارباب سهراب کیانیان، فرنشین انجمن زرتشتیان یزد بود. روانشاد میرزا سروش لهراسب، مدیریت دبستانهای پسرانه و دخترانه مارکار یزد را بر دوش داشت. چون انجمن موبدان و انجمن زرتشتیان یزد و دیگر سران هازمان زرتشتی، سخت با یکدیگر همازور بودند و یکدیگر را پشتیبانی میکردند. انجمن موبدان یزد، توانست بسیاری از آیینهایی که در گذر زمان از بنیاد و ریشهی خود دور شده بود را از آلودگی پاک کند. برخلاف اصول دین زرتشتی که قربانی کردن را ناروا دانسته است، در آن زمان گوسفندان را بسیار ناپسند به دور پیرانگاه و نیایشگاه میچرخانیدند و قربانی میکردند. برگزاری آیین پنجه در میانهی تابستان نمونهای دیگر از آیینهایی است که درگذر زمان، از بنیان خود دور شده بود. زرتشتیان به شوند (:دلیل) دشواریها و کمبودهای مادی و معنوی که داشتند، گرفتن کبیسه را فراموش کرده بودند. از این رو آیین پنجه را در میانهی تابستان برگزار میکردند. و از این دست آیینها که از بنیاد خویش دور شده بود، با وَچَر(فتوای) انجمن موبدان یزد و با همکاری دیگر سران و ارگانهای زرتشتی، به ریشه و بنیان دینی خود بازگشت. قربانی کردن در پیرانگاهها و نیایشگاهها، بازداشته شد. سالنمای زرتشتیان، به گاهشمار درست و دانشورانهی چند هزارسال پیش که مایهی بالندگی و سربلندی نه تنها زرتشتیان که همه ایرانیان است، بازگردانیده شد. موبدزاده به جایگاه موبدی میرسد موبد خورشیدیان همچون دیگر جوانان زرتشتی، از کودکی دیندار و دینیار و پایبند به اصول دین پرورش یافته بود. هرگاه یکی از همکلاسیها، یا یکی از آموزگاران غیرزرتشتی، از روی نااگاهی یا بداندیشی، گفتاری ناسازگار دربارهی دین، آیین و فرهنگ زرتشت میگفت، در برابر آنها میایستاد و با آنها برخورد و گفتوگو میکرد. هرچند این بی پروایی، پیامدهایی نیز به دنبال داشت. ولی این خود انگیزهای بود برای به چالش کشیدن ذهن و باورها و ایستادگی در برابرناراستان. وی با پرسوجو از بزرگترها و بیشتر خواندن و پژوهش، پاسخی به ندانستههای خود پیدا میکرد و تا رسیدن به پاسخی درست و خردمندانه از کاوش دست نمیکشید. پس از گرفتن دیپلم برای دنبال کردن آموزش و فراگیری دانش پزشکی به ناچار از یزد، به اصفهان کوچ کرد. وی هموند انجمن زرتشتیان اصفهان شد. ولی ناگزیر در دانشگاه با دانشجویانی با اندیشه و دیدگاههای گوناگون آشنا میشد. که باورهای گذشته و آموزشهای دینی وی را به چالش میکشید. در این زمان بود که به خواندن فلسفه مانند فلسفه ذهن، عقل، اخلاق و اقتصاد در جهانبینی فیلسوفانی همچون، افلاطون، ارسطو تا دکارت، هگل، ماکیاول، مارکس و ژآن پل سارتر وغیره رو آورد. خواندن فلسفه، وی را به نکتهبینی و اندیشیدن بیشتر تشویق میکرد و به خردگرایی گرایش بیشتری پیدا کرد. هرچند نتوانست به بنپایهی باورهای وی آسیب بزند. ولی به هرحال روز به روز دین گریزتر میشد. در پی این عقلگرایی افراطی، برآن شد که هرچه را عقل او نمیپذیرد، یاوه ارزیابی کند. موبد اردشیر، درنشستهای انجمن موبدان تهران که آن زمان در خیابان فردوسی برپا میشد، همکاری میکرد. وی از سال 1364 خورشیدی تا جایی که شدنی بود، دوش به دوش پدر خود، روانشاد موبد هرمزدیار خورشیدیان که از هموندان این انجمن مینوی بود را در برگزاری آیینها همراهی میکرد. پدر موبد خورشیدیان، یسناخوانی را از روی خط دیندبیره روان میسرایید، به آموزش و تربیت موبدان جوانتر میکوشید و آیین یسناخوانی و واجیشت را در نخستین روز چهرههای گهنبار درمکان یشتخانه آتشکدهی تهران برگزار میکرد و مراسم نوزوتی را انجام میداد و موبد اردشیر در همهی آیینها شرکت می کرد. با این همه، موبد اردشیر خورشیدیان، وارون دوران کودکی، به سختی علمی شده بود، باورها را تنها برپایهی خرد به چالش میکشید. تا این که نزدیک به سال 1366روانشادان پدر و مادر وی، با پشتکاری که در دکتر اردشیر خورشیدیان میدیدند. با آگاهی به این که فرزندشان با به راه انداختن مطب چشم پزشکی، توانایی سرپرستی و سر و سامان دادن به خانواده را دارد، برآن شدند، وی را که موبدزاده است، همانند دیگر موبدزادگان با گذراندن دورههای بایسته زیرنگرو سرپرستی انجمن موبدان تهران به خویشکاری (:وظیفهی) دینی و فرهنگی در جایگاه موبدی برسانند، تا با شناخت بن پایههای دین، آیین و فرهنگ زرتشتی بتواند برپایه آخرین دانش روز، نگاهبانی کند. وی نخست، در برابر خواستهی خانواده ایستاد. ولی پس از گذشت چند گاهی، همدلی خود را ابراز کرد. گام نخست را با فراگیری اوستاخوانی و یسناخوانی با خط دین دبیره، نزد پدر آغاز کرد. یافتن چیستیهای فلسفی کیش زرتشتی را نزد موبدان بزرگ زمانه، روانشادان، موبد فیروز و اردشیر آذرگشسب و موبد رستم شهزادی پی گرفت. در این هنگام چون کار در رشته تخصصی چشمپزشکی را پیشگام برهمه کارهای دیگر میدانست، هرگز نمیخواست تا فراگیری دانش موبدی، دانشاندوزی در رشته تخصصیاش را زیر پرتوی خود ببرد. از سویی، دورهی دانشجویی زمینهای برای آشنایی وی با جهانبینیهای گوناگون چپ و راست شده بود. او آموخته بود که پژوهشهای خود را برپایهی خرد دانا و پویا نهادینه کند. تا با آوای درونی (وجدان) بیدار و هوشیار، بتواند پاسدار ساختار هازمان آدمی باشد. این آموختهها، وی را در فراگیری و به چالش کشیدن دانش دین مزدیسنی، آوردهی پیامآور ایرانی اشو زرتشت، کیش و فرهنگ زرتشتی که از سوی موبدان و بخردان، در درازای تاریخ چند هزار سالهی هازمان کهن زرتشتیان، شکل گرفته و سازماندهی شده بود، بسیار علاقه مند، رهنمون و کارساز شد. فراگیری دانش دینی موبد اردشیر، نزدیک به ده سال به درازا کشید. سال 1375آمادگی خود رادر گذرانیدن آزمونهای انجمن موبدان تهران که در آن زمان فرنشینی آن را روانشاد موبد فیروز آذرگشسب بردوش داشت، به آگاهی رساند و پس از پیروزی در آزمونهای پایانی، اجازه یافت که با پوشش موبدی که نماد نگاهبانی آگاهانه و باورمندانه از نهاد دین و فرهنگ زرتشتی است. در آیینی ویژه، دانشآموختگی دینی را جشن بگیرد، به این آیین «نوزوت» میگویند که موبدزاده به جایگاه «موبدی» میرسد. موبد خورشیدیان از آن پس نیز هموندی در انجمن موبدان تهران را پی گرفت و به سفارش موبد بزرگ، روانشاد موبد شهزادی، پسین پنجشنبهها، درآتشکدهی تهران وپس از آن در سازمان فروهر، به پرسشهای پژوهشگران، پاسخ میداد. هنگامی که روانشاد موبد دکترجهانگیر اشیدری، فرنشین انجمن موبدان تهران را به دوش گرفت، در کلاس «دینوفرهنگ زرتشتی» که در مکان سازمان فروهر تشکیل میشد،« جهانبینی اشوزرتشت» را به دانش پژوهان، آموزش میداد. پس از درگذشت روانشاد موبد دکتر جهانگیر اشیدری، با گزینش هیاتمدیرهی آن زمان، از سال 1382 تاکنون در جایگاه هموند هیاتمدیره و فرنشینی انجمن موبدان تهران، که بالاترین جایگاه پیشوای دین وفرهنگ زرتشتیان است، خدمت میکند. و سخت میکوشد که برپایهی اساسنامه و قانون، از اصول دین و فرهنگ زرتشتی، نگاهبانی کند. از دینسازی و دینبازی دوری نماید و راهنمای پژوهشگران باشد. کوشش در فراگیری دانش و خدمت به بیماران موبد خورشیدیان، فراگیری دانش را از دبستان دینیاری یزد آغاز کرد. دورهی نخست متوسطه را در دبیرستان مارکار و دورهی دوم را در دبیرستان ایرانشهر و کیخسروی در شهر یزد گذراند. وی به رشتهی ریاضی بیش از رشته طبیعی دلبستگی داشت. و از کودکی گرایش به فراگیری دانش مهندسی داشت، ولی با پافشاری پدر و موبد هرمزدیارموبد نامدار خورشیدیان که آن زمان دبیر شیمی سرشناس یزد بود، به فراگیری دانش در رشتهی پزشکی روی آورد. وی با شناختی که از توانایی خود به دست آورده بود، پس از دانشآموختگی در رشتهی پزشکی، برآن شد که رشتهی چشم پزشکی را که بیشتر رشتهی عملی، تحلیلی و محاسباتی است را برگزیند و دنبال کند. وی مدرک پزشکی عمومی خود را در سال 1353 خورشیدی از دانشگاه اصفهان گرفت. پس از گذراندن دوران سربازی و کارکردن در مناطق محروم کشور، در سال 1356 خورشیدی درآزمون رشته تخصصی چشمپزشکی پذیرفته شد. دکتر خورشیدیان بورد تخصصی در رشتهی بیماریها و جراحیهای چشم و پروانهی کار در این رشته را دراواخر سال 1359 گرفت. و از سال1360 در مطب خصوصی، بیمارستان آریا، مصطفی خمینی و مرکز جراحی فوق تخصصی ونک درتهران، به کار پرداخت. وی پیوسته کوشیده تا با گذراندن دورههای تکمیلی چشمپزشکی در داخل و یا خارج از ایران، از چشمپزشکان نامآور کشور و هازمان زرتشتی باشد. و به بیماران خدمترسانی کند. دکتر خورشیدیان در سال 1365 پس از ارایهی مدارک کافی و گذراندن مراحل لازم، رسما «عضو آکادمی چشم پزشکان آمریکا» شد. و از آن پس برای فراگیری روشهای نوین و پیشرفته در انجام جراحیهای چشم پیوسته پیشتاز بوده است. ارایه روش نوین چشم پزشکی دکتراردشیر خورشیدیان با تلاش و کوشش شبانهروزی، توانست سرمایهای فراهم کند و سال 1375 با آرمان کارآفرینی و خدمترسانی فوق تخصصی بیشتر و بهتر به هممیهنان، به امر پسندیدهی ساخت بیمارستان رو آورد. وی با همیاری دوستان و همکاران چشمپزشک خود، برای نخستین بار در بخش خصوصی، دستگاه لایزری تراش عینک برروی قرنیه چشم را وارد ایران کرد و از همان روزهای آغاز گشایش «مرکز جراحی چشم زمرد»، در مکان پشت حسینیه ارشاد، روش نوین جراحی چشم را به دیگر همکاران آموزش دادند. سپس با کمک مادی و معنوی شماری از همین همکاران چشم پزشک خود، توانست ساخت، آمادهسازی و راه اندازی«مرکز فوق تخصصی چشم ونک» را در بزرگراه حقانی انجام دهد. وی هماکنون در این مرکز فوق تخصصی، به بیماران، خدمترسانی میکند. و در جایگاه معاون هیاتمدیره، در مدیریت این مرکز فوقتخصصی همیاری می نماید. وی از جمله چشم پزشکانی هست که سال 1382، روش بیحسی با قطره چکان و بدون نیاز به آمپول بیحسکننده یا بیهوشی و زدن بخیه، در کشور استرالیا آموخت و در کنگره چشم پزشکی ایران در مرکز جراحی چشم ونک، روش نوین «فیکو تاپیکال» را به روش زنده، به همکاران چشم پزشک خود ارایه داد. پس از آن نیز با شرکت در کنگرههای خارج از کشور، روشهای نوین جراحی چشم را آموخته و در چند کنگرهی چشم پزشکی، روشهای نوین در گذاردن لنزهای چند کانونه را به روش زنده، به دیگر همکاران چشمپزشک خود آموزش داد. دفاع از میهن؛ خدمت به جانبازان و خانوادهی جانباختگان جنگ دکتر اردشیر خورشیدیان در دوران جنگ تحمیلی 8 سالهی عراق در برابر ایران، پنج بار به جبهه روانه شد و در دفاع مقدس شرکت کرد. وی در تهران نیز در بیمارستان مصطفی خمینی در خدمت جانبازان ارجمند و خانوادهی جانباختگان جنگ تحمیلی بود. در سال 1389، به پاس سی سال خدمت راستین به بیماران و نداشتن هیچگونه شکایت، درآیین ویژه و باشکوهی از دکتر خورشیدیان و شماری از همکاران پزشک نیکاندیش، در سازمان نظام پزشکی، سپاسداری شد. پیشنهاد، سرمایه گذاری گیتوی و مینوی در ساخت چند بیمارستان دکتر خورشیدیان در سال 1382، به پیشنهاد شماری از دوستان خود، در ساخت چند بیمارستان دیگر همکاری کرد. ساخت، آمادهسازی و راهاندازی «مرکز جراحی سهند» در خیابان شریعتی، از مشارکت وی بود. درسال 1385 ساخت بیمارستان بسیار بزرگتر200 تختخوابی به نام« تریتا»، نام کهنترین پزشک ایرانی، در منطقهی 22 تهران را آغاز کرد. سال 1392به نادرستی و پیمان شکنی مدیران شرکتها، در ساخت و آمادهسازی بیمارستان تریتا و پروژههای ساختمانی پی برد و همین مسئله، زمینهی دادخواهی قضایی برای وی گردید. دیدگاه موبد خورشیدیان دربارهی دین و آیین اشوزرتشت «دین مزدیسنی که چند هزارسال پیش، اشوزرتشت، آن پیامهای اهورایی را در«گاهان»، کتاب آسمانی زرتشتیان، بگونه چکامههای نغز و پرمغز، به جهانیان پیشکش کرد. سراسر کشف راستیهایی است که خداوند هستیبخش ابردانا، برپایه قانون اشا، آفریده و در کل هستی در جریان میباشد که در 9 پایه دین زرتشتی فشرده شده است هرچند این سرودهها کهن است، ولی به هیچ روی کهنه نشده و برپایهی واپسین دانش روز« رَزِشتیا، چیستیا، مزده داتیا (بهترین دانش مزدا داده)»، در دامنهی دانش دین می باشد. و بیدارکنندهی آوای درونی (خرد و وجدان) آدمی و گسترش دهنده ی انسانیت و اخلاق نیکو است. چرا که اشوزرتشت دین را به چم (:مفهوم) « دیدهی دل و وجدان بیدار انسانی» میداند که اهورمزدا به انسان بخشایش کرده است. به باور اشوزرتشت، کار دین « وجدانپروری از راه خردورزی است». دین دار کسی است که از دانش خود، در جهت استقرار نیک ترینها (اشم وهو) بهرهگیری می کند. خوشبختی را درخوشبخت کردن دیگران می جوید. راستیجو و نیکیافزا بوده، دست گیر نیازمندان است. (یتااهو). خویشکاری انجمن مغان، از زمان شکلگیری تا اکنون، نیز این بوده که نهاد دین مزدیسنی (گاتیک) را هوشیارانه نگاهبانی کنند. و فروع (هاتیک و داتیک) کیش زرتشتی را براساس اصول دین، اگر لازم بود، به روز نمایند. از این رو کیش زرتشتی، تنها ایدیولوژی در جهان میباشد که یک دین دارد و یک مذهب و از ساختن انسانهای جزماندیش و فرقهساز و دینساز و دینباز به شدت بیزار است. دینی است که بیش از این که به دنبال پیرو باشد، بدنبال فرهنگ، به معنای راستین واژه است. در کیش و آیین زرتشتی، همواره بخش دینی، که حقیقت دین مزدیسنی را تشکیل داده، «گاتیک» نامیده میشود، خودآگاه شدن و راه انسانی زیستن و با انجام اندیشه و گفتارو کردارنیک، فضای یکتایی ایجاد کردن به آرمان به خدای یکتا و بی همتا رسیدن را به آدمی میآموزد و کاملا از بخش فروع دین که شامل هاتیک (طریقت) و داتیک (شریعت) کیش (مذهب) زرتشتی است، که در انجمن مغان، تعریف و استاندارد شده است. و روش زرتشتی زیستن را به انسان ها میآموزد، جدا و به آسانی قابل تفکیک است. مانتره (سخنان اندیشه برانگیز روحانی) است، که مغزها را به کار میاندازد. انسانهایی «کنشگر و کنشساز» میخواهد و میسازد و از انسانهای«کنشپذیر و سادهاندیش» و«جزماندیش و متعصب» به شدت بیزار است، چون میداند که انسان به سبب داشتن دو توانایی بیهمانند خرد (منه) و وجدان (دینا) است که از دیگر موجودات برتری یافته است. آزادی پرسش کردن و با اندیشهی روشن (مجهز شده به دانش کافی) به باورها نگریستن و آزادی انتخاب راه را از نخستین حقوق حقه (خدادادی) همه انسانها درجهان میداند. نه تنها حقوق طبیعی و خدادادی بشر را گرامی میدارد که حتا انسانها را به پایبندی به حقوق دیگرجانداران و محیط زیست نیز تشویق میکند. چکیدهی گفتار اینکه، دین و آیین زرتشتی، برپایهی واپسین دانش روز، به همهی انسانها از هر قوم و مرامی که باشند، احترام میگذارد و انسانیت و اخلاق نیکو میآموزد.» از این رو، اندیشمندان، پیامآورایرانی را « بنیانگذارحکمت نخستین» و« آموزگار اخلاق مدرن» میشناسند. موبد خورشیدیان امیدواراست که با افزودن به پایهی دانش دینی و فرهنگی خود، نه تنها از دینسازی و دینبازی دوری کند و در جایگاه عضو انجمن موبدان تهران، همچنان در خویشکاری دینی، فرهنگی، ملی و انسانی، خود برپایه اساسنامه و قانون رفتار کند و در برابر کسانی که دین زرتشتی را ابزاری برای پیشرفت آرمانهای شخصی خود، به کار میگیرند و با گذاردن نوآوریهای نادرست خلاف نهاد (اصول) دین، آشوب میکنند با تمام توان بایستد. آثار موبد اردشیر خورشیدیان موبد دکتر اردشیر خورشیدیان، دوران جوانی به کسب دانش و به چالش کشیدن تمام باورهایی که پیرامون وی طرح میشد، خو گرفته بود. وی نوشتارهایی برای ماهنامهی دبستان و گاهی مجله هوخت، نگارش میکرد. گاه به دستور ناظم مدرسه، سخنرانی نیز می کرد و نوشتارهای گوناگونی از ایشان در دوهفته نامه فرهنگی امرداد و درمجلهی وزین فروهربه چاپ رسیده است. سال 1375 نخستین کتاب خود را به نام«نگرشی نو بر تخت جمشید» را به چاپ رساند که در آن اندیشههای موجود در هنرساختمان تختجمشید (کاخ پارسه)، این اثر کم مانند جهانی، را به چالش می کشد و از دیدگاههای گوناگون مورد کنجکاوی قرار میدهد. این نوشتار به زبان انگلیسی نیز برگردان شده وسال 1382(2002میلادی ) به چاپ رسیده است. این نوشتار را دوباره در سال 1392 با یافتههای تازه که پیرامون تختجمشید به دست آورده بود، زیرفرنام «اندیشه در تختجمشید » به چاپ رساند. _ سال 1384 بعد از شکلگیری کلاس دین و فرهنگ زرتشتی در سازمان فروهر، گفتاری را در کلاس جهانبینی اشوزرتشت به گونهی جزوه به دانشپژوهان آموزش میداد که آنها را به نام « کتاب جهان بینی اشوزرتشت» به چاپ رساند. این نوشتار در سال 1387 به چاپ دوم رسید. _ کتاب «پاسخ به پرسشهای دینی زرتشتیان» که حاصل چندین سال پاسخ دادن، به پژوهشگران بود را برای نخستین باردر سال 1387به چاپ رساند. این کتاب درسال 1391 به چاپ دوم رسید. این کتاب به زبان انگلیسی نیز در دسترس دانشپژوهان است. امردادماه سال گذشته، پاسخ به پرسشهایی که در میزگردی در حسینه ارشاد تهران، به باشندگان داده بود و از سوی مسوولان حسینه ارشاد به گونهی دفترچهای به چاپ رسیده بود را در نسک «پاسخ به پرسشهای دینی زرتشتیان» جدید سال 1396به چاپ رساند. _ سال 1390، کتابی به نام « بن پایههای شناخت » را که کوشش دارد به گونهای کارشناسانه، روش سوا کردن راست (حقایق و واقعیات) را از دروغ (توهم و خرافات) برپایهی علوم عقلی، و روش ارزشگذاری در سوا کردن، «نیک را از بد» و انتخاب نیکترینها را برپایهی نهاد وجدان هشیار و بیدار آدمی، به ویژه به جوانان بیاموزد، را به چاپ رساند که این نسک نیز به چاپ دوم رسید. _ سال 1392 سخنرانیهای گردآوری شدهی موبد دکتر اردشیر خورشیدیان در مجامع دینی، فرهنگی و میهنی در کتابی به نام «دهش فرهنگی یا لُرک مینوی» به چاپ رسید. در این مدت برای چندی از پژوهشگران، همانند خانم ملکیریزی در کتاب «زیباشناسی رنگ در آیینهای ایران باستان» و « دادگاه چم » به کوشش خانم علیپور، « زند گاهان» نوشته آقای دکتر شروین وکیلی و«کلام زرتشتی » نوشته آقای محمد رضاییان حق، پیش گفتار نوشته و رهنمون پژوهشگران بوده است. در این میان از سال 1384 پیرو درخواست وهمکاری فرنشین انجمن نوروژنتیک ایران، به ریشههای ژنتیک موجود در بخشهایی از اوستا به ویژه کتاب وندیداد که از سوی موبدان دورهی ماد، نزدیک به 2600 سال پیش نوشته شده است، به پژوهش پرداخت که پس از چند سال پژوهش و واکاوی، سرانجام به کوشش خستگیناپذیراستاد کریمینژاد، ثابت کردند که تاریخچهی زایش و ژنتیک درایران باستان، بسیار پیشتر از این که جهانیان بدانند که زن نیز دارای تخمک است و در تشکیل فرزند همانند مرد دخالت دارد، پی برده است. این پژوهش را در سال 1390 در کتابی به نام «ایران کهن زادگاه و گهواره دانش تولید مثل و ژنتیک» به چاپ رساندند. این حقیقت یک آگاهی ملی است، که دانستن و افتخار کردن به آن، برای همهی ایرانیان بایسته است. این نوشتار در روزنامه اطلاعات شماره 25852 سالمه 31/ فروردین/1393 به آگاهی هم میهنان رسید و تاکنون سه بار چاپ شده و در اختیار پژوهشگران به ویژه پزشکان هم مهین قرار گرفته است. موبد اردشیر، دربارهی اخلاق در اقتصاد میگوید: از زمانی که دریافتم که همهی قانونهای حاکم بر دادوستد کالا و خدمات که به دانش اقتصاد ویژه شده است، در دادوستد مینوی که اخلاق نامیده میشود، نیز حاکم میباشد. چگونگی شناخت این قوانین خدادادی جهان شمول، همواره یکسان، غیرقابل تغییر و دقیق، را به این آرمان بزرگ که «بتوانیم اخلاق اقتصادی که امروزه در جهان حاکم است را به اقتصاد اخلاقی تبدیل کنیم» به نگارش در آوردهام. موبد دکتر اردشیر خورشیدیان دربارهی نوشتارها و کتابهای خود میگوید : « کتابهای من، پژوهشگرانه و تحلیلی است و همگی این تحقیقها و نوشتارها را نخست برای درک بیشتر و خشنودی ذهن کنجکاو خود نوشتهام پس از دهها بار بازنگری در زمان کمی که داشتهام آنها را به گونهی کتاب به چاپ رسانیده و در اختیار پژوهشگران به ویژه جوانان ارجمند قرار دادهام. هریک از این مفاهیم، جای کارکردن بسیار دارد که امیدوارم بتوانم با تکمیل کردن یک به یک آنها، این پژوهشها را به دیگر اندیشمندان پیشکش کنم. همازور بیم و تنها همازور هما اشو بیم.»
خبرنگار امرداد: گوهر برومندی برچسبها: موبد, زرتشت, دین, پزشک
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:44  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
گزینش در اسلام: از نگاه «بایرام»
«بسمالله الرحمن الرحیم… اومدی گزینش؟ فکر کردی اینجا جای خاله بازیه گزینش یعنی غربال. یعنی باید معلوم بشه کی اهلِ دِله، کی اهلِ کار! در اسلام، گزینشِ مسئولین و کارگزاران یک اصلِ واجبه. اینطوری نیست که هرکی از راه رسید بگن بفرمایید صندلی مال شما! ۱. تقوا و تعهد: اول باید ببینی طرف توی دلش چی میگذره. مثلِ جبهه نباشه که یهو دیدی یکی وسطِ عملیات کم میاره! باید مومن باشه، متشرع باشه، اهلِ نماز و روزه. ۲. تخصص و کارآمدی: فقط نماز خوندن کافی نیست. باید کار بلد باشه. اگه قراره بشه مدیر، باید بدونه چطور کشور رو اداره کنه. اگه بلد نباشه، میشه «بایرامِ اخراجی ها» ۳. امانتداری: بیتالمالِ مردم شوخی نیست. نباید دستدرازی کنه.وگرنه کارِت با کرامالکاتبینِ! ۴. سادهزیستی و مردمی بودن: مسئول باید مثل مردم باشه. نباید بین خودش و بقیه دیوار بکشه. باید دردِ مردم رو بفهمه، نه اینکه بشینه تو برج عاج. خلاصه گزینش یعنی انتخابِ بهترینها. اسلام میگه «اَصلَح» رو بیار. کسی که هم خدا رو بشناسه، هم خلقِ خدا رو.
برچسبها: گزینش, فیلم و سریال
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 21:52  توسط سید محمد رضا معتمدی
|
|
|